ملتی زخمی که بهانه می خواهد برای ترکیدن..

 

مانده ام در بهتی عمیق به خاطر جو زده گی شدید ملت که هر از چندی رخ می نماید و آدم را در حالتی میان خنده و گریه رها می کند و گندش را میزند به اسم ایران و ایرانی و مثل الاغ راهش را می کشد و می رود و انگار که نه انگار!.. اگر قبلی هایش را که تاریخچه ای به کلفتی تاریخ طبری دارد بگذاریم کنار میرسیم به فحش کشیدن مسی آرژانتینی به جرم هم گروهی با تیم ملی ایران و بعد هم آن خانم مدل برزیلی فرناندا لیما به خاطر لباس منشوری اش و حالا هم حمله به هانیه توسلی و بهاره رهنما و تتلو به خاطر تسلیت نگفتن مرگ مرتضی پاشایی خواننده سرطانی مرحوم!.. به عکسها و قیافه ها و حرفهای ماتم زده ها که نگاه می کنم و می خوانم و می شنوم ، می بینم که از هر قشری و سنی و جنسیتی میانشان هست و نمی شود برچسب زد به فلان رده سنی یا فلان قشر اجتماعی و بهمان آدمها.. خوب خوب که به قیافه ها و حرفها دقیق می شوم و گاهی هم سوالات شیطنت آمیزی از آنها مطرح می کنم دستم می آید که شاید بیشتر این آدمها مثل من و هانیه و بهاره و تتلو و خیلی های دیگر شاید حتی اسم طرف را هم تا پیش از این نشنیده بودند اما حالا چنان داد و فقانی در نبودش سر می دهند که بیا و ببین!.. آدم مات می ماند و شک می کند به این که اینها اینچنین که برای این بشر مرحوم زاری و شیون می کنند سر مزار پدر و مادر مرحوم خویش چنین نکرده اند یا نمی کنند احتمالن در آینده.. البته تفسیر برخی از ملت همیشه در صحنه هم جالب توجه است و خالی از لطف نیست.. یک گوشه ای مردم جوزده داد و هواری راه انداخته اند و نیروی انتظامی همیشه ترسان و  لرزان دچار توهم توطئه و فتنه و اینا یکباره ریخته مردم را از ترسش متفرق کرده .. اینها می آیند تفسیر می کنند هااای ایهاالناس بیایید و ببینید و بشنوید و حظ ببرید از شجاعت ملت غیور ایران که عزاداری را به تظاهرات علیه حصر خانه گی سران اصلاحات کشاند!!!.. یک جای دیگر یک بابای دیگری که ماتحتش حسابی دردمند شده که چرا این ملت برای در به در شدن و آواره شدن خودش و رفقایش به بهانه درگیری های 88 هیچ غلطی نکرده اند و خلاصه انقلاب نکرده اند تا ایشان تشریفش را دوباره به وطنش بیآورد و نبوغش آن سوی کوه ها به هدر نرود ، آن را به نسل جدید ایران و درک نشده گی آنها نسبت می دهد که بله ماها نتوانستیم مردم را بشناسیم و آن چشمان باباغوری پشت عینک استکانی اش احتمالن از دیدن چهره زنان موسفید و مردان سبیل چخماقی میان حضار عزاداری که فحش را به این بنده های خدا جهت تسلیت نگفتن کشیده اند، ناتوان است و باید شماره عینکش را عوض کند همین روزها.. باز هم به چهره ها نگاه می کنم.. چیز آشنایی می بینم!.. بله!.. یک حفره!.. یک حفره عمیق به عمق همه حسرتها و نداشته ها و غم ها و غصه های یک ملت نادیده گرفته شده.. بی همدل.. بی همدرد و رها شده میان فراز و نشیب مشکلات اقتصادی و اجتماعی.. این همه غم و غصه فرو خورده شده شبیه بغضیست که عاقبت می ترکد.. فقط بهانه می خواهد.. خدایش بیآمرزد مرتضی پاشایی را که بهانه ای شد جهت ترکیدن این بغض!.. برای این عقده گشایی ها و رها کردن خود میان احساسات تکانشی و طوفانی و عصبی..

آهای چشمهایی که نمی بینید و گوشهایی که نمی شنوید مگر در جهتی که باد موافق بوزد!.. این ملت خیلی وقت است که حالش خوب نیست.. غصه دار است.. عصبانی است.. ناراحت است.. عقده دار است.. حالا که مرهمی برایش نیستید لااقل به نفع خود تفسیرش هم نکنید که کلاغها و گنجشکهای آسمان به ریشتان می خندند و گاوها و الاغها برایتان گریه می کنند.. به حال خود رهایشان کنید.. پنجره های اینستاگرام و فیس بوکتان را ببندید اگر انتظار دیگری داشته اید.. اگر نه تحمل کنید!.. صبر داشته باشید که این نیز می گذرد مثل هر موج دیگری.. این تظاهرات غم انگیز کمدی کلاسیک ایرانی را به بزرگی خودتان ببخشید و بگذرید..

 

+ چهارشنبه 5 آذر1393ساعت 0:45 روشنک هوشمند |

ورزشکار پریود.. حقایق و تابوها.. 

 

همیشه برایم سوال بوده که چرا بعضی زنان در روزهای قاعده گی قادر به ورزش کردن نیستند یا کارایی عملکردشان پایین می آید و بعضی دیگر چنین نیستند یا حتی بهتر عمل می کنند؟.. عوامل زیستی دخیل است یا روحی/روانی؟.. اینکه پریود و عوارض آن مثل دل درد و سردرد یا فشار خون پایین و تحریک پذیری عصبی و تصورات سنتی عامه همه می توانند در تلقین منفی به ورزشکار در جهت پایین آوردن کارایی اش در این دوران مؤثر باشند شکی نیست اما به نظر من همه این عوارض و تابوها به مرور زمان کمتر شده و می شود با آنها براحتی مقابله کرد.. در صعودهای بلند بعضی زنان از قرصهای ال دی برای عقب انداختن قاعده گی استفاده می کنند که در بعضی ها عوارض خطرناک و حتی کشنده ای را باعث شده.. یک نمونه وطنی آن خانم لیلا بهرامی که در اثر استفاده از قرصهای ال دی هنگام صعود اورست در بیس کمپ برای ساعاتی با مرگ دست و پنجه نرم کرد و سپس به ناچار با هلیکوپتر به پایین منتقل شد.. یا کوهنوردی کره ای که استفاده از همین قرصها هنگام صعود یکی از قلل هیمالیا باعث مرگش شد.. نمی دانم رابطه ای میان این قرصها و ظاهر شدن یا شدت گرفتن علائم ادم مغزی وجود دارد یا نه اما به نظر می رسد استفاده از داروهای ضد قاعده گی در ارتفاعات خطرناک است.. در رابطه با ورزشهای دیگر از فرد تا فرد متفاوت است..

درباره خودم.. من هرگز از قرصهای ال دی استفاده نمی کنم.. باعث تهوع شدید و بی حالی ام می شوند.. ناگفته نماند که کلن به ندرت از قرصها و مواد شیمیایی استفاده می کنم حتی به وقت بیماری.. همیشه سعی کردم وقت صعود قلل مرتفع پریود نباشم و در فاصله زمانی میان دو قاعده گی به ارتفاعات بروم اما یکبار ناخواسته این مسئله پیش آمد هنگام صعود قله جام.. اولین روز قاعده گی قله را صعود کردم و هیچ مشکلی نداشتم.. البته فکر می کنم قرصهای آهنی که مصرف می کنم اثر خوبی داشتند.. خوشبختانه از آن دسته زنانی هستم که به دل درد قاعده گی دچار نمی شوند و هرگز معنی سردرد را در زندگی درک نکرده ام مگر وقتی که سرماخورده بوده ام که آنهم به ندرت پیش می آید.. کمی از نظر عصبی روزهای قبل از قاعده گی تحریک پذیر می شوم و بی حوصله و بداخلاق اما موقتیست و در اولین روز پریود همه این عوارض ناپدید می شوند به یکباره!.. فقط می ماند نگرانی بهداشت عمومی هنگام فعالیت ورزشی در این دوران که راه حل دارد.. می شود هنگام دست شویی رفتن از یک کیسه نایلکس جهت برگرداندن زباله ها استفاده کرد و از رها کردن آنها در طبیعت که علاوه بر چهره ناخوشایند به خاطر الیاف پلاستیکی و مواد شیمیایی آسیب جدی به محیط زیستی گیاهان و جانوران کوهستانی وارد می آورند جلوگیری کرد.. کاری که متأسفانه بعضی از زنان نمی کنند و شاهدش بوده ام و تأسف خورده ام.. بعضی ها بهانه را کثیفی و بوی بد این نوع از زباله ها می دانند که به نظرم قابل قبول نیست.. مایعات قاعده گی به جز خون طبیعی رحم یک زن چیز دیگری نیست و این هم جزئی از بدن خودمان است و این اکراه و بد آمدن ریشه در خرافات و تصورات ضد زن سنتی قدیمی و منسوخ دارد و بهتر است امروزی تر با آن برخورد کنیم و به تصورات و تفکرات اطرافیانی که ممکن است ما را به این سمت و سو سوق دهند اهمیتی ندهیم.. افت فشار یا قند خون ناشی از قاعده گی شدید را هم می شود با مصرف دو عدد قرص آهن یکی صبح و یکی شب و مواد قندی مناسب جبران کرد..

در سایر ورزشها مثل دوچرخه سواری مشکلی نداشتم.. همینطور اسکی ، شنا و غواصی!.. در سنگ نوردی هم به جز ساعات اولیه قاعده گی که کمی با درد ناحیه لگن همراه بود مشکل دیگری نداشتم.. می توانم بگویم نه کارایی ام را بالا برده بود و نه پایین..

نتیجه اینکه این مسئله عمومی زنانه از فرد تا فرد بسیار متفاوت است و هرکس می تواند با آزمون و خطا به این نتیجه برسد که چه راه حلی برایش بهتر است و آیا اصلن نیازی به راه حل دارد یا نه!..

 

+ شنبه 1 آذر1393ساعت 17:31 روشنک هوشمند |

خوشحالی زیاددد!...

 

آدم وقتی خوشحال می شود می خندد.. قهقهه می زند یا شاید حتی اشکش در بیاید و گریه کند!.. هیجان زده می شود و فریاد می کشد.. بالا و پایین می پرد و ذوق می کند و فشارش آنقدر بالا می رود که بعدش یکهو می افتد پایین و بعدش آب قند و نبات باید نوش کند تا حالش به تعادل برسد.. حالا من همین حال را دارم.. 6 سال بود که آنقدر خوشحالی را یکجا حس نکرده بودم.. می توانم بگویم دو سوم از نگرانی های روزانه ام و فکر کشنده چگونه گی آینده را برای همیشه انداختم توی چاهی دور و سیاه و همه سفیدی ها و امیدها را در آغوش گرفتم برای فردایی تازه.. حالا می توانم یک نفس عمیق بکشم و با خیالی راحت و خیلی واقعی بگویم : آخییییششششش!..

 

+ جمعه 30 آبان1393ساعت 16:2 روشنک هوشمند |

بفرمایید چای!..

 

فعالیتهایم متنوع تر و بیشتر شده!.. زانویم دیگر کاملن خوب شده و نمی توانم بهانه بیآورم و نروم تمرین.. البته فکر نکنید که تمرین کردن را دوست ندارم.. اتفاقن خیلی هم دوست دارم و می دانم بدون آن توی سنگ نوردی طبیعت کم می آورم.. فقط مسئله اصلی مبارزه با تنبلی و آن خوی مخملی گربه صفتیست که دوست دارد توی رخت خوابش لم بدهد و کتاب بخواند و چای و نسکافه بنوشد.. از هفته قبل تمرینات سنگم را در سالن فاطمی زیر نظر آقای برات زاده قهرمان سنگ نوردی کشور شروع کردم و از راهنمایی های آقای کریمی هم استفاده کردم.. هفته ای دو روز اینجا هستم و بولدر و بدنسازی کار می کنم.. یک روزش را به سالنی بزرگتر خواهم رفت و لید یا قرقره (بلند) کار خواهم کرد.. یک روز می ماند برای شنا.. یک روز ماساژ و ریلکسی و یوگا.. دو هفته در میان هم کوه و صبح ها هم تمرین دو و دوچرخه سواری.. حالا به یک برنامه غذایی درست و درمان نیاز دارم تا عضلاتم به جای پرورش نابود نشوند با این همه تمرین!.. توی اینترنت و کتابها را که گشتم برنامه های غذایی خوبی پیدا کردم.. با دوستانی هم مشورت کرده ام.. همه اش روی یک اصل ساده می چرخد.. کالری دریافتی نباید از کالری مصرفی کمتر باشد.. وعده های غذایی هم باید سالم و پر کربوهیدرات و پروتئین دار باشند.. همین!.. خلاصه اینکه این زمستان هیچ جا نمی روم و به تمریناتم ادامه می دهم.. غواصی هم ماند برای بعد از ژانویه!.. فقط تا قبل از ژانویه 300 یورو باید بپردازم تا کارت مربی گری ام باطل نشود..

پاستا از غذاهای مورد علاقه من است.. سس پستویش را خودم درست کردم.. خوشبختانه غذای به درد بخوریست و من هم دوستش دارم!..

حالا همه اینها به کنار.. هیچ چیز مثل چای تازه دم دارچینی با دو عدد هل بعلاوه بیسکویت مادر توی این هوای سرد و خشک نمی چسبد.. بفرمایید چای!..

 

+ دوشنبه 26 آبان1393ساعت 20:26 روشنک هوشمند |

بی نیازی و دیگر هیچ چ چ ..


برایم عجیب است تکبر احمقانه بعضی از این نخاله های متوهم که ته خانه ها و کافه ها نشسته اند و پز آرشیوهای کتاب و فیلم و سی دی هایشان را به هم می دهند و چشم خمار می کنند بعدش می خواهند درباره آدمها بنویسند.. فیلم بسازند و حرف بزنند.. از هر چند جمله که می گویند دوتایش ادای فلان هنرپیشه فلان فیلم است و دیگری اش فلان دیالوگ فلان شخصیت فلان رمان مشهور.. هیچ از خود ندارند.. چنان از دیگری پر شده اند که خودشان آن میانه نابود شده اند.. دود شده اند و به هوا رفته اند..  انگار که هیچ وقت نبوده اند.. حرفها تکراری.. پزها و اداها آشنا و مبتذل و حال به هم زن.. عقده ها رو و براق و زل!.. اینها حالا توصیفات عده ای بود که مثلن آدم معمولی نیستند.. حالا برویم سراغ آدم هایی که مثلن معمولی هستند!..

آدم معمولی ها عقده های عجیب و غریب غیر معمولی ها را ندارند اما به طرز غم انگیزی عقده هایی معمولی دارند و وقتی که بد می شوند غیر قابل تحمل و در همان حال خنده دارند.. بزدلی و نفرت از خود وادارشان می کند که دائم از خود دور شوند.. وقتی می خواهند حقه بازی کنند به طرز رقت انگیزی قابل ترحم می شوند.. کثافت کاریشان هم مثل خوکی که توی لجن می چرخد و خرناس می کشد ابتدایی و معمولیست.. قابل پیش بینی و شرم آور و پست.. خودشان را دوست ندارند و به طرز فجیعی خاله زنکند..

اما یک دسته دیگر هم وجود دارند.. بی نیازها!.. نه ادعای غیرمعمولی بودن دارند و نه معمولی هستند.. با همه هستند و در عین حال تنهایند.. مثل خدا!.. آنها فقط بی نیازند و دیگر هیچ چ چ ..


+ پنجشنبه 22 آبان1393ساعت 1:12 روشنک هوشمند |

اتحاد علیه مزاحمتهای خیابانی!..


در فیس بوک چندیست صفحه ای ایجاد شده به عنوان کمپینی برای جلوگیری و مبارزه با مزاحمتهای خیابانی علیه زنان.. بیشتر مطالب مفید هستند و شامل خاطرات زنان و اتفاقاتیست که برای آنها در خیابانهای ایران می افتد.. اعضا نظر می دهند و گاهی راهکاری ارائه می شود عملی جهت آگاه سازی زنان و مردان نسبت به حقوق زنان و لزوم جدی گرفتن موارد نقض حقوقشان و تکان دادن نیروی انتظامی تا به خود بیاید و از مردم عقب نماند. این صفحه نوپاست و اشکالاتی مثل همه صفحات نوپا دارد اما تا جایی که تجربه کرده ام در این چند روز در برابر انتقاد انعطاف پذیر و گشاده روست و به همین خاطر تبلیغش را برای پیوستن همه زنان و مردان آگاه و دانای ایرانی به این صفحه و نشر مطالبش به نفع بهبود وضعیت زنان در جامعه و مکانهای عمومی بخصوص خیابانها بی ضرر دانستم. این صفحه به هیچ وجه یک صفحه سیاسی یا قومی و مذهبی نیست و شعارش تنها تلاش برای مبارزه با مزاحمین خیابانی و ارائه راهکار است در این باره. فکر می کنم تلاش در این زمینه مخصوصن بعد از اتفاقات اسیدپاشی اخیر وظیفه تک تک ماهایی باشد که در این موارد گله و شکایت زیاد داریم و رگ غیرت می ترکانیم. خب! حالا وقت عمل است. به نظرم پرداختن به این مسئله و شرکت فعالانه داشتن در آن منافاتی با تفریحات سالم مورد علاقه دوستان نداشته باشد و وقتشان را زیاد نگیرد.


+ یکشنبه 18 آبان1393ساعت 17:32 روشنک هوشمند |

قدرت بدون حمایت..


امروز کمی خسته شدم اما نتیجه رضایت بخش بود!.. خانه کلی آباد شد.. خریدها انجام شد و همه چیز با نظم و ترتیب سر جای خودش است و طبق برنامه پیش می رود..

که گفته من طرفدار تغییرات و اصلاحات نیستم؟.. هستم اما تغییر و اصلاح چیزی که قابل تغییر و اصلاح باشد نه دگم و دغل باز.. سیستمهای دولتی هم می توانند تغییر کنند و چاره ساز باشند.. نمونه اش فدراسیونها.. هنوز عناصری دارند که بازی های دولتی و مافیایی آنها را تحت تأثیر خود قرار نداده و می شود رویشان حساب کرد..

دیشب توی کامنت دونی یک دوست فهمیده و مؤثر در عالم کوهنوردی دولتی از حقم در برابر یک مزاحم طلبکار جانانه دفاع کردم و خوشحالم چون همه چیز علیه او پیش می رود و دیگر دار و دسته رفقای حاشیه ساز و خاله زنکش در اطرافش خودنمایی نمی کنند و حسابی تنهایش گذاشته اند چون به خوبی فهمیده اند طاقتم طاق شده و الآن است که همه را چنان سر جایگاه واقعی خود بنشانم که هرگز فراموشش نکنند و دیگر اینکه همه جوره حق با من است و این را یک کودن بیسواد هم می تواند بفهمد حالا هر چقدر هم که متعصب باشد و کینه جو و بی انصاف و از من متنفر!.. این وسط البته پیامبرهای بی نام و نشان و مضحکی هم از راه می رسند که معمولن قاضی وار نصایح کلیشه ای صد من یک غازشان را که خود هرگز در زندگی به آن عمل نکرده اند قرقره می کنند و می خواهند از آب گل آلود ماهی صید کنند که این هم جزو حاشیه های خنده دار همیشه گی این نوع از مشاجرات مجازی عالم کوهنوردیست.. حس کسی را دارم که گدایی بی ادب و سمج و مزاحم برای ساعاتی لنگش را چسبیده باشد و رها نکرده باشد اما تحملش تمام شده باشد و با قوت هر چه تمامتر با لگدی از شرش خلاص شده باشد.. حالا اسیدپاشی های مجازی طرف را کار نداریم.. مثل رایحه پراکندنهای همان ماتحت سوخته مشهور و محبوب وبلاگ من می ماند که باید بخشیده شود.. مهم این است که ادب شد. آخیش!..

من وکیل خوبی می شدم اگر درسم را ادامه می دادم و رهایش نمی کردم.. خودم می دانم!.. نمی خواهد هی چپ و راست به رویم بیآورید!.. اما می دانم آن بخش شاعرانه و احساساتی وجودم یعنی نیمی از من حسابی اذیت میشد و مهمتر اینکه با این زبان درازی که دارم سرم می رفت بالای دار سر سه سوت.. همین که از حق خود و حقوقی که دوست دارم زنان کشورم داشته باشند به اندازه خودم دفاع می کنم کافیست.. هر کس می تواند به اندازه خودش در این زمینه مفید باشد..

خودت بودن و نترسیدن از این چه عالیست.. حالا حس خوبی دارم.. از خودم راضیم.. این یعنی قدرت بدون حمایت!..

........................................

پینوشت : فیس بوک اگر بدی های زیادی داشته باشد باید اعتراف کنم یک خوبی بزرگ دارد و آن پراندن همه مستعارنویسهای مغرض و حسود است از کامنتدونی وبلاگها! ناپدید می شوند و فقط در تاریکی و سکوت خون خونشان را می خورد اما دست از پا خطا نمی کنند.. همه هارت و پورتی که توی کامنت دونی وبلاگها دارند توی فضای فیس بوک نابود می شود چون نه هویت دارند و نه وجود خود بودن را و ثابت می کنند اسیدپاشی مجازی و چرندیات بی امضای بی اساسشان در کامنت دونی ها معنای خالص غرض ورزیست.. به همین خاطر یک ستاره پر نور تقدیم این صفحه می کنم.. در پراندن بی وجود ها عالی عمل کرده.. دمش حسابی گرم.. : )) ..


+ پنجشنبه 15 آبان1393ساعت 21:22 روشنک هوشمند |

 آبی ها.. بنفشها.. یاسی ها.. سفیدها.. سرخ ها..

 

AxGiG,عکس گیگ پایگاه آپلود عکس ویژه وبلاگنویسان

ریحانه .. من.. الاهه ..

امروز صبح برگشتم تهران.. روزهای با هم بودن خیلی زود طی شد و دوباره همه برگشتیم سر خانه و زندگی خودمان.. شهرمان.. کارمان.. بارمان.. روزگارمان.. هوای اهواز به شدت متغیر اما دوست داشتنی بود.. کمی باران.. کمی آفتاب.. کمی طوفان.. کمی هوای راکد بی هیچ نسیمی.. حتی شب تگرگ هم آمد!.. ماشین را برداشتیم و کمی گشتیم.. سری به مامان زدیم و آرام شدیم در آرامستان!.. اسم جدید قبرستان است.. البته زیبا و برازنده هم هست.. بدم نیامد از این اسم.. بعدش کمی دیگر گشتیم.. پلها.. بازارها.. خیابانها.. جگرکی و کبابی میدان راه آهن و گفت و گوهای شبانه تا دیروقت.. خلاصه سه روز و نصفی بیخیال دنیا و همه محتویاتش شدیم.. خوش گذشت.. و از فردا روز از نو و روزی از نو.. بدو بدو..

 AxGiG,عکس گیگ پایگاه آپلود عکس ویژه وبلاگنویسان

من.. ریحانه.. الاهه.. بابا..

 

+ شنبه 10 آبان1393ساعت 16:45 روشنک هوشمند |

آزمایش می شود 1 2 3 !..

 

امروز پیج فیس بوکم را راه انداختم.. با تنها آدرس ای میل یاهویی که دارم.. فضایش را چندان دوست ندارم و فعالیتی ندارم.. اما شاید یک روزی به درد خورد!.. پس خیلی ذوق زده نشوید.. شاید هم پشیمان شدم و با خاک یکسانش کردم.. فعلن هستیم!..

 

+ جمعه 2 آبان1393ساعت 17:29 روشنک هوشمند |

اسیدپاش غریبه نیست..

 

خبرها را می خوانم.. اسیدپاشی در اصفهان که دیگر سریالی شده.. تجمع و اعتراض عده ای که هنوز انسانیت و همدلی با دردمندان را از یاد نبرده اند و متفرق شدنشان با زور بوسیله پلیس با غیرت و نیروهای امنیتی!.. آدمهای بامزه و شوخ طبعی که روی موتورها با سطلهای آب و صابون با زنان و دخترها توی خیابانهای اصفهان شوخی می کنند و می ترسانندشان.. به نظرشان سوژه بامزه ای آمده.. نمی دانم چه بگویم.. گاهی حتی زبان دراز من هم قفل می شود..

قیافه های اسیدپاشها را تجسم می کنم.. هر کسی می تواند باشد..

شاگرد مغازه ای خنگ و پر حرف که عقده هایش را با متلک پرانی به دختران رهگذر خالی می کند اما هیچ وقت جز ناسزا نصیبش نمی شود.. 

همان آقای کارمند فسیل محترمی که توی اداره سالها به خاطر چندرغازی بی هیچ تغییری پشت میزی نشسته و علاقه خاصی به کمک کردن به زنهای همکار دارد اما ته ته حرفها و نگاه هایش آنقدر دروغ  و نفرت و عقده پیدا می کنی که عقت می گیرد از هر چه نام مرد محترم کارمند است.. نداشته هایش را فریاد می کند و چنان از حسادت در خود می سوزد که نیمی از وقتش به حرف زدن درباره وضعیت مالی زنان کارمندی می گذرد که از همسرشان جدا شده اند.. به نظرش همه شان مهریه هایشان را به اجرا گذاشته اند و وضعیت زندگیشان پس از آن از این رو به آن رو شده.. و وقتی می فهمد سوژه هایش همه مهریه هایشان را بخشیده اند یا اصلن مهریه ای نداشته اند در خود می سوزد.. عرق سردی بر پیشانی اش می نشیند اما نه از شرم که از خشمی مضاعف نسبت به همه زنان مطلقه کارمند اداره.. حالا دنبال رابطه سوژه ها می گردد با مدیرشان.. هر که ترفیع گرفته لابد با آقای مدیر سرو سری داشته.. با بر و رویی که دارند به همه جا می رسند.. باید به آنها ثابت کند بی بر و رو که شدند یعنی هیچ.. زن بی بر و رو یعنی زن مرده..

آن اسیدپاش می تواند همان مردکی  باشد که عمری کارش سر کار گذاشتن دخترهای خانواده های سنتی بوده.. چون از زنان متنفر است.. هیچ زنی هیچ وقت دوستش نداشته.. یک شکست خورده واقعی.. اما وقتی از جبر روزگار با زنی روبرو می شود که به او جواب رد می دهد بر می آشوبد و فکر می کند طرف یکی مانند خودش است.. لابد از او متنفر است.. لابد یک زن شکست خورده است که از مردان متنفر است و گر نه چه دلیلی دارد که به او نه بگوید؟.. خواسته سر کارش بگذارد!.. طاقت این آخری را دیگر ندارد.. کینه به دل می گیرد و به فکر تلافی این رسواییست.. بی اینکه بداند او فقط گفته نه چون نمی خواسته!.. همین!..

آن اسیدپاش می تواند مردی روانپریش و هوسباز باشد که هنوز کودک نابالغ منفوریست در آرزوی مورد عشق واقع شدن اما طرد شده توسط همسر.. از زنها متنفر است.. مخصوصن آنها که با او تفریح می کنند اما جدی اش نمی گیرند و حقیقت را به او می گویند و از توهمی که در آن غرق است بیرونش می رانند و این به شدت تحقیرش می کند.. آخر کدام زن حسابی عاشق یک مرد زندار می شود که به خاطر ندادن مهریه ای که تنها حق قانونی همسرش در قبال عمری بچه داری و خانه داریست در خانه او ، در اوایل دهه پنجم عمر خود هر شب را در خانه مادرش روز می کند؟ در آرزوی عاشق کردن زنان دیگر خود را به آب و آتش می زند اما هر روز تنهاتر و تنهاتر می شود.. دخترهایی که دستش می اندازند و از خواب و خیال و رویایی که خود را قهرمان داستانهای عاشقانه اش می پندارد بیرحمانه بیرونش می کشند.. حقیقت تلخ و ناگوار است.. گاهی فقط اسید می تواند جبرانش کند.. پاشیدن اسید به چهره حقیقت گاهی آخرین چاره کار است..

شاید او همان بچه مسلمان ریشو و سر به زیر و آرام محله است..  نماز جمعه و شبش فراموش نمی شود.. شنیده زن همسایه بیوه شده.. هر روز می بیندش با دو کودک دبستانی در راه مدرسه.. یک روز به او نزدیک می شود.. می خواهد ثواب کند.. در سرش نصایح آخوند مسجد محل دوره گرفته.. صیغه کردن زنان بیوه مستحق ثواب دارد!.. می رود جلو با شرم و حیای خاصی پیشنهادش را مطرح می کند.. زن انگار که باورش نشده باشد از او می خواهد دوباره سوالش را مطرح کند.. شاید اشتباه شنیده.. او دوباره مطرح می کند.. این بار با لبخندی آسمانی!.. زن که انگار صائقه به جانش زده باشد با تمام قدرتی که دارد دستش را بالا می برد و کشیده ای زیر گوش پسرک می خواباند و بهت زده دست کودکش را دوباره در دست می فشارد و  با تمام سرعت از او دور می شود و بچه مسلمان ما را چنان خشمگین می کند که دوباره به یاد خطبه های همان آخوند قبلی درباره زنان نافرمان و دوزخی می افتد.. اگر این زن صیغه نمی شود پس چگونه رفع غریزه جنسی می کند؟.. لابد دوست پسر دارد.. چه زندگی ناسالمی!.. این یعنی فحشاء!.. از خشم به خود می لرزد.. باید حقش را کف دستش بگذارد.. جامعه اسلامی جای فاحشه ها نیست..

شاید او همان مردکیست که تفریحش فحش جنسی نوشتن پای عکسهای بی حجاب دختران توی فیس بوک و وبلاگهاست.. آخر عمری زن و مادر و خواهرش را پیچیده توی چادر و چاغچور دیده!.. ابتدا از در نصیحت وارد می شود.. آخوند مسجد محل می گفت امر به معروف و نهی از منکر ثواب دارد.. بی حجابی یعنی برده شیطان بودن.. پای عکسها کامنت برادرانه می گذارد.. می بیند افاقه نمی کند.. طرف مضحکه اش می کند.. عصبانی می شود و هر بار با اسمی مستعار فحش می نویسد.. توی اداره همیشه صفحه وبلاگ دخترک روبرویش باز است.. توی فیوریتهایش دسته بندی اش کرده.. همه عکسهایش را سیو کرده.. پیش خودش فکر می کند.. لامذهب عجب چیزی است.. دستش را روی اندام دختر توی عکس نرم نرمک می لغزاند.. پیش خودش فکر می کند.. کاش می دانستم با که سر و سری دارد.. کاش جای او بودم.. وقتی که طرف عکسهایش را می گذارد توی نت یعنی حالش خوب نیست.. زن عاقل نجیب توی چادر چاغچور خودش را قایم می کند و اینطوری خودش را عرضه نمی کند.. زن یعنی مروارید پنهان توی صدف برای شوهر!.. برایش کامنت فدایت شوم می فرستد اما جوابی نمی گیرد مگر تحقیر بیشتر.. درکش نمی کند.. یعنی چه؟!.. توی وبلاگش طرف از روابطش می نویسد.. داستانهایش را نگاه کن!.. آدم سالم اینطوری می نویسد؟.. از چیزهایی می نویسد که می داند نباید بنویسد؟.. عفت کلامش کو؟.. خجالت نمی کشد؟.. مقصودش مگر این نیست که توجه یکی مثل مرا جلب کند؟.. پس چرا کم محلی می کند؟.. یعنی دارد ناز می کند؟.. عشوه می آید؟.. دختر شاکی می شود.. تهدید می کند که از او شکایت می کند.. اما او می خندد و جریتر می شود.. برایش کامنت می گذارد که به که می خواهی شکایت کنی؟.. به کسانی که آن بلا را سر امثال تو توی کهریزک و اوین آوردند؟.. کور خوانده ای اگر فکر کرده ای می توانی فرهنگ ایران را اروپایی کنی!.. ما شهید ندادیم که زنها خودشان را داخل آدم حساب کنند و ادای آنور آبی ها را در بیاورند!.. زنی گفتن.. مردی گفتن.. ول معطلی که مملکت در دست ماست و تو هیچ حقی نداری.. با چادر چاغچور سمت کلفتی خانه و بچه داری ما نصیبت می شود و بی چادر چاغچور توهینها و مزاحمتها و متلکهایمان را باید تحمل کنی.. دختر رسوایش می کند.. مرد عصبانی می شود.. بیشتر تماشاچیان حق را به مردک می دهند می گویند : مگر اسید پاشیده به صورتش که اینطور می کند؟ حقش است! می خواست عکس بی حجاب نگذارد توی وبلاگش!.. می خواست از زندگی اش ننویسد.. مردم هزار غلط می کنند هیچ نمی گویند این اما درباره اش داستانها می نویسد.. زن عاقل اینچنین نمی کند.. اما دو سه نفری هم یواشکی غرغری می کنند به مردک می گویند : کارت درست نیست.. بس کن!.. مردک عصبانی می شود.. همین دو سه نفر هم نباید اینچنین می گفتند.. آبرویش را دخترک برده.. زنش شاکی می شود که چرا این دختر آنقدر برایش مهم شده.. کامنت بد و بیراه دیگر چاره ساز نیست.. با یک شیشه اسید فقط می شود انتقام گرفت و دختر گستاخ را برای همیشه سر جایش نشاند..

آن اسید پاش شاید تو باشی.. چرا شک می کنی؟.. می توانی تو باشی .. تویی که هیچ عقیده ای برخلاف میلت را نمی توانی بفهمی.. تویی که متعصبی.. تویی که عمرت طی شد بی اینکه یادبگیری.. بی اینکه بفهمی.. بی اینکه بپذیری.. تویی که هیچ وقت بحث نمی کنی.. تویی که نمی شنوی.. نمی خوانی.. فقط تصمیم می گیری و اجرا می کنی.. آن اسیدپاش تویی.. اگر تا به حال دست به کار نشده ای فقط به این خاطر است که جرأتش را نداری!..

 

+ پنجشنبه 1 آبان1393ساعت 19:57 روشنک هوشمند |

مطالب قدیمی‌تر