بعضی ها سکوتشان عذاب است و بعضی های دیگر ثواب!..

 

+ جمعه 28 شهریور1393ساعت 12:14 روشنک هوشمند |

مقایسه دوره های کارآموزی سنگ خانمها و آقایان..

 

دیروز به همراه آقای فراهانی ( یکی از مربی های درجه دوی سنگ خیلی خوب تهرانی و بنیانگذار گروه کوهنوردی ایران کوهستان.. فدراسیون با تشکیل کانون کوهستان ظاهرن مخالفت کرده ) بعد از مدتها دوباره سری به سنگهای بند یخچال زدم و در اولین روز از کلاس سه روزه ایشان شرکت کردم. دوره کارآموزی آقایان رابرگزار می کرد با همراهی آقای علیزاده.. هم می خواستم با نحوه تدریس و مربی گری آقایان سنگ نورد طبیعت آشنا شوم و هم ببینم بعد از 6 ماه کار در سالن و 8 ماه توقف و آسیب دیده گی ، الآن چقدر باید تلاش کنم و کجای کارم.. اولن که دوره کارآموزی سنگ آقایان اصلن قابل مقایسه با دوره های کارآموزی سنگ خانمها نبود!.. سنگهایی که انتخاب میشد و نوع کار خیلی سخت تر بود و جدی تر گرفته میشد.. طوری که همان زمان گروه خانمها در سنگهایی به مراتب کوچکتر و ساده تر مشغول به کار شدند و از آنجایی که خودم دوره سنگ مقدماتی را دو بار گذرانده ام می توام این مسئله را به خوبی ارزیابی کنم.. می دانید که من طرفدار سفت و سخت مربی های خانم ایرانی در هر رشته هستم و اما واقعیت این است که در سنگ نوردی طبیعت آقایان مربی را خیلی جدی تر و علاقمندتر به کارشان یافتم.. آنها وظیفه شناس تر ، جدی تر و در عین حال مودب تر و ماهرتر بودند و در سطوحی بسیار بالاتر سنگ نوردی و مربی گری می کردند.. به نظرم آمد خانمهای ایرانی در سالن مربی های موفقتری هستند تا در طبیعت.. چیزی که در کشورهای دیگری که برای سنگ نوردی طبیعت حرف برای گفتن دارند مشابه نیست که انتظاری هم ندارم که مشابه باشد.. چون نوع زندگی زنان ما با آنها متفاوت است و فشارهای حقوقی، اجتماعی و فرهنگی همه باهم چکشی می شوند در جهت متوقف کردن یا کند کردن زنان مربی سنگ کار طبیعت در ایران تا صعودهای فنی شاخص ( شاخص در دیواره نوردی و سنگ و گر نه ما کوهنوردان زن خیلی خوبی داریم که صعودهای کوهنوردی شاخص انجام می دهند ) و یا حتی مربی گری قابل ملاحظه ای در مقایسه با آقایان نداشته باشند.. نحوه همکاری بین دو همکار مرد هم برایم جالب بود.. آقایان فراهانی و علیزاده مکملهای خیلی خوبی برای هم بودند.. هیچ وقت در طول آموزش همدیگر را تحقیر نمی کردند و مزاحم کار هم نمیشدند.. اطلاعات هر دو عالی بود و با صبر و حوصله زیاد همه اطلاعات را در اختیار کارآموزان ( که بیشترشان دیواره نورد تمرین کرده بودند ! ) قرار میدادند.. آقای علیزاده همه وسایل سنگ نوردی را روی پارچه ای روی زمین قرار داد و حدود یک ساعت تمام بدون خستگی در کردن با حوصله همه موارد استفاده و تفاوتها را توضیح داد.. جزئیاتی که در طرح درسهای سنگ فدراسیون نیست و در اینترنت هم به همین راحتی ها نمی توانید پیدا کنید.. چیزی که در گروه خانمها ندیده بودم.. فرودمان را هم بر روی سنگ پارس از روی کارگاه نیمه راحت انجام دادیم ( البته برای من کارگاه ناراحت بود چون پایم به سختی به گیره می رسید! ).. کارگاه با استفاده از گره خرگوشی با بازوهای نامساوی ایجاد شده بود. در فرودهای قبلی با تیم خانمها همه فرودها از کارگاه های راحت انجام میشد یا زمین صاف بالای سنگ چون رول کوبی ها و اسلینگ خود حمایت را با تسلط کامل وقتی که بالای سنگ بودید از خود جدا می کردید و بعد فرود را انجام میدادید اما اینجا شما باید چند قدم پایین می رفتید تا به سختی در کارگاه نیمه راحت ( یک پا گیره و سطح اتکایی خوب داشت و پای دیگر عمود به سطح سنگ قرار می گرفت ) قرار بگیرید و خب در این حالت نسبت به حالت قبلی قدرت بیشتری برای جمع کردن طناب و نزدیک شدن به اسلینگ و آزاد کردن خود حمایت لازم است که شاید برای خانمهایی که تا به حال این کار را تمرین نکرده اند در مقایسه با آقایانی که این کارها را بارها و بارها تمرین کرده اند سخت تر باشد و دلیل انجام نشدنش در گروه خانمها هم همین باشد.. به هر حال استدلالها مختلف است و نمی شود یکطرفه به قاضی رفت.. اما چیزی که به فکر من رسید همین بود.. دیگر اینکه من در دوره های خانمها متأسفانه جدیت لازم را ندیدم.. کلاس تئوری خانمها در کلاس صورت می گرفت درحالیکه در دوره آقایان سه روز کلاس عملی بود و مطالب تئوری در کنار مطالب عملی آموزش داده میشد. در کارآموزی سنگ خانمها دو مربی بیشتر در نقش رقبای هم بودند و ارتباط موثری با هم نداشتند ( دوره کارآموزی اول ) .. حتی شاهد بودم یکی دیگری را در برابر کارآموزان تحقیر می کرد و به صعود او از یک سنگ خیلی ساده و معمولی ایراد می گرفت با لحن نه چندان جالبی!.. در کارآموزی های سنگ خانمها کارآموزان اکثرن چندان علاقمند به نظر نمی رسند و می آیند که فقط مدرک بگیرند و دائم در حاشیه ای که اطرافیانی که به خاطر بی عرضه گی مربی خیلی راحت به گروه نزدیک میشوند و دخالت می کنند غوطه ور هستند و در کل در عوالم دیگری سیر می کنند.. هیچ وقت یک گروه کارآموزی سنگ خانمها را ندیدم که گروه هایی از آقایان خود را به آنها تحمیل نکرده باشند و در کارشان مداخله نشده باشد.. بعد هم اینکه تأکیدها بر روی صعودها بود نه بر روی نحوه قرار گیری درست در کارگاه ها و استفاده درست از وسایل و گره ها.. حتی گره هایی که در کارگاه ها زده میشد در گروه آقایان اصولی تر و درست تر و با قاطعیت و اطمینان بیشتری بود.. اینها یعنی اینکه به نظر میرسد جزئیات تجربی و کاربردی لازم به مربی های زن سنگ آموزش داده نمی شود یا اینکه آنها خود علاقه ای به فراگرفتنشان ندارند یا تمرین لازم را ندارد و یا دلایل دیگری که من نمی دانم!.. به هر حال به نظر من اگر زنید و از سنگ نوردی طبیعت هیچ نمی دانید به عنوان اولین قدم سراغ دوره های سنگ مقدماتی نروید چون هیچ فایده ای برای شما ندارد.. این را به خاطر درآمد خوبی که برایشان دارد نه فدراسیون به شما می گوید نه هیچ کدام از باشگاه های کوهنوردی!.. این حتی ممکن است به ضرر شما تمام شود چون چیزی نصفه نیمه و حتی شاید اشتباه یاد می گیرید اما عملن برای شما بی استفاده است و باید بروید دست آخر سراغ آقایان سنگ کار طبیعت و از صفر شروع کنید!..  کار در سالن خیلی خوب است و به شما کمک می کند در طبیعت بهتر عمل کنید.. تصمیمی که من گرفتم.. وقتی که من مشغول تحصیل و کار و مشکلات زندگی و بعد هم شنا و غواصی و مدرک بین المللی ام بودم آقایانی بودند که همه زندگیشان را بی خیال آینده روی سنگها و دیواره ها می گذراندند و تمرین می کردند و نتیجه زحماتشان را از تمرکز بر روی تنها یک کار در دوره ای طولانی از زندگیشان به شکل مدارک مربی سنگ نوردی بدست آوردند.. البته این ارزشمند است ولی خب منی که این گونه مدارک برایم اهمیتی ندارند و تنها به فکر لذت بردن از یادگیری فنی و ورزشی جدید هستم که در امتداد آن بر ترسهایم غلبه کنم اولویتهای دیگری وجود دارد.. ترس از آب را با شنا کردن و غواصی در اقیانوسها از بین بردم و طی مدت کمی موفق شدم صلاحیت مربی گری اش را هم کسب کنم!.. این بالاتر از موفقیت بود برای من در این رشته ماجراجویانه چون چنین هدفی نداشتم!.. در سنگ طبیعت من هنوز نتوانسته ام بر مشکل ترس از سقوط و صدمه دیدن غلبه کنم چون تمرین لازم را نداشته ام و وقت کافی به آن اختصاص نداده ام.. اما به هر حال از قبل خیلی بهتر شده ام طوری که عاقبت توانستم از یک کارگاه نیمه راحت بر ترسم غلبه کنم و پا به پای آقایان فرودم را انجام دهم.. آنها به سبب تجربیاتی که داشتند و قدرت بدنی بالاتر از من بهتر بودند و من به سبب آماده گی ذهنی بهتر گره ها و مطالب تئوری را بهتر و سریع تر یاد می گرفتم.. پریدن از روی سنگهای بزرگ با کوله هنوز برایم سخت است مخصوصن وقتی که استراحت کافی نداشته باشم..  و یک مطلب جدید اینکه همطنابی در مسیر های سنگی را هم یاد گرفتم که در مسیرهای سنگی کوهستانی در کوهنوردی به کارم می آید..چیزی که تا به حال ندیده بودم نه در گروه های کوهنوردی و نه در کارآموزی های سنگ قبلی!..

نتیجه گیری آخر اینکه کوهنورد یا سنگ نورد ضعیف و قوی وجود ندارد و  این ربطی به جنسیت ندارد بلکه این فرهنگ مردسالاری است که قواعدش را با زور طی قرنها به مردمان این کشور تحمیل کرده و بیرون آمدن از زیر این تحمیل موذیانه و هدفمند خیلی سخت است و به زمان نیاز دارد.. شاید مقایسه ای پیش بیاید و عده ای از زنان همه این مشکلات را مثال بزنند و بهانه ای بدانند برای اینکه بدون وابسته گی  و دنباله روی از مردان یا همسر یا دوست پسر سنگ نورد یا دیواره نورد داشتن نشود چیزی یاد گرفت حالا موفقیت های قابل توجه بماند.. حتی برخی موفقیتهای بعضی از زنان کوهنوردمان را به همین مسئله نسبت می دهند یا منابع مالی خوبی که آنها دارند و اینها ندارند اما این طرز فکر به نظرم غلط و بیربط است.. به هر حال واقعیت این است که مردها از زنها در این زمینه در ایران خیلی جلوتر هستند اما زنها می توانند از آنها یاد بگیرند و حتی جلو بزنند!.. البته نه به این زودی ها.. هر چیزی زمان می خواهد.. شاید نسل هشتادی ها و بعدتر نسل چنین زنانی باشد که دیگر با استقلال کامل صعودهای شاخصی بر روی دیواره ها انجام می دهند و مسیرهایی را گشایش می کنند آنهم به شکل اصولی و درستش نه با زور و بدبختی و هزار ترفند تا خود را به اولینی تبدیل کنند که بیشتر یک تظاهر دروغین است نه واقعیتی محکم و خدشه ناپذیر.. این واقعیت محکم و خدشه ناپذیر به این راحتی ها بدست نمی آید.. شما باید سختی هایش را تحمل کنید تا نسلهای بعدی به موفقیتش دست پیدا کنند.. به این طبقه بندی های مغرضانه و تحقیرآمیز پر عقده ها و متعصبها  اهمیتی ندهید اگر می خواهید پیشرفت کنید و ورزش یا فن جدیدی را یاد بگیرید.. کوهنورد و سنگ نورد تمرین نکرده و تمرین کرده وجود دارد.. کار عجیب و غریب و خارق العاده ای نیست که نتوانید انجامش دهید.. نه فرمولهای پیچیده اکولوژی است نه ارزیابی زیست محیطی یکی از پروژه های توسعه است ( هر کس بر حسب رشته تحصیلی خودش در نظر بگیرد!.. ) و نه ارزشیابی اقتصادی محیطی طبیعیست.. کوهنوردی که وابسته است به آماده گی جسمانی و دیگر هیچ!.. با دویدن و کوه رفتن بدست می آید.. سنگ هم نیاز به تمرین دارد و دیگر هیچ!.. جسارت و اعتماد به نفس لازم را هم در اثر تمرین بدست می آورید.. آدمی که در زندگی شخصی جسور است در ورزش و ماجراجویی هم به سرعت جسور می شود اما عکسش همیشه صادق نیست.. پس به خود ببالید اگر آدم جسوری هستید که می خواهد همه چیز را امتحان کند حتی ارتفاع سنگهای سخت و عمق دریاها را و به یاوه گویان اهمیتی ندهید و بگذارید تا ابد برای رسیدن به جایگاهی خیالی نردبانها را از زیر پای هم بکشند و به هم حسودی کنند و توی سر هم بزنند و برای بزرگ کردن خودشان یکدیگر را تحقیر کنند.. شما کار خودتان را بکنید و از امتحان کردن هر چیزی که دوست دارید لذت ببرید.

 

+ پنجشنبه 27 شهریور1393ساعت 14:5 روشنک هوشمند |

یک ماه ماجراجویی تنهایی در هندوستان.. (13) _ واراناسی

 

واراناسی یا بنارس مهمترین شهر مقدس هندوهای سراسر جهان است که در شرق هندوستان با فاصله تقریبی 10 ساعته از دهلی با ماشین قرار دارد. جشنهای مذهبی مشهوری همه ساله در این شهر در کنار رود گانگای مقدس دومین رود بزرگ و پر آب هندوستان تحت نام غسل پاک شدن از گناهان و جشن رنگها صورت می گیرد و زائران و توریستهای فراوانی از سراسر جهان برای شرکت در این مراسم یا عکاسی و فیلمبرداری به اینجا می آیند.. اگر هم مثل من فصل یا ماه مورد نظر در هندوستان نبودید و در زمان دیگری به این شهر رسیدید اصلن غصه نخورید که هر شب جشنی بوسیله دانشجویان و دانش آموزان هندو از هندوستان ، نپال و سایر کشورها در این شهر در کنار گانگا برگزار می شود و خلاصه هیچ شبی بی جشن و پایکوبی و سر و صدا نیست!..

وقتی که به واراناسی رسیدم شب شده بود و هوا حسابی گرم بود. پس از یک ماه ماجراجویی در شهرهای مختلف دلم یک هتل گرم و نرم و شام آنچنانی می خواست با یک دوش آب گرم که قطع یا سرد نشود وسطهای حمام کردنم.. خوشبختانه با صرفه جویی زیادی که کرده بودم کلی دلار داشتم هنوز و 5 روز از سفرم باقی مانده بود که سه روزش را می توانستم به واراناسی اختصاص دهم و دو روز آخر هم دهلی و بعد هم پرواز به تهران.. با خیال راحت به یک هتل چهار ستاره از سری هتلهای زنجیره ای کارلسون رفتم و بعد از یک ماه توی یک وان حمام آب گرم حسابی استراحت کردم تا صبح.. صبح روز بعد هم یک صبحانه درجه یک کامل خوردم و به خودم رسیدم.. حسابی که خسته گی درآمد رفتم کنار ساحل گانگا و مردم و لباسهای رنگارنگشان را تماشا کردم.. به چند معبد سر زدم و گروه های دعا خوانی مذاهب مختلف هندو که با آواز و رقص و پایکوبی همراه بود را دنبال کردم.. واراناسی بسیار شلوغ بود و روزش گرم و داغ اما شبش مخصوصن کنار ساحلش خنک و دلچسب.. گداهای عجیب غریب طبق معمول همه جا به چشم می خوردند و دزدها و جیب برهای خیابانی توریستها را می پاییدند.. راه رفتن در خیابانهای شهر به سختی ممکن است چون به خاطر جمعیت سرسام آوری که می بینید دائمن با دیگران برخورد می کنید و حرکتتان به کندی صورت می گیرد.. بعد از ظهر وقت برگشتن به هتل با یک قایقران قرار گذاشتم که صبح خیلی زود مرا به گردش بر روی گانگا ببرد و قرار شد صاعت 5:30 صبح قبل از طلوع خورشید آنجا باشم تا بتوانم طلوع را بر روی قایق از نزدیک ببینم..

با خوشحالی زیاد سر ساعت مورد نظر فردا صبحش دم ساحل منتظر قایقران نشستم تا عاقبت پیدایش شد.. ابتدا رفتار سرد و غیر دوستانه ای داشت که به مرور یخش باز شد روی قایق که رفتیم و توضیحاتی درباره آداب و رسوم غسل در گانگا و گاتهای مختلفش داد.. گاتها دروازه های سنگی با پله های کوتاه اما طولانی و دست ساز کهن و باستانی و تعدادی هم جدید هستند که در سراسر ساحل رود گانگا برای ورود مردم به رودخانه و انجام آداب مذهبی از جمله غسل پاکی از گناهان و حمام مقدس ساخته شده اند.. بعضی هایشان اسامی سازنده گانشان را دارند که به قرنها پیش بر می گردد که جزو مرتاضان ، هنرمندان یا روحانیون مشهور هندی بوده اند.. روی قایق به انتظار طلوع خورشید نشستم تا اینکه خورشید کم کم بالا آمد.. قایقران پاروی بلندش را به کناره های ساحل زد و از خشکی کم کم دور شدیم و به سمت شمال گانگا حرکت کردیم.. قایقهای دستفروشها که میوه و لوازم مذهبی و تسبیح می فروختند از کنارمان رد میشدند.. سکوت دم صبح و شلپ شلپ آرام پارو در آب و رنگهای مختلف در زمینه سرخ آسمان و انعکاسش در گانگا منظره روحانی و بسیار زیبایی بوجود آورده بود.. اساطیر هندی و داستانهای عجیب و غریبی که در طول سفرم شنیده بودم جلوی چشمم رژه می رفتند و حس عجیبی داشم.. انگار که روح گانگا با همه اساطیرش مرا در بر گرفته باشد و نوازش کند.. یک جور آرامش خلسه مانند لذت بخش و آبی در پس زمینه ای سرخ و آتشین.. یک جور تعادل فوق العاده که قابل توصیف نیست.. چشمانم را برای دقایقی بستم و فقط گوش دادم.. کم کم خورشید بالا آمد و به همین آسانی صبح شد.. اتفاقی که آن لحظه برایم شگفت انگیز می نمود و فکر کردم به اینکه چطور می شود چنین اتفاق بزرگی به همین راحتی ها هر روز از یادم برود در حالیکه مثل یک معجزه می ماند.. روی گانگا آدم قدر زندگی را بهتر می داند.. بیشتر دوست خواهد داشت و مهربانتر می شود..

آن دورها مردم از زن و مرد و کودک و جوان و پیر پیدایشان شد.. برای غسل روزانه صبحگاهی آمده بودند.. نوعی آیین مذهبی برای شستن تن از گناهان روزانه.. کناره های ساحل مملو از جمعیت بود و جای سوزن انداختن نبود.. مردم کنار هم با شادی و آرامش حمام می کردند اما کودکان بازیگوش شنا کردن را ترجیح میدادند.. از قایقران خواهش کردم کمی به ساحل نزدیک شود تا عکاسی کنم.. به من هشدار داد که مواظب بچه ها باشم چون ممکن است دوربینم را توی آب بیندازند یا بدزدندش که خیالش را راحت کردم نمی خواهد نگران من یا دوربینم باشد و فقط بهتر است با سکوت و رعایت آرامش مردم کم کم به آنها نزدیک شود.. قایقران جوان کمی آرام شد اما هنوز انگار نگران من و دوربینم بود که پسربچه های بازیگوش را حسابی کنجکاو کرده بود.. آنها به ما نزدیک میشدند و در نزدیکی قایق توی آب شیرجه و پشتک وارو میزدند و آب می پاشیدند.. قایقران غرشی کرد و شروع کرد به داد و بیداد با بچه ها.. با اشاره دست ساکتش کردم و بچه ها هم کلی از این که از آنها طرفداری کرده بودم ذوق زده شدند و آرام تر به ما نزدیک شدند و تا می توانستم از آنها عکاسی کردم.. قایقران آخرش تسلیم شد و لبخندی زد و گوشه ای توی قایق نشست و به ما اجازه داد که به کارمان برسیم!..

تقریبن سه ساعت تمام روی گانگا قایقسواری کردم تا گرسنه شدم و برای خوردن صبحانه به ساحل برگشتم.. توی مسیر هم از چند معبد ساحلی دیدن کردم.. با قایقران قرار گذاشتم که شب را برای تماشای جشنهای موسیقی ساحلی دوباره روی گانگا سر کنیم.. دستمزدش را دادم و به هتل برگشتم و ناهار مفصلی خوردم و به استراحت پرداختم تا برای شب آماده و سر حال باشم..

 

+ یکشنبه 23 شهریور1393ساعت 22:4 روشنک هوشمند |

کوهنوردی رفاقتی یا پولی؟..

 

آدمها متفاوت هستند با فرهنگها و اندیشه های متفاوت و تنها دریچه ای که به این دنیای درونی باز می شود پنجره زبان است. ما آدمها بر این اساس روابطمان را در دنیای خارجی ترسیم می کنیم. حدود را در نظر می گیریم و فاصله خود را با دیگران کنترل می کنیم.

دوستانی درباره هزینه برنامه الوند از من سوالاتی داشتند و از اینکه من مبلغی به این خاطر اختصاص داده ام ناراحت بودند و آن را بر خلاف روح کوهنوردی و رفاقتهای موجود می دانستند. پاسخی برای این دوستان و دیگران دارم تا هر گونه شبهه ای که دارند در این مورد برطرف شود :

_ می شود بگویی چرا هزینه مورد نظر را ذکر کرده ای و همچنین نام راهنما را...... ؟

_ چون در گزارش کوه باید واقعیات را نوشت. معمول است و از این گذشته با شناختی که من از جامعه کوهنوردی ایران پیدا کرده ام اینگونه می شود از حرف و حدیثها و گله و شکایتها و توقعات بعدی جلوگیری کرد و البته دوستان را هم راهنمایی کرد و راه و چاه را به آنها نشان داد . بر روی هزینه خودم تأکید داشتم چون نمی خواستم رفاقتی عمل کنم و کامنتهای سیو شده اش هم در این وبلاگ همه موجود است. دایره دوستان من محدود هستند. اگر هزینه ای نمیدادم مطمئن بودم که حس خوبی بعدش نخواهم داشت و ممکن است خدای ناکرده از این مسئله سوء برداشت شود و فرد مورد نظر احساس کند که قدرناشناسی کرده ام و ارزش کارش را ندانسته ام. نام راهنما را هم ذکر کردم تا شبهه و حرف و حدیثی که برای من قابل کنترل نباشد بعدش پیش نیاید که حالا می فهمم تصمیمم کاملن درست بود و با شفاف سازی از ایجاد حاشیه ای غیر قابل کنترل و احمقانه جلوگیری کرده ام. راهنما حقش است که هزینه زحماتش را دریافت کند حالا چه راهنمای رسمی باشد چه محلی تفاوتی نمی کند. مهم این است که صلاحیت راهنمایی مرا در منطقه ای که نمی شناسم داشته است. منطقه ای که او احتمالن بیش از 100 بار به آن صعود کرده و میشناسدش و زمانی که ایشان نخواهد دریافت کند نظر لطفشان است اما خب من متأسفانه یا خوشبختانه در پذیرش لطف دیگران مخصوصن آقایان کوهنورد با افکار و فرهنگهای متفاوت و خاصی که دارند معذوریت دارم و این لطف را همیشه نمی پذیرم. 100 تومان هم به نظرم برای الوند در روز جمعه با آن همه جمعیت خیلی خیلی زیاد و دور از ذهن بود. 50 تومان به نظرم عادلانه آمد. البته می توانستم بدون راهنما هم بروم با کمک مردمی که در راه می دیدم اما خب چون صحبتش را با راهنمای مربوطه کرده بودم به نظرم جالب نیامد زیر قولم بزنم. در کل راضی بودم. فکر کنم شفاف تر و راحت تر از من نتوانید توی دنیای کوهنویسی پیدا کنید. اگر مشکلی هست ربطی به من ندارد. باز هم می گویم این دلیل نمی شود که با زور از این به بعد به دوست یا دوستانی که نمی خواهند هزینه ای بابت راهنمایی بگیرند پولی پرداخت کنم و غرورشان را جریحه دار کرده باشم خدای ناکرده. این بستگی به تصمیم من دارد. مثلن پرداخت هزینه ها به دوست دیگری و خانواده اش در مخیله من هم نمی گنجید چون ایشان و خانواده اش را قلبن دوست دارم و به شکل دیگری زحماتشان را جبران خواهم کرد اما وقتی که چنین قصدی ندارم هزینه را مثل یک مشتری معمولی که کسی را برای انجام کاری استخدام کرده با توافقات لازم پرداخت می کنم. این دیگر بستگی به من دارد که لطف و دوستی کسی را بپذیرم یا نپذیرم. گاهی پرداخت وجهی می تواند برخوردها را رسمی تر کند و وقتی که شما چنین می خواهید و اینگونه راحت ترید این به نظر من خیلی هم خوب است. امیدوارم به اندازه کافی دوستان کنجکاو روشن شده باشند. اگر سوال دیگری هم دارید لطفن با اسامی شریف خودتان با شجاعت بپرسید. به خدایی که می پرستید قسم شفافیت و روراستی است که اعتماد ایجاد می کند نه نیش و کنایه های از سر بی اعتمادی و کینه ورزی و احتیاط بیش از حد و علاقه به پنهان کاری که در فرهنگ ما متأسفانه ریشه گرفته و همین است که حاشیه می سازد. این خصوصیات خاله زنکی درگوشی مدارس ابتدایی را خواهشن وقتی که به من می رسید فراموش کنید. این اصطلاحات احمقانه مبتذل مثل "بعضی ها و کسی و کسانی چنین گفته اند و چنینند و چنانند" به خدا زشت است .. اینها را لطفن وقتی که به من یکی می رسید ترک کنید چون بی ارزش می شوید. می دانم ترک عادت موجب مرض است اما لااقل سعی کنید!..

+ شنبه 22 شهریور1393ساعت 10:55 روشنک هوشمند |

سخنی با یک مخاطب خاص!..

 

چرا با تو گفت و گو نمی کنم؟ چرا از بالا به پایین به تو نگاه می کنم؟ چرا در برابرت مغرور و متکبرم و رفتارم به نظرت تحقیرآمیز می آید؟ چرا مسخره ات می کنم؟ چرا هجوت را می نویسم؟ چرا سانسورت می کنم؟ چرا اهمیتی به تو نمی دهم و عصبانیت می کنم؟

بهترین و مختصرترین پاسخی را که داشتم این زیر می نویسم. همان پاسخیست که به کامنت نویس مشهور وبلاگم طی این هفت سال داده ام.. پاسخ مخاطب خاص من به طرز جالبی خیلی اتفاقی همان پاسخیست که برای مخاطب عامم دارم.. همان پاسخی که نسرین ها و سیمین ها به بازجویانشان دادند.. همان پاسخی که ژاندارک به دشمنانش داد.. فروغ به یاوه گویان داد.. قره العین به زندانبانانش.. شادیها و مسیح ها به متهم کننده گانشان.. لیلا اسفندیاری به نارفیقانش و من به تو می دهم :

در کامنت دونی این وبلاگ هفت سال است که این جمله بدنام زشت مشهور گندیده را می نویسی.. صدها سال است که توی خیابان که رد می شوم متلکش را به من میندازی.. توی روزنامه ها و رسانه های سراسر بدبختی و پوسیده گی و بلاهت به خوردم میدهی..  توی کلاس درس که مینشینم با لذت چندش آوری خطاب به من توصیفش می کنی.. هر جا که می توانی و مرا سدی در برابر زشتی و کثافت و نادانی و حقارتت می بینی روی منبری ساخته و پرداخته توی گوشم بی شرمانه فریادش می کنی :

_ ای زن آسیب دیده بی تربیت! ای متوهم! ای مطلقه! ای طعمه! ای قربانی!...!...! خجالت نمیکشی؟!

http://www.parandeazad.blogfa.com/post-946.aspx

_ منظور شما از آسیب دیده را متوجه نشدم! یعنی چه این حالا ؟! بله! من زانویم آسیب دیده که الآن خوشبختانه بهبود یافته دیگر.. ربطش را با بی تربیت نفهمیدم حالا. بی تربیت هم نیستم. خیلی هم مودبم.

متوهم هم نیستم. اتفاقن چون واقع گرا هستم و حقیقت جو معمولن مورد نفرت آدمهای متوهم ، دروغگو و حسود قرار می گیرم.

مطلقه؟ بله هستم اما اعتراف می کنم که از این واژه خوشم نمی آید چون بار حقوقی و تحقیرکننده ای دارد که ارثیه اجباری کثافت ذهنی زورگویان مذهبی و همه بیچاره گان مطیع اوامر آنان است. نمی دانم چرا باید حتمن از واژه ای خاص برای چسباندن به کسانی که از همسر خود جدا شده اند استفاده شود! هرگز این را نفهمیدم. کسی که قرارداد ازدواج را پذیرفته متأهل است و کسی که نپذیرفته یا نسخش کرده مجرد است. به همین ساده گی! همین!

چرا آنقدر این مسئله ساده و معمولی برای عده ای عجیب و ناراحت کننده به نظر میرسد؟ کسانی که یک مناسبت ساده و معمولی زندگی اجتماعی را نمی توانند قبول کنند و از آن کابوسی وحشتناک می سازند تا زنان را کنترل کنند و با کنترل زنان مردان را هم کنترل کرده باشند. این هم مثل ازدواج یک قرارداد است. درک نمی کنم که چرا از آن به عنوان یک ناسزا استفاده می کنید. می دانید که به این ترتیب به آدمهای زیادی در این کشور توهین می کنید؟ می دانید که به تعداد زیادی از افراد جامعه دارید توهین می کنید؟

اگر من مدعی العموم بودم به خدا قسم که شمایی را که به خود اجازه توهین بی دلیل به تعداد زیادی از افراد جامعه را می دهید به بهانه برچسب زدن و تحقیر مناسبات معمول اجتماعی ، در جایگاه متهمی خطرناک در دادگاه قرار می دادم. شما مجرم هستید. یک مجرم فرهنگی که فرهنگ این کشور را به قهقرا و کثافت می کشانید. درست مثل یک جانی بالفطره زنجیره ای که تعداد زیادی انسان بیگناه را به خاطر عقاید باطل و توهمش می کشد. درست مثل همان خلبانی که بمب اتم به شهری می اندازد و جمعیتی را می کشد. درست مثل آن کاپیتان کشتی جنگی که هواپیمایی مسافربری را به قعر دریا می اندازد. درست مثل آن تروریستی که فاجعه 11 سپتامبر را می آفریند. شما همه به یک اندازه مجرمید و شاید تو مجرم تر باشی!

چه دلم می سوزد برای آن زنان نادانی که به خاطر خورده منفعتی که از شما همچون لاشخوران و کفتاران گرد یک شکار جسور جمع شده ، نصیبی برند ، به شما تأسی می جویند.. چرا که نمی دانند در قاموس شما اصلن زن بودن یعنی ناسزا !..

طعمه؟.. این یکی دیگر برای چه؟ من میان آدمها زندگی می کنم. تا جایی که یادم می آید نه خرگوش بوده ام نه آهو.. مردم را هم به شکل گرگ و گراز ندیده ام. من روابط آدمها را متفاوت با آنچه میان حیوانات می گذرد تصور می کنم البته بلانسبت روابط شما و خانواده محترم و اطرافیانتان. لطفن همه را به کیش خود نپندارید. یک زن و یک مرد می توانند با هم دوستی کنند بدون اینکه به هم به چشم سوژه های جنسی نگاه کرده باشند. می توانند مجرد یا متأهل باشند. می توانند از هر ملیتی باشند. می توانند همکار یا همکلاس باشند. می توانند از عقاید هم دفاع کنند یا علیه هم موضع بگیرند و این ربطی به جنسیت متفاوت آنها ندارد. آنها هر فکر مزخرفی می توانند در خلوت خود نسبت به هم داشته باشند ولی چه اهمیتی دارد وقتی که جرأت ابرازش را ندارند؟ یک انسان بالغ و عاقل می تواند از حقوق خود دفاع کند حتی اگر درباره اش نظرات سوئی در جریان باشد. این چه ربطی به قربانی شدن یا قربانی پنداشته شدن دارد؟ چه زبان خشن و تحقیرآمیزی دارید. آیا خود قربانی حماقتهای خود بوده اید روزی و به هیچ جا نرسیده اید و حسادت و احساس حقارتی که در دل دارید شما را بر آن داشته که بر هر زنی که بهتر از شما اندیشه کند و عملکرد جسورانه ای داشته باشد و در برابر زبونی و بزدلی عیان شما بایستد اینچنین حمله ور شوید و به این حربه روی آورید تا حقایق را برعکس جلوه دهید؟ این همه زشتی آخر برای چه؟ شما هم می توانید بزرگ شوید و حرفی برای گفتن داشته باشید اگر مستقل فکر کنید و رشد کنید. حسادت برای چه؟! این چه ربطی به جنسیت دارد؟

قربانی؟ اگر منظورت ضرر کردن در روابط اجتماعی یا سیاسی و حقوقی است که حرف شما را قبول دارم. بله من هم مثل هر زن دیگری و حتی مرد معمولی دیگری که نقشی در مناسبات قدرت ندارد در برهه ای از زمان در نقش یک قربانی با زور محبوس شده ام و اما خودم را رهانده ام و مثال بارزش همه چیزهاییست که در این وبلاگ با قلم من می خوانید. با این تعریف همه قربانی هستند. همه ایرانی ها.. همه اقلیتها.. همه خاورمیانه ای ها... همه آسیایی ها.. همه مسلمانها.. همه مردم دنیا!.. قربانی سیستمها و هرمهای قدرت. اما مطمئن باشید خیلی ها مثل من تن به قربانی بودن نمی دهند و خود را بیرون می کشند تا جایی که می توانند اما وای به حال شما که هم قربانی هستید و هم با میل و رضایت به آن تن می دهید و خدمتگذار آنها هستید. باقی اش هم دیگر قابل پخش نبود و شایسته خود شما و خانواده محترمتان بود.

چرا باید خجالت بکشم؟ بیسوادم؟ بی خانواده ام؟ بی کمالاتم؟ وابسته ام؟ استقلال مالی و فکری ندارم؟ عقایدی مخصوص به خود ندارم؟ جیره خوارم؟ رانت خوارم؟ آقا زاده ام؟ خیانت کرده ام؟ به کودکی تجاوز کرده ام؟ جنایت کرده ام؟ هم از آخور خورده ام و هم از توبره؟ اختلاس کرده ام؟ دزدی کرده ام؟ به کسی افترا زده ام؟ تهمت زده ام؟ دلیلی برای خجالت کشیدن ندارم. برعکس به خودم افتخار می کنم که حرص کسانی چون تو را چنان در می آورم که همه کار و زندگی خود را رها کرده و وقتتان را صرف مطالعه و بررسی امثال من می کنید ببینید چرا در زیر فشارهای کثیف به ظاهر حقوقی و سیاسی و اجتماعی و فرهنگی و تبلیغاتی مسمومی که هر روز به ما تحمیل می کنید خورد نمی شویم و روز به روز قوی تر روبرویتان می ایستیم. فکر می کنم همه عمرتان را هم اگر برایش صرف کنید جز عصبانیت بیشتر به چیزی نمی رسید. برای فهمیدن امثال من باید فکر کنید. تعصب و نفرت را دور بریزید و خوب باشید. متأسفانه نمی توانید. به هر حال امیدوارم یک روز تغییر کنید و آدمهای بهتری شوید و این را روزی متوجه خواهم شد که از ادبیات آدمیان سالم و دانا استفاده کنید. در حال حاضر این حداکثر گفت و گوییست که میان من و شما می تواند صورت بگیرد چون ادبیات من و شما برای هم آشنا و قابل تحمل نیست. چون شما با ادبیات یک انسان سالم از نظر روانی و فکری و فرهنگی سخن نمی گویید و من نمی توانم شما را بیش از این درک کنم. امیدوارم روزی مددکاران اجتماعی و روانکاوان و روانشناسانی داشته باشیم که بتوانند مشکلات شما را حل کنند و شما با آنها همکاری کنید و تن به معالجه بدهید. آنگاه جامعه سالمتری خواهیم داشت که مجبور نیست ادبیات افراد ناسالمی مثل شما را به خاطر فراوانی و کثرت استفاده به عنوان پدیده ای طبیعی و معمولی بپذیرد و تحملکند. آن گاه کشور آزادتر و دموکرات تری خواهیم داشت. آنگاه مجبور نیستیم که در تیمارستان بزرگی به نام ایران زندانی باشیم.. آنگاه دنیا ایرانی را می پذیرد و تحمل می کند و دوست خواهد داشت. به امید آن روز.. آمین!..

 

+ جمعه 21 شهریور1393ساعت 20:45 روشنک هوشمند |

یک ماه ماجراجویی تنهایی در هندوستان.. (12) _ آگرا

 

از له به آگرا یا همان آگره پرواز مستقیم نبود و مسیر آمده را هم نمیشد برگشت به خاطر ریزش بهمن در جاده مشهور له - مانالی به همین خاطر مجبور شدم با هواپیما به دهلی برگردم و از آنجا به آگرا بروم.. از دهلی با قطار هم می توانید به آگرا بروید.. من به خاطر گرمی هوا و تهویه نامطبوع قطار و آلوده گی زیاد و شاید احساس عدم امنیت اتوبوس را ترجیح دادم.. آگرا را به خاطر دیدن تاج محل مشهور انتخاب کردم.. سومین شهر بزرگ هندوستان که در 200 کیلومتری جنوب دهلی قرار گرفته و با ماشین تقریبن دو ساعت و نیم توی راه هستید.. تاج محل همانطور که احتمالن می دانید مقبره مجلل و باشکوه یکی از پادشاهان مغول مسلمان سلسله گورکانیان یعنی شاه جهان است که ابتدا برای همسر ایرانی تبار خود ممتاز محل ساخت و پس از مرگش خود نیز در این محل به خاک سپرده شد.. در ساخت این بنا از هنر معماران سراسر جهان استفاده شده از جمله ایرانی ها.. خوشنویسی های نستعلیق فارسی را در حاشیه های دیوار مقبره می توانید ببینید.. ورود به تاج محل با کفش ممنوع است و باید کفشهای پلاستیکی به پا کنید و کفشهای خود را به کفشدار تحویل دهید..  

بعد از کلی عکاسی و جست و جوی زوایای تاج محل با اتوبوس به یکی از معابد مشهور هندوهای آگرا هم سر زدم.. نگهبانها و مدیر معبد به هیچ وجه اجازه عکاسی نمیدادند و می گفتند به خاطر حمله های تروریستی مسلمانان تندرو چنین اجازه ای ندارند.. کمی دمغ شدم اما پذیرفتم و به تماشای معبد پرداختم.. تمام دیوارها و سقف معبد از نقاشی های خدایان و الاهه های هندو پوشیده شده بود.. در جای جای معبد مجسمه هایی از شیوا و کریشنا دو خدای مشهور هندو قرار داده شده بود و روحانیون هندو در کنار آنها دعا می خواندند و مردم عادی غذاها و هدایای خود را تقدیم می کردند و برای دقایقی جلوی مجسمه ها می نشستند و سجده می کردند.. عده ای آنطرف تر آواز مذهبی مخصوصی می خواندند.. دین هندو آمیخته ای از داستانهای تخیلی و زندگی پادشاهان و شعر و ادبیات و تقدس حیوانات و طبیعت است که بسته به شهر و منطقه تنوع بسیار دارد.. یکی از مهمترین خدایان هندی گانشاست که سری شبیه به فیل دارد و مدیر معبد با هیجان خیلی زیادی مردم را به سکویی در گوشه ای هدایت می کرد و با لحن جانگدازی طریقه به دنیا آمدن او را برایشان توضیح میداد.. مسلم است که این داستانهای تخیلی برایم جالب بود و البته که می دانستم مردمان بسیاری که کنارم ایستاده اند به این داستانها به عنوان حقایقی انکارناپذیر اعتقاد دارند و به همین خاطر با مهربانی و قیافه ای دوستانه به عقایدشان احترام گذاشتم و چیزی مبنی بر مخالفت بر زبان نیآوردم.. به نظر من احمقانه ترین عقاید تا وقتی که نخواسته خودش را به شما تحمیل کند و ضرری به شما نرسانده و امنیت و زندگی و فردیت شما را تهدید نکرده قابل احترام است و این اصل اولیه گفت و گوی تمدنها و عقاید متفاوت است.. این دوستی می آفریند و دشمنی ها را کمرنگ می کند..

بد نیست که بدانید پس از بازگشت از هندوستان و تعریف کردن ماجراهای معبد هندوها میان من و آبجی کوچیکه درباره چند دست بودن و سر و پای عجیب غریب داشتن اکثر خدایان هندو کلی بحث و گفت و گو بوجود آمد و در آخر به این نتیجه رسیدیم که موتاسیونهای بیماری زای ژنتیکی در اعصار گذشته نوزادانی عجیب الخلقه آفریده که خوشبختانه به جای منزوی شدن یا به قتل رسیدن یا تحقیر شدن به مرحله خدایی رسیده اند و در این مورد ماوراء الطبیعه و خرافات به داد این انسانهای نگون بخت رسیده و مثبت عمل کرده!.. شما هم در این مورد فکر کنید شاید به نتایج جدیدی رسیدید..

به دهلی که رسیدم شب شده بود.. رفتم بلیط اتوبوس واراناسی را خریدم و توی اتاق یک هتل سه ستاره ارزان قیمت اما تمیز و نقلی پس از خوردن شامی دلچسب و لذیذ خوابیدم.. فردا صبح واراناسی شهر گانگای مقدس انتظارم را می کشید و حسابی هیجان زده بودم..

 

+ پنجشنبه 20 شهریور1393ساعت 17:22 روشنک هوشمند |

یک ماه ماجراجویی تنهایی در هندوستان!.. (11)

 

تقریبن چهار سال از آن سفر گذشته و دو سال از شروع نوشتن سفرنامه اش!.. اینجا سوال مهمی پیش می آید که چرا آنقدر دیر؟.. جوابی کلیشه ای اما درست و صادقانه دارم.. 1- تنبلی.. 2- مشغولیات دیگر 3- گرفتاری ها و مشکلات روزمره زندگی 4- مشمول مرور زمان شدن و فراموشی!.. اما مهم این است که فراموشش نکرده ام که این سفر دری تازه با ایده هایی تازه رو به سفرهای ماجراجویانه تنهایی من گشود.. برای پیدا کردن سر رشته مطلب به قسمت آرشیو موضوعی وبلاگم در سمت چپ مراجعه کنید.. کاری که خودم هم برای یادآوری آنچه بود و هست انجام دادم..

http://www.parandeazad.blogfa.com/cat-32.aspx

 

+ دوشنبه 17 شهریور1393ساعت 19:20 روشنک هوشمند |

متنها و حاشیه های لازم!..

 

آدم گاهی لازم است واکنش نشان دهد به آنها که در دنیای کوچک خود اسیرند و قادر به شنیدن یا خواندن نیستند مگر اینکه با رفتار و واکنشی مشابه کنش و واکنش خودشان به پیشوازشان بروی آن وقت است که به خودت ، به آنها ( حتی اگر ظاهرن انکارش کنند ) و به همه ثابت می شود که تعصب و خودشیفته گی درد بی درمانیست که به عده ای اجازه می دهد درباره افرادی که ندیده و نمیشناسند دهان باز کنند و بگویند یا بنویسند.. طنزنویس که چه عرض کنم به ناسزانویسان و لمپنها و نوچه هایشان میدان دهند و تشویقشان کنند و بر اساس خط و خطوطی کاملن شخصی و مشخص و انحصاری مرز تعیین کنند و حتی درباره جایگاهی کذایی ، نامشخص و غیر واقعی که از آن خود می دانند و تو را تهدیدی برایش در نظر می گیرند سخنرانی کنند!.. برای منی که امثال این جایگاه های مورد علاقه ایشان برایم معنی و ارزشی ندارد این تقلاها و کوششهای مستمر خنده دار و احمقانه به نظر میرسد.. گاهی قلقلکم می شود تا از این موجودات نمایشی  ، سوژه ای بسازم در متنی هجوآمیز و خودشان را به خودشان بشناسانم و تحویلشان دهم که متأسفانه به علت مسموم بودن حتی خود قادر به هضم خود نیستند و به حلق نرسیده تف می کنند.. ماجرا همان خیابان یک طرفه خودشیفته گی و خودخواهی سطحی و احمقانه مارمولکهای انحصارطلب و موذی عالم کوهنوردیست.. یک بیماری که درمانی برایش نیست.. صدها سال است که نیست.. پس بهتر است این گردابه عفونت و پلشتی را بیش از این به هم نیآمیخت و بوی گندی که از وبلاگها و افکار این موجودات بر می خیزد را در محدوده خودشان نگهداشت و پنجره ها را درز گرفت و به زندگی حقیقی سلام گفت.. حوصله شان را ندارم دیگر.. به اندازه کافی حتی بیش از ارزشی که داشته اند به آنها پرداخته ام و وظیفه ام را نسبت به حاشیه جات و زردیجات فکر می کنم که به انجام رسانده ام.. دیگر تمام!..

کار نوشتن سفرنامه تایلند عاقبت به پایان رسید و نوبت به ادامه سفرنامه هندوستانم رسید که ناتمام باقی مانده بود.. حتمن به تدریج به آن هم خواهم پرداخت.. روی نوک موج انرژیم این روزها و از این حالت باید کمال استفاده را ببرم.. همه چیز در نهایت خودش تعریف می شود..

قمری های جوان پشت پنجره نشسته اند و یادی از دوران جوجه گی و لانه قدیمی می کنند.. نگاهشان می کنم.. نگاهم می کنند.. خورده نانی برایشان میریزم .. می خورند و آن دور دورها پرواز می کنند و نیشم را تا بناگوش دوباره باز می کنند..

 ..........................................

پینوشت : شعر زیر تقدیم به همه فضولات جامعه کوهنوردی و کوهنویسی ایرانی!

به تو چه؟!..

من اگر باده خورم باده پرستم به تو چه
گر که با ماهرخی تنگ نشستم به تو چه
خود خدا گفته در توبه همیشه باز است
تو خدایی مگر ار توبه شکستم به تو چه

ای که از کاسه ی قران خدا داغ تری
از محمد تو مسلمان تر علی تر ز علی
یا تو دانی و زنی خود به علی چپ کوچه
یا از عقل ز بنیاد ندانی خبری

آیه ی روشن قران نشنیدی خبرت
که چنین ساخته ای دین خدا را سپرت
ای ریاکار مشو رو به خدا هی خم و راست
این نماز است؟
این نماز است؟
این نماز است الهی بزند بر کمرت!

من اگر باده خورم باده پرستم به تو چه
گر که با ماهرخی تنگ نشستم به تو چه
خود خدا گفته در توبه همیشه باز است
تو خدایی مگر ار توبه شکستم به تو چه

تو که آلوده به نهبند گناهان کبیری
تو که در خلوت خود رحم نکردی به صغیری
رو به آیین خودت را بنشین موعظه کن
ای تو کفتار منش گرگ صفت روبه پیر!

باش خاموش که گوید همه زین پس به تو چه
به تو چه کس چه کند هرچه کند کس به تو چه!
نه تو در گور من می زده می خواباند
نه مرا گور تو
نه مرا گور تو گور پدرت پس به تو چه!

من اگر باده خورم باده پرستم به تو چه
گر که با ماهرخی تنگ نشستم به تو چه
خود خدا گفته در توبه همیشه باز است
تو خدایی مگر ار توبه شکستم به تو چه

شاهکارا تو مزن حرف حقیقت به تو چه
می کشند از چپ و از راست به میخت به تو چه
شعر کم گو مگر از جان خودت سیر شدی؟!
که کنی پای فراتر ز گلیمت به تو چه؟!

شاهکارا تو خودت غرق گناهی به تو چه
تو خودت پیش خدا روی سیاهی به تو چه
دیگران را تو رها کن تو برو خود را باش
تو خودت قعر جهنم ته چاهی به تو چه!

 

+ یکشنبه 16 شهریور1393ساعت 17:25 روشنک هوشمند |

چرا همایش کوهنوردی و فضای مجازی پربار نبود؟

 

نظرم را در اینجا در کامنت دونی وبلاگ کلاغها که تنها فضای دموکراتیست که به جز وبلاگم به من اجازه بیان نظراتم را بدون سانسور میدهد عنوان کرده ام :

http://news83.persianblog.ir/post/4644/

سلام. در این یکسال که با کوهنویسی آشنا شده ام می توانم چند مقاله تحقیقی مستند بر اساس نوشته های کوهنویسان ارائه دهم.. این بار که به خاطر تبلیغات ضعیف فدراسیون در این مورد وقت کم آوردم اما برای سال آینده حتمن با دست پر در این همایش شرکت خواهم کرد. از گزارش خوب شما لذت بردم و متأسفانه متوجه شدم به خاطر استقبال کم کوهنویسانی که خوب و مؤثر می نویسند چندان همایش متفاوت و جالب توجهی نبوده که طبق معمول انحصارطلبی ها و تعارفات معمول ظاهری اما نیش و کنایه های کلیشه ای آشنای بد فرهنگی ایرانی که گفت و گو بلد نیست و یا با باندبازی کارش را پیش برد یا نیش و کنایه و بدگویی غیر مستقیم ، آن را تبدیل به جلسه ای برای تسویه حسابهای شخصی و یارکشی های وبلاگی کرده که نمودش را در چند وبلاگ و پس لرزه هایش می بینم. چه خوب بود اگر منتقدان وبلاگ نویس انتقادشان را به صورت مستند در قالب مقاله ای ارائه می دادند. به نظرم با تعریف و تمجیدهای آبکی برخی وبلاگ نویسها از یکدیگر نمی شود مشکلات مشخص جامعه کوهنوردی ایران را حل کرد. مشکلات کوهنویسی ایران در ارتباط با زنان و نابرابری های جنسیتی و دید تبعیض آمیزی که در این خصوص نسبت به آنها مخصوصن منتقدین زن وجود دارد نمود برجسته ای پیدا می کند. باید دید جنسیت زده عده ای از کوهنویسان که تفاوت نقد و تجاوز به حریم شخصی دیگران را متوجه نمی شوند به طور جدی مطرح شود. باید تعصب مذهبی و فرهنگی و سنتی عده ای از کوهنویسان که به خود اجازه توهین و قضاوت زشت اخلاقی کوهنویسان زنی را می دهند که منتقد وضع موجود فرهنگی و سیاسی کشور هستند مورد بحث قرار گیرد. من بر خلاف عده ای از خوش بینانی که انگار در عالم هپروت سیر می کنند و چشمان خود را به نفع مصلحت بر حقیقت زشت اطرافیان خود می بندند اصلن اعتقادی به فاخر بودن و متمایز بودن جامعه کوهنویسان ایرانی ندارم. کوهنویسان هم جزئی از همین جامعه جنسیت زده هستند و همان مشکلات را دارند. عده ای کمتر و عده ای بیشتر. بهتر است تحقیقی هم درباره علت خودبزرگ بینی متوهم گونه برخی پیشکسوتانی که تشخص کوهنوردی را بر اساس منافع خود متر می کنند صورت پذیرد. این میانه نقش زنان بسیار پر رنگ است مخصوصن اینکه عده ای از کوهنویسان از حربه سیاست حاکم بر ایران و تأیید دولتی برای خفه کردن و از میدان به در کردن صدای مخالف با تهدید کردن و فحاشی و تهمتهای اخلاقی استفاده می کنند. به عبارت دیگر وقتی که در سخن گفتن با منطق و استدلال کم می آورند از همان روشهای قدیمی شکنجه گران زندانها و موتورسواران مشهور خیابانهای تهران استفاده می کنند. این باید به طور جدی آسیب شناسی شود و اجازه داده نشود خودسران و تندروهای کوهنویسی ایرانی فضای دموکرات وبلاگ نویسی را که نمود آزادی بیان و اندیشه است به میدانی برای تاخت و تاز منافع خود و باند بازی های نفرت انگیز و زد و بندهای دولتی با از مابهتران تبدیل کنند. من در این باره بسیار جدی هستم و به اندازه خودم تلاش می کنم و هرگز در این باره سکوت نخواهم کرد.

جوابیه آقای حسین رضایی نویسنده وبلاگ کوهنوشت :

سلام سرکار خانم هوشمند  
بااحترام؛                                                                                                                                    
در کامنتینگ وبلاگ "کلاغ‌ها" علت عدم شرکت در همایش کوه‌نوردی و فضای مجازی را «تبلیغات ضعیف فدراسیون!» عنوان کرده‌اید ... در این باره چند نکته را یادآور می‌شوم:                                   
الف- فدراسیون از پنج ماه پیش به صورت ثابت پوستر همایش را در سایت قرار داده و مکرر فراخوان آن را "بازانتشار" می‌داد. شاهد مثال: کافی‌ست عبارت "مجازی" را در سایت فدراسیون و در قسمت جستجو درج کنید، و به تعداد مطالب منتشر شده در مورد این همایش پی ببرید:


http://msfi.ir/component/search/?searchword=%D9%85%D8%AC%D8%A7%D8%B2%DB%8C&ordering=&searchphrase=all

«تبلیغات مستمر و مکرر و اطلاع رسانی مجازی، برای یک همایش در حوزه مجازی! »                      
ب- به نظر می‌رسد شما از مخاطبان دائمی و تقریباً همیشگی وبلاگ جناب آقای نصیری هستید ... اگر چنین است ( که به گمانم هست!) حداقل «کلاغ ها» نیز فراخوان همایش را 2بار در فواصل زمانی مختلف تبلیغ کرد ... و سپس زمان برگزاری آن را ... و هم اکنون نیز گزارش آن را ... که قطعاً و یقیناً اطلاع یابی ایشان را می‌توان به همان تبلیغات و اطلاع رسانی فدراسیون نسبت داد.

ج – سایر وبلاگ ها و وب سایت های خبری و به نسبت پربازدید فضای مجازی ( از جمله کوه نامه، کوه‌نوشت و ... ) نیز این همایش را مکرر تبلیغ کردند .... که اطلاع یابی «کوه‌نامه» و امثالهم را نیز می‌توان به همان تبلیغات و اطلاع رسانی فدراسیون منتسب کرد.
حال قضاوت با خودتان ! ... تبلیغات ضعیف بوده، یا ...!

وانگهی؛ اساساً موافق نیستم که حضور پرتعداد افراد در یک همایش تحقیقی، نشان از غنا و پرباری آن دارد، و تعداد کم افراد نشان از ضعف و بی محتوایی! ... قویاً معتقدم افرادی که حضور داشتند، گلچینی از بهترین ها و تأثیرگذارترین ها در این عرصه بودند ... لذا درخصوص اینکه چرا تعداد نفرات شرکت کننده قابل توجه نبود، بنظرم باید موضوع را در مراتب دیگری جستجو و آسیب شناسی کرد، نه تبلیغات ضعیف و عدم اطلاع یابی!  ... امیدوارم دوستان عزیز وبلاگ نویس، در آینده نسبت به چنین همایش‌هایی و اثرات آن بی تفاوت نباشند!

موفق باشید.

پاسخ من :

آقای حسین رضایی :

سلام. من با قسمت اول حرف شما درباره تبلیغات موافقم. اما با قسمت دوم حرف شما خیر. متأسفانه در این مورد که مقالات و افراد موجود گلچینی از بهترین ها و تأثیرگذارترینهای این عرصه بودند با شما کاملن مخالفم و آن را در تبلیغات ضعیف و عدم اطلاع رسانی جست و جو نکرده ام و مطمئنم که انسان فرهیخته ای مثل شما به من اجازه مخالفت با نظر شخصی خویش را خواهد داد که این نظر شخصی من است و کامنت دونی کلاغها تنها جاییست که به جز وبلاگ خودم اجازه ابراز نظر شخصیم را می دهد که در آن نه توهینی هست و نه انحصارطلبی نه نیش و کنایه و نه یارکشی. شما هم موفق باشید.

.....................................

پینوشت : پس از تذکر محترمانه و درخواست آقای رضایی مبتنی بر اعلام نظر شخصیشان در این باره من عنوان اداری ایشان را حذف کردم . تغییر دیگری در محتوا صورت نگرفته مگر چند غلط نگارشی از طرف خودم در کامنت دونی وبلاگ کلاغها که اینجا تصحیحش کردم.

 

+ یکشنبه 16 شهریور1393ساعت 11:49 روشنک هوشمند |

پریشان باشکوه.. (3)

 

 AxGiG,عکس گیگ پایگاه آپلود عکس ویژه وبلاگنویسان

از راست قله پریشان ، پریشان کوچک ، خرسه ریه ، یوسف سیاه 

بعد از خوردن صبحانه و مراسم یادبود سامان نعمتی و کمی عکاسی به سمت قله راهی شدیم.. چند نفری از دوستان از جمله خانواده سامان در پناهگاه ماندند یا برگشتند پایین.. شغالی از فاصله ای نه چندان دور دیده شد که کبکی را به دندان گرفته بود و می دوید.. احتمالن برای فیلمبرداران طبیعت شب مانی در این منطقه می تواند مناظر زیبایی از حیات وحش به نمایش بگذارد اما هر سفری هدفی مشخص می خواهد و با یک دست نمی شود چند هندوانه برداشت.. اگر برای عکاسی یا فیلمبرداری می آیید باید قله را فراموش کنید و چند روزی در منطقه بمانید و وسایل و تجهیزات کافی داشته باشید.

بالاتر که می رفتیم مسیر سنگی تر میشد تا جایی که دیگر کاملن سنگی بود و شیب قابل ملاحظه ای داشت.. عده ای بر روی قله فرعی ماندند و باقی از جمله من به سمت قله اصلی حرکت کردیم. بعد از مدتها یک مسیر دست به سنگ حسابی را کار کردم اما به خاطر ضعف عضلات پشت زانو و ران با لرزش خفیفی در زانوهایم هنگام پا گذاشتن بر روی گیره ها مواجه شدم که برای رفعش باید تمرینات سنگ داخل سالنم را دوباره شروع کنم.. ناخنهای بلندم هم مزید بر علت شده بود اما نکته جالب اینکه با این همه دست به سنگی ، مخصوصن مسیر سخت بین دو قله که حتی آقایان جوان و قبراق گروه را هم به کمک به یکدیگر برای عبور از سنگها جلب کرده بود ناخنهای من سالم و سر حال برجای ماندند و آخ هم نگفتند و باعث خنده من و چند تایی دیگر شدند!.. مهمتر اینکه زانویم هیچ مشکلی نداشت.. نه تیرکشید.. نه درد گرفت.. نه تعادلش را از دست داد و این یعنی اینکه خوشبختانه زانوی من دیگر کاملن سالم است و جوابگوی ماجراجویی های متنوع من در طبیعت!..

بعد از چند دقیقه وقت گذرانی و عکاسی و خوشحالی روی قله اصلی راه آمده را دوباره برگشتیم.. وقتی که برگشتیم به پناهگاه نهار را خوردیم و به سمت جاده راهی شدیم.. حدودن ساعت 6 بعد از ظهر به سمت شهر حرکت کردیم.. از آنجایی که ترمینال قروه به صورت شبانه روزی اتوبوس برای تهران ندارد به خاطر تعداد کم مسافران باید توی میدان بایستید و منتظر شوید چون اتوبوسهای سنندج ساعات مشخصی از شب آنجا می ایستند و مسافران قروه تهران را هم سوار می کنند.. ساعت 11 شب یکی از دوستان خانواده گی خانم صالحی که شام را هم مهمان ایشان و همسر و پسر گلشان بودم لطف کرد و زحمت کشید و مرا به میدان رساند و اتوبوس تهران هم همانجا ایستاده بود که سوار شدم و دو صندلی خریدم و تا تهران راحت خوابیدم.. ساعت 5 صبح تهران بودم .. وقتی که به خانه رسیدم داشت آفتاب در می آمد من اما خسته روی تختم تقریبن غش کردم!.. ولی خوشحال غش کردم و در حالیکه می خوابیدم بلند بلند گفتم : این هم یک کوه جدید دیگر..

 

 AxGiG,عکس گیگ پایگاه آپلود عکس ویژه وبلاگنویسان

از راست ژیلا ، من و آقای لقایی همسر خانم صالحی

 

گزارش این برنامه را با نگاهی دیگر اینجا بخوانید:

http://komalia.blogfa.com/post/600

 

+ شنبه 15 شهریور1393ساعت 20:31 روشنک هوشمند |

مطالب قدیمی‌تر