تلاش برای زیباتر شدن در دنیایی به شدت زشت؟..

 

این روزها اخبار حوادث اسیدپاشی و عواقبی که برای زنان قربانی داشته همه جا را پر کرده است.. عده ای کمک می کنند تا امکاناتی فراهم شود برای رسیده گی به این افراد اما از نظر قانونی هیچ فریادرسی ندارند و حتی شاهدیم در مواردی عاملان با پررویی تمام در جامعه می گردند و آزادند!.. این هم نوعی از عدالت است که تنها در سرزمین ما جاریست..

براستی که در چه دنیای زشتی زندگی می کنیم!.. دنیایی به شدت زشت که معیارهای زیبایی اش را هر وقت که خواست تغییر می دهد و هر بار مد جدیدی را در مغز و روح زنان تزریق می کند.. معیاری که چهره ها را مسخ می کند.. گاهی با بالشتکهایی به نام پروتز.. گاهی با نابود کردن عضوی به نام بینی و تبدیل آن به سرسره ای مسخره.. گاهی با لاغر کردن اجباری زنان و گاهی با بزرگ کردن اغراق آمیز اعضای زنانه شان.. به این قیافه های مسخ شده و هیکلهای پلاستیکی که نگاه می کنم حس ترحمم برانگیخته می شود.. گاهی از زیر زبانشان حرف بیرون میکشم.. عده ای به شدت مقاومت می کنند از اینکه بگویند به خواست اکثریت بیشعوری تن در داده اند که دنیا را فقط برای خودشان می خواهند و لذتش!.. به خواست جامعه ای که چیزی از زیبایی نمی داند مگر حالتی که در او برانگیخته شود در کوتاه ترین زمانی و همه هویتش را در کسری از ثانیه از آلتش به بیرون تف کند تا حس کند برتر است و بر این قربانی له شده بر تخت غلبه کرده است.. خوانش الکن و ناقص و بی ریشه از زیبایی بر پایه خشونتی مردانه استوار شده که نه خود زیباست و نه زیبایی را می تواند درک کند.. خشونتی که دامن خودش را هم گرفته است..

این روزها دیگر دیدن مردانی عضله ای با دماغهای کوچک شده و لبهای پروتزی عادی شده!.. زنهای پلاستیکی مردانی مشابه می طلبند.. دیگر یک مرد کوتوله چاق و کچل با چشمهای ورقلمبیده زیر عینک نمی تواند عقده هایش را با تحقیر زنان جبران کند مگر اینکه "اوناسیس" باشد یا قربانی هایی به شدت بیچاره داشته باشد!.. دلم برای مردها هم می سوزد.. تنها ارجحیتی که آنها به زنان دارند این است که با لوده گی و شلوغ بازی و اتکاء به روایت مردسالارانه ایرانی/شرقی از جنسیت می توانند تا حدی عقده ها را جبران کنند و انگشت اتهام را از قیافه و هیکل ( و شاید ضعف جنسی و کوچک بودن آلت تناسلی یا مشکلات شخصیتی ) خود به دیگران ( زنان ) برگردانند اما زنان چنین انتقامی نمی توانند بگیرند مگر از خود و قربانی کردن و مسخ کردن خود در این مسلخگاه دست ساز رجاله های صنعت مد و پورن و شایسته گان احساساتی زرد پر رنگ..

من نمی گویم که تلاش برای بهتر شدن بد است.. تلاش برای بهتر شدن بد نیست.. من هم به فکر چین و چروکهای روی پیشانی و زیر چشمم هستم.. من هم به موهای سفیدم فکر می کنم و دوست دارم جوانتر به نظر برسم.. من به خودم میرسم و آرایش می کنم اما می توانم درک کنم همه تلاشهای من برای بهتر شدن ، واقعن برای بهتر شدن است تا بیشتر به خودم و افکارم شبیه شوم نه برای تبدیل شدن به سوژه ای پلاستیکی در دست حقه بازهایی بی سلیقه و بیشعور که از دفرمه کردن من مطابق سلیقه نازل پایین تنه های سنتیشان به لذتی سادیستی دچار می شوند..

دلم می سوزد وقتی که زنی پس از طلاق بلافاصله می رود سراغ جراحی های زیبایی.. پس از هر چشم چرانی شوهرش دنبال تغییر یکی از اعضای بدنش می گردد.. حالا یک زن بیسواد یا عامی شاید دیواره دفاعی بلندی نداشته باشد در برابر میل لجام گسیخته جامعه مردانه برای له کردن و تحقیرش اما یک قهرمان ورزشی.. یک پزشک.. یک مهندس عالیرتبه.. یک مدیر.. یا حتی یک فمینیست؟!.. من این را نمی فهمم.. فقط متأسف می شوم.

نمی دانم کی دوباره رویم می شود توی آینه نگاه کنم و برای لحظه ای هم که شده نگران متلک فلان مردک عوضی آلت کوچولو و دچار انزال زودرس ( من این را نقص و اشکال نمی دانم.. این تصور غلط عامه و عموم مردان است از مردی که ضعیف است! ) باشم که عقده پس زده شدنش را توسط من یا زنی مشابه من به باریکی کمرم نسبت دهد یا عملی نبودن قیافه ام؟.. نمی دانم کی می توانم دوباره عصبانی شوم در برابر وقاحتها یا متلکهای جنسیتی یک لوده بی سر و پا و بی استعداد یا لمپنی که در برابر توانایی ها و استعدادهای ذاتی من یا غرور و اعتماد به نفسم کم آورده و مرا مثل کنیزی که در خانه دارد نمی تواند دنبه ای پرورده و تن لش جهت فروشدن و مفعول بودن روی تخت خواب تصور کند؟.. یا در برابر زخم زبانهای زنی بدبخت و حسود کلافه شوم که حس حقارتش را و تصورات و توهماتش را از من با زور می خواهد به من نسبت دهد و با حقیقت برتری که پیش رو می بیند تعویض کند تا بیشتر احساس امنیت کند، درصدد دفاع از خودم برآیم؟.. نه!.. دیگر نمی توانم.. حتی برای لحظه ای به این همه ابتذال و بوی گندی که دارد فکر کنم وقتی که دنیا تا این اندازه زشت است و زنان نافرمان را عمدن و عمدن زشت تر و زشت تر می خواهد..

اشتباه نکنید!.. چون لاغرم به چاق نمی گویم زشت!.. اگر چاق بودم هم به لاغر نمی گفتم زشت!.. چون سفیدم به سیاه نمی گویم زشت!.. اگر هم سیاه بودم به سفید نمی گفتم زشت!.. چون قد متوسطی دارم به بلند قد نمی گویم دیلاق و اگر بلند قد هم بودم به کوتاه تر از خودم نمی گفتم کوتوله!.. به نظر من آدم زشت وجود ندارد.. وقتی که این همه زشتی و بدسیرتی می تواند حقیقت یک چهره را بنا بر میل و خواسته خود در یک لحظه نابود کند چه با اسید و چه با پروتز و چه با داروهای لاغری و لیپوساکشن، آنوقت من چطور می توانم معیار خودخواهانه خودم را و دریافت اکتسابی ذهنی خودم را از زیبایی به دیگران تحمیل کنم و آنها را تحقیر کنم؟!..

این روزها حالم به هم می خورد از هر که حرف از زیبایی یا زشتی آدمها میزند.. این همه بیشعوری را کنار گوشم وقتی که سمیه ها و زیورها و سهیلاها مسخ می شوند نمی توانم تحمل کنم. مرا ببخشید اگر روزی حین سخنفرسایی و اظهار فضلتان با خفه شوی محترمانه من مواجه شدید. از حالا ببخشید و دلیلش را بدانید!..

............................

پینوشت : این نوشته را ابتدا در فیس بوک پست کردم.

 

+ پنجشنبه ۲۷ فروردین۱۳۹۴ساعت 0:33 روشنک هوشمند |

سال نکو!..

 

سالی که با توافق هسته ای شروع شده باشد نمی تواند سال بدی باشد حداقل بهتر از سالهای قبل برای عموم ملت ایران!..  و اما من :

هیجانزده.. خوشحال و درگیر با برنامه هایی که به شدت مشغولم کرده!.. حتی وقت نمی کنم به لینکهای وبلاگم سر بزنم و کمی بخوانم و نظری بنویسم که این گاهی باعث دلخوری دوستانم می شود که همین جا از آنها عذرخواهی می کنم.. باقی وبلاگستان را خیلی وقت است که کنار گذاشته ام اما همچنان به فیس بوک سر میزنم و اخبار روز را دنبال می کنم و طبق معمول مهمترین اخبار روز برای من اخبار زنان است.. و مگر برای یک فمینیست عملگرا غیر از این باشد عجیب نیست؟.. راه روشن تلاش روشن می طلبد که پایه اش هستم همیشه تا دم مرگ!.. خیالتان تخت!..

امسال عید داداشی و زن داداش بعد از به ترتیب 28 سال و 30 سال ( که از آلمانی شدنشان می گذشت ) مهمان دو هفته ایه نوروزی ما بودند.. همه با هم به خانه پدری در اهواز رفتیم و در کنار هم لحظات سال تحویل را جشن گرفتیم.. خیلی خوش گذشت.. روزهایی به شدت شاد و آرام.. اهواز چقدر نو شده بود.. خیابانها تمیز و سبز.. چراغانی ها با سلیقه و زیبا.. مردم خوش لباس و خوش تیپ.. راستی اهواز گشت ارشاد ندارد.. تا توانستم تیپ زدم و دلی از عزا در آوردم!.. به شهرهای اطراف هم سفرهای یک روزه ای داشتیم.. زن داداش کلی لهجه خوزستانی یاد گرفت.. از لهجه دزفولی ( اصالت خانواده گی ما ) و شوشتری گرفته تا چند کلمه لری و عربی و آبادانی..

درست است که سرم شلوغ است اما ماجراجویی هایم را هرگز کنار نخواهم گذاشت.. با برنامه ریزی درست به همه چیز می شود رسید.. اینطوری دلزده و خسته هم نمی شوم.. دریا و آسمان و زمین در انتظار من است.. داستانهایی تازه برای ایفای نقشی حقیقی میان سطر سطرشان.. آدمهایی تازه برای آشنا شدن.. دنیاهایی تازه برای کشف شدن.. همه اینها آنقدر از هیجان لبریزم می کنند که وجودم شعله ای می شود که بیفتد به جان هر چه بیهوده گی و کهنه گیست.. تازه می شوم و تازه می کنم..

سال نوی همه گی مبارک!..

 

+ یکشنبه ۱۶ فروردین۱۳۹۴ساعت 23:20 روشنک هوشمند |

دقیقه نود!..

 

نمی دانم این اسفند چه سری دارد که همه بازی ها را به دقیقه نود می کشاند.. آدم هول برش می دارد.. حالا امسال مثلن از روی برنامه پیش رفته ام اما باز هم زمان کم می آورم.. نمی توانم تنها به یک کار بپردازم چون از آن خسته می شوم و همیشه باید کارهای دیگری هم داشته باشم که به وقت دلزدگی از یکی به آن دیگری بپردازم.. هم خوب است هم بد..

توی اتوبوس نشسته بودم.. بغل دستی ام مجله ای دستش بود و داشت با دوستش پیش بینی های طالع بینی سال جدیدش را برای خودش بررسی می کرد و می خندید.. من هم خنده ام گرفته بود از چرندیاتی که می خواند.. پیش خودم فکر کردم چرا طالع بینی؟.. هیچ کس بهتر از خود آدم نمی تواند اوضاع آینده اش را بر اساس وضع حال و گذشته اش پیش بینی کند.. معضل ایرانی بودن را هم با ایجاد 30 درصد خطا می شود به محاسبات اضافه کرد تا نتیجه دقیقتر شود.. بر این اساس طالعم را برای سال جدید چنین پیش بینی می کنم :

وضعیت سلامت : در بهترین حالت خواهد بود.

وضعیت عاطفی : به قدر لازم و کافی برخوردار خواهم بود.

وضعیت شغلی و کاری : تغییرات بزرگ و اساسی!.. 50 درصد سرمایه + 20 درصد آموزش + 20 درصد ریسک پذیری و پشتکار + 10 درصد شانس. این البته در جامعه ای استاندارد صدق می کند. در جامعه ایرانی و در کشوری به نام ایران با نوع خاص اقتصاد و حکومت و سیاستش شما باید درصدی را هم به مقابله با موج منفی حسادت و بدخواهی دیگرانی اختصاص دهید که به ناچار به شما تحمیل می شود. آدمهای فضول و بیربطی که همیشه یا اظهار فضلی احمقانه می کنند یا آیه یأس می خوانند و از شما بنا به دلایل نامعلوم متنفرند که خب من با دوری کردن از این افراد و پس زدن یا نادیده گرفتن یا جدی نگرفتن و بازی دادنشان تأثیرشان را در محاسباتم خنثی کرده ام.

وضعیت مالی : بهتر از این نمیشد!..

وضعیت اعتماد به نفس و روانی : در بهترین شرایط ممکن برای یک زن ایرانی ساکن ایران!..

خب با این تفاصیل من اگر موفق نشوم تقصیر هیچ کس نیست جز خودم. این را اینجا نوشتم تا 29 اسفند سال آینده به آن سر بزنم و دوباره بخوانمش و اگر کمتر از پیش بینی هایم بودم خودم را برای خودم نبودن سرزنش کنم چون این برنامه و پیش بینی برای خودم نوشته شده و هر چه مرا از خودم دور کند از اهدافم هم برای سال جدید دور خواهد کرد. تنها یک چیز می ماند و آنهم مرگ که قابل پیش بینی نیست.. من خط پایان را دوست ندارم و نمی دانم کجاست اما روزی که جلوی پاهایم روی زمین کشیده شد و از آن گذشتم روزگار من بی اینکه بخواهم به سر رسیده و بعدش هیچ بزرگیست که دیگر مهم نیست.. اگر قبل از رسیدن به اهدافم مردم لااقل خوشحال خواهم بود که برایشان تلاش کرده ام.. از زندگی ام لذت برده ام.. هر چه را که دوست داشته ام و خواسته ام امتحان کرده ام.. از شکست خوردن نترسیده ام.. به کم و ناچیز و مبتذل و معمولی راضی نشده ام.. جنگیده ام و مثل یک جنگجوی واقعی به پایان خودم رسیده ام..

تا سال جدید طبق رسم هر ساله چیزی برای نوشتن نخواهم داشت.. از حالا سال نو مبارک!..

 

+ جمعه ۱۵ اسفند۱۳۹۳ساعت 14:17 روشنک هوشمند |

سال اتحاد خواص و عوام!..

 

بر اساس تقویمهای شرقی سال جدید سال بز است اما بر اساس تقویمهای غربی سال گوسفند!.. من همین جا فرصت طلبی کرده و به یمن این همپوشانی و به خاطر اینکه صلح و گفت و گویی مابین تمدنها برقرار شود به هر دو موجود عزیز و بزرگوار و بسیار مفید فایده یعنی بز و گوسفند تبریک عرض می کنم.. حسم این است که این همپوشانی تصادفی در اسامی به اتحاد هر چه بیشتر این رفقا منجر شده و اهداف والا و صد در صد انسانی اخلاقی مقامات عالی جهت تولید عدالت اجتماعی با یکسان سازی آراء و عقاید ملت این شالاه هر چه بیش از پیش تحقق می یابد در این سال جدید پیش رو..

کاش یک روز بیشتر از 24 ساعت بود.. هر طور که برنامه ریزی می کنم باز هم به یک سری از کارها نمی رسم.. بر سر چند راهی مانده ام!.. آنقدر گزینه ها زیاد شده اند که هر طور می چینم و می سنجمشان باز هم با هم تداخل پیدا می کنند.. در اوضاع نابسامان و بی ثبات این سرزمین هم که نمی شود هیچ کاری را اولویت بندی کرد چون معلوم نیست یک ماه بعدش چه بشود و چقدر سود یا ضرر کنی!.. فعلن بهتر است کج دار و مریز با وضع موجود کنار آمد و محتاطانه عمل کرد.. حساب و کتاب که می کنی مجبور می شوی از بعضی چیزها که تا به حال به کارت نمی آمده بیشتر سردربیاوری.. بعد مواجه می شوی با سرزمینی که آنقدر اقتصادش را محدود کرده اند که تقریبن تبدیل به دکان متروکه ای شده که فقط کلاه بردارها و سودجوهای هفت خط از آن سود می برند و آنهم چه سودهایی.. باقی دزدهای خورده پا و حقه بازهای دم دستی هستند که سر هم کلاه می گذارند تا دوزار ده شاهی بیشتر به جیب بزنند..  این وسط فرهنگ و هنر و رفاه اجتماعی بازیچه هایی بیش نیستند برای ادامه نمایش.. توی این اوضاع آدمی که نه حقه باز خورده پاست و نه کلاه بردار کلان بهتر است برای بلند نشدن کلاه از سرش تلاش کند و شرایط با ثباتی را برای خود بوجود بیآورد و دل به چند برابر کردنش نبندد و به علایقی مشغول شود که اصل مایه را به خطر نمی اندازند و شعله عشق به زندگی را در دل آدم روشن نگاه می دارند..

عشق به هر کاری کلن حساب و کتاب سرش نمی شود.. اگر بشود آن دیگر عشق نیست.. حقه بازی و دروغ و دغل و ریاکاریست.. عشق شخصی را نمی شود با عشق موج آفرین همگانی مقایسه کرد.. فوتبال عشق همه گانیست.. شور و هیجانش را زنده و لحظه به لحظه به تماشاچی منتقل می کند.. با یک گل یک کشور.. یک ملت از این رو به آن رو می شود چون خود را در آن گل شریک می داند.. لحظه به لحظه همذات پنداری می کند.. فوتبالیست تشویق می شود.. پاسخ تشویق را می دهد.. خوشحالی و غمش را با تماشاچی شریک می شود.. سایر ورزشهایی با خصوصیات مشابه همین موج و خاصیت را دارند.. اما ورزشهایی که به شدت انفرادی و دور از دسترس تماشاگران هستند این خاصیت را ندارند.. درکش خیلی ساده است.. فتح یک قله ارزشمند است.. کار سختیست.. اما آنقدر شخصی و دور از دسترس تماشاگر است که با آن همذات پنداری نمی کند.. فتح یک قله بوسیله یک کوهنورد حرفه ای هر چقدر هم که با عکس و فیلم و توضیح و تفسیر همراه باشد باز هم قدرت مقابله با گل ملی یک فوتبالیست را ندارد.. به همان اندازه باورپذیر نیست.. هیجان انگیز و دوست داشتنی نیست.. این میانه البته دروغ گویی های بزرگ.. تلفات عجیب و گاهی غیر قابل توجیه و شرایطی که گوشه های غیراخلاقی و ناخوشآیند از طبیعت یک انسان معمولی را به ناچار رو می کند که با شعارهای آنچنانی مدعی تناقض کشنده ای دارد، تماشاچی را پس می زند.. توهمات آنچنانی و خودشیفته گی بیمارگونه گاهی ورزشی را در رده قهرمانی منفور اکثریت می کند.. کم کم تماشاچی اعتمادش را از دست می دهد و دیگر حاضر نیست برای اتفاقی که پیش روی او نیفتاده و به سبب سابقه ای خراب و مخدوش قابل اثبات نیست هزینه کند.. وقت بگذارد یا حتی به آن توجه کند.. آنقدر که حتی شعارهای ملی گرایانه و تمسک به پرچم و ساختن رزومه های آنچنانی بدون هیچ مدرکی برای اثبات با نیشخندی از طرف عموم روبرو می شود و جدی گرفته نمی شود.. اینجاست که عاشق و بی عشق هر دو به پای هم به یک اندازه مثل سیخ و کباب می سوزند.. بی عشق که کارش درست است و ضرر نمی کند اما عاشق از جیب مجبور است که خرج کند.. آخرش هم یک صدم از عزت و احترام و شهرتی را که فوتبالیست ملی بدست می آورد در آخر کار ندارد.. کم یا بیش در همه دنیا همین است هرچند مثل سایر موارد ملی وطنی مسلم است که اوضاع بهتر است و نیازی به ذکر دلیل نیست که از خورشید درخشان بارزتر است.. عاشق یک دل و یکرنگ بهتر است به جای آه و ناله به عشقش بپردازد بی چشمداشت.. واقعیت این است که ملت و دولت هر دو صرفشان نمی کند برای امری که شخصی و مشکوک می دانند در این شرایط دست به جیب ببرند اما خب فرصت طلبانه اگر نتیجه قابلیت ایجاد سرو صدایی در حد یکی از گلهای تیم ملی را داشت آنوقت به خود تکانی می دهند و بهره برداری لازم را به نحو احسن به جا می آورند.. نمی شود هم خدا را خواست و هم خرما را !.. عاشق چشم امید را از دولت برمیدارد و به عشقش می پردازد و بی عشق چارچنگولی به ماتحت دولت می چسبد.. در هر صورت ماتحت با ماتحت تفاوت نمی کند.. چه ماتحت دولتی ها را برای اندکی توجه و مایه بچسبی چه ماتحت دشمنان قسم خورده دولت و قهرمانان اسطوره ای آریایی اسلامی را فرقی نمی کند.. ماتحت چسبیدن فعل شرافتمندانه ای نیست.. تحقیرآمیز است.. یا روی پاهای خودت بایست یا بچسب به ماتحتی که قدرتش از "باد در کردن بیجا" بیشتر باشد..( لطفن بدآموزی نشود چون منظورم از قدرت بیشتر " ریدن " نیست.. ماتحت به جز " باد در کردن و ریدن " وظایف مهمتر دیگری هم بر عهده دارد.. مثلن نقطه اتکاء بدن است و سایر اعضا را به هم وصل می کند و هکذا.. ) به انگل حسادت کردن چندش آور است.. مخصوصن که یک جاهایی می فهمی این دشمنان قسم خورده دولتی ها خود شناگران ماهری هستند اما آبش را نیافته اند و به وقتش دست دولتی ها را در بعضی موارد غیر قابل ذکر از پشت می بندند آنهم با گره کور!..

این نرخ ارز لامصب حتی برای دلخوشی ملت هم که شده یک کمی خجالت زده نمی شود که سرش را بیندازد پایین.. یک عالمه پول را یک دفعه به چندرغاز ته جیبت تبدیل می کند.. آدم زورش می آید!.. واحد پول تخمی که می گویند یعنی ریال ایران!.. تخمی که آنقدر "دشمن فرضی" حواله اش کرده اند که سنگین شده و افتاده و دیگر حتی با چشمان مسلح هم دیدنی نیست.. " آغا "زحمت بیهوده نکش!.. بکش بالا که تأیید نمی شوی..

 

+ جمعه ۱ اسفند۱۳۹۳ساعت 16:46 روشنک هوشمند |

پرواز دوم بر فراز قله سلامتی..

 

این دو هفته ای که گذشت دو هفته پر استرسی بود.. دو هفته تلاش و انتظار برای اطمینان از سلامتی مورد نیاز هواپیمایی کشوری.. آزمایشهای سخت گیرانه ای که از قد و وزن و چشم و گوش و قلب و مغز و ریه شروع می شود و تا کلیه ها، مثانه، خون، غدد و کبد ادامه می یابد تا نارسایی ها و بیماریهای احتمالی عفونی و غیر عفونی تشخیص داده شوند.. بعد نوبت می رسد به روان شناسی و حدود 400 سوال و مصاحبه ای با روان شناس متخصص برای ارزیابی سلامت روحی/روانی شما.. بعد هم صحبت با ناظر سازمان و پزشک معتمد خوش برخورد و وظیفه شناس اما جدی و سختگیر.. گذراندن این مراحل مثل گذر از هفت خوان رستم است.. خوشبختانه این دو هفته هم طی شد و سالم و سربلند از همه آزمایشها بیرون آمدم و OK نهایی را برای شروع دوره خلبانی UL دریافت کردم.. جدای از هیجان و شادمانی خاصی که به خاطر رسیدن به یکی از آرزوهای دوران کودکیم دارم به خاطر اینکه یک زن 38 ساله کاملن سالم و سرحال و قبراق هستم خوشحالم و شکرگذار آن انرژی سیال جهانی که به من لطف دارد و من این را حس می کنم و ناتوان از انکارش.. نمی دانم این ناشی از حس نیاز به دوست داشته شدنی خاص و فوق انسانیست در اثر سرخورده گی های دنیایی گذشته از کمالگرایی بی حد من یا واقعن ناشی از کششیست که موجودی واحد در من نسبت به خود ایجاد می کند به وقت غم یا خوشحالی زیاد.. اما ناشی از هر چه یا هر که باشد و چه منشأ درونی داشته باشد و چه بیرونی کارش درست است.. چنان کاملم می کند که از لذت انسان بودن از خود بیخود می شوم.. قدرش را می دانم.. از او تشکر می کنم.. تشکر می کنم برای اینکه وجود دارم و تا این اندازه خودم هستم.. که این خود بودن بدون او کامل نمیشد.. که این خود از آن اوست و او از آن من.. پس مرا به غیر از او به که می تواند تمایلی باشد از این جنس؟.. که خود خود اصل جنس است.. جنس من بعلاوه او ضرب در بینهایت لذت!.. این من یعنی همه او..

 

+ سه شنبه ۲۱ بهمن۱۳۹۳ساعت 19:20 روشنک هوشمند |

دنیای چند وجهی ها در تقابل با تک بعدی ها..

 

این چند روزه همه اش تحت تأثیر آسمان و پرواز بودم.. اما عاقبت به زمین رسیدم و این تجربه جدید هم اضافه شد به پرونده قطور تجربیات قبلی و در حال جست و جوی هیجانی دیگر!.. وقتی که به دوران کارمندی و آن زندگی برنامه ریزی شده و روتینی که داشتم فکر می کنم اعصابم خورد می شود.. چطور توانستم سه سال از زندگی ام را در آن محیط بسته و احمقانه تلف کنم؟!.. این دیگر مهم نیست.. حتی نمی خواهم به این کابوس تکراری دیگر فکر کنم..

به این فکر می کنم که دیگر به دلم چه مانده که نکرده باشم!.. چیست که آرزویش را داشته ام اما نشده و حالا می شود و می توانم.. لیستم چندان بلند و بالا نیست.. بیشتر بر می گردد به سفر و ماجراجویی..

آزادی زیاد خیلی خوب است.. آدم قدرتمند می شود.. اما باید با پوچی بعدش هم مبارزه کرد.. اینکه زندگی ات شبیه به خیلی از آدمهای دور و برت نباشد جالب و خوشآیند است اما گاهی آدم آن سطح اتکاء اجبار و تعادل را کم می آورد.. اینکه چیزی میخت کند به زمین!.. چیزی نوک بال و پرت را بچیند تا توی طوفان بی محابا نپری.. نگرانت شود.. این یعنی وابسته گی عاطفی!.. چیزی که همیشه از آن فراری بودم و صداقتش را باور نداشتم.. اما همان مقدار اندکش برای من خوب است.. می دانم چقدر باید باشد که نه دست و پایم را ببندد و نه کاملن رهایم کند.. حتی می توانم بهتر از دقیق ترین وسایل اندازه گیری حجمی میزان مناسبش را برای خودم تشخیص دهم.. زندگی گذشته ام پر است از آدمهایی که سعی کردند اما نتوانستند.. یا خودخواهی مانع میشد یا غیرت و حسادت یا نفهمی موضعی که ناشی از برخورد موجوداتی تک سلولی و ساده بود با یک حجم تکامل یافته چند بعدی! مثل اینکه یک مکعب مستطیل بخواهد یک چند وجهی با سطوح نامنظم و غیر قابل شمارش را درک کند!.. این آدمها یا سر ریزش می کنند و محدوده ها را می شکنند و بیزارم می کنند و فراری ام می دهند یا آنقدر کم می گذارند که عملن بی تأثیر می شوند و بود و نبودشان را برایم بی معنی می کنند.. در حال حاضر تنها دو نفر از اعضای خانواده ام قادر به در اختیار گذاشتن این میزان لازم اما کافی هستند و مهمتر اینکه می توانند رعایتش کنند.. آبجی کوچیکه و بابا.. سایرین تا غریبه ها نتوانسته اند و نمی توانند.. این مرا در اضافه کردن آدمها به زندگی شخصی ام خیلی محتاط کرده.. اینکه در حد رفع و رجوع نیازها با آدمهای دیگر ارتباط برقرار کنم و به هر کسی بفهمانم دقیقن تا کجای جغرافیای قلمروی من می تواند پیشروی کند و کجا مجبور است که عقبگرد کند یا برود.. گاهی دریافته ام که بعضی آدمها نمی توانند از تجربیات تکراری و مشابه خود درباره جنسیتی دیگر رها شوند و همیشه درگیر پیشداوری و قضاوت هستند.. خیلی ها نمی توانند زنان را موجوداتی مستقل ببینند که بفهمند حتی شریک شدن در رخت خواب زنان به هر عنوانی نمی تواند به آنها حق آب و گل دهد و آنها هم مجبورند که درست مثل سایرین قوانین و مقررات شخصی را رعایت کنند و هرگز حق تملک دیگری را ندارند.. پیدا کردن آدمهایی در ایران که این چیزها را درک کنند خیلی سخت است.. نمی ارزد که آدم وقتش را تلف کند تا با موجوداتی که در دهلیزهای تاریک سنت و عقده و خانواده و تجربه های عفونی ابتدایی دست و پا می زنند از دنیایی به مراتب بزرگتر و پیچیده تر سخن بگوید.. مثل این می ماند که با یک ماهی قرمزی که توی تنگ به دنیا آمده درباره اقیانوس آرام یا اطلس حرف بزنی.. درکش نمی کند.. عصبانی میشود و شاید تعادلش را برای همیشه از دست بدهد و آسیب ببیند.. حالا شاید این حالات برای کسی که تجربه پس زده شدن توسط مرا داشته آنهم بعد از یک نزدیکی درجه یک و خواستنی کمی عجیب و غیر قابل درک باشد و من  تا حدودی به او حق بدهم و فوقش تشری بزنم و دفعش کنم اما وقتی کسی یا کسانی بدون هیچ تجربه صمیمانه ای با من و از فرسنگها فاصله ای که با من دارند در تخیلات و توهمات خود دچار سوء تفاهمی کشنده می شوند که حتی مرا مخفیانه جزئی از املاک شخصی خود قلمداد می کنند شگفت زده می شوم.. و باز هم شگفت زده تر می شوم وقتی که با جست و جویی می فهمم که همه زندگیشان بدین گونه گذشته و با زنانی سر و کار داشته اند که در آرزوی چنین برده گی خفت باری به سر می برده اند و به همین خاطر دید آنها نسبت به جنسیت اینگونه مسخ شده و شکل گرفته است.. اینجاست که وقتی زنی به اصطلاح روشنفکر و نویسنده می آید و کتابی می نویسد با عنوانی نیشدار علیه زنان شصتم خبردار می شود که چقدر دایره تجربیات فردی از موجوداتی مشابه می تواند جهان بینی افراد را نسبت به جنسیت شکل دهد.. اینکه چقدر بد است که اجبار و سرکوب و خفقان آدمها را اسیر الگوهای رفتاری از پیش تعیین شده و مشخصی کند تا بتواند راحت تر کنترلشان کند و در صورت لزوم حذفشان کند.. وقتی اعضای یک مجموعه بزرگ به نام جنسیتی واحد کاملن مشابه هم رفتار کنند نابود کردنشان یا کنترل کردنشان کار ساده تریست تا آنها نتوانند فراتر از قراردادهای من درآوردی جنسیتی تشخصی مستقل یابند و فردیت را فراتر از جنسیت معنا ببخشند..

نه!.. این آدمها گناهی ندارند.. شاید اگر هم داشته باشند گناهشان نادانی باشد و نخواستن برای دانا شدن.. و اینجا وظیفه من نسبت به خودم چیست؟.. خودمراقبتی از زندگی ام و فردیتم در برابر نادانی آزاردهنده ای که به من تحمیل می شود و میخواهد مرا مثل خود پایین بکشد و یکسان کند.. من از یکسان سازی بیزارم.. تنوع زیستی را اگر از یک جنگل استوایی بگیرید و همه درختان و جانورانش را یکسان کنید عمرش به 50 سال قد نخواهد داد و نابود خواهد شد.. جالب است.. قوانین تعصب و سرکوب و خفقان در همه جای دنیا فجایع مشابهی به ارمغان می آورد.. جایی فاشیسم و نازیسم با سلاح پوپولیسم به یکسان سازی روی می آورند و نابود می کنند و جای دیگر قوانین مطلقه و غیر قابل تغییر الهی.. عرف و توتالیته و چارچوبی به نام جنسیت که معلوم نیست که تعیینش کرده جز آدمهایی که قبلترها یکسان شده بودند و تنوع چشمگیری که داشتند و دارند عمدن نادیده گرفته شد و می شود..

نه!.. این آدمها گناهی ندارند.. آنها محکومند به جهنمی به نام تعصب.. من اما بهشتم را خودم می سازم و با چنگ و دندان حفظش می کنم از گزند نادانی و تعصب.. وظیفه من نسبت به خودم همین است..

 

+ شنبه ۱۱ بهمن۱۳۹۳ساعت 14:32 روشنک هوشمند |

بالاتر..

 

امروز یکی از بهترین و هیجان انگیزترین روزهای عمرم بود.. پرواز را هم امتحان کردم و آنقدر دوستش داشتم که از این هفته می روم که رسمن کارآموز خلبانی UL ( هواپیمای فوق سبک ) شوم!.. اولین روز با استادم یک پرواز امتحانی داشتم تا دستم بیاید حسش چیست.. آدم شاید دوست داشته باشد خیلی کارها را انجام بدهد اما باید ببیند توانایی و قدرت روحی اش را دارد یا نه.. در امتحان پنهانی غیر رسمی فراتر از انتظار استادم ظاهر شدم.. خودم هم تعجب کرده بودم!.. این همه اعتماد به نفس و تسلط در اولین ساعت پرواز بدون آشنایی قبلی برایم جالب بود.. و البته استاد خوبم نقش موثری در ایجاد این استعداد جدید در من داشت.. با استادم خیلی خوب ارتباط برقرار میکنم.. از آن دسته  آدمهای بی عقده با تجربه خوش قلبیست که می تواند مثبتهای جدید وجود مرا کشف کند و به خودم نشان دهد.. وقتی که برگشتیم پایین تیم فوتبال ایران از عراق باخته بود.. تلویزیون بزرگ فرودگاه ناراحتی فوتبالیستهای جوان را نشان می داد.. خیلی ناراحت نشدم.. البته اگر می بردند خب خوشحال میشدم.. اما وقتی به خودم فکر کردم و کارهایی که از من برای خوشحال کردن خودم بر می آید چنان از انرژی لبریز شدم که همه دنیا را فراموش کردم.. من نیازی ندارم که چند فوتبالیست مرا خوشحال کنند و روزمره گی را از یادم ببرند.. من خودم برای خوشحال کردن خودم کافی ام ..من آن بالا فهمیدم که خلبان خیلی خوبی می شوم!.. این کار را دوست دارم و از آن لذت می برم و جسارت و اعتماد به نفس لازم را دارم.. در بیشتر دقایق پرواز ( تقریبن یک ساعت و نیم ) کنترل هواپیما را با کمک راهنمایی های استادم به دست گرفتم و همزمان یاد گرفتم که همه چیز را چگونه چک کنم.. این تجربه جدید بالاترین هیجانی را که میشد به من تزریق کرد.. احساس سبکی.. شادی زیاد.. اعتماد به نفس فوق العاده .. و اینکه از همه بالاتر ایستاده ای قابل وصف نیست.. خلاصه اینکه می رویم که خلبان شویم و همه ناچیزها و فرومایه ها را آن پایین مایین ها تنها بگذاریم که توی سر هم بزنند.. به ماتحت این و آن بچسبند و راز بقا را به زشت ترین و تحقیرآمیز ترین شکل ممکن با دروغ.. حقه بازی.. بیشرفی و بی مسئولیتی به جای آورند.. مهم پرواز کردن من است.. اینکه کلاسم را از همه اینها پر رنگ تر از پیش هر چه بیشتر جدا کنم که کردم. بعضی ها از پرواز کردن فقط حرف زدن درباره اش را بلدند.. چرت و پرت و چرند.. آنهم وقتی که توی چاه توالت با سایر موجودات همگن و همسان مشغول تغذیه ای بی وقفه و مادام العمر هستند..

من اما درباره چیزهایی که دوست دارم و به آن معتقدم حرف نمی زنم.. بلکه عمل می کنم و به خودم ثابت می کنم که دقیقن چه کاره ام!.. من اهل پروازم!.. اینکاره ام!..

 

+ جمعه ۳ بهمن۱۳۹۳ساعت 21:4 روشنک هوشمند |

تغییرات و ثوابت!..

 

این چند روزه که همه اش توی مواد قانونی و حقوقی پرسه می زدم و با آدمهای این وادی می پریدم روی نوشتارم هم تأثیر گذاشته!.. خود به خود از کلماتی استفاده می کنم که شاید هیچ وقت استفاده نمی کردم.. برای خودم هم جالب است این نوع تأثیرپذیری.. دنیای حقوقدانها هم دنیای جالبیست با حق الوکاله های من درآوردی آنقدر که از 20 میلیون تا 6 میلیون متغیر است..  آدم باید حسابی حواسش را جمع کند که تیغیده نشود همینطوری.. مهم این است که در جایگاه شاکی نیازی نیست زیاد خرج کنی.. بیچاره متهم ها.. احتمالن حسابشان با کرام الکاتبین است دیگر.. حالا.. ادامه دارد!..

نمی دانم چرا وقتی عده ای نمی توانند عده ای دیگر را دوست داشته باشند با خودشان روراست و صادق نیستند.. این همه تلاش برای ثابت کردن اینکه آدم خوبه ماجرا هستید نمی ارزد که به خاطرش اینچنین نقش بازی کنید.. از این طرف تلفن پشت تلفن.. ابراز لطف و عزیزم و جانم.. دعوت و خواهش و تمنا.. اما از آن طرف روی صحنه، وقتی نیست که به پاچه خاری و چاپلوسی و بده بستانهای دروغین با عده ای دیگر که گند می زنند به هر چه اخلاق و شعار اخلاقیست ، صرف نشود!.. من این رفتار دوگانه را درک نمی کنم..حالم از ابراز لطفهای دروغین اینچنینی به هم می خورد.. کاش عده ای برای یک بار هم که شده سعی می کردند خودشان باشند.. هر چند ظریفی می گفت دنبال چه می گردی؟.. این همانیست که هستند.. خود واقعیشان میان منفعت و مصلحت و دروغ و حسادت و عقده مثله شده.. مسخ شده .. همین معجونی که می بینی خودشان است.. بپذیر و مسیرت را عوض کن اگر تحملش نمی کنی و مثلش نمی شوی!..

دلم لک زده برای یک سفر حسابی.. هدایت این چند روز حسابی توی جلدم می پلکید.. هدایت وجودم را آرام کردم و به دلخوشی هایی که دارد رهنمون ساختم و از آن قالب روشنفکر درک نشده نا امید بیرونش کشیدم.. چند تا مطلب درست و درمان و به درد بخور خواندم.. کمی قدم زدم.. با دوستانی گفت و گویی کردم و عاقبت از پس همه تاریکی ها روشنک وجودم دوباره طلوع کرد!..

دنیای سلبریتی های توی فیس بوک دنیای جالبیست.. گاهی در معنای سلبریتی شک میکنم.. برای خودشان دفتر و دستکی دارند و برو بیایی.. زنگ تفریح بامزه ایست..

آدم زمانی به جایی می رسد که دیگر هیچ بتی توی زندگی اش نیست.. ابراهیم عقلت با تبری در دست همه را شکسته.. تازه!.. خود ابراهیم را هم یک گوشه ای نشانده و ماسماسکی هم داده دستش تا مشغولش شود و رفته پی کارش.. سالهاست که چنین حسی دارم.. حس خوبیست..

 

+ سه شنبه ۳۰ دی۱۳۹۳ساعت 17:1 روشنک هوشمند |

 

A prejudiced man is always busy with his own nonsenses like a monkey with his own balls

 

+ دوشنبه ۲۹ دی۱۳۹۳ساعت 5:34 روشنک هوشمند |

برف با طعم هل و خرما..

 

دلم یک عالمه برف حسابی می خواهد.. یک عالمه سفیدی برای گم شدن.. روسیاهی دنیا و محتویاتش را فقط با سفیدی برف می شود برای لحظاتی فراموش کرد.. می شود امید و دلخوشی را دوباره پیدا کرد و کمی با بی خیالی لیز خورد..

مودم مود سبزیجات است و پاستا و چای هل و خرما..

نگران لکه های باقیمانده از آخرین غواصی بودم روی کتفهایم.. یک ماهی میشد که رویم نمیشد تاپ بپوشم.. حالا نگاه می کنم توی آینه.. کمرنگ تر و کمرنگ تر می شوند.. تقریبن رفته اند.. پوستم دوباره برق می زند.. سفید سفید سفید.. درست مثل سفید برفی!..

از خودم راضیم!.. از خودراضیم یعنی؟!.. همینم که هستم..

 

+ جمعه ۲۶ دی۱۳۹۳ساعت 22:51 روشنک هوشمند |

مطالب قدیمی‌تر