۲۲ جولای ۲۰۱۱ سالگرد پرواز بی بازگشت یک پرنده خسته..

 

وقتی که برای همیشه پرید من تازه اتفاقی با او آشنا شدم.. لیلا اسفندیاری.. اما این ماه های اخیر دلایل زیادی سبب شد تا با دقت و کنجکاوی بیشتری زندگی خصوصیش را جست و جو کنم.. حرف و حدیثهای زیادی شنیدم و خواندم و دیدم که با انگیزه هایی مثل عشق، حسادت، مرده خواری و منفعت طلبی، نفرت یا احساس گناه درگیر بودند و همه می دانیم که این چارچوبهای احساسی به واقعیت لطمه زیادی می زنند پس باید مواظب زوائد و شاخ و برگهای خیالی بود و اجازه داد آفتاب راه خودش را میان تاریکی بیابد و بگذرد و روشن کند.. تنها و مطلقه بودنش.. زندگی کردنش با دوست و همنوردش.. زجرهایی که کشیده.. اختلافاتش با خانواده و بعضی دوستانش.. ذهن روشن و روش زندگی مدرنش بی توجه به چرندیات به اصطلاح اخلاقی یاوه گویان و پشتکارش برایم بسیار جالب بود.. البته نوشته های عده ای از نزدیکترین افراد زندیگیش را که درباره او می خوانم پی به مظلومیتش هم می برم که این همه آدم هیچ کدام حق دوستی را درباره اش آنطور که باید به جا نیآوردند و شاید عده ای تنها به دنبال سهم بردن از امتیازات او بوده اند چه وقتی که زنده بود و چه وقتی که پر کشید و دیگر نبود.. آدمهایی که هر کدام بر اساس کلیشه های ذهنی خود طرحی از او به دیگران نشان می دهند که از صفر تا یک متغیر است و همه می دانیم که هیچ کدام از این تصاویر دقت و صحت لازم را ندارند.. آدمهای عجیب و جالبی را این روزها می بینم که بر اساس تعریف سنتی، دروغین و غلطی که از اخلاق دارند و علنن با افتخار و پررویی غیر قابل وصفی به آن اعتراف می کنند و شاید دیگرانی را بر اساس همین معیار ناجوانمردانه بکوبند و زخمی کنند در نبودنش و هر سال در سالگرد رفتنش آه و شیون و ناله سر می دهند و هر یک با عکس مشترکی در دست سعی می کنند خود را یکی از نزدیکان و دوستانش جا بزنند و صفاتی را به او نسبت دهند که مابین فاطمه اطهر و مریم مقدس در نوسان است!.. عده ای هم این میان حسادت مشخصی را بروز می دهند با زمینه سازی برای شکستن اسطوره ای خیالی که خودشان روزی ساخته اند چون به نفعشان بوده و حالا باز هم به نفعشان است که چنین کنند و همه این تلاشها چه نفرت انگیزند به چشم من.. و اما لیلایی که من شناختم که بود؟..

یک زن شجاع مثل اکثر زنهای ایرانی.. مقاوم.. صبور.. احساساتی و زخم خورده.. یک آدمی که نه فرشته بود نه شیطان.. نه زن اثیری بود و نه لکاته.. نه خوشبخت بود و نه بدبخت.. نه خستگی ناپذیر و نه درمانده.. یک انسان بود.. یک زن بود به معنای واقعی کلمه.. کاری را که دوست داشت با زحمت به سرانجام رساند اما آنقدر جوان نبود که خسته گی را تاب بیاورد.. دیر شروع کرده بود مثل اکثر زنان ایرانی همنسلش و شاید نسلهای بعدی که فرصتها را از دست نمی دهند که از آنها گرفته می شود به جرم زن بودن.. وقتی که پسران ۲۰ تا ۲۵ ساله برای بالا رفتن از کوه و پایین رفتن به ته چاه های هولناک و عمیق.. برای پرواز کردن در آسمان و شنا کردن توی دریاها تشویق می شوند و از خانواده تا دوستان و اطرافیان و قانون و عرف و جامعه و دولت نردبانی می شوند برای پیشرفت آنها ، این زنان تازه باید با همه موانع بجنگند و سالها بگذرد تا فراغتی بیابند دور از غوغاها و حسادتها و کلیشه ها و آنوقت دیگر دیر شده برای خیلی از کارها و پیگیری علایق شاید که سخت باشد اگر غیرممکن نباشد.. این می شود که زنی چونان لیلا که اگر در ۲۰ سالگی به کوه روی آورده بود و شاید الآن به عنوان فاتح ۱۴ قله ۸۰۰۰ + متری و گشایش گر چند مسیر جدید میان ما بود، در سن ۴۱ ساله گی خیلی راحت پر می کشد و می رود فقط به خاطر خسته گی.. حق داشته که خسته باشد و تا آن زمان ببین چه انگیزه و شجاعت و استقامتی فوق انسانی داشته که دوام آورده و کارهایی کرده کارستان..

سه سال پیش در چنین روزی لیلا پرنده امیدوار از پریدن خسته شد ولی در اوج ماند و هرگز به زمین و مردمانش که آنقدر خسته اش کرده بودند بازنگشت.. هرگز او را ندیدم و چه دیر شناختمش اما اگر بود مطمئن بودم بهترین دوستم میشد.. حالا هم برای دوستی دیر نشده.. همین که به وقت خسته گی به او فکر می کنم و چشمهایم از اشک شور می سوزد و قلبم آتش می گیرد اما نیشم تا بناگوش باز می شود به انگیزه تلاش بیشتر، خوب است.. این حس متناقض یعنی اینکه او پیش من است و خوشحال است از اینکه نادیده دستش را گرفتم و از او خواستم که تا پایین کوه تنها نرود.. با من برود.. با هم پرواز کنیم..

 

+ سه شنبه 31 تیر1393ساعت 15:54 روشنک هوشمند |

نان داغ.. هوای داغ.. غذای داغ!..

 

ناخنهایم را دارم نگاه می کنم.. بلند و خوش ریخت و طبیعی رشد کرده اند.. این یعنی ۳۰۰ تومان صرفه جویی ( این نرخ چند ماه پیش است.. نرخ این روزها را خبر ندارم ) چون نیازی به کاشت ناخن با مواد مصنوعی ندارم.. این روزها که نه وقتش را دارم و نه حالش را که توی گرما بروم سالن سنگ تمرین کنم این ناخنها فرصت ابراز وجود پیدا کرده اند.. دلم می خواهد چند وقتی داشته باشمشان.. حس زنانه گی را در من زنده می کنند..

به سرم زد بروم سراغ آبجی کوچیکه و برش دارم برویم با هم غذای هندی بخوریم.. او هم مثل من ادویه کاری را دوست نداشت تا جایی که یادم می آمد.. من اما بعد از چشیدن غذاهای خوشمزه ای که در هندوستان و تایلند و اندونزی با این ادویه درست می شود کم کم به کاری ها علاقمند شدم و می توانم بگویم ذائقه ام درباره این نوع از غذاها و حتی غذاهای دیگر خیلی تغییر کرده.. خلاصه اینکه رفتیم و نشستیم توی رستوران هندی و شام را آوردند.. من قرمه شاهی سفارش دادم و آبجی کوچیکه مرغ دوپیازه.. نان هندی هم گرفتیم و سفارش کردیم فلفل زیادی اضافه نکنند و از خیر بریانی هم گذشتیم که خوردن همین اقلام هم با توجه به معده کم حجم ما دو نفر کار سختی بود.. به خوشمزه گی غذاهای هندی که در هندوستان خورده بودم نبود اما برای تنوع خوب بود و مهمتر اینکه آبجی کوچیکه هم دوست داشت و با میل می خورد.. همان فلفل کمی که توی غذا بود چنان انرژی تولید کرد که تا چهارراه پاسداران ساعت ۱۰:۳۰ شب پیاده روی کردیم و مزاحمهای تک و توک سواره را با غرشی رعدآسا هر از گاهی پراندیم.. خانم دکتر آبجی کوچیکه برخلاف من چندان علاقه ای به ورزش کردن ندارد و چون خوش اندام و باریک و باربی است به ورزش کردن اصلن احساس نیازی نمی کند و به وروجک بازی های من همیشه غر می زند که تو آخر یک بلایی سر خودت می آوری!.. خوشحال بودم که راضی شده همین چند صد متر را پیاده روی کند.. دنیای من و او با وجود تفاوتهای بسیار اما مرزهای مشترک زیادی هم دارد.. و مهمتر از همه عشقیست بی قید و شرط که قابل انکار نیست.. خواهر داشتن مثل هیچ چیز دیگری نیست.. مثل خودش است.. مطلوب و استثنایی و آرامش بخش..

کیپ شدن گاه و بیگاه و آب ریزش بینی ام حتی تابستان هم دست از سرم بر نمیدارد.. تا بادی به صورتم می خورد شروع می شود.. آبجی کوچیکه توصیه کرد یک سری به متخصص بزنم تا سینوسهایم را چک کند.. نمی دانم این ربطی به غواصی هایم دارد یا نه اما تا قبل از آن چنین مشکلی نداشتم.. از طرفی هم زیاد دکتر برو نیستم.. این توی ژن همه اعضای خانواده ماست!.. تا جای ممکن تحمل می کنیم و دم به تله دکترها نمی دهیم.. حالا شایدم رفتم.. فعلن که وقت ندارم..

دارم ویزاهای چند تا از مقصدهای غواصی حرفه ای آسیا را بررسی می کنم.. اندونزی و مالزی هر دو پس از مشکلاتی که ایرانی های مسافر قاچاقی استرالیا برایشان درست کرده اند برای بیش از ۱۴ روز ویزا می خواهند آنهم کلی دنگ و فنگ دارد.. شرایط ایران برای زندگی مطلوب نیست .. این را دیگر همه می دانند اما شرایط پناهنده های قاچاقی در کشوری که آنها را نمی خواهند و به چشم دزد سر گردنه، گدای سمج و سربار خود و خوشبختی های خود نگاه می کنند صدها بار از ایران بدتر است.. عزت نفس و غرور چیز خوبیست که متأسفانه بعضی از هموطنانمان ندارند و تنبلی و نالیدن از وضع موجود به جای تلاش طولانی مدت برای رسیدن به اهدافی که دوست دارند، چهره ناخوشآیندی از ایرانی برای جهانیان به نمایش می گذارد و کار را برای آدمهایی مثل من و ما که می خواهیم از سفرمان لذت ببریم و در کنار آدمهای دیگر دنیا مستقل از بدبختی های حقوق بشری و سیاسی، اجتماعی کشورمان هویتی برای خود کسب کرده باشیم، مشکل می کنند.. از این کشورها گذشته، از شرق دور تنها تایلند باقی می ماند که به خاطر درگیری های داخلی گرانتر از پیش شده اما ته دلم محیطی آرامتر می خواهد.. حالا باید ببینم شرایط ویزاها چه حکم می کند شاید مجبور شوم دوباره به پوکت برگردم.. حالا باید دید.. هنوز برای تصمیم گیری خیلی زود است..

بله! حق با شماست! دوستها رازدارهمند اما نه احمقهایی جاده صاف کن برای اهداف خودخواهانه و شخصی یکدیگر که اگر لازم شد حتی به ضرر خودشان هم تمام شود. اگر کسی تعریف دوستی را فقط رازداری بی قید و شرط می داند باید بگویم که دچار سوءتفاهمی عمیق نسبت به این واژه شده.. مثل مشکلی که در فهم واژه اخلاق دارد و در رفتار و گفتار و قضاوتها و حتی نوشتارش هم مشهود است.. دوستها اول باید ثابت کنند که دوست هستند، بعد انتظار رازداری داشته باشند.. یک دوست نه خداست نه خویشاوند نزدیک شما که وظیفه ای برای سپر بلای شما شدن داشته باشد.. دوستی ورای شعارهای اخلاقی توخالی کلیشه ای که حتی سراینده ها هم به آن وفادار نیستند صادقانه که بخواهیم تعریفش کنیم یک جور معامله است.. یک طرف معامله که روراست نباشد کل معامله به هم می خورد.. روشن تر از این نمی شود توضیحش داد!..

 

+ دوشنبه 30 تیر1393ساعت 18:7 روشنک هوشمند |

کلیشه های ذهنی و ذهنیتهای کلیشه ای کوهنویسان (۱)

 

این پست محمد قائد را بخوانید.. سلوفان بر مهمل و کلیشه.. :

http://mghaed.com/essays/snaps/93/ensha.htm

مقاله ایشان به دلایل بد نوشتن هموطنانمان می پردازد که نشانه ها و شاید ریشه هایش را درانشاءهای دوران کودکی و مهملاتی که معلمها در ذهنشان فرو می کردند به خوبی نشان می دهد. مهملاتی که در سنین جوانی و میانسالی و حتی پیری هم دست از سرشان برنداشته!.. این تحقیق جالبیست که به نظر من روشنگرانه نقش جامعه آموزش دهنده و مسئول را در انتقال کلیشه های ذهنی و باورهای غلط و بی پایه خود به نسل بعدی و تشویق و تثبیت آنها آشکار می کند.. این میانه هر کودکی که فراتر و بهتر از معلم خود بیاندیشد به شدت سرزنش و تنبیه می شود و شاید که جرقه های خلاقیت نوشتاری و فکری که فراهم آورنده اخلاق راستین و روشنفکری در سنین بزرگسالیست برای همیشه در او خاموش شوند.. و حال ربط اینها به کوهنویسی چیست؟..

یکسالی می شود که توجهم به وبلاگهای کوهنویسی جلب شده.. اشتباه های نوشتاری فراوان نه به خاطر غلطهای املایی که غلطهای ساختاری و مفهومی گاهی متأسفم کرده چون فهمیده ام که نویسنده از ذهنیتی منطبق بر کلیشه های نوشتاری اش برخوردار است و از ضعف مشابهی رنج می برد.. یعنی او همانطور می نویسد که فکر می کند.. همانطور که قضاوت می کند و همانطور که رفتار می کند.. و البته این میان کوهنویسانی هم بوده اند که فقط بلد نبوده اند که بنویسند و ذهنیتی بهتر از نوشته هایشان داشته اند اما همینها هم به وقت خواندن نوشته هایی که شباهتی با کلیشه های ذهنی آنها نداشته واکنشی ناشی از نفهمیدن متن و برداشت اشتباه و دور از مفهوم اصلی از خود نشان داده اند و همین اشتباه برداشت کردنها باعث شده که واکنش تندی نشان دهند و عده ای با طرز فکر مشابه علیه آن نوشته ها موضع بگیرند وغرض ورزی و توهین به خود و تخریب خود را توسط نویسنده از همه جا بی خبر در نظر بگیرند و این هم نوایی ها بالا بگیرد و با کینه ها و حسادتها و عقده های برخی مخلوط شود و نتیجه چیزی جز انتشار نفرت و کج فهمی به نفع عده ای فرصت طلب و منفعت جو نباشد.. بطور مثال به اشتباهات نوشتاری این وبلاگ نویسها در زیر اشاره می کنم :

از وبلاگ ماگما :

http://www.magma.blogfa.com/post-782.aspx

به مشکلات متن با نام وبگرد در قسمت کامنتها اشاره کرده ام. مجبور شدم با نام مستعار بنویسم چون کامنتهای خشمگین و طلبکارانه نویسنده زیر کوهنوشته هایم و کامنتهایم در وبلاگ کلاغها را به یاد داشتم که از متنها هیچ نفهمیده بود اما بر اساس همان کلیشه های غلط ذهنی با شجاعت تمام مرا قضاوت می کرد.. از نوع کامنتها فهمیدم طرز تلقی نویسنده بر فرضیه هر که با ما نیست و مثل ما نمی نویسد و حرف نمی زند پس دشمن و غرض ورز است استوار است و برای جلوگیری از واکنش منفی احتمالی نامم را سانسور کردم هرچند که دلیلی برای این کار نداشتم و این از محتوای کامنتها مشهود است.

از وبلاگ بیواک :

http://bivy.blogfa.com/post/355

در این متن ترکیبی به نام تشخص کوهنوردی عنوان شده که منظور از آن دقیقن مشخص نیست و با تعریفی که نویسنده از آن دارد نمی خواند. تشخص همخانواده شخصیت است و به معنای دارا بودن صفاتیست که منحصر به فرد و تنها از آن همان فرد بوده که با دیگری متفاوت است. برای مثال می توانید به این متن مراجعه کنید :

http://www.encyclopaediaislamica.com/madkhal2.php?sid=3557

بنابراین استفاده از این کلمه بیجا سوء تفاهمی میان دو وبلاگ نویس وبلاگهای بیواک و کلاغها بوجود می آورد چون این کلمه معناهای متفاوتی برای این دو نفر دارد که شاید همه دور از معنی اصلی این واژه باشند و تنها بر اساس غلطی مصطلح یا تلاشی ناموفق برای تولید نوشتاری فاخر به کار رفته باشند. ترکیب دیگر اشرافیت اخلاقیست که معلوم نیست نویسنده محترم از کدام دکان سمساری یا عتیقه فروشی آن را کش رفته است که بارها آن را بکار می برد بدون اینکه مفهوم مشخصی را بیان کند چون ترکیبی بی معنی و مهجور و مبهم است. این میان کوهنویسان کامنتگذار از این مشکل به نفع خود استفاده کرده و هر کدام به نحوی یکی از دو وبلاگ نویس درگیر ماجرا را می کوبند بدون اینکه حاضر به گفت و گو و رویارویی با یکدیگر باشند.

و یا این :

http://bivy.blogfa.com/post/351

استفاده از ترکیب غریب فرهنگ نرینه گی باز هم سوء تفاهمی جدید میان دو وبلاگ نویس مذکور ایجاد می کند. ظاهرن منظور نویسنده فرهنگ مردسالاری بوده اما وقتی که متن را می خوانی حتی اگر یک فمینیست دو آتشه مثل من باشی باز هم مفهمومی را که نویسنده محترم از دل این ماجرا خواسته که بیرون بکشد در آن نمی یابی و ربطی میان نه گفتن کوهنورد مورد نظر به شرایطی که زاییده چیزی به نام بهمن و مصیبت و منفعت طلبی شرکتهای توریستی و کوهنوردی منطقه بوده با فرهنگ مردسالاری نمی بینی.. به نظر می رسد کوهنویس مورد نظر مفاهیم متعدد و بی ربطی را بی دلیل با هم قاطی کرده و نتیجه ای عجیب گرفته که ربطی به اصل واقعه ندارد. همین باعث شده که وبلاگ نویس دیگر به آن واکنش نشان دهد و اینجا واژه مادینه پرستی عوام فریبانه به تلافی مطرح شود در صورتیکه نویسنده قصد عوام فریبی یا مادینه پرستی نداشته و فقط از کلمات نابجایی برای بیان منظوری که نشان می دهد ناشی از درک نادرستی از ماجراست، استفاده کرده :

http://news83.persianblog.ir/post/4549/

از وبلاگ آراز :

http://lawansaqez.blogfa.com/post-1547.aspx

مقصود کوهنویس این وبلاگ از مثالهای پرتی که در باب انتقاد و منتقد و رویکرد روشنفکرانه مناسب آن می زند مشخص نیست و تا انتهای مطلب که می روی چیزی دستگیرت نمی شود بس که نویسنده با کلمات بیهوده بازی کرده و آسمان را به زمین دوخته تا از هتاکی و فحاشی و شایعه پراکنی و تعصب و عقده به بهترین وجه ممکن  واژه ای تمیز و شسته و رفته مثل انتقاد جسورانه بیرون بکشد که لازمه روشنگری و روشنفکریست. از آن طرف تمایل زیاد بعضی از کوهنویسان را به بی طرفی در اکثر مواقع یا طرفداری از هر که احتمال می رود به تقویت پایه های جایگاه و تشخص کوهنوردی ایشان ( من به این واژه ها اعتقادی ندارم اما برای رساندن منظورم مجبور به استفاده از ادبیاتی مشابه هستم ) کمکی کنند را به چاپلوسی و تملق روشنفکران نسبت داده درصورتیکه معلوم نیست این واژه روشنفکر چه نسبتی با شرح حال و توصیفات مورد نظر دارد و اینکه مگر افراد مورد هدف قرار گرفته توسط این متن چنین ادعایی را مطرح کرده اند؟.. متن مورد نظر علاوه بر اشکالات فراوان علت و معلولی از آشفته گی و بی سر و تهی مفهومی هم رنج می برد طوری که خواننده تا انتها نمی تواند درک درستی از منظور و مقصود اصلی نویسنده داشته باشد و این سوال پیش می آید که آیا خود نویسنده مقصود خود را فهمیده است؟!.. من که شک دارم.

از وبلاگ ندای کوهستان :

http://nedayekoohestan.blogfa.com/post-617.aspx

من که نفهیدم مقصود نویسنده از این پست چیست. اگر هم که بخواهیم مشکل را به فارسی زبان نبودن نویسنده نسبت دهیم باز هم درست از آب در نمی آید چون موضوع اصلی ظاهرن اعتراض نویسنده به انتخاب شخصی در موقعیتی اجراییست که دلایل آن مشخص نیست پس این دیگر ربطی به آشنا نبودن به زبان فارسی ندارد.

وبلاگ دیگر وبلاگ تهران کوه است که قبلن به آن در اینجا پرداخته شده :

http://parandeazad.blogfa.com/post-894.aspx

نوشته های عجیب، کینه جو، بی معنی و به شدت مبتذل و شخصی این وبلاگ جایی برای بررسی من و امثال من نمی گذارد. خودتان مثالها را پیدا کنید.

وبلاگ دیگر طنز کوه است که ادعای طنزنویسی دارد و تا حدودی در به نمایش گذاشتن مشکلات کوهنوردی ایران به زبان طنزی عامیانه ، کوچه بازاری و کلیشه ای موفق بوده است اما متأسفانه رگه های کینه ورزی بی دلیل به خاطر همذات پنداری باز هم بی دلیل با برخی متنهای غیرشخصی و عمومی من یا دیگری که شاید ربطی هم به کوهنویسی نداشته، تعصب، مردسالاری و ابتذال سالاری در ذهنیت کلیشه ای نویسنده گاه گاهی کنترل قلمش را بدست گرفته و وادارش کرده برای تخریب هر که مطابق میل و طرز فکر او درباره کلیشه ها و اسطوره های ذهنیش نگوید و ننویسد، اقدام کند و نفرتی که در ذهن و قلبش نسبت به این مغضوبان از همه جا بی خبر موج می زند مانع از این می شود که دریابد تمام این سوء تفاهم ها به این دلیل بوجود آمده که نمی تواند یا نمی خواهد درک کند یا بپذیرد که این اسطوره های ساخته گی ارزش و اعتباری مشابه آنچه در ذهن این فرد و احساسش درباره آنها می گذرد، در ذهن افراد مغضوب ایشان ندارند و آنها همانند او خود را مجبور به اقتدا از پیش نمازی که او پشت سرش خم و راست می شود نمی دانند که اینها شاید اصلن اعتقادی به نماز خواندن نداشته باشند و دین و مسلک دیگری را پیروی کنند که همانا آزادگیست.. چیزی که کلیشه نمی پذیرد.

 

+ شنبه 28 تیر1393ساعت 23:38 روشنک هوشمند |

خشونت ابتذال..

 

بچه ها که گناهی ندارند.. چه آنها که با عروسکی در دست راهی خانه شوهر می شوند و پس از دو سه سال شاید هم بیشتر اولین خون قاعده گی خود را روی شلوار شوهرشان می بینند و شرمگین و هراسان در خود می شکنند و چه آنها که به جرم یهودی بودن شبانه دزدیده می شوند و به قتل می رسند.. چه آنها که به جرم فلسطینی بودن سوزانده می شوند یا زیر آوار بمبها و موشکها تکه تکه می شوند.. این بچه ها همه قربانی خودخواهی بزرگترهایی می شوند که فقط به فکر نان شبشان بوده اند و آنها را تهدیدی برای بدست آوردنش دیده اند.. و به راستی که چه رقت انگیز و بدبختند آدم بزرگهایی که جایگاه بلند و رفیعشان با چند کودک بازیگوش چنان به خطر می افتد و تهدید می شود که زمین و زمان را به هم دوزند تا اینچنین انتقام بگیرند.. کودکان یک طرف مظلوم ترند چون بی دفاع ترند و آدم بزرگهای یک طرف مسئول تر و بی وجدان تر وقتی که می دانند راکتهای کوچولویشان از دیوار دفاعی قدرتمند طرف دیگر عبور نمی کند و تنها بهانه ای می شود برای انتقامی هولناک علیه کودکان بیگناهشان و ادامه می دهند به این جنگ نابرابر برای برانگیختن جنگی تبلیغاتی و قربانی کردن فرزندانشان نه پیش خدا و راه آرمانشان که پیش پای افکار عمومی کر و کور دنیا که حتی در واکنش نشان دادنش به چنین صحنه هایی پی منافع خود می گردد و پس از مدتی هم به مصلحت خفقان می گیرد و دیگر هیچ!.. و تنها خشونت است که باقی می ماند.. تازه و زنده می جهد بیرون از تن عرق کرده هیولایی که از لذت درهم شکستن تن کودکی به خود می لرزد.. آن یکی توی تخت.. این یکی روی تپه.. پشت تانک.. توی هواپیما..

خاله خانباجی گری شغل پرطرفداری بوده در ایران همیشه اما اشکال مختلفی داشته و این روزها به لطف تغییرات ظاهری روزهای مثلن گذار فرهنگی ایران که ۸۰ سالیست درجا می زند و جان می کند و سر جایش لک و لکی می کند گاهی چند سانت به جلو و چند سال به عقب، تغییراتی به خود دیده.. عرضم به حضورتان که یعنی ۸۰ سال پیش همان پیرزنهای بیسواد همسایه که می نشستند دم در خانه و پشت سر دخترهای مدرن و تر و تمیز محل حرف می زدند که لچک به سر نمی کنند و اعتنایی به حرف و حدیثهای صد من یک غازی که از سر حسادت پشت سرشان در جریان است ندارند حالا جای همان دخترها را گرفته اند با این تفاوت که می نشینند ور دل رفقای دلشکسته و کرکره پایین کشیده و سانتیمانتالی که از یک طرف ول کن نقش قهرمانان جفاکشیده نیستند و از طرف دیگر روی گنده لاتهای محل و نوچه هایش را هم سفید می کنند بس که دروغگو، دله و دغلبازند.. خاله خانباجیگری یک شغل چند وجهی و پر زرق و برق  و آبرودار است این روزها.. از یک طرف انگیزه های از سر نادانی و حسادت گوینده را پنهان می کند و از طرف دیگر تلاش می کند تا رقبای احتمالی را که همین طوری بی غرض و نادانسته قدرتمندانه دم و دستگاه کهنه و کلیشه شده اش را جارو می کنند و بر باد می دهنند سوک سوکی کرده باشد.. خاله خانباجی گری همان واسطه گریست اما نه برای نان شب که برای دروغ کردن هر راستی و خط خطی کردن هر درستی به نفع ابتذال و بی مایه گی.. خاله خانباجی ها زیادند.. هیچوقت دلم نیآمده که دنیای خیالیشان را مستقیمن برهم بزنم که همه زندگیشان به همین سوک سوکهای غیر مستقیم خوش است که چنان ضعیف و بدبختند که قدرت رویایی قدرتمندانه را هرگز ندارند و در خود نمی بینند.. روح ابتذال بر خلاف ظاهر دروغینش بسیار شکننده و آسیب پذیر است و همه قدرتش وامدار فریفتن بی مایه هاست و تو هرگز نخواهی توانست او را وادار به مواجهه ای عادلانه با خود کنی.. او همه کارش این است که یک جا بنشیند و بازارگرمی کند برای اقتداری که ندارد و پشت سرت ببافد و بگوید و دم بگیرد با هر ابلهی که کینه دارد از تو و آینه هایی که در دست داری.. وای که اگر خاله خانباجی ها نبودند شعبان بی مخ ها.. گنده لاتهای مدرن.. پدربزرگهای دغلباز و نوچه های هوچی و ابله چقدر تنها می شدند.. آنوقت دیگر کی بود که می توانست پشت تریبون بایستد و فریاد بزند که : هیچ کس حق ندارد به فلانی بد بگوید که بچه محل ماست.. چیزی برای گفتن ندارم جز اینکه خدا شما را برای خاله خانباجی هایتان و خاله خانباجی هایتان را هم برای شما نگهدارد.. به کار هم می آیید.. من متأسفانه استعداد خاله خانباجی گری هیچ وقت نداشته ام.. من متأسفانه یا خوشبختانه همانیم که شماها از دور توی سایه کنار دوستانتان می نشینید و غیر مستقیم برایش شاخ و شانه می کشید و او فقط با لبخند تلخی از شما می گذرد چون هرگز نه صراحتش را دارید و نه جرأت و قدرت مواجهه و رویارویی را.. بیخود خیال می کنی که عوض شده ای و قوی شده ای.. گریه نکردن به وقت درد و سکوت به وقت اعتراض نشانه قدرتمندی یک روح زنانه نیست.. نشانه بی حسی و ولنگاری و بی عرضه گیست.. این را با قدرتمندی اشتباه نگیر!.. روح ضعیف درمان ندارد.. باید عوضش کنی و گر نه این یاوه ها کسی چون مرا نمی فریبد و فقط به کار رفقایت می آید.. سرخاب سفیداب شاید سبزه ها را سرخ و سفید کند اما نه زیر باران!..

نویسنده ای بود که در کودکی دوستش را از روی حسادت از روی دیواری به زیر انداخته بود.. او نمی دانست  زیر دیوار زمین خاکی نیست و سنگ است و برای نجات دوستش تلاش کرد اما دیگر دیر شده بود و کودک مرده بود.. کسی نفهمید و به او مظنون نشد.. بعدها که بزرگ شد و نویسنده مشهوری شد تصمیم گرفت هزار داستان بنویسد برای کودکانی که دوستشان روزی آنها را به خاطر حسادت از دیواری به زیر انداخته بود.. با هر داستان ذره ای از عذابی که می کشید کم می شد اما پس از پایان هزارمین داستان فهمید که هزار داستان دیگر لازم است تا...

آدم حسابی قلبی را که هیولا دارد به صاحبش می بخشد همیشه درست مثل سیب سرخی که کرم دارد.. قلبی را که دوست ندارد پس می دهد درست مثل سیب سرخی که انتخاب می کند تا گاز نزند!.. من هم سالها پیش همین انتخاب را کردم.. به همین سادگی.. چیز دیگری نیست که بخواهی بدانی.. باور کن!..

...............................

پینوشت : مطالب بالا بر اساس رفتارهای شخصیتهای واقعی نوشته شده پس ربطی به شما ندارد.. البته سخت است داشتن چنین توقعی از کسانی که حتی با یک توالت عمومی هم همذات پنداری می کنند ..

 

+ شنبه 28 تیر1393ساعت 17:21 روشنک هوشمند |

دیروز.. امروز.. فردا..

 

دمای هوای اهواز به ۵۰ درجه رسیده طبق معمول تابستانهای هر سال.. تماس گرفتم با بابا تا بی هوا از خانه بیرون نزند.. اگر می رود بیرون با ماشین برود.. زیاد توی حیاط در این هوای جهنمی نچرخد.. خیالم راحت شد.. تا جایی که یادم می آید هیچ وقت طاقت گرمای اهواز را نداشتم.. تابستانها و نیمی از پاییز و بهار توی خانه زیر کولر.. بیرون توی ماشین کولردار.. سر کار یا دانشگاه و مدرسه توی اتاقهای کولردار.. به نظرم سوال احمقانه ای می آید وقتی کسی به من می گوید چرا اینقدر گرمایی هستی!.. تو که جنوبی هستی.. و یک لحظه پیش خودش فکر نمی کند جنوبی بودن مساوی پیاده روی یا بیل زدن زیر آفتاب ۵۰ درجه نیست.. یا مثلن می پرسند چرا سبزه نیستی؟ چرا شبیه جنوبی ها نیستی؟.. بعد می پرسم شما تا به حال جنوب بوده ای؟.. می گویند اهواز نه اما بندرعباس سه سال پیش رفته ام!.. کیش هم دو بار رفتم.. می گویم خب اهواز همانقدر به بندرعباس شباهت دارد که تهران به بندر انزلی!.. به همان نسبت مردمش.. در کل این عادت چرندگویی بی فکر و از روی معده نمی خواهد دست از سر این مردم نازنین بردارد حالا حالاها.. این حالا کمترین و معمولی ترین موضوعیست که سوژه چرندگویی می شود.. خودت باقی مطلب را بگیر و برو بالا..

جام تمام شد و به حقدار رسید و در پی اش تمامی کانالهای تلویزیون ایران ماهواره من هم به درک پیوست.. بعد از پایان جام دیگر دلیلی برای تماشای تلویزیون ملی ندارم.. تمایلی به دیدن چیزی که ربطی و فایده ای به حال من ندارد و چیزی به من اضافه نمی کند که هیچ به شعورم هم توهین می کند ندارم..

قدیمها شکارچی ها در دروغگویی شهرتی پیدا کرده بودند.. بعضی شغلها و چند صفت منفی و جوکها و ناسزاهایش.. شاید اولین بار بر اساس واقعیتی که بس که تکرار شده تبدیل به کلیشه شده بود.. اما حالا این دیگر به کار نمی آید.. چون آنوقت باید مشاغل دیگری را هم به آن اضافه کنی.. بعدش همین طور که حساب می کنی می بینی حرفه ای و هنری و ورزشی مصون نمانده!.. این اشکال از شکارچی نبوده.. این مشکل کوه و جنگل و جاده و آسمان و زمین نیست.. این ربطی به شغل و حرفه ندارد.. آدمها راحت تر دروغ می گویند این روزها.. به دروغ نیاز دارند.. انگار هیچ کارشان راه نمی افتد بی دروغ.. و وقتی که این دروغها رو می شوند اصلن خجالت نمی کشند از دروغی که گفته اند.. انگار که نه انگار.. آدم بعد مجبور می شود از خودش بپرسد این اخلاقی که اینها این همه از آن دم می زنند یعنی چه؟.. چه شکلی است؟.. چطور این آدمها و اطرافیانشان با هم کنار می آیند با این همه دروغ و دغل و کثافتی که مابینشان به عنوان دوستی رد و بدل می شود؟.. روابط این آدمها برایم عجیب است.. روابط آدمهای شهرهای بزرگ و پرجمعیت ایران این روزها شباهتی به روابط مدرن شهری ندارد.. انگار که همان روابط روستایی و دهقانی اما از نوع بدل و عفونی شده اش میانشان جریان دارد.. این همه رنگ و لعاب و شعار و نمایش.. بیماری یعنی همین.. این همه آدم تظاهر به دوستی می کنند.. تظاهر به راست گویی می کنند.. تظاهر به همکاری می کنند .. یک جور توافق دوطرفه برای باور کردن دروغها و تظاهرات همدیگر به منظور حفظ منافع مشترک!.. این اگر توالت عمومی نیست پس چیست؟.. چه بد است وقتی که این همه آدم هدفها و بلندی ها و صفتهای خوب و دوست داشتنی را یکی یکی به اتفاق هم بی معنی، با خاک یکسان و منفور می کنند.. انگار که می خواهند هزار سال زندگی کنند.. همه قله ها چاه می شوند و دیگر به چشمت نمی آیند.. چیزی که روزی این همه برایت جذابیت داشت چه زشت می شود حالا.. به نظرت کار بزرگی نیست دیگر.. فقط یک کار احمقانه.. پوچ و بیمعنی درست مثل حل کردن همان جدول مشهور با پاسخهای دلبخواه و غلط اما همپوشان.. چه بد است وقتی که این همه آدم از معنی خالی می شوند و تو را برای پیوستن به جمعیت حداکثریشان تشویق می کنند و وقتی که می گویی نه تهدیدت می کنند به انزوا.. به متوقف کردنت.. به سنگ انداختن جلوی پاهایت .. به پنهان کردنت زیر بهمنی از دروغ.. اول فکر می کنی شوخی می کنند.. جدی نمی گیری.. مگر می شود آخر؟!.. چرا؟.. بعد که سنگهای بی هوا را یکی یکی می شمری از جلوی راهت می زنی کنار تازه دستت می آید که حقیقت همین است.. تمام راه ها به همان توالت عمومی ختم می شود که اور دوز کرده و می ترکد و محتویاتش به هر چه که بچسبد آن را هم به قلمروی فرماندهیش اضافه می کند.. حواست نباشد رفته ای و الصاق شده ای.. چقدر باید مقاومت کنی.. انرژی صرف کنی که دور شوی و دور کنی.. بعد از خودت می پرسی.. می ارزد؟.. سوالی که هزاران بار از خودم پرسیدم.. اولین بار وقتی که جدا شدم.. دومین بار وقتی که شغلم را رها کردم.. سومین بار وقتی که محیطم را تغییر دادم و چهارمین و پنجمین و چندمین بار وقتی که نه گفتم.. وقتی که رفتم.. این تغییردادنها چه زیاد شده اند تا به امروز.. از خودم می پرسم اگر باز هم در همان موقعیتها قرار می گرفتم تصمیم مشابهی می گرفتم؟.. با صدای بلند و از ته دل می گویم بله!.. بعدش راضی می شوم از خودم.. جای همه این رها کردنها و تغییر دادنها و نه گفتن ها را حسی فرا می گیرد مابین هیجان و اشتیاق و آرامش.. دو وجود متضاد در یک تن.. این می شود من.. نیمی آرامش و رضایت از خود و نیمی شور و هیجان برای جنگیدن.. برای مواجهه و مقابله.. برای رسیدن.. این یعنی من این روزها..

 

+ چهارشنبه 25 تیر1393ساعت 0:35 روشنک هوشمند |

سرخ تر.. آبی تر.. دورتر.. بالاتر..

 

قرار بود چند وقتی نباشم.. اما سه روز بیشتر دوام نیآورد این تصمیم.. من و این دیوار نمی توانیم دوری هم را به این راحتی ها تحمل کنیم.. چه می شود کرد؟.. عادت کرده ام که وقت خسته گی تکیه گاهم باشد و این روزها زود زود خسته می شوم.. به من انرژی می دهد برای ادامه دادن و دوام آوردن میان این همه هیاهوی کرکننده برای هیچ ..از این گذشته نیاز دارم که با نوشته های تازه به نوشته های واکنشی قبلیم پایان دهم.. آدمی یعنی نیمی کنش و نیمی واکنش.. باید بین این دو تعادلی برقرار کرد.. واکنشی که لازم می دانستم نشان دهم تا خودم را از جمعیت آدمهای خرفت و بی مایه یا کم مایه جدا کرده باشم.. ماشین های زیراکس روزگار قحطی وجدان و شرف این روزها پرکارند و تولیدات انبوه و صد در صد مشابهشان را به رخم می کشند.. کپی های برابر اصل!..  باید ثابت می کردم که متفاوتم و از این موضوع به خودم می بالم!..

آخرش رفتم و یک تبلت تازه خریدم برای خودم.. دارم برنامه های مورد نیازم را دانلود می کنم.. حالا دو تا جی پی اس دارم و دو موبایل و یک تبلت که از آن هم می توانم به وقت نیاز برای برقراری تماس تلفنی استفاده کنم.. با یک شرکت نقشه برداری تماس گرفتم تا در دوره های آموزش کامل جی پی اس شان شرکت کنم.. از همه مهمتر کلی فایل موسیقی دارم حالا آماده برای خفه کردن هر صدای ناهنجار بیربط و هیستریک و آزاردهنده ای.. دوچرخه را هم باید بروم بدهم سرویسش کنند بعد از یکسال.. شبها هوا خوب است برای دوچرخه سواری..

نتایج آخرین آزمایش زانوی من خوشبختانه مثبت بود.. یعنی می توانم با خیال راحت به فعالیتهای معمولم ادامه دهم اما هر جا که فشار وارد آمده بیش از توان تحملش بود و نشانه هایی مثل ورم بیش از اندازه یا تیر کشیدن از خود بروز داد متوقفش می کنم و چند روزی دوباره استراحت می کنم یا آب درمانی.. خیلی از این بابت خوشحالم.. یک کلاس یوگا هم ثبت نام کردم.. به افزایش انعطاف بدنیم کمک می کند و از این گذشته برای این همه برنامه متنوع و ماجراجویانه که در پیش دارم نیاز دارم یاد بگیرم استرسم را کنترل کنم و آن را در حد و اندازه های لازم برای تشخیص مشکل و احتیاط نگهدارم.. کتابهای پادی را درآورده ام و دوباره خوانی می کنم.. درسهای جدید همینها هستند فقط از دید یک مربی که می خواهد اینها را آموزش دهد نه یک آموزش گیر.. پس باید خودم اشراف کاملی به آنها داشته باشم بی هیچ اشتباهی آنهم به زبان انگلیسی!.. کارم درآمده اما خوشحالم.. من عاشق آب و دریا و غواصیم..

 

+ جمعه 20 تیر1393ساعت 13:50 روشنک هوشمند |

بازگشت پیرمرد خنزرپنزری!..

 


همیشه پیرمردها برایم موجودات قابل احترام و شریفی بوده اند.. حتی اگر بیسواد و پرحرف و بی هنر هم بوده اند اما همان موی سپید باعث شده ناخودآگاه احترامی توأم با قدردانی به پاس این سالهایی که سپری کرده اند و تجربه اندوخته اند در من برانگیخته شود.. اما عجیب است.. این روزها که ظاهرن همه چیز وارونه شده پیرمردهایی می بینم که چنان عجول و عصبانی و بی ترمزمی تازند و در این راه از هیچ زشتی تهوع برانگیزی هم رویگردان نیستند که می مانم اینها این همه سال چه یاد گرفته اند و چه دارند که یاد بدهند حالا جز دلبستگی فراوان به ناچیزترین مظاهر دنیایی؟!.. پیرمردهایی که دوست داشتم همیشه مرا یاد قله دماوند می انداخته اند.. یاد پدربزرگ خودم.. یاد پدرم.. یاد اخوان.. یاد شاملو.. یاد رشیدی و مشایخی و انتظامی.. یاد سمندریان.. گلستان و سپانلو و آغداشلو.. یاد داریوش آشوری.. و شاید همین بد عادتم کرده باشد..  پیرمرد برای من چیزی مساوی دانش و خرد و مهربانی بود.. صبر و دوستی و پاکی و صداقت.. اما حالا.. پیرمردهایی که می بینم خیلی که بخواهند احترام مرا به خود برانگیزند نهایتن مرا یاد پیرمرد خنزرپنزری می اندازند که در وجود من بدون اینکه مرا دیده باشند و بشناسند یا به دنبال لکاته های خود می گردند یا زن اثیری را سراغ می گیرند و وقتی هیچ کدام را نمی یابند چنان گاو نر خشمگین و چشم سرخی میان کوچه ها می دوند و خرناس می کشند که نبین و نپرس!.. نمی دانم به چه زبان به این یاوه گویان وقیح و بیچاره باید گفت تا بفهمند و آدامس لزج و چسبناک کثافت خانه جمجمه های پوسیده و متروکشان را برای خود نگهدارند و در فضای تمیز و ساده و رنگی خانه مجازی من منتشر نکنند که من در دنیای تقسیم بندی شده عفونی آنها جایی و جایگاهی ندارم و هرگز نمی جویم.. من تا ابد برای آنها تعریف نشده باقی می مانم چون در دنیایی زندگی می کنم که فرسنگها از ذهن و تخیلات بی ارزش و کوچک آنها دور است.. این چه تلاش بیهوده ایست؟.. به لکاته ها و زنان اثیری خود سرگرم باشید و سر به دیوار نادانی و خودخواهی خود بکوبید که دیوار من حتی از سر شما هم حذر می کند.. 

 

+ دوشنبه 16 تیر1393ساعت 18:7 روشنک هوشمند |

بازیابی پیش از یک فصل تازه..

 

چند وقتی نخواهم بود.. می خواهم بیشتر به خودم برسم.. باید فکر کنم.. برنامه ریزی کنم.. بین چند گزینه بهترین را برای فعالیتی که می خواهم برگزینم.. هزینه ای که می کنم در این مقطع که هنوز در زمینه مالی باید با احتیاط رفتار کنم برایم مهم است.. از همه مهمتر به خاطر آسیب دیده گی جسمی و دوری از فعالیتهای معمولم کمی ضعیف شده ام.. نیاز به تمرین دارم.. اما قبل از هر چیز یک آیپاد درجه یک یا تبلت میخرم ( آیپاد مشهور کوچولوی قدیمی سبزم نابود شد در یکی از سفرها.. تبلتم هم که دزدیده شد دوسال پیش!.. ) تا وقتی که توی خیابان میدوم یا دوچرخه سواری می کنم نشنوم.. وقتی که استخر می روم نشنوم.. وقتی که توی سالن تمرین می کنم نشنوم.. وقتی که به طبیعت می روم نشنوم مگر صدای به هم خوردن برگهای درختان.. پرنده ها.. سیرسیرکها و قورباغه ها.. می خواهم چند وقتی نشنوم و نخوانم .. خوش باشید تا برگردم!.. 

 

+ پنجشنبه 12 تیر1393ساعت 1:34 روشنک هوشمند

من و نقابهای بر زمین افتاده و سفر و دریا و رویای آینده..

 

خودم را باید کم کم برای سفر غواصی امسالم آماده کنم.. این بار حسابی جدی و حیاتیست.. ولی جدیترین کارهای دنیا هم که باشد وقتی در محیطی دوستانه و متمدن با درک بالایی از همکاری و شعور همراه شود لذت بخش می شود مثل سفرهای قبلی غواصی که داشته ام.. بعد از این مرحله اعتبار غواصیم به عنوان یک شغل بین المللی به حدود دلخواهم می رسد و دیگر جزیره پیمایی می شوم که به عشق دریاها و پیمودنشان سفر می کند.. جدای از کار، من عاشق جزیره های استوایی هستم و خوشبختانه ایرانی ها برای دریافت ویزای بیشتر آنها نیازی به دردسر کشیدن ندارند با اینحال برای اکثر ایرانیان جذابیتی ندارند به چند دلیل.. یکی اینکه خیلی گرانند برای تفریحات معمول مورد علاقه ایرانی ها و دیگر اینکه دورند.. نتیجه اینکه چه بهتر!.. این یعنی محیطی ایده آل برای من.. شرکتهای غواصی اکثرن چند ملیتی هستند.. برایم جالب است که تعداد زیادی آدم از ملیتهای مختلف با هم کنار می آیند و سالها در پیشبرد اهداف خود موفق هستند.. نه درگیری.. نه دعوای خاله زنکی.. نه باند بازی و ماجراهای حال به هم زن سطح پایین.. اختلاف همیشه هست اما همان هم در حد بالایی از همکاری و خوش فکری و صداقت و نه حقه بازی و تهدید و کثافت کاری در زیر و روشنفکرنمایی و عوام فریبی در ظاهر جهت حفظ آبرو، برطرف می شود.. من عاشق چنین محیطهایی هستم که متأسفانه هرگز در کشور خودم با آن روبرو نشده ام.. محیطهای مختلفی را که تجربه کرده ام خیلی دور از معنای چیزی به نام گروه و جامعه بوده اند.. بیشتر عقده ها یا غده های کوچک و بزرگی بوده اند که بنا بر منافع مشترکی به اجبار کنار هم جمع شده بودند.. چیزی که وقتی از دور یا فاصله نزدیک به آن نگاه می کنی به جز لبخند و عزیزم و جانم و تصدقت و فدایت و شعار و اینها نیست و چه قشنگ و ایده آل به نظر می رسد اما وقتی که واردش می شوی به دروغ سراب گونه ای می رسی که کم کم از جلوی چشمانت محو می شود و جایش بوی تعفنی مشامت را می آزارد که با آن چهره های ملکوتی مشعشع جمع نمی شود و گروتسکی کشنده را به نمایش می گذارد.. نقابها در این سرزمین کاربرد دیرینه ای دارند.. من این روزها برخلاف خیلی های دیگر به آنها علاقمندم چون باعث می شوند چهره کریه و واقعی پشت آنها آزارم ندهند.. همین که به آن درجه از آگاهی که نتیجه سالها زندگی اجتماعی در این دیار است رسیده ام کافیست که تشخیصش دهم و بفهمم آنسوی این لبخند مصنوعی کیست.. باقی اش بی اهمیت خواهد بود.. قدر این قدرت تشخیص را بیش از پیش می دانم.. قدرتی که هیچ طوری با مصلحتهای گهی مورد علاقه دوستان و بزرگان دروغ و دغل و ریا جمع نمی شود.. و این دست من نیست.. سرشت من اینگونه است.. 

این بار به جزیره ای خواهم رفت که اولین غواصی هایم را آنجا تجربه کرده بودم چهارسال پیش از این.. دلم دریا می خواهد.. یک عالمه آبی تمیز و آزاد.. میان مردمانی شاد و راحت.. مثل خودم!.. پس زنده باد دریا!.. زنده باد خودم!.. پرواز به سوی بهترین ها و زیبایی ها و دوری از هر چه پستی و کثافت و توالت عمومی!.. هورااااااا!.. : )) ..

 

+ یکشنبه 8 تیر1393ساعت 21:51 روشنک هوشمند |

آهسته و آرام..

 

داداشی که برای یک مأموریت شغلی بی خبر به ایران آمده بود و همه ما را ذوق زده کرده بود امروز صبح زود رفت.. همین دوهفته ای هم که بود باز هم خوب بود.. تجدید خاطرات قدیمی و تماشای فوتبال با هم خالی از لطف نبود..

من هنوز موفق نشده ام اموال مختصری را که دارم نقد کنم.. بازار خرید و فروش زمین شهری با قیمت مناسب به خاطر تحریمها و بی ثباتی سرمایه گذاری کلان، کساد است و کسی جرأت نمی کند معامله کند چون به آینده مطمئن نیست و از ورشکسته گی می ترسد.. همه می گویند که چه بهتر!.. بگذار قیمتشان برود بالاتر.. تو که ضرر نمی کنی.. اما من به پولش نیاز دارم برای ایده هایی که دارم.. حالا باز هم صبر می کنم و البته صرفه جویی..

امروز بعد از کمی دویدن نرم دوباره اطراف زانوی چپم شروع کرد به درد گرفتن.. بعد از ۷ ماه و این همه شنا و استراحت هنوز هم به طور کامل درمان نشده.. کاش برای کم کردن روی یک مربی بی انصاف در دوره سنگ نوردی مقدماتی زانویم را بیش از توانش اذیت نمی کردم آنهم وقتی که با وجود زانو درد شدید من حمل سنگین ترین طناب گروه را به من سپرده بود و از مسیرهایی می رفت که مجبور بودم با آن وضعیت از روی سنگهای بزرگ بپرم. کاش امتناع می کردم و اهمیتی نمی دادم.. اما من آن درد و آسیب دیده گی را به جان خریدم تا این به حساب عدم همکاری من با گروه در نظر گرفته نشود غافل از اینکه ایشان بدون توجه به این موضوع به هر حال نمره مرا زیر قبولی می دهد در قسمت همکاری با گروه در کمال تعجب من!.. حالا بگذریم از نمره امتحان کتبی که آن هم زیر دوازده برای من رد شد بدون اینکه اصلن امتحانی در کار باشد!.. اینها برخلاف اصول برگزاری دوره های فدراسیون بود بدون اینکه من بدانم و گر نه همان زمان به فدراسیون به خاطر عدم رعایت موارد مورد نظر شکایت می کردم.. به هر حال من در دوره دومی شرکت کردم و نموه قبولی را گرفتم تا ثابت کنم دوره قبلی تا چه انداره غلط و مغرضانه برگزار شده است.. و حالا اهمیت موضوع برایم کمرنگ شده مگر در قسمت حیاتی زانو که هرگز مربی مربوطه را به این خاطر نمی بخشم.. او برخلاف وجدان کاری شغل خود عمل کرد و آسیب وارده به خاطر لجبازی بی دلیل او هنوز مرا آزار می دهد.. امیدوارم مربی های با وجدانتری در فدراسیون به کار مشغول شوند..

تجربیات بدی که از دیدن این آدمهای بی وجدان، خودخواه، مغرض و نادان در کوهنوردی به دست آورده ام بسیار محتاطم کرده.. شاید تا قبل از این برایم باورکردنی نبود که حب و بغض های شخصی و بده بستانهای رفاقتی تا به خطر انداختن سلامت آدمها هم پیش رود اما حالا باور می کنم و در آستانه میانسالی مواظبت از سلامتم را در ورزشهایی که می کنم جدی تر از قبل لحاظ خواهم کرد.. شاید چهره و شادابی من برای اطرافیانم خطای دیدی بوجود بیآورد که سن مرا فراموش کنند و جوانی بیست و چند ساله به حساب بیآورند اما خودم که می دانم باید بیشتر از قبل مواظب سلامتم باشم.. آسیب دیدن جدی برای آدم مغرور و متکی به خودی مثل من ناراحت کننده است چون ممکن است مرا محتاج دیگری برای پرستاری و بهبودی کند که عواقبش حتی سالها پس از مرگ من برای منت گذاری و کسب افتخار دیگران سوژه شود!.. چیزی که من حتی از نزدیکترین افراد خانواده ام هم قبول نمی کنم.. پس زنده باد سلامتی و غرور و بی نیازی که آن را قیمتی تر از هر افتخاری میدانم..

از فردا شنا را دوباره آغاز می کنم.. هیج ورزشی به اندازه شنا به من آرامش نمی دهد.. و البته برای زانویم هم خوب است.. کوه و سنگ را هم کم کم با احتیاط دوباره آغاز خواهم کرد.. باید امتحانش کنم ببینم آنجا چطور جواب می دهد..

 

+ جمعه 6 تیر1393ساعت 0:53 روشنک هوشمند |

مطالب قدیمی‌تر