تبليغاتX
دیوار نوشته

بابا لنگ دراز داستان پرداز من !..


این روزها به یک توهم بامزه دچار شده ام .. فکر می کنم هر که به من نزدیک می شود ساخته و پرداخته بابا لنگ دراز داستان پردازیست ( یک چیزی مثل پیر فرزانه مثلن ! ) که دوست دارد من هم قصه بنویسم پس مدام آدم جور می کند می فرستد سراغ من بعد آنها حرفهای خنده دار می زنند، نقش های احمقانه بازی می کنند و دیالوگهای از پیش نوشته احمقانه تری را تکرار می کنند تا من بنویسمشان .. ولی این بابا لنگ دراز داستان پرداز خوش قلب من چون خودش داستان نویس قابلی نیست و افتضاح می نویسد به همین خاطر سوژه هایی که برای من می فرستد چنگی به دل نمی زنند .. کتاب زیاد خوانده و مشکلش هم همین است .. فقط کتاب زیاد خوانده .. شخصیتهای ساخته و پرداخته ذهنش را قبلن یک جاهایی خوانده ام .. توی قصه های هدایت و گلشیری و گلستان و چوبک .. بعد به سرم می زند شاید دیگر عصر خلق آدمهای تازه و ماندگار داستانی به سر آمده و همه مجبور به تکراریم ؟.. خب حالا من مجبورم کلی روی این آدمها کار کنم تا باورپذیر شوند .. ولی وقتی خودم نمی توانم باورشان کنم چه ؟ .. شاید روی همین باور ناپذیری کار کنم ..

 

+ یکشنبه 24 اردیبهشت1391ساعت 1:56 روشنک هوشمند |

چند کلمه چرت و پرت ..


کانالهای تلویزیون را عوض می کنم .. صفوف دشمن شکن .. ذوق زده گی مفرط در اثر تحریم شده گی .. اخلاق در خانواده یعنی تشویق همسر به ازدواج مجدد .. چادر یعنی نجابت یعنی تو ج ... نیستی .. سرم گیج می رود .. می روم سر وقت ماهواره .. یکی نشسته ذوق می کند که فرهنگ ایرانی را در قلب آمریکا با سریالهای زنده به سبک بکشم و مشهورم کن معرفی کرده .. بغل دستیش هنرمند است .. من به جای او احساس سنگینی می کنم زیر آواری از زیور آلات زرد .. می گوید همدیگر را جاج نکنید شماها که توی ایرانید .. عوضش بنشینید ماها را نگاه کنید .. به ما افتخار کنید .. آن یکی می گوید آهای گی های عزیز بدانید که ما پشت شما هستیم !.. ما عاشق شما هستیم .. این آدم دارد چه می گوید ؟.. تا به حال چه کرده برای آنها ؟ .. جز پشتشان ایستادن آن هم از راه دور .. واقعن که دکترای چرت و پرت برازنده اش است .. این کاریکاتور زنده زیادی تلخ است که تحملش کنم .. جان می دهد برود زیر دستان ماهر مانا نیستانی .. شاید با کمی تغییر کمی قابل تحمل شود .. کانال را عوض می کنم .. یکی می گوید این مردم دغدغه های شان این نیست .. دست از سر مردم بردارید .. آنها دیگر سیاسی نیستند .. دغدغه هایشان جستن آرامش و تفریح است به هر قیمتی .. جور کردن پول بنزین و خرج مدرسه بچه هاست .. سفر ترکیه و دوبی و تازگی ها تایلند است .. آن یکی می گوید با ظاهری آراسته با گلهای سرخ به خیابان برویم .. این یکی روز بعد دوباره می گوید حقت را پیگیری کن .. هر چه به دیگران کنی روزی به تو باز می گردد .. بی تفاوت نباش !.. این همان نیست که گفته بود دست از سر مردم بردارید اینها دغدغه هایشان با شما متفاوت است ؟.. آقای جامعه شناس .. انگاری شناختش از جامعه تابعیست از مقتضیات روزانه نه حتی هفته گی یا ماهیانه .. یک عده دارند یک جاهایی می پوسند پشت دیوار .. می پرسند به چه جرم و برای که .. مردم می گویند ما که نخواستیم .. آقای جامعه شناس می گوید دست بردارید از سر مردم .. مردم یعنی ماها .. مردم می گویند شماها اصلن کی هستید ؟.. زنها می گویند ما را ببخشید .. از این به بعد با چادر می آییم خیابان .. برایمان پرونده نسازید .. به ما دیگر کار نمی دهند .. باید برویم خیابان و ... خانه راهمان نمی دهند باید بزنیم به بیابان و  ..  دانشجویان می گویند چشم !.. جدا از همکلاسی های نامحرم می نشینیم .. پناهنده گی به ما نمی دهند .. آنوقت مجبوریم برویم هلند دیپورت که شدیم خودسوزی کنیم ..  ثروتمندان می گویند چشم .. ما می رویم بیرون از ایران حالمان را می کنیم و بر می گردیم .. کاری به کار هیچ کاری نداریم .. اموالمان را مصادره می کنند .. بچه ها افسرده می شوند .. مستمندان می گویند ما را به حال خود و خدای خود واگزار کنید .. همین یک لقمه نان را هم از دست می دهیم .. مترو می رود .. نمی رسیم .. طبقه متوسط می گوید .. ما داریم اینجا پشت دیوارها می پوسیم .. 8 سال .. 10 سال .. 15 سال .. لا اقل آویزانمان کنید .. شاید عکاس آویزانیمان دوباره برنده جایزه بهترین عکس سال شد و از شوق فریاد کشید که باور نمی کنم .. من به خودم می گویم : آه ... باور کن ! .. هر چند باور کردنش سخت است .. 


+ سه شنبه 19 اردیبهشت1391ساعت 23:20 روشنک هوشمند |

راهنمای آموزش اسکی در 6 جلسه !..


شمشک داشته باشد تهش صد به بالا .. شمشک تهش نداشته باشد 80 تا 100 .. ویدا باشد 70 تا .. حکیمه آنوقت چند می ارزد ؟.. وای به حال صغرا و جواد و کبری ..خب بر اساس منطق کرمکی ها هیچ به همین خاطر ویدایش جا بزنند بلکه افاقه کند و جلسه ای هفتاد بیندازند حاجیه حکیمه خانم را بیخبر از اینکه ما حکیمه راستین بیش از ویدای تقلبی دوست داشتیم .. حکیمه خانم در حال آموزش دنبال آدم حسابی ما می گشتند ..می گفت : اینجا دخترها فقط با "بوی فرندشان" می آیند یا دنبال بوی فرندشان می گردند یا آدم حسابی تور کرده اند که اسکی بلد است می خواهند کم نیآورند .. فکر کردم ویدا خانم 45 ساله دارد شوخی می کند اما بعد از چند دقیقه فهمیدم ویدا خانم جدی جدی است .. پای درد و دلش که باز شد فهمیدم ای دل غافل .. چه دل کبابی از دست دختران فلان فلان شده ایی دارد که آدم حسابیش را ناخنک می زنند وقت و بی وقت .. یک کمی گذشت .. آدم حسابیشان را هم دیدیم .. یک اعجوبه ای مابین مارمولک سیاه سوخته و سیخ کباب ..خب طفلی هر خری فکر می کند پالونش از مال همه خوشگلتر است ..حکیمه را کچل کرده سر یک جلسه تحویل مارمولکهای شمشکی پشت کوه دادیم تا بخیالشان بماند تیغیدن اهالی این ور کوه .. این از حکایت شمشکی های کرمکی !..

توچال عوضش باحال تر است .. سوژه ها یکی پس از دیگری سر می رسند .. یکی از اساتید به نام آنجا تکه کلامش این است که " شغلش که این نیست " ..کسی نیست بگوید اگر شغل شریف شما این نیست پس تو چه غلطی می کنی اینجا ؟.. نوکری خلق در راه خدا ؟.. ای ارواح عمه ات .. مدرک " مُبلولوژی " از دانشگاه بیل-منگ-هام آمریکا دارد !.. اجدادش جزو انسانهای اولیه ای بوده اند که با بیل هر چه دماوند برف داشته آورده اند ریخته اند توچال سی و اندی سال پیش خب ایشان هم حق برف و گل دارد اینجا و ای هر از چندی ضعیفه ای بدون زائده ای چسبیده به نام "مرد" را که دنبال مربی می گردد به ایشان معرفی می کنند با پورسانت عالی .. ایشان هم آخ ای نوکرتم .. من چاکرتم .. اصرار که ببرم و بیارم و خلاصه از او اصرار و از ما انکار .. آفا ما فقط " دوستانه حساب می کنیم " و لاغیر !.. آخرش با هزار بدبختی پول بینداز توی ماشینش بابا جان پولت را بگیر!.. نوکر بی مزد و مواجب از لحاظ ایمنی خطرناک است حسن .. بهش بر بخورد که ما که کارمان این نیست .. "ما که آدم مردم نیستیم ! " ..بگوییم خب ! حال از پول اگر بدت می آید بیندازش از پنجره بیرون اگر راست می گویی و ایشان هم عزت نفسشان برخلاف نمونه روسیش انحراف به راست پیدا می کند و پول راهی جیبشان می شود به جای خیابان .. ای " گانیای " تقلبی!.. خاک بر سرت!..  این نجیب زاده ایران که نبوده .. " آستارا" بوده عمری .. خب آستارا درست است که جزو ایران نیست و جزو خارجه است اما هنوز به اندازه سن پترزبورگ و مسکو خارجی نشده است که اندک خصوصیات مثبت پدرسوخته های آن دیار روی این دیاری ها اثر کند .. بر پدر سازنده این سریال " عشق ممنوعه " لعنت که هر چه بزمجه چشم آبی را به این توهم انداخته که دچار جذابیت مداوم هستند .. حالا بگو قزمیت آخر خداییش به چه کار آدم می آید دو چشم آبی وسط این همه خرابی .. هر آبی ای که آبی نیست .. شاید بواسیل ورم کرده باشد ..

فرشته گان نجات توچال از آن باحالتر ها هستند .. یک روز می خواهند هوای آدم را داشته باشند .. یک روز چک می کنند چند نفره بالا می روی و چند نفره پایین می آیی .. دلشان لک می زند برای این شیطانه هایی که بیش از یک فروند می روند بالا .. می خواهند خب .. آنها هم دل دارند .. همراهان توی تله کابین که نگوووووو .. یک از یک دیدنی تر و شنیدنی تر .. هر روز یکی می خواهد از بالای پیست تا انتهای پیست هدایتت کند .. یارو چلغوز قلنبه بلد نیست روی دو پا بایستد تز می دهد که تعادل را چطور باید حفظ کرد وقت سریدن .. آن یکی شبیه عکس آن " استاد دانشگاه " مشهور است .. همان که روی شیشه شیرهای قدیم بود .. " هنرمند " است .. احتمالن هنرش دنده هواییست وقت فیلمبرداری از چیتوز موتوری .. ولی خب می شود با اطمینان خاطر "نوکریشان" را تا ورودی مترو تحمل کرد .. اما فقط یک بار چون بار دومی وجود ندارد .. به منظور حفظ ایمنی بیشتر استخدام " نوکر یک بار مصرف تا یک سوم مقصد " پیشنهاد می شود .. باقی راه را لطفن خودتان با دو پای خودتان تشریف ببرید اگر مورد " عفونی " بود .

پیستهای بعدی ماند برای فصلهای بعدی اگر به خارجه تشریف نبرده بودیم و همچنان در محضر اساتید محترم به کسب فیض مشغول بودیم ..

پرسید : چرا می خوای اسکی یاد بگیری دخترم؟

گفتم : واسه رو کم کنی! میخوام برم آلپ اسکی کنم!..

گفت : انگیره ناپسندی است دخترم ..

توی دلم گفتم : آخر الدنگ عقب افتاده عقده ای !.. هر چه بگویم که باور نمی کنی بس که قالتاقی .. دروغگو به جز دروغ که باور نمی کند .

.............................................

پینوشت 1 یا ترمولوژی :

مُبلولوژی : ساخت و ساز مبل در حد تخیل . سابقه : ورشکسته !

گانیا : یکی از شخصیتهای مزخرف رمان " ابله " داستایوسکی . همان که آنقدر " جَنَم " داشت که دست توی آتش بخاری نبرد و روبل ها را بر ندارد و سکته کند از شدت توهین شده گی !

حکیمه : نام اصلی ویدا خانم

استاد دانشگاه : عکس روی شیشه شیر

هنرمند : عکس روی شیشه شیر

عکس روی شیشه شیر : استاد دانشگاه

قلنبه : مهندس عمران : عکس روی شیشه شیر !

مورد عفونی : موی دماغ !

نوکر یک بار مصرف امن : راننده خصوصی از ایستگاه یک توچال تا متروی تجریش !


پینوشت 2 :

خلاصه یک عده ای آنجا دارند خودکشی شبانه روزی می کنند عینهو استاد دهنمکی بلکه بیست و سی بیاید و در توچال را ببندد برای همیشه و ملتی را از سیگار کشیدن در هوای آزاد نجات داده و به فسق و فجور خانه گی مجبور کند . پنهان از دیده ها و توی " استخرهای مختلط برزیل " هر چه خواهی کن اما فقط توی توچال مثل این " اتریشی های" بی ناموس سیگار نکش !.. اینجا توچال است اتریش که نیست . یک عده ای هم که می خواهند زورکی بفهمانند " زن بی سرپرست " توچال نیاید . اگر می خواهد بیاید با ناموس بیاید یا با ناموس برگردد و گر نه عکس روی شیشه شیر می خوردش ! ..

زرشک !

.. ; ) ..


+ جمعه 8 اردیبهشت1391ساعت 0:9 روشنک هوشمند |

افتخار نمی کنم !


کف گیر به ته دیگ که بخورد یعنی دوران قناعت در راه است .. از من که ساخته نیست اما خب مجبورم مشغول شوم به کارهایی که ولخرجی کمتری می طلبد تا نیمه خالی دیگ به زودی پر شود .. این شالاه !..

با دوچرخه با موتورسوارهای لات و اراذل اوباش کورس گذاشته اید تا به حال ؟.. خب من گذاشته ام !..  این هم یک تجربه بود ..اولش متلک و مزاحمت و آخرش به خط و نشان کشیدن و شماره پلاک برداشتن و تهدید می کشد بعد می گذارند می روند پی کارشان .. خب انگاری هنوز زن دوچرخه سوار یک موجود فضایی است .. چند سال از دوچرخه سوار شدن زنان بعد از انقلاب می گذرد ؟.. این که زنان دوچرخه سوار نشوند کار همنسلان و همفکران هاشمی بود و این که پس از سالها زنان دوباره سوار دوچرخه هایشان شوند کار فائزه هاشمی بود .. : ) .. چه بده و بستان پرسودی !.. ده سال پیش ؟.. 12 سال پیش ؟.. نخیر !.. هنوز جا نیفتده !.. مثل پای شکسته ای که امیدی به بهبودیش نیست .. ولی خب من عاشق دوچرخه ام .. کوتاه هم نمی آیم .. این ملت نمی خواهند هرگز به وجود داشتن زنان آن گونه که هستند عادت کنند .. توی خیابان .. توی پیاده رو .. توی جاده .. هر جای دیگر .. خب چرا من یا ماها باید تغییر کنیم ؟.. وقتی که خیل عظیم مردان لکنته نکره متلک گو و قیافه های شش در چهار و رذالت و پستی آمیخته با بی شرمی و جهالت محض را در عمق نگاه های مات و لبخندهای ابلهانه شان می بینم دلم آشوب می گیرد .. اینها یعنی هموطنان من هستند ؟.. چرا باید به اینها افتخار کنم ؟.. بیشعوری اپیدمی شده .. کثافت غوغا می کند .. شکل عوض می کند اما بوی گندش آشناست در هر هیئتی که باشد .. فقط با سرعت گذشتن شاید مرهمی باشد بر این زخم کهنه .. 

از بیشعوری تعدادی از عوام الناس نرینه اندام بگذریم می رسیم به کم شعوری تعدادی از عوام الناس مادینه اندام .. یکیشان همسایه جان است .. همان که .. یادتان که می آید .. مادر از شغل شریف مظلوم نمایی و سقف خراب کردن استعفاء داده نوبت به دخترهای تحصیلکرده بزرگ شده تهران رسیده .. زنگ می زنم جواب نمی دهد .. دوچرخه قفل می کند روی دوچرخه من .. دوچرخه را نجات می دهم با هزار مکافات .. قفل نمی کنم تا خانم شاکی نشود .. دوباره می آیم و می بینم دوچرخه را پرت کرده روی زمین و دوچرخه خودش را مهر و موم کرده به نرده ها .. دوچرخه را بر می دارم می گذارم توی انباری و هر وقت که خواستم دوباره در می آورم .. فوقش ده تا دوازده پله .. از این خانواده شبه تحصیل کرده می ترسم .. بعید نیست بزنند مچاله اش کنند بار بعدی .. شاید اگر ترکی بلد بودم می توانستم بفهمم مشکلشان چیست که نمی فهمند مشاع یعنی چه .. آپارتمان یعنی چه .. آن هم بعد از این همه سال .. بی هیچ تغییری .. یعنی اینها هموطنان منند ؟.. چرا باید به اینها افتخار کنم ؟.. عقده و کینه غوغا می کند .. فقط با سرعت گذشتن شاید مرهمی باشد بر این زخم کهنه ..

گشت ارشاد روبرویم می ایستد می گوید شلوار زاب دار نپوش !.. مانتوات هم کوتاه است .. می گویم زاب یعنی چه ؟.. می گوید همین سابیده گی های رو شلوار جین !.. اینها یعنی تو شیطان پرستی !.. پسرها می افتند دنبالت فکر می کنند خودفروشی !.. هاج و واج نگاهش می کنم که این دارد چه می گوید .. نمی شود با او ارتباط برقرار کرد .. حرف که می زنی نهیب می دهد و می گوید دلت کتک می خواهد ؟.. حتمن باید کشیده بخوری که مثل ج ... توی خیابان نیایی ؟.. نگاهش می کنم اما نمی فهمم چه می گوید .. دارد با آقای همکار حرف می زند و با هم دختران رهگذر را مسخره می کنند .. مردک چشمک می زند .. لابد فکر می کند من .. یعنی چون شلوارم زاب دارد ؟.. خواهر گشت ارشاد غش غش می خندد .. زبان کوچکش قابل مشاهده است .. می گوید اگر با چادر ساعت دو نیمه شب بروم بیرون کسی مزاحمم نمی شود .. می گوید فکر می کنی چرا در غرب به زنان تجاوز می شود اما در ایران کسی جرأت ندارد به دختر محجبه نگاه چپ کند ؟ .. نمی فهمم چه می گوید .. دوست دارد التماس کنم .. گریه کنم .. اما من فقط خندیدم .. برایم نوشت بدحجاب ، توهین به همکار ، توهین به ... و ... و سایر سه نقطه های مقدس .. گفتم چه می نویسی ؟.. چرا دروغ می نویسی ؟.. بر اساس کدام قانون شما چنین قدرتی دارید که حقایق را وارونه جلوه دهید و توهین کنید و با مردم مثل مجرم رفتار کنید .. گفت قانون ؟.. قانون یعنی هر چه من اینجا بنویسم !.. مثل دیوانه های سادیست می خندید .. دخترهای دیگر گریه می کردند .. یکی از عزاداری پدرش می آمد .. دیگری خانم دکتر بچه به بغل !.. یکی داشت می رفت عروسی .. یکی از خانه فرار کرده بود چون داییش که با آنها زندگی می کرد به او دست درازی می کرد .. یکی کارمند آژانس مسافرتی بود .. تیزبر توی کیفش داشت چون شوهر سابقش تهدیدش کرده بود .. یکی تولد نامزدش بود .. غیرتی !.. می ترسید بفهمد بهم بزند .. خدایا .. چه قیامتی .. خواهران گشت ارشاد با برادران گشت ارشاد می لاسیدند و برای ما خط و نشان می کشیدند .. یعنی اینها هموطنان من هستند ؟.. چرا باید به اینها افتخار کنم ؟.. خشونت و وقاحت غوغا می کند .. فقط شاید با سرعت گذشتن مرهمی باشد بر این زخم کهنه ..

این بیرون یک عده ای می دوند .. یک عده ای می خورند .. یک عده ای می درند .. حالم به هم می خورد .. چشمهایم را می بندم و رکاب می زنم .. ترس ندارد .. با چشم باز رکاب زدن خیلی تفاوت ندارد .. چطور می شود این همه کثافت و رذالت هر روز یک جا دید و به این همه یک جا افتخار کرد ؟.. نه من افتخار نمی کنم .. من به هیچ چیز و هیچ نام و هیچ نشانی از این دیار افتخار نمی کنم .. من فقط می گذرم .. به اندازه کافی عمیق شدم .. به اندازه کافی وقت گذاشتم .. حالا فقط به رفتن احتیاج دارم .. فعلن ادایش را در می آورم تا وقتش که شد ..  ناامید شدم از تغییر اینها ؟ .. نه !.. اما حوصله اش را دیگر ندارم ..  توانم هرز می رود ..

به امید رفتن طی طریق می کنم ..


+ شنبه 2 اردیبهشت1391ساعت 18:3 روشنک هوشمند |

زندگی روی دور تند !..


لازمش دارم !.. خودش خود به خود شروع شد و من ادامه اش می دهم .. سال عجیبیست سال نهنگ! .. سال من است .. خرافاتی نیستم اما حس می کنم این سال قدرتمند است .. خبری از متوسط ها نیست .. منفی ها و مثبتها هجوم آورده اند .. بنا بر تجربه بهتر است سرکوبش نکنم .. فقط کنترلش کنم .. احساساتم طبق معمول خودخواهانه و مطابق میل خودم پیش می روند .. من امسال به شدت خودم را دوست دارم و بیش از هر زمان دیگر یک خودشیفته دیوانه تمام عیارم .. وقتی به من می رسید مواظب باشید ! .. راحت از روی شخص محترم شما عبور می کنم اگر بخواهید سدی باشید روبروی من .. وقتی می فهمید که له شده وسط جاده ای متروک یا اقیانوسی بی ساحل خود را می یابید . با من روراست باشید و مسیرم را هموار کنید تا دچار خشم اژدها و حیله گری نهنگ نشوید. آن وقت آن روی خوش سکه را هم خواهید دید . 

+ سه شنبه 15 فروردین1391ساعت 21:3 روشنک هوشمند |

خانه تکانی پس از نوروز !...


خب وقتی که نوروز خانه نباشید دلیلی ندارد از اواسط اسفند خانه تکانی کنید اما هنگام بازگشت به خانه با صحنه های فجیعی روبرو خواهید شد .. تهرانم در حالیکه یک عالمه گرد و غبار و لباسهای زمستانی و کفش و کیف و کتاب و کاغذ و کاسه و بشقاب به شکل تهدید آمیزی احاطه ام کرده اند .. خب چاره چیست ؟.. سه روز خانه تکانی به خاطر یک ماه خوش گذرانی !.. کمک هم قبول می کنم .. می توانید سیزده تان را توی خانه من در حال رفت و روب به در کنید !.. : )( ..


+ جمعه 11 فروردین1391ساعت 18:54 روشنک هوشمند |

روز زن مبارک !


مامان .. رویا .. ریحانه .. الاهه .. هلیا .. غزل .. لیلا .. جینی .. شری .. آزاده .. فخری .. مژده .. هستی ..نگین .. نسیم .. مرجان .. مژگان .. مریم .. حمیده ..مهوش .. سارا .. مهسا .. هدی .. مهناز .. مهزاد .. مهرنوش .. مهشید .. مهتاب .. هایده .. سهیلا .. رخساره ..پریچهر .. پریشاد .. سحر .. مائده .. نازنین .. نجوا .. پوری .. لادن .. الهام ..ارمغان .. نازیلا .. شادی .. فرناز .. شیوا ..شیدا .. مونا .. روشنا .. میترا .. ژیلا .. ندا .. زهرا .. گلشیفته .. فائقه .. پونه .. ستاره .. نگار .. بیتا .. نسرین .. آسیه .. شیرین .. بهارک .. و روشنک !

روزتون مبارک !


+ پنجشنبه 18 اسفند1390ساعت 15:3 روشنک هوشمند |

تیاتر خوب!


امشب یک تأتر خیلی خوب دیدم . سالن اصلی تأتر شهر. مشروطه بانو!  تعریفش نمی کنم چون هنوز اجراء دارد و دوست ندارم ماجرایش را لو بدهم . شاید شما هم خواستید بروید ببینید. 

بعد از مدتها تأتر خوب ندیدن حس خیلی خوبی داشتم . آخر نمایش با کمال میل برایشان کف زدم . نمایشنامه ، کارگردانی ، بازی ها ، طراحی صحنه ، موسیقی زنده حتی آن گربه ای که کاملن اتفاقی وسط نمایش پرید روی سن .. یک جور صداقت و صمیمیت در کار بود که خسته گی را نابود می کرد .. فقط نمی دانم چرا جدیدن مد شده چراغهای سالن را خاموش نمی کنند .. توی ذوق می زند سالن تأتر نورانی .. تمرکز را کم می کند .. بروید ببینید خودتان !.. 


+ پنجشنبه 4 اسفند1390ساعت 2:25 روشنک هوشمند |

بی حوصله گی مفرط !..


تهرانم!.. حوصله وبلاگ نویسی ندارم.. دلم یه ماجراجویی جدید می خواد.. ببینم کی می تونم .. یک کمی خطر .. طبیعت وحشی .. صحرا .. حالا ببینم کی جور میشه!.. میگن وبلاگ ننوشتن واسه کسی که می خواد عاقبت طلسمش رو بشکنه و روی کاغذ بنویسه خبر خوبیه .. نمی دونم .. شاید واسه منم اتفاق بیفته .. زور که نمی زنم ..

................

پینوشت : این متن به محض برگشتن حوصله وبلاگ نویسی حذف می شود.


+ یکشنبه 30 بهمن1390ساعت 3:7 روشنک هوشمند |

توصیه های بهداشتی به یک دوست !


شرح حال بیمار : احمق را ستایش خوش آید و انتقاد را توهین و نکوهش نامد .. خود ستایشگر مهتران است و تحقیرگر کهتران .. و حقا که نه انتقاد داند و نه حد مزاح نگه دارد و به وقت خشم غلظت دشنامش کم از ستایشش به وقت پاچه خاری نبود!..

درمان موضعی : کم محلی توصیه مؤکد است و ریشخند اندکی اگر مورد جزو کهتران و عنتران است .. اگر نیست خفه خون توصیه می شود که بدان و آگاه باش همه جا حتی در ریقستان فارسی نیز سلسله مراتب قدرت برقرار است ..

درمان قطعی : برای گذر از مرحله پیش تکاملی کهتری و عنتری و رسیدن به مراتب مهتری و منتری از هیچ تلاشی فرومگزار، این شالاه به قصد تلافی !.. باشد که رستگار شوید .


+ سه شنبه 11 بهمن1390ساعت 2:57 روشنک هوشمند |


برهنه گی زنانی که تابوشکنیشان و هزینه ای که برایش می پردازند، بی گناهی هزاران زنی را فریاد می زند که تصاویر برهنه گی شان شد بهانه عقده گشایی های بیماران سادیست و پدرسالاران سنتی و مدرن و پست مدرن کمتر از فداکاری شهدای جنگ نیست اگر بیشتر نباشد .
    

+ شنبه 1 بهمن1390ساعت 0:32 روشنک هوشمند |

اعترافات ادبی!..


همیشه به اینکه سیدهای مذهبی نیمه سنتی نیمه مدرن یا همان پست مدرن خودشان و دور و وریهایشان بشوند طلایه دار ادبیات مدرن و پست مدرن ایران حس خوبی نداشته ام . برایم تفقدی که این جماعت به زنان و ادبیاتشان نشان می داده اند خالصانه و صادقانه نمی آمد .. وبلاگهایشان را که می خواندم، نوشته هایشان به نظرم تصنعی و در تلاشی نفس گیر برای بازگرداندن اعتمادی از دست رفته می دیدم .. انگار که به چیزهایی که می نویسند اعتقادی نداشته باشند، پشت جمله های نیم فاصله دارشان پوزخند نازیبایی می دیدم .. قضاوتهایشان درباره خودشان و دیگران سطحی و واکنشهایشان سودار و بودار به نظر می رسید .. کامنتهایی بی نام و با نام .. نوشته ای .. نقل قولی .. دوستان خیری که ناگهان از پشت صحنه سر می رسیدند و با حرفهای متناقضشان و پارانویاها و قضاوتهای عجیب اما واقعیشان به این بدگمانی ها دامن می زدند .. انگاری که می خواستند مطمئن شوند این تازه وارد که جرأت کرده و می نویسد و با نام و نشان خودش کامنت می گذارد استانداردهای لازم برای مورد اعتماد واقع شدن را دارد یا نه .. می شود یک جورایی خودیش کرد ؟.. ظرفیت دیدن گندزنی های برخی و سکوت کردن را دارد ؟.. کافی بود یک کامنت بگذاری و اظهار نظری صادقانه بنویسی تا ببینی که چند نفر را می فرستند سراغت تا سردربیاورند چی به چی است .. خبرچینها و نون به نرخ روز خور های مجازی دست به کار می شدند تا نکند خدای ناکرده از بازار داغ شایعه سازی و شایعه پراکنی عقب بمانند .. کافی بود یک نه بگویی تا یک حسود بدبختی آن وسط سوء استفاده کند و به تو نیش بزند و به دیگری تهمت و از آب گل آلودش ماهی شکار کند و فردایش نوشته هایش لینک بشود توی صد تا وبلاگ دیگر و تو پیش خودت فکر کنی که این عکس العمل یعنی چه ؟.. یعنی هر که گندی زد راه رسیدنش به رستگاری همین است ؟ .. یعنی یا باید با اینها باشی یا که به شکل و شمایل یک دشمن فرضی درآیی و ناشناسهایی را که از توی یاهو و جی میل و ای میل و کلوب و اینور و آنور خودشان را به دیوارت آویزان می کردند تا شاید چیزی بیابند که به قضاوتهای مریضشان شکل و شمایلی موجه ببخشد تحمل کنی ؟ ..کامنتهای بی نام و نشان سرشار از عقده و کینه و ناسزا بود که سرازیر میشد ..  شاید اینها براستی بتوانند کاری بکنند برای ادبیات ازدست رفته و بی رمق این سالها .. شاید اینها بتوانند زن مدرن ایرانی را به جایگاهش برسانند .. شاید روزی اعتماد از دست رفته مرا هم جلب کردند .. نمی دانم !.. ولی مطمئنن آن روز زود نیست ..

............................

پینوشت : کامنتها را از دست ندهید ! .. ; ) ..


+ دوشنبه 12 دی1390ساعت 3:14 روشنک هوشمند |

جوک روز!


دیروز دیکتاتور نیمی از مردم را کشت تا مادام العمر نیمی دیگر از مردمان را ... !..

مردم امروز دیکتاتور را کشتند تا مادام العمر زنان را ... ! ..

....................

پینوشت : قذافی و پیامدش !..



+ یکشنبه 1 آبان1390ساعت 21:21 روشنک هوشمند |

توهمات وقیحانه !..


آنقدر کلمات وقیحانه دور سرم می چرخند امشب که نمی دانم چه کارشان کنم .. چند تا اس ام اس دری وری برای یک کوچولوی ندید بدید فرستادم شاید آرام بگیرم اما فایده ای نداشت .. تا آنجا که می دانم هیچ وقت وقیح نبوده ام .. اما خب بعضی وقتها با شرارتهای ذاتیم هم کنار آمده ام و از وجودشان لذت برده ام .. داشتم فکر می کردم چرا اصلن باید همیشه مؤدب باشم ؟!.. یعنی منظورم این است که مؤدب بنویسم و ادب در نوشتار یعنی چه ؟.. هیچ دلیلی ندارد وقتی که دلم می خواهد با واقعیت وقیحی روبرو شوم مثل خودش ساده و بی پیرایه نباشم .. اصلن وقیح یعنی چه دیگر ؟.. مثلن شاید قورباغه به درد بوسیدن نخورد چون مطمئنی که بوس که چه عرض کنم حتی اگر درسته غورطش هم بدهی شاهزاده ای چیزی از آن طرف بیرون نخواهد آمد خب حالا اشکالی دارد اگر با یک قورباغه حال کنی ؟!.. بوسه یک قورباغه چه مزه ای است ؟.. در نظر بگیر یک قورباغه با آن چشم های ورقلمبیده و گردنی که ندارد دارد روی یک سطح سفید و نرم و شفاف می جهد .. از یک جاهایی سقوط می کند .. میخچه انگشتهایش را یک جاهایی آویزان می کند تا سر نخورد بیچاره .. آب از آن لب و لوچه بیریخت و گشادش آویزان است .. حالا یک پشه از آن طرفها می گذرد .. چقدر بدبخت و بیچاره به نظر می رسد در تنگناهای یک تن و وسوسه یک پشه وز وزو که آن بالا ویراژ می دهد و دنبال جای مناسبی برای فرود می گردد .. رذیلانه فکرش را میخوانم و با نوک انگشت ضربه ای به زیر آن غبغب آویزان لجنی لزج می زنم .. چشمهای قلمبه اش در کسری از ثانیه خونین و زخمی به نظر می رسند .. بعدش وارو می افتد آن پایین .. پشه پیروزمندانه دور سرش کارناوال پر سر و صدایی راه می اندازد .. یک دستمال بر میدارم و از روی زمین جمعش می کنم .. پنجره ها دیگر حفاظ دارند برای همین از این فاصله مطمئنن پرتاب از راه دور موفقیت آمیزی نخواهم داشت .. می روم نزدیک پنجره و از لابه لای میله های حفاظ می اندازمش بیرون!.. صدای متلاشی شدن شکمش حالم را به اندازه یک آروغ دگرگون می کند .. خب!.. حالا این وقیحانه بود ؟.. چرا فکر کردم این باید وقیحانه باشد ؟..

 

+ چهارشنبه 30 شهریور1390ساعت 23:27 روشنک هوشمند |


فرق آدم متوسط و آدم بالای متوسط و آدم زیر متوسط  اینه که اولی همیشه خدا روی سطح دست و پا میزنه چون نمی تونه به عمق برسه و دومی از عمق خسته شده و به سطح رسیده و سومی توی عمق گیر کرده دیگه بالا نمیاد تا خفه بشه بمیره !.. 


+ دوشنبه 21 شهریور1390ساعت 1:30 روشنک هوشمند |

يك ماه ماجراجويي تنهايي در هندوستان!.. ( 6 ) - جامو


جامو شهریست به شدت کثیف و آلوده با ترافیک وحشتناک و بی نظم . داغ و سوزان و بی رحم . دوستش نداشتم . انگاری از هندوستانی که می شناختم حسابی دور افتاده بود . البته هنوز هم میشد مردان ایستاده با آبشار را این سو و آن سو دید و مطمئن شد که بله اینجا هندوستان است !.. با دیدن وضعیت شهر از خیر مسافرخانه ها و مهمان خانه های ارزان قیمت گذشتم و به فکر رفتن به هتلهای متوسط ستاره دار افتادم .. یک هتل متوسط با ظاهری مناسب انتخاب کردم و با آقای ریکشا خداحافظی کردم و وسایلم را گذاشتم وسط هتل درست جایی که کارگر لنگ دراز و لاغر مردنی هتل با لبخند احمقانه ای هاج و واج به من و وسایلم نگاه می کرد و لابد منتظر بود خودم وسایلم را جا به جا کنم !.. مدیر هتل حتی پس از دیدن پاسپورت ایرانی من اصرار داشت که هندی صحبت کند . انگار که باورش نشده بود من ایرانی هستم . عاقبت از خر شیطان پیاده شد و شروع کرد به انگلیسی صحبت کردن ولی چه فایده انگاری که داشت هندی را با لهجه انگلیسی بلغور می کرد .. اتاقم را انتخاب کردم .. ارکاندیشن داشت اما کنترلش دست مدیر هتل بود .. باید تصمیم می گرفتم روشن بماند یا خاموش و من هم روشن بودنش را ترجیح دادم .. میشد زیر پتو پناه گرفت و گرم شد .. از عرق ریختن که بهتر بود .. کارگر هتل با لبخند ژکوندی پس از امر و نهی مدیر هتل وسایلم را برداشت و به اتاق برد .. در را بستم و روی تختم افتادم .. هنوز پلک روی هم نگذاشته بودم که تق تق در بیدارم کرد .. آقای همکار پذیرش هتل بود .. یک مشت توضیحات بی سر و ته و بی مورد .. مثلن آموزش چگونه گی باز کردن در حمام و شماره های آشپزخانه و رستوران .. تشکر کردم و تقریبن با زور دکش کردم و دوباره خوابیدم .. بیدار شدم و دوش گرفتم که دوباره صدای تق و تق در بلند شد !.. هول هولکی لباس پوشیدم و در را باز کردم .. این دفعه آقای کارگر هتل بود .. توضیحاتی در مورد ارکاندیشن و لیوانها و کاغذ توالت !.. حس خوبی نداشتم مخصوصن اینکه هنگام توضیحات بیهوده شان در اتاق را پشت سرشان می بستند و زیادی نزدیک می شدند .. این بار هم چیزی نگفتم تا اینکه خود آقای پذیرش هتل تشریف فرما شدند .. هنوز دهانش را باز نکرده بود که با صدای بلند از او خواستم تا از اتاقم خارج شود و بیرون در بایستد .. بیرون رفتم و در را هم بستم و از ایشان خواستم مزاحمم نشوند و گرنه به مدیر هتل اطلاع می دهم . ایشان که به نظر می رسید حسابی شوکه شده اند عقب عقب رفتند و شروع کردن به زبان ناب مادری بلغور کردن .. نمی فهمیدم چه می گوید اما انگاری داشت از خودش دفاع می کرد .. واقعن حوصله ام را سر برده بود .. در را محکم روی دماغش بستم و اسبابم را جمع کردم و برای رفتن آماده شدم .. وسالم را بردم گذاشتم درست وسط هتل و با صدای بلند سراغ مدیر هتل را گرفتم .. آقایان پذیرش دستپاچه و لرزان و عصبانی به شور و مشورت با یکدیگر مشغول شدند .. معلوم شد که مدیر هتل تشریف ندارند .. یکیشان جلو آمد و شروع کرد به معذرت خواهی و همان " گه خوردم و غلط کردم " خودمان .. وسایلم را دوباره گذاشتند توی اتاق و با سلام و صلوات هندی راهی اتاقم کردند .. با اینکه درس خوبی به آنها داده بودم اما احساس امنیت نمی کردم .. تصمیم گرفتم پس از یک گشت پیاده شهری بیش از این در این شهر زشت و بی در و پیکر وقت تلف نکنم و یکراست به سریناگار سفر کنم .. نتوانستم پیاده جای خاصی بروم چون هیچ کس آن اطراف انگلیسی نمی دانست .. برخوردشان خیلی عجیب و تکانشی بود .. اول تعجب می کردند .. بعد زیادی به آدم نزدیک می شدند .. بعد دوره ام می کردند .. بعد یک مشت کلمات هندی تحویلم می دادند که حتی یک کلمه اش هم به کارم نمی آمد .. به هر ترتیبی که بود شانسکی سر از جایی درآوردم که ایستگاه جیپهای بین شهری بود . آنقدر قیمتهای پرت و پلا می پراندند که تصمیم گرفتم حسابی تحقیق کنم و ارزان ترین را انتخاب کنم .. به خاطر بار و بندیل و دوربین ها یک جیپ دربست تا مقصد را انتخاب کردم و با مدیر یکی از حجره های تاکسی رانی که جوانی مؤدب و شش انگشتی بود به توافق رسیدم . کرایه بین او و راننده جیپ که مردی میانسال ، سیه چرده و اهل جامو بود تقسیم میشد . راننده ام نگاه مهربان و مظلومی داشت که اطمینان بخش بود . حس خوبی داشتم . عاقبت هر دو سوار شدیم و راه افتادیم . هنوز هوا گرم و سوزان بود و مجبور شدیم کولر ماشین را روشن کنیم . همین باعث شد که در سر بالایی ها تسمه پروانه ماشین بسوزد و مجبور شویم چند ساعتی میان راه بایستیم تا تعمیرگاه های کنار جاده تعویضش کنند . تسمه پروانه ای در کار نبود و تعمیرکاران بسیار خونسرد و خندان به آهستگی یک حلزون برای تعمیر ماشین ما تلاش می کردند . پس از تعمیر ماشین دوباره راه افتادیم و به جاده های مارپیچ و سربالایی های سر سبز و خوش آب و هوایی رسیدیم . کناره های جاده یکی از پارکهای ملی هندوستان قرار داشت . میمونهای بازیگوش سراسر جاده و پلها و دامنه ها و درختان کنار جاده را اشغال کرده بودند و پرنده های رنگارنگ و خوش آوازی همه جا به چشم می خوردند . منظره ها کاملن متفاوت با جامو و سرزمینهای قبلی بود و آدم را سر ذوق می آورد .

راننده ام به جز چند کلمه ای انگلیسی نمی دانست و با هم به زبان جدیدی متشکل از هندی،انگلیسی و فارسی حرف میزدیم . خیلی خوب منظور هم را می فهمیدیم . برایم حرف زدن با او جذاب و جالب آمد حتی بیش از مناظری که در اطراف می دیدم . فهمیدم پدر 3 فرزند است و 25 سال است که در این مسیر راننده گی می کند . سواد نداشت اما بسیار باهوش و کنجکاو بود . اولین زن تنهای ایرانی بود که میدید و سوال کرد که چرا تنها سفر می کنم و چرا همسر یا برادرم با من نیستند . تا جایی که می توانستم برایش منظور و مقصودم را توضیح دادم . خیلی خوب حس و حال مرا درک کرد و پای درد و دلش باز شد . سریناگار که رسیدیم بعد از نیمه شب بود و او قول داده بود که مرا به هتل امن و آرامی برساند چون نه کارت اعتباری داشتم و نه جایی و کسی را می شناختم تا اتاقی رزرو کنم . سریناگار در تاریکی کمی ترسناک و غیر عادی به نظر می رسید ..


+ یکشنبه 20 شهریور1390ساعت 21:35 روشنک هوشمند |

هوای تازه ..


چه هوایی!.. به به!.. پنجره ها را بعد از تقریبن دو ماه باز می کنم .. کولر از امشب خاموش!..گلدان "سایه پرور"ام دوره نقاهتش را طی کرد .. فهمیدم تنها به هفته ای یک لیوان آب کوچک نیاز دارد و نه بیشتر .. طفلک داشت در اثر محبت آبکی زیاده از حد من از بیخ و بن می گندید .. امروز دیدم شاخه های بیحال و افسرده سرافراز و پرجوانه شده اند .. خوشحال شدم .. چقدر گلدان داشتن خوب است .. از سگ و گربه داشتن که بهتر است آن هم توی این آپارتمانهای کوچک و عتیقه !..

حس و شور و شوقم دورتر از من توی هوا چرخ می زنند .. انگار که صدهزار ماهی سیاه کوچولو توی اقیانوس متلاطم خانه همه با هم شنا کنند .. هر لحظه به سویی می روند .. دلم نمی خواهد شکارشان کنم .. بگذار همین طوری بچرخند و بگردند برای خودشان .. آزاد و راحت از همه چیز .. عاقبت یک روز می آیند و از تن شیشه ای من عبور می کنند و به دام می افتند ..  عجله که ندارم .. بگذار بگذرد .. من زندگیم را دوست دارم !..
 

+ یکشنبه 6 شهریور1390ساعت 23:37 روشنک هوشمند |


دو تا بن بست که از ته به هم می رسن چاره ای به جز خداحافظی ندارن !..


+ دوشنبه 31 مرداد1390ساعت 23:6 روشنک هوشمند |

يك ماه ماجراجويي تنهايي در هندوستان!.. ( 5 ) - مك لود گانج و دارامسالا ( 3 )


عکاسی از مانکها کار ساده ای نبود چون اجازه نمیدادند .. مجبور شدم از دور عکاسی کنم آن هم یواشکی!.. عکسها بد نشده اند اما از آن زاویه دلخواه با کیفیتی مناسب ممکن نبود .. بعد از عکاسی و تماشای مانکها و خارجی هایی که پیرو دین بودا بودند و در گوشه گوشه معبد به عبادت مشغول بودند از آنجا خارج شدم و به کوهپیمایی در دامنه های سر سبز دارامسالا و مک لود گانج پرداختم .. آخرین روزی که آنجا بودم طوفان سختی درگرفت .. شاخ و برگ درختان چنان با شدت به شیشه اتاقم برخورد می کردند که ترس برم داشته بود نکند مثل "دورتی" در داستان "جادوگر شهر از" با اتاقم یک جا به هوا بلند شوم و در شهر دیگری بر زمین فرود بیایم. طوفان چند ساعتی طول کشید و شب به کلی قطع شد اما تا صبح باران می بارید. صبح زود بیدار شدم و برای آخرین بار به گردش در شهر پرداختم . یک خلخال و یک دستبند نقره و چند سی دی موسیقی سنتی تبتی ها را خریدم .  به ترمینال دارامسالا رفتم و بلیط تنها اتوبوسی را که از آنجا عازم جامو میشد خریدم . گفتند که هیچ اتوبوس کولردار یا حتی دولوکسی برای جامو وجود ندارد و هوا هم بسیار گرم است . پیشنهاد دادند که با جیپ های کولردار بروم اما تصمیم گرفتم همراه با مردمان عادی و شاید کم درآمد تر از طبقه متوسط با یک اتوبوس کهنه معمولی تا جامو همسفر شوم . از دارامسالا تا جامو تقریبن 6 تا 7 ساعت راه بود .

اتوبوس بسیار شلوغ بود و هوا به شدت گرم و راننده اتوبوس یک مرد بداخلاق و تندخو که در طول مسیر بدون توجه به اعتراض مسافران تا میتوانست مسافر سوار می کرد . جامو شهریست در ایالت جامو و کشمیر که کمترین فاصله را با مرز پاکستان دارد . بیشتر مسافرین اتوبوس پوشش پاکستانی ها را داشتند و در طول مسیر مرتب از فروشنده های دوره گرد میان راه که خیار و آب لیمو و نان و پنیر می فروختند خرید می کردند . به جز من یک زوج هلندی هم توی اتوبوس آن ته نشسته بودند که تقریبن از شدت گرما توی بغل هم از حال رفته بودند . کمی که از راهی شدنمان گذشت کم کم به نگاه های خیره و شگفت زده مسافران که بیشترشان مرد بودند عادت کردم و توانستم با آنها کمی ارتباط برقرار کنم . البته کار سختی بود مخصوصن اینکه نمی شد زیاد با آنها صمیمانه رفتار کرد چون ممکن بود برداشت دیگری کنند . مردی که در یکی از صندلی های هم ردیف من نشسته بود علاقه عجیبی داشت که جایش را با مرد دیگری که کنار من نشسته بود عوض کند و تا زمانی که ایشان میان راه از اتوبوس پیاده نشد و لنگ پشمالوی کپره بسته از کثافتش را به ساق پای بنده نسابید و با غرش و اعتراض بنده مواجه نشد ، خیالش راحت نشد !.. اطرافیانش شروع کردند به خندیدن و دست انداختنش . او هم برای اینکه تلافی کند غرغری کرد و با دست به صندلی خالی کنار من اشاره کرد و لنگش را هم گذاشت درست وسط زانوهای بنده و کم مانده بود مثل یک در غلطان از روی من رد شود تا خودش را به صندلی خالی برساند که در همین اثناء زنی بومی وارد اتوبوس شد و من به بهانه اینکه می خواهم صندلی را به ایشان اهداء کنم با نوک انگشتان هر دو دست از غلطیدن هر چه بیشتر ایشان بر روی خودم جلوگیری کردم و پس از نشستن آن خانم که فرشته نجات بخش من بود نفس راحتی کشیدم و لبخند پیروزمندانه ای هم به مرد ریشوی ساق پشمالو هدیه دادم . قیافه اش واقعن دیدنی بود .

هر چه اتوبوس به جامو نزدیک تر میشد هوا گرمتر و آفتاب داغتر و سوزنده تر میشد . بدتر اینکه اتوبوس هیچ پرده و پوششی نداشت تا زیر سایه اش بشود پناه گرفت . مجبور شدم وسطهای راه پیراهن نخی آستین بلندم را در بیاورم و به همان تاپ نازک کوچولو بسنده کنم . آستینهایش را به میله های جلوی پنجره گره زدم و زیر سایه کوچکش پناه گرفتم و سعی کردم با خرید چند بطری آب معدنی خنک و چسباندنشان به صورت و گردن و بدنم دمای تنم را پایین بیآورم .. دیگر نگاه های هیجان زده و خیره مردمان توی اتوبوس که انگار داشتند به یک فیلم پورنو نگاه می کردند مهم نبود .. اگر این کار را نمی کردم از شدت گرمی هوا و آفتاب زدگی از حال می رفتم و آن وقت دیگر معلوم نبود از کدام شهر هندوستان سر در خواهم آورد . در این گیر و دار یک نگاهم به دوربین و وسایلم هم بود که بالای میله های اتوبوس گذاشته بودم و هر بار که مسافری سوار یا پیاده میشد مجبور بودم چکشان کنم که ببینم سرجایشان هستند یا غیب شده اند. زنی که کنارم نشسته بود یکی دو بار خواهش کرد که جایش را با من عوض کند شاید حالم بهتر شود اما نپذیرفتم آخر او که گناهی نداشت . اگر هوا گرم بود و اتوبوس کهنه و درب و داغان این برای هردوی ما آزاردهنده بود . هر طور که بود مسیر کوتاهی که به  خاطر شرایط بد اتوبوس و هوا طولانی تر شده بود تمام شد و به جامو رسیدیم . وقت پیاده شدن به راننده اتوبوس شکایت کردم که چرا پنجره ها پرده ندارند و اینقدر اتوبوس را پر از مسافر می کند . گفت تا به حال کسی شکایت نداشته و پول ندارد تا اتوبوس را تعمیر کند . از اتوبوس پیاده شدم و دنبال ایستگاه تاکسی ها گشتم و پس از اینکه فهمیدم چنین چیزی در شهر جامو وجود خارجی ندارد و مجبورم که با ریکشاهای موتوری توی شهر دنبال هتلی برای اقامت یک روزه ام بگردم ٰ وسایلم را گوشه ای گذاشتم و به چانه زدن با راننده ها و فهماندن مقصودم به آنها مشغول شدم . بیشترشان انگلیسی نمی دانستند و مجبور بودم رهگذرهایی را که به نظر می رسید تحصیل کرده و باسوادند متوقف کنم و از آنها برای ترجمه حرفهایم کمک بگیرم . عاقبت کارم راه افتاد و با یک ریکشا به توافق رسیدم و برای پیدا کردن یک هتل متوسط مناسب راهی شهر شلوغ و داغ و کثیف جامو شدم ...

..........................

پینوشت : چندتایی از عکسها را توی فتوبلاگم گذاشته ام . می توانید ببینید .


+ دوشنبه 24 مرداد1390ساعت 0:3 روشنک هوشمند |

يك ماه ماجراجويي تنهايي در هندوستان!.. ( 4 ) - مك لود گانج و دارامسالا ( 2 )


از ظهر گذشته بود كه از خواب بيدار شدم .. گرسنه و هيجان زده و بي قرار از مهمان خانه خارج شدم .. روبروي مهمان خانه يك كافه رستوران دو در دو متري كوچك بود كه زن و شوهر تبتي اداره اش مي كردند .. به خاطر گرسنگي و خواب زياد كمي فشارم پايين افتاده بود و سردم شده بود به همين خاطر كلاه و شنل پشمي ماناليايي ام ( ! ) را پوشيدم و نشستم پشت يك ميز كوچك كه دو مرد بومي ديگر داشتند با ولع نهارشان رامي خوردند . مرد كافه چي با آن چشمان باريكش ذل زده بود به كلاه و شنلم و داشت فكر مي كرد كه اهل كجا مي توانم باشم و پس از آن رگبار سوالات مختلف در اين باره آغاز شد كه البته همسرش هم در حين پختن املت ماسالاي من همراهيش مي كرد . از آنجايي كه پرسيدن مليت ، نام كوچك و حتي سن و ساير اطلاعات شخصي در هندوستان خيلي معمولي و طبيعيست چندان تعجب نكردم .. البته اگر نمي خواهيد به سوالاتشان جواب بدهيد خيلي راحت مي توانيد بگوييد .. ناراحت نمي شوند اما خب ممكن است فكر كنند دوستشان نداريد و ديگر سراغتان نيايند و وقتي كه گرسنه هستيد اين يعني فاجعه !.. تبتي هاي پناهنده و مردمان بومي دارامسالا زيرك و مهربان هستند و خوش و بش كردن و خنديدن شما را به هيچ وجه چراغ سبزي براي صميميت بيشتر نمي دانند و به اصطلاح خودمان با جنبه و محتاطند .. آنها معمولن بسيار خونسرد و آرام هستند و شايد جزو بي آزارترين مردمان دنيا باشند ..

همين طور كه املت ماسالا را با ولع مي خوردم برايشان توضيح مي دادم كه ايرانيم و مسلمانم ولي مذهبي و متعصب نيستم و اديان متفاوت براي من هر كدام ارزش و رنگ و بوي خاص خودشان را دارند .. وقتي كه در هندوستان هستيد ، مخصوصن قسمتهايي كه مردمان هندو و بودايي بيشتري دارد ، بهتر است در مواجه با مردم كوچه و خيابان و آنها كه شايد دسترسي زيادي به اطلاعات ندارند از اين گونه جملات دوستانه استفاده كنيد تا احساس امنيت دو جانبه بيشتري داشته باشيد .. در هندوستان مسلمانان زيادي زندگي مي كنند اما همانطور كه مي دانيد اين كشور يكي از قربانيان حملات مكرر تروريستهاي متعصب مذهبي هم هست كه اكثرن عضو گروه افراطي القاعده هستند .

زن و شوهر كافه چي كم كم يخشان باز شد و سوالاتشان جنبه دوستانه تري به خود گرفت .. طبق معمول از اينكه يك زن ايراني مي ديدند ذوق زده شده بودند و من اولين زن تنهاي ايراني بودم كه از نزديك مي ديدند . آخرين خاطره شان از ايراني ها به 8 سال پيش بر مي گشت كه يك زن و شوهر ميانسال تهراني را با هم ديده بودند .  مرد كافه چي از من در مورد حجاب پرسيد . گفتم كه به حجاب اسلامي اعتقادي ندارم .. او به كلاهم اشاره كرد . بعد از يك خنده از ته دل برايش توضيح دادم كه كمي لرز دارم و كلاهم را از سرم برداشتم تا موهاي ژوليده ام كمي هوا بخورند . آنها هم خنديدند ..همزمان تلويزيون كوچك روي طاقچه داشت خبر كشته شدن بن لادن را پخش مي كرد .  برايم جالب بود كه از من پرسيدند آيا بن لادن را دوست دارم يا نه !.. پرسيدم چرا فكر مي كنيد كه يك ايراني مي تواند يك تروريست وحشي جنايتكار را دوست داشته باشد ؟.. و متقاعدشان كردم كه هيچ فرد ايراني دوستدار بن لادن و القاعده نخواهند يافت و من واقعن خوشحالم كه او كشته شده .  كم كم شك و ترديدشان برطرف شد و باعث شد يك ليوان شير داغ تازه را مجاني دريافت كنم ! ..

بعد از خوردن صبحانه/نهارم به مهمان خانه برگشتم تا از لباسهايم كم كنم . دماي هوا و فشار خون من هر دو بالا رفته بودند .. اولي كمي آزاردهنده بود و دومي طبيعي بود چون تازه غذا خورده بودم . تاپهاي رنگارنگ نخي و كلاه آفتاب گير سبز ( اين كلاه سبز آفتابي براي خودش شخصيتي شده در زندگي من ! ) و عينك آفتابي و صندلهايم را در آوردم و پوشيدم و به گشت زني در خيابانهاي باريك و دراز مك لود گانج مشغول شدم . طبق معمول رديفهاي كافه ها و رستورانهاي توريست جذب كن .. مراكز متعدد مذهبي بودايي ها و تبليغات آموزش يوگا ، مديتيشن  و ماساژ هاي مختلف كه در و ديوار را پر كرده بودند ..

سراسر خيابانهاي اصلي تا معبد دالايي لاما دستفروشها و دكه دارهاي بومي و تبتي را مي بينيد كه انواع لباسها و زيور آلات و جواهرات مخصوص تبتي را مي فروشند . اكثرن دست ساز هستند . كيف ها و كوله پشتي هايي كه پشت آن دوخته شده بود : آزادي براي تبت !

با فروشندگان خياباني تا مي توانيد چانه بزنيد چون ممكن است نهايتن جنس را به قيمتي معادل يك سوم قيمت اوليه پيشنهادي بخريد .

انتهاي طولاني ترين خيابان شهر معبد دالايي لاما قرار دارد . جايي كه براي احترام به او و آرمانش ساخته شده . پس از پرداخت يك وروديه جزئي دلبخواهي كه براي كمك به كودكان بي سرپرست تبتي مرسوم شده و شنيدن خوش آمدگويي ها و ديدن لبخندهاي خالصانه روحانيان و دانش آموزان مذهبي سرخ پوش ( مانك ها ) به سرسراي اصلي هدايت مي شويد . پيش از بالا رفتن از پله ها يك تابلوي بزرگ فلزي مي بينيد كه بر روي آن شرح مفصلي از چگونگي كشتار تاريخي تبتي ها در دهه پنجاه ميلادي ( قيام خونين 1959 ) به دست ارتش چين و آواره شدنشان از سرزمين استقلال خواه تبت و چگونه گي تبعيد ناخواسته شان به دارامسالاي هندوستان نوشته شده و در كنار عكسهاي تكان دهنده اي از كشته شده گان و مجروحان آن دوران قرار گرفته ..  داستاني هم از يك كودك تبتي نشاندار كه چند ساليست به دست ارتش چين ربوده شده و تلاشها براي برگرداندن وي به خانواده اش بي نتيجه مانده به چشم مي خورد ..

از پله ها كه بالا رفتيد وسايلتان به دقت بازرسي مي شود و از دروازه امنيتي عبور مي كنيد .. طبق معمول به علت ايراني بودن و زن بودن و تنها بودنم كلي مورد استقبال قرار گرفتم و دوربينم هم به اندازه كافي نوازش شد ..  آن بالا معبد اصلي قرار دارد كه به روش معماري بودايي از يك بالكن گسترده سقف دار تشكيل شده كه با ستونهايي به زمين متصل است و عبادتگاه با ديوارها و پنجره هاي بزرگ و يك درگاه بدون شيشه از محوطه جدا مي شود . دورتادور عبادتگاه استوانه هاي فلزي برجسته نويسي شده و متعدد و چرخان عبادتگاه هاي بودايي ها وجود دارد كه ساكنان معبد و بازديدكننده گان هنگام قدم زدن به آرامي يكي پس از ديگري با فشار اندك دستي مي چرخانندشان و دعا مي خوانند و آرزو مي كنند .. حس خوبي به شما دست مي دهد .. با وجود جمعيت زياد بازديد كننده ها و تمهيدات فراوان امنيتي فضا به شدت آرامش بخش ، مرموز و روحانيست .. آن طرف تر اتاقك شيشه اي شمع هاست كه با روغن مقدس روشن مي شوند و تنها مانك ها اجازه ورود دارند .. هزاران شمع كوچك و بزرگ روشن ..  و آن سوترك بعضي از مانك ها را مي بيند كه تخته های چوبی مخصوص دعايشان را روي زمين قرار داده اند و به تكرار و به سرعت خود را با زانو بر روي آن مي اندازند و خم مي شوند و كف دستهايشان را بر روي دو تكه پارچه مستطيل شكل كوچك مي گذارند و به اتكاي آنها و حركت دادنشان به موازات تشكچه و رو به جلو با دستهايي كاملن باز در امتداد سر و بدن به طور كامل به خاك مي افتند و بر مي خيزند و دستانشان را ناماسته وار بالای سر و روبروی صورت و زیر چانه نگه مي دارند و دعايي مي خوانند و دوباره به خاك مي افتند و به اين شكل مراتب تواضع و فروتنيشان را ابراز مي كنند و تمركز مي گيرند و نماز مخصوصشان را برگزار مي كنند .. اين كار گاهي براي ساعتها ادامه مي يابد .. مانكها همه چه زن و چه مرد سرهاي تراشيده شده اي دارند و هرگز از لوازم آرايشي و زينت آلات استفاده نمي كنند .. زنها يك تاپ و شلوار پارچه اي ساده سرخ و زرد رنگ مي پوشند و بعد شال همرنگي را روي شانه مي اندازند و به دور كمر و پاها مي پيچانند و مردها اغلب تنها همان پارچه شال مانند را دارند و گاهي مثل زنها زيرپوش همرنگ هم مي پوشند .. گياهخوارند و بسيار ساكت و كم حرف و بعضي هايشان هم روزه سكوت مي گيرند .. پس از چند دور چرخيدن دور عبادتگاه و دقت به جزئيات روي نيمكت روبروي درگاه اصلي عبادتگاه نشستم تا كمي خسته گي در كنم و شايد بتوانم دزدكي از مانكهايي كه با هيجان و پشتكار خاصي روي تخته هایشان به خاك مي افتادند و بر مي خاستند عكاسي كنم ..

 

+ دوشنبه 3 مرداد1390ساعت 0:39 روشنک هوشمند |

يك ماه ماجراجويي تنهايي در هندوستان!.. ( 3 ) - مك لود گانج و دارامسالا ( 1 )


بعد از مانالي راهي دارامسالا شدم . براي رفتن به دارامسالا به بخش شهري شده و تجاري مانالي يعني مانالي جديد رفتم و از يك آ‍ژانس مسافرتي بليط اتوبوس خريدم. به اولين آژانسي كه مراجعه كردم از طرز برخورد و صحبتهاي مشكوك مدير آژانس خوشم نيامد اما آن را به حساب مهمان نوازي و مهرباني بي منظور صاحب آژانس گذاشتم . بليطم را گرفتم و به مهمانخانه ام برگشتم . مجبور شدم شماره موبايل هنديم را براي آگاهي از تغيير احتمالي ساعت حركت اتوبوس در اختيارشان قرار بدهم . وقتي كه به مهمان خانه برگشتم و براي خوابيدن آماده شدم با اس ام اس هاي وقيحانه اي از طرف مدير آژانس روبرو شدم . به شدت عصباني شدم و به سر و وضع ساده و برخورد دوستانه اما جدي و صورت بي آرايشم فكر كردم . به اينكه "مردك" مي دانست من ايراني هستم و براي طبيعت گردي هندوستان را انتحاب كرده ام . سعي كردم عصبانيتم را كنترل كنم و قاطعانه ايشان را ادب كنم . در پاسخ پس از سرزنشهاي معمول تذكر دادم كه در صورت ادامه مزاحمت با پليس هندوستان تماس خواهم گرفت . تهديدم ننتيجه داد و ماهيت اس ام اس ها به يكباره تغيير كرد و اين بار سعي در جلوه دادن سوء تفاهمي غير واقعي داشت اما جمله ها بسيار طلبكارانه و بي ادبانه بود . صبح زود به آژانس مذبور رفتم و بليطم را پس دادم و از رفتار زشت مدير آژانس شكايت كردم . جالب اينكه ايشان پيش از رسيدن من به آژانس از ترس روبرو شدن با من فرار را بر قرار ترجيح داده بود و همكارانش به جاي ايشان بدون هيچ عذرخواهي خاصي پول بليط را پس دادند . روي هم رفته برايم عجيب بود كه چرا مسئولان آژانس پس از فهميدن مليت من بسيار وقيح و بي ادب شده بودند در حاليكه رفتار بسيار مودبانه و مناسبي با دو زن مسن اروپايي ديگر داشتند . يكي از آژانسي ها پس از خنده كريه و تمسخر آلودي رو به من گفت كه تنهايي سفر كردن يك زن ايراني كار بيهوده ايست و پس از اينكه شنيد قصد دارم به تمام كشورهاي آسايي سفر كنم گفت كه بهتر است تايلند را خط بزنم چون محله هاي " خاص " آنجا دارند كم كم با زنان ايراني آشنا مي شوند و جاي خطرناكي براي من مي تواند باشد . جمله هاي توهين آميز و شايعات عجيب و غريبشان را تحمل كردم تا پولم را پس بگيرم . چنان با حسادت و تغير براندازم مي كردند كه حس منفي وجودشان را نسبت به يك زن مستقل ايراني كامل دريافت كردم . انگاري كه زورشان آمده بود!.. در تمام طول راه از مانالي جديد به مهمانخانه رفتار توهين آميز و غير دوستانه آژانسي ها كه اصالتن اهل دهلي بودند برايم سوال برانگيز و عجيب بود . انگاري كه ميخواستند به من بفهمانند هندوستان شايد پذيراي زنان توريست غربي باشد اما براي زنان ايراني مستقل و طبيعت گرد جاي مناسبي نيست مگر اينكه... !.. دليل آن همه كينه و نفرت نهفته در نگاه هاي سرد و خشمگينشان را نفهميدم . پس از خروج از آژانس منحوس به دفتر ديگري مراجعه كرده و بليط دارامسالا را عاقبت خريدم . رفتار مدير آژانس دومي بسيار معمولي و مودبانه بود . نفس راحتي كشيدم و بارم را براي سفر به محل اقامت " دالايي لاما " رهبر بوداييان جهان دوباره بستم .

ظهر روز بعد با يك اتوبوس دولوكس راهي دارامسالا شدم و پس از گذشتن از شب ، هنوز سپيده نزده بود كه به مقصد رسيدم . رفتار راننده و ساير مسافران دوستانه و گاه كنجكاوانه بود . براي آنها جالب بود كه تنهايي سفر مي كنم و از آن جالبتر ايراني بودنم بود . براي اولين بار بود كه يك زن ايراني تنها مي ديدند . چند توريست ديگري هم كه در اتوبوس بودند دسته جمعي يا دوتايي سفر مي كردند و تنها توريست ماجراجوي تنهاي اتوبوس من بودم . ميان راه آنقدر به من خوش گذشت كه رفتار زشت و نفرت انگيز آژانسي ها را فراموش كردم و آن را به پاي ذات ضعيف و زن ستيز برخي از مردان سنتي شرقي گذاشتم كه در ايران خودمان هم از اين دسته از افراد كم نداريم با اين تفاوت كه قانون هندوستان در بسياري از موارد جلوتر و بهتر از ذهنيت مردان سنتي هندي عمل مي كند و در ايران متأسفانه عكس اين قضيه صادق است .

پس از رسيدن به "دارامسالا" با توضيحات راننده متوجه شدم كه در اين شهر نمي توانم هتلي براي اقامتم پيدا كنم و بايد تا ساعت 9 صبح داخل اتوبوس صبر كنم تا تاكسي ها به ترمينال بيايند و بتوانم با يك جيپ راهي "مك لود گانج" شوم كه شدم .. توريستهاي اروپايي و استراليايي اصرار داشتند كه تنها نروم و حداقل تا "مك لود گانج" با آنها باشم اما پس از شنيدن پاسخ منفي من سري تكان دادند و با نگراني بدرقه ام كردند و من هم با لبخند پس از قدرداني از تعارفهاي دوستانه شان خيالشان را بابت تنها رفتم راحت كردم و دستي به نشانه خداحافظي تكان دادم و رفتم.. مي توانستم منتظر بمانم و با آنها راهي شوم اما دوست نداشتم اصل " تنهايي " سفر كردنم را زير پا بگذارم . 

پس از گشتي نيم ساعته در شهر مك لود گانج مهمانخانه ارزان قيمت و تميز و خلوتي پيدا كردم.. با كمي چانه زدن و صحبت با مدير مهمانخانه از امنيت و سلامت محل مطمئن شدم و در اتاق كوچكم را بستم و روي تختم ولو شدم .. روبروي تختم ، پنجره هاي نيمه باز چوبي ، جنگل سبز و دره ها و دامنه هاي زيباي هيماليا را به نمايش مي گذاشتند و آن سو ترش قله هاي سر به فلك كشده سفيد و بنفش از طبيعت بكر و وحشي آن منطقه محافظت مي كردند .. براي رفتن به مركز شهر و ديدن معبد دالايي لاما لحظه شماري مي كردم .. مي دانستم كه نمي توانم در آن وقت از سال ببينمش چون به خاطر مسائل امنيتي فقط ساعات محدودي از سال را به ديدار مشتاقانش اختصاص مي داد و حتي محل دقيق اقامتگاهش براي عموم مردم مشخص نبود .. فقط مي دانستم كه خانه اش همان حوالي معبد است .. يكي از ساختمانهاي قديمي يا شايد حتي يك كلبه كوچك درون يك دره .. همان اطراف ! .. چشمانم از خسته گي داشت كم كم روي هم مي رفت كه يك تك درخت سبز ديدم روي يك تپه سفيد .. پوستر روي ديوار اتاق .. كنار پنجره !.. كاملن شبيه به همان درختي بود كه در خوابم ديده بودم ..  دو سال پيش از اين .. خرداد ماه .. از آنجايي كه به ديدن پازلهاي خوابها و روياهايم حتي پس از گذشت سالها از ديدنشان عادت دارم چندان تعجب نكردم .. انرژي گرفتم .. ذوق زده شدم و راحت خوابيدم تا بعد از ظهركه براي ديدن شهر دالايي لاما از مهمان خانه ام خارج شدم ..

 

+ چهارشنبه 22 تیر1390ساعت 19:6 روشنک هوشمند |


واقعیت این است که جنایتکاران صادقترینها هستند و خیانتکاران ترسوترینشان..


+ چهارشنبه 8 تیر1390ساعت 0:45 روشنک هوشمند |

يك ماه ماجراجويي تنهايي در هندوستان!.. ( 2 ) - مانالي


روزهايي كه در دهلي بودم تمام وقتم به خيابان گردي و ديدن آثار تاريخي شهر دهلي و چشيدن از غذاهايي كه اكثرشان را به علت تندي زياده از حد نمي تواستم تا آخر بخورم گذشت .. مقبره همايون .. برج لوتوس .. قُطُب منار .. دروازه هند .. قلعه سرخ .. تصميم گرفتم به شمال هندوستان سفر كنم جايي كه در ماه هاي گرم سال بهترين آب و هوا را دارد .. هيمالياي هندوستان بسيار باشكوه است و دامنه هاي زيبا و پر ابهت و جاده هاي پيچ در پيچ و باريك و بسيار مرتفعش گاهي نفس آدم را در سينه حبس مي كند .. يكي از مشهورترين و طولاني ترين جاده هاي هندوستان و آسيا جاده مانالي به له است كه مسيريست آشنا براي دوچرخه سواران ماجراجو و مسافران سبك بار اما متأسفانه به علت برف سنگين و ريزش بهمن اين جاده بسته شده بود و من مجبور شدم جاده ديگري را براي رسيدن به له طي كنم و مي توانم بگويم همين مسئله ناخواسته باعث شد شهرهايي را ببينم كه شايد ديدنشان آرزوي خيلي ها باشد و هنوز خيلي از خود هندي ها بنا به دلايلي كه در قسمتهاي بعدي خواهم نوشت هنوز اين شهرها را نديده باشند  .. خلاصه اينكه بعضي وقتها بي برنامه بودن و دل به دريا زدن در سفر به كمك آدم ماجراجو مي آيد و نتيجه بسيار لذت بخش و هيجان انگيز مي شود .. اما خواهش مي كنم از اين نوشته ها بدآموزي نكنيد و براي تمام سفرهايي كه در پيش داريد برنامه ريزي دقيق داشته باشيد و مثل من در لحظه براي انتخاب مسير بعدي تصميم نگيريد !.. اين روش شايد براي من جالب و مفيد باشد اما نه براي شما !.. پس بهتر است منطقي و دقيق و محتاط باشيد حتي در سفرهاي ماجراجويانه تنهايي !..

مسير جديد را انتخاب كردم : دهلي - مانالي و بعد ساير شهرها كه پس از رسيدن به مانالي براي رفتن به آنها تصميم گرفتم .. وقتي كه در اتوبوس بودم نمي دانستم پس از رسيدن به مانالي به كجا خواهم رفت و همين هيجان سفرم را بيشتر كرده بود .. مسير دهلي تا مانالي يك مسير 16 ساعته بود كه با جاده اي هموار در زمينهاي خشك و باير و شهرهاي پرجمعيت و ترافيك سنگين شروع شد اما در انتها در نزديكي هاي مانالي اختلاف ارتفاع چشمگيري با مسير ابتدايي پيدا كرد و مارپيچهاي تند و فراوان كم كم پيدا شدند .. معمولن براي حفظ سلامتي دستگاه گوارش در اينگونه مسيرها بهتر است از غذاي كم حجمتري در بين راه استفاده كنيد و بيشتر مايعات مصرف كنيد اما نمي دانم چرا بسياري از هندي ها با وجود آشنا بودن به مسير در رعايت مسائل بهداشتي و تغذيه بسيار بي توجه بودند .. براي صبحانه و نهار از غذاهاي غير بهداشتي رستورانهاي كثيف بين راه استفاده كردند و تا مي توانستند خوردند و خوردند و خوردند و در ميانه هاي راه هنوز شب نشده هر چه كه خورده بودند بالا آوردند ..  مي توانم بگويم بيش از 10 نفر به اين مشكل دچار شدند .. تنها كاري كه مي توانستم بكنم اين بود كه به آنها آب معدني و آب ليمو تعارف كنم .. يا آب نبات بدهم شايد حالشان بهتر شود  اما انگاري به خوردن زياد و استفراغ كردن عادت داشتند چون خيلي ريلكس و راحت با اين مسئله برخورد ميكردند !.. واقعن كه مناظر داخل اتوبوس با مناظر خارج از اتوبوس تضاد چشمگيري داشت و آدم را به تفكري عميق وا ميداشت ..

پس از گذر از پيچ ها و تحمل مناظر داخل اتوبوس ساعت 10 صبح به مانالي رسيدم .. از آنجايي كه كارت اعتباري نداشتم نمي توانستم هتل يا مهمان خانه را خودم اينترنتي رزرو كنم و به اين منظور مجبور بودم تلفني رزرو كنم .. سايتهاي اينترني براي هتلهاي ارزان قيمت معمولن فريبنده و دروغين هستند و با واقعيت فاصله زيادي دارند .. هتلي را كه در ابتدا از دهلي رزرو كرده بودم نپسنديدم .. نه آب داغ كافي داشت و نه منظره درست و حسابي !.. هتلم را عوض كردم و بار و بنديلم را جمع كردم و با يك ريكشاي موتوري مهمان خانه ارزان قيمتي را در قلب مانالي قديم پيدا كردم .. شهر مانالي قديم در حقيقت يك روستاي بزرگ است در دل كوهستانهاي مرتفع و سبز و رودخانه ها و آبشارهاي پرخروش و بسيار زيبا .. يك منطقه كاملن توريستي كه در هر فصل يا ماه از سال توريستهاي فراواني را مي توانيد در خيابانها و كافه رستورانهايش ببينيد .. از انتخاب مهمان خانه ام راضي بودم چون تميز و ارزان قيمت بود و در دل شهر قرار داشت جايي كه همسايه هاي مهربان و محليم با خانواده ها و دامها و آداب و رسوم مخصوصشان زندگي مي كردند و خبري از ظاهرسازي هاي توريست جلب كن نبود .. مردمان اصيل مانالي اكثرن سفيد چهره و خوش بنيه بودند با چشمهايي نافذ و روشن ..  درآمد اصليشان از دامداري و پذيرايي از توريستها تأمين ميشد .. هوا بسيار عالي بود و گه گاه رگباري ميزد و لطيف تر ميشد ..  چند روزي در مانالي بودم و روزها در دامنه هاي كوه ها و در كنار معابد بودايي ها و هندوها عكاسي مي كردم و بعد از ظهر ها و غروبها با مردم حرف مي زدم و با مشكلات و دغدغه هايشان آشنا مي شدم و از داستانهاي زندگيشان در دفترچه ياد داشتم نت بر ميداشتم.. هر كدام داستاني براي خود داشتند كه با عكسهايي كه از آنها مي گرفتم تكميل ميشد .. مي توانم بگويم يك مجموعه زيبا و ارزشمند و مستند از زندگي مردمان اهالي شمال هندوستان دارم گر چه اجمالي و مختصر چون سفرم كوتاه و زمانم محدود بود اما بسيار دوست داشتني وخاطره انگيز حداقل براي خودم و هر كه آنطرف ها سفر كرده .. تعداد زيادي از اهالي دهلي و سريناگار در كافه هاي محلي كار مي كردند يا كافي نت و مغازه داشتند و لباسهاي محلي زمستاني عرضه مي كردند و از آنجايي كه بي برنامه سفر كرده بودم و از آب هواي آن طرف ها چيزي نمي دانستم حسابي غافل گير شدم و مجبور شدم براي حفاظت خودم از سرما يك شنل محلي و دستكش و جوراب پشمي دستبافت و يك كلاه پوست بره اصل مانالي بخرم و چند صد روپيه اي پياده شوم اما خب مي ارزيد چون الان يادگاري هاي بارزشي از پوشاك خاص آن نواحي دارم !..

درمانالي همه نوع مذهب و ديني ديده مي شود .. از هندو و بودايي و مسلمان گرفته تا مسيحي .. تعداد زيادي هم يهودي با عرق چينهاي مخصوصشان هم ديدم كهدر مانالي براي خودشان كافه ها و رستورانها و مهمان خانه هايي برپا كرده بودند .. مردماني بسيار مهربان و مهمان نواز بودند ...

به فكر سر و سامان دادن به مجموعه ام هستم ... مجموعه اي از شعرهايي كه آنجا به ذهنم آمد و عكسهايي كه گرفتم و داستانهايي واقعي از آدمها و اهالي مهربان و ساده و زيباي شهر مانالي !.. معمولن فاصله فكر و عمل من زياد است اما اين بار سعي مي كنم اين فاصله را كم كنم .. گاهي كه به كامپيوتر و اتاق و ميز و ذهنم از دور نگاه مي كنم يك عالمه برج نيمه كاره مي بينم كه نياز به اتمام دارند !.. اين همه فكر .. ايده .. كار نيمه كاره !.. بايد يك فكري به حالشان كرد ..

خلاصه اينكه بسيار لذت بردم .. دلم مي خواست مي توانستم ماه ها در آن شهر بمانم و توي يك كلبه چوبي كوچك كنار رودخانه پر پيچ و خم شهر فارغ از هر مشكل و اضطرابي زندگي كنم ..  


+ دوشنبه 30 خرداد1390ساعت 17:8 روشنک هوشمند |

يك ماه ماجراجويي تنهايي در هندوستان!.. ( 1 )


پريروز برگشتم!.. اين دومين سفر ماجراجويانه تك نفره من به يك كشور آسيايي بود . ماجراجويانه از اين نظر كه تنها و بدون استفاده از تورهاي معمول رفتم . از آنجايي كه هندوستان تقريبن دو برابر ايران مساحت دارد ديدن و حس كردن اين كشور در يك ماه امكان پذير نيست اما خب تا جايي كه ميشد سعي كردم ببينم و ياد بگيرم و لذت ببرم . براي دومين بار هواپيمايي قطر اير ويز را براي يك سفر آسيايي انتخاب كردم و از اين انتخاب بسيار راضيم چون در مقايسه با خطوط هوايي ايران اير و ماهان و اختلاف قيمت ناچيز به مراتب بهتر و راحت تر و مطمئن تر است.

هندوستان مركزي  در فصلهاي بهار و تابستان به شدت گرم است و درجه حرارت هوا در شهرهاي دهلي و آگرا و جيپور گاهي به 48 درجه هم مي رسد .. يك چيزي مثل آب و هواي خوزستان در تابستان!.. بنابراين در اين فصلها بهتر است به مناطق شمالي كه دامنه هاي هيمالياي هندوستان و سرزمين هاي مرتفع خوش آب و هوا را در بر گرفته سر بزنيد و قسمتهاي دیگر را بگذاريد براي پاييز و زمستان و سفرهاي بعدي اگر ويزاي كوتاه مدت كمتر از دو ماهه داريد.. كاري كه من كردم البته نتوانستم از خير مناطق ديدني دهلي و آگرا و واراناسي بگذرم و به خاطر سياحت اين شهرها گرماي هوا را تا جاي ممكن با تمهيداتي مثل بيرون آمدن از خانه در ساعات خنك تر و استفاده از تاكسي هاي AC و پوشيدن حد اقل لباس ممكن آن هم از جنس نخي و روشن جبران كنم .

هندوستان كشور امني مي تواند باشد حتي براي مسافران زن تنها البته اگر اعتماد به نفس و آمادگي لازم براي مقابله با هر پيشآمد غير منتظره را داشته باشيد . خوشبختانه براي من اتفاق ناخوشآيندي پيش نيآمد مگر يكي دو جا در شهر " نيو مانالي " و " جامو " كه با افراد نامناسبي در هتل و آ‍ژانسهاي مسافرتي روبرو شدم كه با برخورد جدي و مناسب سلامت و امنيتم را از مشكلات احتمالي حفظ كردم . در هر صورت هندوستان يك كشور بزرگ كهن آسيايي ( هفتمين كشور پهناور جهان ) و با جمعيت فراوان ( دومين كشور پر جمعيت جهان ) است كه تأمين زندگي و آموزش اين تعداد نفرات براي هر دولتي مي تواند يكي از مشكلات قابل توجه باشد . پس انتظار نداشته باشيد وقتي كه در خيابانهاي دهلي قدم مي زنيد فقط با مردماني خوشحال و غني و باسواد روبرو شويد .

سفرم را از شهر دهلي پايتخت هندوستان شروع كردم و با اتوبوس و جيپ به شهرهاي ايالتهاي شمالي يعني هيماچال پرادش و جامو و كشمير رفتم و به علت بسته بودن جاده در اثر ريزش برف و بهمن به جاي جيپ و اوتوبوس با هواپيما به دهلي برگشتم و بعد به بعضي از شهرهاي مركزي و شرقي هندوستان سفر كردم و در انتها دوباره به دهلي برگشتم تا با پرواز قطر اير ويز از فرودگاه بين المللي اينديرا گاندي دهلي راهي تهران شوم .

مسير سفر :

تهران - دوحه - دهلي - مانالي قديم - مانالي جديد - دارامسالا - دارن كورت - مك لود گانج - جامو - سريناگار - دراس - کارگیل - له - دهلي - آگرا - دهلي - واراناسي - دهلي - دوحه - تهران

ايالتهاي شمالي چهره اي كاملن متفاوت نسبت به ايالتهاي جنوبي دارند . آب و هوا و توپوگرافي ، فرهنگ ، زبان ، لباس ، رنگ چهره و قيافه ها ، آداب معاشرت و برخورد با غريبه ها ، نرخ هتلها و كيفيت غذا همه و همه متفاوت است .

سفر به مك لود گانج محل اقامت دالاي داما رهبر بوداييان جهان و سريناگار شهر زيباي مظلوم و همين طور واراناسي شهر گانگاي مقدس ( بزرگترين و مهمترين روخانه هندوستان ) بهترين قسمتهاي سفرم را ساختند و مي توانم بگويم بهترين شاتهاي فرهنگي ، طبيعي و اجتماعي عمرم را در اين شهرها پيدا كردم .

جامو و دهلي شهرهايي بودند كه نسبت به ساير شهرهايي كه ديدم دوستشان نداشتم . خيابانهاي كثيف و شلوغ .. مردماني كه به دفعات در كناره هاي خيابان در مقابل ديده گان همه خيلي راحت و خونسرد و گاهي با يك لبخند ژوكوند ايستاده ادرار مي كنند و راننده هاي ريكشاهاي موتوري كه بر سر تيغ زدن توريستها با هم دعوا مي كنند . راهنماهاي خياباني بسيار سمج و مزاحم كه دك كردنشان كلي وقت و انرژي و شجاعت مي طلبد و گداهاي عجيب و غريب و ناقص الخلقه كه كثافت و حشرات متنوع از سر و رويشان فواره مي زند !..

دهلي شهري بزرگ و بي در و پيكريست كه اختلاف طبقاتي در آن بيداد مي كند . يك عده بسيار غني درون ماشينهاي آخرين مدل خنك با سرعت از كنار مردماني مي گذرند كه بر سر يك لقمه نان حاضرند ساعتهاي متمادي پا برهنه بدوند يا با هم دعوا كنند . فقر و محروميت زياد از برخيهايشان مردماني سنگ دل و خشن ساخته كه به چيزي به جز چاپيدن همديگر فكر نمي كنند .

وقتي كه در خيابانهاي شلوغ دهلي با كوله پشتي قدم مي زنيد مواظب پشت سرتان و همراهان سمج و فضولي كه مي خواهند راهنماييتان كنند تا سالم و مطمئن به هتل برگرديد باشيد و به آنها به هيچ وجه اجازه ندهيد به شما نزديك شوند و از گفت و گوي بيهوده با آنها بپرهيزيد . قبل از سوار شدن به تاكسي ها و ريكشاها قيمتها و مسيرها را پيدا كنيد چون خيلي راحت مي توانند به جاي طي مسيري كوتاه شما را در سراسر شهر بزرگ دهلي كه شرق تا غربش كيلوترها راه است بچرخانند و مبلغ زيادي را با تغير و خشونت از شما طلب كنند .  براي مقابله با اين مورد كه جزو موضوعات معمول و روزانه در شهر هاي بزرگ هندوستان محسوب مي شود به همراه داشتن جي پي اس يا گجتهاي همه كاره براي پيدا كردن مسير درست و به دست آوردن اطلاعات صحيح از اينترنت به شدت توصيه مي شود !.. اين مسئله هيچ ربطي به تنها بودن يا زن بودن شما ندارد جز اينكه اوضاع را كمي وخيم تر و مدعيان را جري تر مي كند . در دهلي با توريستهاي اروپايي زيادي روبرو شدم كه به طور دسته جمعي يا دوتايي سفر مي كردند و چندين بار به دامهاي محلي افتاده بودند . به اين مورد و موارد مشابه " توريست ترپ " يا همان " دام مخصوص توريستها " گفته مي شود .

يكي ديگر از دامهاي توريستي هندوستان شركتهاي اتوبوسراني ولوو ( تنها اتوبوسهاي داراي AC كه براي همه مسيرها وجود ندارند ! ) هستند كه تورهاي يك روزه يا چند روزه در هندوستان برگزار مي كنند . تا جايي كه مي توانيد و برايتان امكان دارد سعي كنيد از اين تورها استفاده نكنيد و خودتان شخصن آن لاين يا با مراجعه مستقيم بليط اتوبوس يا ماشين كرايه كنيد . قطارهاي هندوستان به علت شلوغي و ناامني و بدي تهويه و آلوده گي زياد به هيچ وجه به توريستها توصيه نمي شود .

دام بعدي راهنماهايي هستند كه در تورهاي مسافرتي راهنمايي توريستها را به طور جداگانه و با بهايي بالاتر زوركي بر عهده مي گيرند !.. در صورت قرار گرفتن در چنين موقعيتي با جديت از پرداختن مبلغ اضافي خودداري كنيد و بگوييد كه احتياجي به راهنماي جداگانه نداريد . اگر عكاس نيستيد و به عكس خودتان علاقه داريد حداقل يك دوربين كوچك ديجيتال با خودتان به همراه ببريد تا مجبور نشويد براي پراكنده كردن خيل عكاسان سمجي كه جلوي وروديه هاي و داخل اماكن توريستي انتظار شما را مي كشند زجر بكشيد!.. همين كه دوربين را دستتان ببينند خود به خود نا اميد شده و مي روند پي كارشان!..

به توصيه هاي راهنماها و افرادي كه مراكز خريد و فروشگاه هاي منحصر به فرد را مي خواهند به شما معرفي كنند به هيچ وجه گوش ندهيد و اگر واقعن قصد خريد داريد و به جيب و پولي كه با زحمت به دست آوريده ايد علاقمنديد ،خودتان برويد و بگرديد و بخريد بدون همراهي با افراد بومي خير خواه !..

هندي ها عادت به ديدن زنهايي كه به تنهايي و به قصد توريسم و طبيعت گردي به كشورشان مي آيند ندارند مخصوصن اگر ايراني باشيد بنابراين در برخورد با غريبه ها از مدير و كاركنان هتل گرفته تا مردم كوچه و بازار و تورهاي يك روزه بسيار محتاط باشيد و به هر كيس كه به شما نزديك مي شود به چشم يك خطر متحرك عمده نگاه كنيد . شايد اين توصيه ها زيادي سختگيرانه به نظر برسند اما خب بهتر است قبل از وقوع يك پيشآمد بد همه احتياط هاي لازم را پيش بيني كرده باشيد تا سفر سالم و به ياد ماندني و مفرحي داشته باشيد .

سفر تنهايي و حتي دو تايي به كشورهاي آسياي مركزي و جنوبي مثل هندوستان ريسك بالاي دارد مخصوصن اگر يك زن جوان با ظاهري متفاوت با مردمان بومي باشيد اما خب اگر مثل من ماجراجو و اهل مقابله با خطر و محك زدن خود در موقعيتهاي مختلف هستيد بايد ريسك پذيري بالايي داشته باشيد و گرنه اينگونه سفر كردن را بهتر است فراموش كنيد و به همان تورهاي داخلي و دسته جمعي مراجعه كنيد كه معمولن هموطنان عزيز ايراني ترجيح مي دهند چنين كنند ( تورهاي يك هفته تا هشت روزه به شهرهاي دهلي ، آگرا ، گوا و بمبئي ! ).. در تمام طول سفر حتي با يك زن يا يك زوج ايراني كه تنهايي و ماجراجويانه در هندوستان سفر كنند برخورد نكردم و از بومي ها چيزي در اين مورد نشنيدم . تك و توك دانشجوهاي ايراني را در فرودگاه مي ديدم كه مثل بچه مثبتها خيلي سر به زير و ساكت با هواپيما مابين شهر دانشگاهي خود و شهر زادگاهشان در ايران در حال سفر بودند .

آب آشاميدني لوله كشي تصفيه در هندوستان وجود ندارد و بهتر است از بطري هاي آب معدني استفاده كنيد . هميشه يك بطري آب معدني و يك بطري آب ليمو كه به وفور در مغازه هاي محلي عرضه مي شود به همراه داشته باشيد . حتمن از ژلها و كرمهاي ضد حشره براي در امان ماندن از نيش حشرات استفاده كنيد . به هيچ وجه وقتي كه تنها در هندوستان سفر مي كنيد مشروبات الكلي مصرف نكنيد .

مسير دارامسالا به جامو تنها يك اتوبوس معمولي بدون AC درب و داغان دارد كه هيچ پرده و پوششي براي حفظ شما از آفتاب سوزان تابستان هندوستان ندارد و راننده اتوبوس بيرحمانه اتوبوس را تا پايان سفر مملو از مسافر نگه ميدارد . مواظب خطر گرمازده گي در اين مسير هفت ساعته باشيد . من بلوز نخي آستين بلندم را دور ميله هاي ديواره اتوبوس و صندلي ها گره زدم تا از آفتاب سوزان در امان باشم و تمام مدت مسير با سه چهار تا بطري آب معدني سرد كه از ميان راه خريدم دماي سر و صورت و بدنم را پايين آوردم .. مواظب وسايل گران قيمت و كوله پشتيتان باشيد !.. خدا را شكر همه دوربينها و لنزها و مك بوك اير و گلكسي تبلتم ( يك چيزي نزديك به 10 ميليون تومان وسيله منقول ! ) جداي از دلارها و روپيه هايم ( 5000 دلار ) را تا پايان سفر صحيح و سالم حفظ كردم و از اين نظر به خودم مي بالم چون واقعن كار سختي بود !..

در شهرهاي بزرگ هندوستان چيزي به نام هتل متوسط يا سه ستاره ( به معنايي كه در كشورهاي توريستي ديگر وجود دارد ) وجود ندارد . هتلهاي زير چهار ستاره تقريبن با مسافرخانه هاي درجه سه ايران تفاوتي ندارند . نا امن ، گرم و بدون دوش آب سرد و گرم ، كثيف و اكثرن بدون AC ! .. پس اگر به گرماي هوا حساس هستيد و به دوش روزانه با آب گرم عادت داريد از خير هتلهاي زير چهار ستاره بگذريد و با كمي خرج از پس اندازتان از هتلهاي 4 و 5 ستاره استفاده كنيد . تازه در اين دسته از هتلهاست كه با معناي واقعي و معمول يك هتل مطبوع و مناسب آشنا مي شويد . خب ديگر اين رسم معمول دنياست !.. هر كه پس اندازش بيش هتلش بهتر و تميزتر !.. اگر شرايط استفاده از هتلهاي گران قيمت و تميز را نداريد از خير سفر به هندوستان در ماه هاي گرم سال بگذريد . در ايالتهاي شمالي به علت توريستي بودن شهرها اوضاع متفاوت است و شما مي توانيد به راحتي مهمان خانه هاي امن و هتلهاي ارزان قيمت تميز با امكانات مناسب پيدا كنيد به شرط اينكه از آنها فقط به منظور خوابگاه شبانه استفاده كنيد و تمام روز را به طبيعت گردي و ورزشهاي ماجراجويانه بپردازيد .

برايم جالب بود كه هر شهري كه توريستهاي اروپايي و آمريكايي بيشتر ديده مي شدند امكانات شهري و رفتار مردم و وضعيت هتلها و مهمان خانه ها بهتر و ملايم تر بود .

غذاهاي هندي همانطور كه مي دانيد مملو از فلفل و ادويه كاريست و اصلن فكر نكنيد كه چون به غذاهاي تند و تيز علاقه داريد مي توانيد يك غذاي بومي تند هندي را تا به آخر بچشيد و سير شويد . در صورت اقدام به اين كار منتظر عواقب بعديش مثل دل درد و سوزش دستگاه گوارش و تاول زدن دهان و لبها باشيد . فقط از رستورانهاي مطمئن غذا تهيه كنيد و حتمن سفارش كنيد كه از فلفل كمتري در پخت غذاي شما استفاده كنند . البته فست فود و مك دونالد را هم با كمي جست و جو در شهرهاي بزرگ مي توانيد پيدا كنيد .  

دهلي نكات مثبتي هم داشت . از جمله متروي مجهز و بزرگ شهري و فرودگاه بين المللي اينديرا گاندي كه نمونه يك فرودگاه بزرگ و زيبا با تهويه بسيار مطبوع است . پروازها همه به طور منظم و بدون حتي يك دقيقه تأخير سر ساعت انجام مي شوند اما نكته جالب توجه اينكه خبري از غذاي مجاني داخل هواپيما نيست و بايد آن را از قبل سفارش بدهيد و حتي يك آب ميوه معمولي را هم بايد بخريد . در هندوستان هيچ چيز مجاني نيست و راحت بدست نمي آيد ..

اميدوارم با خواندن اين پست از سفر به هندوستان منصرف نشده باشيد . اين تنها قسمت بد و ناخوشآيند سفر به هندوستان بود كه در كشورهاي ديگر از جمله كشور خودمان هم به شكلي ديگر شايد متفاوت يا ملايم تر  براي توريستها ممكن است اتفاق بيفتد . اما قسمتهاي مثبت و شيرين و شگفت انگيز و هيجان انگيز سفرم را در پستهاي بعدي مي نويسم .

از عكسهاي سفر پرسيده ايد !.. حتمن در فتوبلاگم تعدادي از آنها را خواهيد ديد . شايد اگر حوصله اي باقي باشد عاقبت بعد از سه سال عكاسي براي برپايي اولين نمايشگاه عكسم با عنوان "هندوستاني كه من شناختم " اندك تلاشي بكنم !.. ببينم چه مي شود .. ;  ) ..


+ پنجشنبه 12 خرداد1390ساعت 15:47 روشنک هوشمند |

ارديبهشتي شدن ..


ارديبهشت عزيز من به جريان افتاده و شور و هيجان كودكانه مرا براي كشف و جست و جو بيشتر كرده .. دارم كم كم به سال صفر نزديك مي شوم .. سال صفر براي من همان لحظه است كه آخرين بازمانده هاي بي مصرف گذشته را در وجود خودم نابود مي كنم .. اين تكه هاي عفوني به اندازه كافي زير و رو شده و بررسي شده و مورد آزمايش قرار گرفته اند .. ديگر مي توانم آنها را سوژه نوشته هايي قرار بدهم طوري كه آزارم ندهند .. اين يعني موفقيت!.. ديگر به آنها احتياج ندارم .. بدرود اي همه بيهوده ها !..

اصلن ارديبهشتي كه با "مك بوك اير" آغاز شود نمي تواند شيرين و دوست داشتني نباشد .. عاقبت بهترين نوت بوك سبك وزن مسافرتي را پيدا كردم .. پس از هشت سال دوري از نوت بوك آغاز خوبيست .. چنان نرم و لطيف با دكمه هاي كي بوردش ور مي روم كه عاشقي با معشوقي .. مبادا كه برنجد ..  : )) ..

به دوستي گفتم چه احساسي دارد وقتي كه با من حرف مي زند با اينكه مي داند يك وقتي ممكن است شيطنت كنم و واژه به واژه گفت و گويمان را توي وبلاگم بياورم البته بي نام و نشان !.. چيزي نگفت طفلي .. فقط به خودش قول داد وقتي با من حرف مي زند يادش باشد كه شنونده باشد چون ممكن است روزي عليه خودش در محكمه اي استفاده شود .. از بدجنسي هاي معمولم گذشته من آنقدر ها هم كه به نظر مي رسم غير قابل پيش بيني نيستم .. فقط گاهي شوخي مي كنم .. شما هم مي توانيد شوخي كنيد اما لطفن شوخي هاي بي ضرر مرا به دل نگيريد و بگذاريد شوخي هايتان مثل من بي ضرر و كودكانه باقي بمانند و براي انتقام گرفتن از شيطنتهاي دختر ساده و بي آزاري مثل من خودتان را به زحمت نيندازيد ..

احساس خطر مي كنيد ؟.. خب تقصير من چيست ؟.. به من نزديك نشويد تا جزئي از زندگي من حتي حاشيه بيروني اش هم نباشيد تا در امان بمانيد !.. يوهاها يوهاها ..

از شوخي گذشته عاقبت به فن پختن قهوه ترك آراسته شدم .. حالا ديگر نيازي نيست با ريختن يك عالمه شكر توي يك فنجان كوچولوي قهوه ضايع بازي در بيآورم و آبروي روشن فكر و روشن فكري را يك جا بر باد بدهم .. جدن مدرنيته بدون يادگيري اين فن شريف تكميل نمي شود .. فالم را هم تازه خودم گرفتم .. داشتم مي رفتم .. سه چهار نفري كه بي شباهت به مارهاي بي زهر رودخانه اي نبودند كنجكاوانه پست سرم مي آمدند اما پس از مدتي محو شدند قبل از اينكه به من برسند .. خب !.. خدا را شكر !.. چون هيچ موجودي بي آزارتر از يك مار بي زهر نيست .. 

كاش هدايت زنده بود .. فكر مي كنم مي توانستم متقاعدش كنم دست از سر خود كشتن بردارد .. اما چه فايده كه زمانه او با اينكه به زمانه ما بسيار شبيه بود به او فرصت كافي براي منصرف شدن نداد .. او نتوانست خودش را از دنياي رجاله ها بيرون بكشد و از بيرون به آن نگاه كند .. به ناچار در درون حباب پوست كلفتي كه احاطه اش كرده بود ماند و براي رهايي از آنها چاره اي به جز رهايي از خود نيافت ..


+ پنجشنبه 1 اردیبهشت1390ساعت 15:28 روشنک هوشمند |