X
تبلیغات
دیوار نوشته

زن = مرد یا زن < مرد ؟



آخرش من نفهمیدم در ایران اسلامی زنها با مردها برابرند یا مردها با مردها برابرترند و زنها نه!.. من نفهمیدم چه صوابی یا ثوابی در برابرتر بودن مردها با مردها و نه زنها با مردها وجود دارد؟ من نفهمیدم این همه زن توی خیابان و دانشگاه و فروشگاه و شرکت و بیمارستان و مرکز فرهنگی و هنری و رسانه و ورزشگاه و باشگاه چه می کنند؟ مگر نه این است که بنا به عقیده مرکز عالم و نماینده خدا بر زمین زنها باید به کار شایسته زاییدن و پرورش انسانها یا همان مردهای آینده و زنهای پرورش دهنده مردهای آینده بپردازند و لاغیر؟.. این همه زن بیرون از خانه چه می کنند؟ من نفهمیدم آن یک نفر چطور می تواند چشم بسته برای 80 میلیون نفر تصمیم بگیرد و به جای آنها فکر کند و فراتر از آنها بفهمد و بداند و سود و زیانشان را برایشان تعیین کند و همه این آدمها را بفرستد خانه؟ به جای مهندس، مهندسی کند.. به جای دکتر، دکتری.. به جای استاد دانشگاه و معلم، معلمی.. به جای زن، مادری.. به جای پدر، پدری؟!.. یعنی این یک نفر خداست؟!.. اگر این خداست پس چرا وضعیت مملکت روز به روز خرابتر می شود؟.. اخلاق و فرهنگ به زیر صفر سقوط می کند؟.. آمار تجاوز و خشونتهای خانه گی و خیابانی و فقر و فحشاء و دزدی سر بالا می رود؟.. یعنی این خدا نمی تواند از این همه اختیارات و بار سنگینی که بر دوشش گذاشته شده و حاضر نیست اندکی از آن را با کسی سهیم شود استفاده کند و کمی خوشبختی میان مردمان تقسیم کند به جای سگهای هار و عقده ای؟..

حالم از هر چه فرا و فرا و فرا و فراست به هم خورد بس که فرو و فرو و فرو و فروست در زنان!.. کاش این آقای خدا برای یک بار هم که شده با چشمهای باز نگاه می کرد و فکر می کرد و حرف میزد.. کاش دست از سر زنها بر میداشت و حال که نمی خواهد کاری برایشان بکند دست کم ضرر به جانشان نمی زد.. 

نخیر!.. این آقای مثلن خدا حالش خوب نیست.. هزیان می گوید بدجور.. خب حالا ما زنها چه می کنیم؟.. ما زنها گوش به عقل برتر می دهیم.. ما وکیل و وصی نمی خواهیم.. ما به کارهایی می پردازیم که حتی خیلی از مردها هم عرضه نزدیک شدن به آن را ندارند و با دهان بسته ثابت می کنیم که برابریم.. برابریم .. برابریم.. مردهایی پرورش می دهیم که برابری را درک کنند و فراتر از قانون بربریت عمل کنند.. به ناحقی که آقای مثلن خدا به آنها دو دستی تقدیم می کند تا نیمی از جامعه را خفه کنند و نماینده کنترل خلاقیت و عقلانیت جامعه به نفع قدرت باشند، جواب نه بدهند و باور کنند که اگر نکوشند نیمه دیگر جامعه از آنها جلو خواهد زد همانطور که در دانشگاه ها این کار را کرده.. انگیزه پیدا کنند که اگر مهریه را دوست ندارند در ازایش حق طلاق و حق تحصیل و حق انتخاب شغل و مسافرت به همسر آینده خود بدهند.. اگر برابری را قبول دارند با خواهر و مادر خود سهمی یکسان در ارث داشته باشند.. اگر جوانی کردن را برای خود می پسندند برای دیگری هم بپسندند و متعهد باشند به پیمانی که بسته اند اگر همسری متعهد می خواهند.. عادل باشند اگر فرزندانی عادل می خواهند.. آدم باشند..

بگذارید آقای مثلن خدا دل خوش کند به فراها و فراترها.. ما کار خودمان را می کنیم و هیچ قدرتی توان ایستادن در برابر خواسته های به حق ما را ندارد.. خوبی همیشه بدی را شکست می دهد.. درستی و عدالت رسوا کننده بدی و ظلم و بی عدالتیست.. ما آنقدر بالا می رویم تا هیچ فراتری دستش به ما نرسد.. ما خود قوه فراتریم!..

.............................................

پینوشت 1 : بد نیست کمپینی برای تشویق مردان برای نه گفتن به ناحقی که به آنها مثل رشوه داده می شود تا نیمی دیگر از جامعه را به نفع قدرت کنترل و مهار کنند تشکیل شود. اگر مردهای روشنفکر جامعه ما براستی به برابری زن و مرد عقیده دارند دیگر لزومی ندارد به ناحق از امتیازاتی برخوردار شوند که همیشه آنها را جنس برتر و بهتر معرفی کند. امتیازهایی که ربطی به یک جامعه مدرن انسانی امروزی ندارند. حالا که نمی شود قوانین را تغییر داد اما می شود قانون بد را اجرا نکرد و به سخره گرفت. نمی شود؟.. اینجاست که تفاوت حرف و عمل مشخص می شود. اینکه که به برابری اعتقاد دارد و که ندارد. بگذارید ببینیم میان این همه ظاهر شیک و مدرن و دماغ عملکرده و سربالا و شلوار جین تنگ و موی سیخ سیخ و عشق دافی کدام حاضر است به برابری حقوق خودش و دافی اش رای دهد و ثابت کند که او همان پیرمرد خنزرپنزری پنهان زیر رنگ و لعاب نیست!.. راستی.. اگر رفراندومی به این منظور برگذار میشد.. واقعن چه مییییشد.. : )) ..

پینوشت 2 : اینجا را نگاه کنید!.. وبلاگ گل گوه سرگذشت استفانی را نوشته .. شیطنتم گل کرد و کامنتی آن زیر گذاشتم.. امیدوارم اگر این کامنت را خوانده اید و بهتان برخورده به "ریشه" مشکل فکر کنید و ببینید چرا باید این کامنت شما را اذیت کند.. چرا روی آن "حساس" شده اید و دارید واکنش نشان می دهید هر جا که مرا می بینید و می شناسید و یا حتی توی کامنت دونی وبلاگ من با اسامی ناشناس.. با احساس بودن خوب است اما حساس بودن بیجا نه!.. به هر حال به هر که برخورده امیدوارم بهانه ای باشد در تجدید نظر بر عملکرد و رفتار و گفتارش.. بر واکنشهای مغرضانه و ناشی از حسادت و منفعت طلبی اش.. بر خودخواهی زشتش و ابتذالی که در روح و روانش جریان دارد.. : 


http://mountainflowers.blogfa.com/post/200


"مطلب جالب و جذابی بود پریسا جان.. لذت بردم و استفاده کردم..

خطاب به کوهستان اسرار آمیز.. من هم کرامپونم رو به پوز یه بابایی که همچین غلطی کرده بود زدم البته به شکل تمثیلی و استعاره ایش در وبلاگم که عده ای از همجنسان شریف و طرفدار برابری حقوق زنان با مردان کوهنورد بهشان کلی برخورد و شروع کردند به ناله و نفرین و فحش و طومارنویسی و به راه انداختن کمپین دفاع از حقوق مرد کتک خورده در برابر ظلم روشنک و اینا... خیلی خوبه حرفهامون و آرزوهامون با عملمون و واکنشهامون برابر باشه.. : )"


+ دوشنبه 1 اردیبهشت1393ساعت 14:52 روشنک هوشمند |

گابو ..


این قسمتی از نامه خداحافظی اوست.. حس میکنم بهترین دوستم را از دست داده ام اما وقتی به گنجینه ای که توی کتابخانه ام برایم به یادگار گذاشته نگاه می کنم ناخودآگاه لبخند می زنم.. گرانقیمت ترین، مهمترین و بهترین ارثیه دنیا.. :

" آه ! انسان ها ، از شما چه بسيار چيزها آموخته ام . من دريافته ام كه همگان مي‌خواهند در قله كوه زندگي كنند بي آنكه بدانند خوشبختي واقعي جایی ست که سراشیبی را به سمت قله می پیماییم. دريافته ام كه وقتي طفل نوزاد براي اولين بار با مشت كوچكش انگشت پدر را مي فشارد او را براي هميشه به دام مي اندازد. دريافته ام كه يك انسان فقط هنگامي حق دارد به انسان ديگر از بالا به پايين بنگرد كه ناگزير باشد او را ياري دهد تا روي پاي خود بايستد. "

نوشته هایش را دوباره خوانی می کنم این روزها..


+ شنبه 30 فروردین1393ساعت 16:2 روشنک هوشمند |

این روزها.. تنبلی موقت بهاره.. خمیازه..


این روزها بهتر است هر کاری را برای رضایت دل خودتان بکنید تا دیگران.. این باعث می شود در صورت مورد تجلیل قرار نگرفتن یا به اصطلاح تحویل گرفته نشدن و قدرندانی از تلاشهای شما و یا در عوضش تحویل گرفته شدن همکار یا دوست یا همنورد شما به جای شما یا بیش از شما به شما برنخورد و اذیتتان نکند. آخر برادر جان.. خواهر جان.. به نظر شما می ارزد آدم از جای گرم و نرمش وسط زمستان  با کلی بدبختی و مکافات با عده ای از دوستان بامرامش بلند شود برود آن بالای کوه و دیواره و صخره اما پس از بازگشت بگذارد موضوعاتی بی اهمیت حالش را چنان بگیرند که بیا و ببین؟!.. نمی دانم.. شاید من هنوز قادر به درک کوهنورد و سنگ نورد جماعت ایرانی نباشم اما به نظرم اهمیت چنین کارهایی در ذاتش نهفته است و بر همه کس واضح است و واکنش دیگران نباید و نمی تواند تأثیری در کم کردن اهمیت آن بگذارد.. اینکه حالا یکی یا دو نفر قصد داشته اند اهمیت کار خود را بیش از باقی افراد نشان دهند و دوستانشان را دور بزنند چه اهمیتی می تواند در اصل قضیه داشته باشد؟.. و اصلن از کجا معلوم که چنین قصدی داشته اند؟.. تعریف و تمجید شدن و قدردانی جذابیت خاص خود را دارند و هر کسی در چنین موقعیتی از آن استقبال می کند حتی خود شما!.. آدمها متفاوتند.. گاهی عقایدشان را به کل تغییر می دهند و گاهی حتی منکر مواضعی می شوند که پیش از این در قبال تشکیلاتی یا افرادی گرفته اند.. عاقل آن است که اهمیتی ندهد.. کار خودش را بکند و نه به تعریف و تمجیدها دل خوش کند و نه با توهین و سرزنشها جا بزند و نا امید شود.. به نظر من کسی که کاری به این ارزشمندی و سختی می کند باید بی نیازتر و بلندنظرتر از این حرفها باشد.. بی عدالتی همیشه آزاردهنده است اما بلند طبعی و بی اعتنایی و استواری در مسیری که در پیش گرفته ایم بهترین پاسخ به کسانی می تواند باشد که شاید به هر دلیل علاقه ای به ما و موفقیتهای ما نداشته باشند.

این روزها کمی تنبل شده ام!.. بعله!.. خودم می دانم که پس از متن پر انرژی قبلی نوشتن از تنبلی کمی عجیب به نظر برسد اما این حال موقتی است.. آلرژی بهاره ام که تقریبن یک حالت شبه سرماخورده گی و افسرده گی برایم به ارمغان می آورد و کارهای زیادی که دوست دارم بکنم اما برای همه آنها وقت ندارم همه باعث شده اند کمی تنبل و بد اخم شوم این روزها.. همه اینها یک طرف و آدمهای متوهم و بیربطی که هر از گاهی در اطرافت پیدا می شوند و خودشان را با زور می خواهند یک گوشه از زندگیت جای دهند یک طرف.. متأسفانه با همه تلاشی که می کنند تنها حسی که در تو برمی انگیزند یک صفر توخالی خیلی بزرگ است .. حتی نفرت انگیز هم نیستند.. آدمهای بدی نیستند.. شاید هم بد باشند .. من چه می دانم.. اما می دانم که دوستشان ندارم.. حتی متنفر هم نیستم از آنها.. به نظرم وبال و آویزان می آیند.. بی انگیزه.. بیربط.. پوچ و احمق!.. ارتباط با این آدمها چه سودی برای من می تواند داشته باشد؟.. حتی به درد رخت خواب هم نمی خورند.. تنهایی اینطور مواقع چه موهبت ارزشمندیست.. قدرش را می دانم و به این راحتی ها رهایش نمی کنم..

سفرنامه های هندوستان و پوکت هنوز روی دستم مانده اند.. روی دستم که چه عرض کنم.. یک جایی گوشه ذهنم.. هر بار که می آیم کافی نت اگر حوصله داشته باشم به آنها خواهم پرداخت.. مخصوصن که قسمتهای جذابش هنوز نوشته نشده!.. ; )) .. می دانید که بداهه می نویسم بدون چرکنویس پاکنویس اینترنتی یا وردی و کاغذی.. پس واقعن نیاز به حوصله بیشتری برای ادامه این کار دارم که این روزها ندارم!.. اما به زودی.. وقتی تنبلی موقتیم برطرف شد..


فیلم گذشته فرهادی را یک بار توی هواپیما وقت بازگشت از پوکت دیدم و یک بار هم خانه پدری اهواز .. آبجی کوچیکه سی دی اش را خریده بود گفت با هم ببینیم که دوباره با اشتیاق نشستم و نگاه کردم.. خوشم آمد.. سبک فرهادی را در پرداختن به جزئیات دیوانه کننده دوست دارم.. یک عالمه پیچیده گی را توی یک چهاردیواری و چهارتا آدم و چند تا دیالوگ چنان پنهان می کند که هر آدم سطحی و ساده ای را می فریبد و از خود بیزار می کند که اه این دیگر چه مزخرف کم خرجیست اما آدمی که حوصله می کند و به هر واقعه ساده ای با حساسیت بیشتری نگاه می کند و با علاقه داستان را دنبال می کند با اقیانوسی بزرگ و عمیق از احساسات ، افکار و انگیزه های پیچیده انسانی مواجه می شود که قدرت قضاوت و وجدان اخلاقی او را به بازی می گیرند و در پایان حس می کنی چیزی در تو تغییر کرده .. چیزی به تو اضافه شده که قبل از دیدن فیلم در تو نبوده.. حالا به این فیلم هم بعدن بیشتر خواهم پرداخت.. فقط اضافه کنم که من صحبتهای اخیر حاتمی کیا درباره فرهادی و فیلمهایش را درک نمی کنم!.. شاید خیلی ها در سالهای اخیر در اشتیاق رفتن به هالیوود و گرفتن اسکار و سایر جوایز بین المللی از عده ای در ساختن نوع خاصی از فیلم تقلید کرده باشند و حاصل آن به گونه ای مبتذل و فیک از نمونه اصیلش تبدیل شده باشد که من یکی را نمی فریبد اما ساخته های فرهادی از این نوع نیستند.. او سبک خودش را دارد.. و به شدت ایرانی فکر می کند!.. افکار و انگیزه های او مبتذل و دست دوم و فیک نیست.. سفارشی ساز نیست.. و به نظر من جزو معدود فیلمسازانیست که به عقاید شخصیش وفادار مانده و موج سواری نمی کند..

فیلم بلک سوان و دیکتاتور را هم دیدم.. جدید نیستند اما من ندیده بودمشان.. دوستشان داشتم.. حالا بعدن می نویسم از این ها هم .. شاهگوش را هم نگاه می کنم!.. هم خوب است و هم بد.. برای تفریح و سرگرمی بدک نیست.. این هم بعد..

تا بعد..

خمیازه!..

...

+ یکشنبه 24 فروردین1393ساعت 17:19 روشنک هوشمند |

یک .. دو .. سه.. هی!..


سال پیش مثل اسبی تیزپا سرعت گرفتم.. کوهنوردی جدی را آغاز کردم و بدون هیچ تجربه و تمرین قبلی خیلی خوب پیش رفتم.. برای اولین بار چشمم به جمال قلل منار و سرکچال و علم کوه و دماوند روشن شد.. سنگ نوردی سالن و طبیعت را آغاز کرده و توانستم خود را به حد و اندازه های قابل قبولی رسانده و دوره های کارآموزی مقدماتی این رشته ها را با موفقیت بگذرانم.. در شنا و غواصی سنتی (بدون اسکوبا) مهارت بیشتری پیدا کردم و در غواصی اسکوبا پا به دنیای حرفه ای های این رشته گذاشتم و اولین مرحله مربی گری اسکوبای پادی را پشت سر گذاشتم.. سفر کردم و با فرهنگ و مردم کشوری جدید آشنا شدم.. دوستان خوبی پیدا کردم و خلاصه اینکه مثل یک آتش پاره حرفه ای مدام مشغول ماجراجویی و تاخت و تاز بودم.. در این مسیر البته صدمه هم دیدم و همیشه همه چیز بر وفق مراد نبود.. زانویم آسیب دید که هنوز به طور کامل درمان نشده.. با موانع زیادی روبرو شدم.. اعتمادم را به بعضی ها از دست دادم و از تعدادی از آدمها به خاطر خشونت ناشی از نادانی ، بدگمانی ، حسادت ، کج فهمی و تعصبشان بریدم و از آنها دور شدم..  

امسال ورزش جدیدی را یاد می گیرم و سعی می کنم در کنار آن ورزشها و ماجراجویی های سال قبلم را هم دنبال کنم و نقاط ضعفم را بهبود ببخشم و شجاع تر و مطمئن تر به خودم باشم.. به شدت احساس قدرتمندی می کنم.. انگیزه های تمیز و خوبی دارم.. خوش بینم و برای خوشحالی خودم و دوستانم هر کاری می کنم.. 

سال پیش که سال مار بود مثل اسبی تیزپا سرعت گرفتم.. امسال که سال اسب است احتمالن مثل یک پرنده تیز پرواز، پرواز خواهم کرد..

برایتان دلی خوش.. سالی پربار .. و روزهایی بی کینه آرزو می کنم..



+ شنبه 16 فروردین1393ساعت 16:24 روشنک هوشمند |

تا سال بعد...


وقت ندارم.. نه اینکه فکر کنید از صبح تا شب در حال کار یا همان بیگاری هستم مثل اکثر هموطنان و آخرش هم هشتم گروی نهم باشد با کلی اعصاب خوردی و استرس و سر و کله زدن با هر کس و ناکس .. نخیر!.. این روزها کارم فقط رسیده گی به خودم است.. تجربه کردن ورزشهای جدید.. برنامه ریزی برای ماجراجویی های جدید.. یاد گرفتن زبانهای جدید.. مهلت دادن به جسمم.. روحم.. فکرم تا بازی کند.. هر چدر که دلش خواست بازی کند.. خیالم از آینده راحت است.. می دانم هرگز محتاج کسی نخواهم بود.. به هر جا دلم خواست می روم.. هر جا را که خواستم خواهم دید.. با هر که دوست داشتم آشنا خواهم شد.. پس از لحظه لحظه اش استفاده می کنم و به گردونه تکرار روزمره گی ها و دویدن های برای هیچ نه خواهم گفت.. تا روزی که دور نیست خودم کار آفرین باشم.. مثل همه اسفندها تا آخر تعطیلات نوروزی تهران نخواهم بود.. تا 14 فروردین خداحافظ.. و سال نوی هنوز نیآمده شما مبارک!.. 


+ پنجشنبه 15 اسفند1392ساعت 18:17 روشنک هوشمند |

فرانک... (19)


فرانک مدیر آموزشی مرکز بود. یک مرد فرانسوی حدودن چهل ساله تقریبن دومتری! رفتار و حرکاتش عجیب و غریب و مملو از خودشیفته گی و غرور بود. به چشم من و خیلی های دیگر نچسب به نظر می رسید در حالیکه یک مرد خوش تیپ و خوش قیافه بود. روزهای اول با من به خاطر اینکه چندان اهمیتی به او نمیدادم سر لج افتاد مخصوصن اینکه یکی دو بار به غواصی بعضی از مشتری های فرانسوی ایراد گرفته بودم و پیشنهادهایی برای رفع مشکلاتشان عنوان کرده بودم که به مزاجش خوش نیآمده بود. به عبارت دیگر تعصب خاصی روی فرانسوی ها و فرانسوی بودنش داشت و به اصطلاح برایش کمی ناخوشآیند بود که یک ایرانی از آن سر دنیا بیاید به فرانسوی های دوست داشتنی اش ایراد بگیرد و به اندازه لازم و کافی ابراز ارادت نکند!.. باقی بچه ها هم با او کجدار و مریز رفتار می کردند. گاهی توی ماشین هنگام برگشت از لنگرگاه زمزمه میشد که او یک آب زیر کاه درجه یک است و خیلی راحت کینه به دل می گیرد اما رو نمی کند تا وقتش!.. راستش را بخواهید زیاد حرفهایشان را جدی نگرفتم تا یک روز روی قایق یکی از استادان آمریکایی درست وقتی که خسته و کوفته از یک تور غواصی 50 دقیقه ای به قایق برگشته بودم و داشتم وت سوتم را در می آوردم تا دوش بگیرم به سمت من آمد و گفت که فینهایت را بردار و تنها با مایو و ماسکت بپر توی آب و بویه را بیآور توی قایق!.. نگاهی به موجها انداختم.. دریا چندان آرام نبود.. فاصله هم زیاد بود و من هم خسته.. از این گذشته بوسیله استاد کمکار انگلیسی خودم برای این کار توجیه نشده بودم .. او آن روز روی قایق نبود و من نمی دانستم باید دستورات سایر استادان روی قایق را هم اجرا کنم و فکر می کردم تنها باید روند از پیش تعیین شده توسط استاد خودم را در پیش بگیرم!.. از این گذشته برایان استاد غول پیکر آمریکایی داشت می خندید و چون روزهای پیشین حسابی سر به سر هم می گذاشتیم و شوخی می کردیم، حرفهایش را جدی نگرفتم و از او اطاعت نکردم و زل زدم توی چشمانش و گفتم که نمی پرم توی آب!.. تو که استاد من نیستی!.. و همین طوری خیلی راحت رویم را برگرداندم و رفتم تا دوش بگیرم.. وقتی که برگشتم دیدم فرانک و برایان و چارت تند تند دارند با هم بحث و جدل می کنند که تا مرا دیدند ساکت شدند اما خیلی جدی به نظر می رسیدند.. به برایان گفتم چه شده؟.. با ناراحتی و آزرده گی رویش را برگرداند و گفت تو اینطوری نمی توانی دایومستر بشوی! من خیلی جدی به تو دستور دادم اما تو وظیفه ات را انجام ندادی.. فرانک آن بالا توی اتاق چارت منتظرت است.. وقتی حرفهایش تمام شد تازه فهمیدم که چه اتفاقی اتفاده!.. بله!.. کم کاری و حقه بازی استاد انگلیسی ام و حساسیت و رنجش فرانک و آسان گیری خودم کار دستم داده بود.. باید تا دیر نشده بود و اعتمادشان را از دست نداده بودم کاری می کردم.. به اتاق چارت رفتم تا با فرانک صحبت کنم اما او به شدت عصبانی بود و فکر می کرد کارم را به اندازه کافی جدی نگرفته ام و دستش انداخته ام.. او نخواست به حرفهای من گوش دهد و گفت که اجازه ندارم دو غوص بعدی را انجام دهم تا توی دفتر تکلیفش را با من روشن کند!.. خیلی برایم عجیب بود.. چقدر از من رنجیده بود.. باید هر طوری که بود به او ثابت می کردم که اشتباه می کند و این مسئله آنقدر مهم نیست که دارد بزرگش می کند.. وقتی برگشتیم مرکز دوساعت بعد مرا پذیرفت و استاد انگلیسی ام را هم صدا زد و رنجش و عدم رضایتش را اعلام کرد. همانجا توضیح دادم که من نمی دانستم این یک شوخی است یا جدی و قبلش هم بوسیله استاد خودم توجیه نشده بودم که بدانم و آماده گی چنین کاری را داشته باشم. فرانک حرفهایم را پذیرفت اما معلوم بود که هنوز از دست من آزرده است.. استاد انگلیسی ام اما عنوان کرد که او نمی توانسته این کار انجام دهد و به همین خاطر اطاعت نکرده !.. این حرف را که زد تازه فهمیدم اوضاع از چه قرار است.. بله!.. من چند روز قبلش به خاطر کم کاری ها و رفتار ناخوشآیند استادم ای میلی برای مدیریت مرکز یعنی کریستوفه فرستاده بودم. کریستوفه هم به من قول داده بود که مسئله را پیگیری کند از این گذشته به هر حال من هم یک مشتری بودم هر چند دوره دایومستری یک دوره تمامن حرفه ای و سرآغاز ورود به مربیگری غواصیست و وظایف و مسئولیتهای یک مربی را عملن باید بپذیری و روی قایق و توی استخر درباره مشتری های مرکز اجرایی کنی!.. استاد انگلیسی ام به غرورش برخورده و مسئله را شخصی قلمداد کرده بود و عزمش را جزم کرده بود که ثابت کند من شایسته گی لازم برای دایو مستری را ندارم.. این تئوری بعدها بوسیله گفته ها و تأیید ضمنی و گاه مستقیم سایر استادان آنجا و یکی دو تا از همشاگردیها و چند نفر از مشتری های مرکز به اثبات رسید.. از همان روز جنگ سردی میان من و استادم شروع شد که خوشبختانه در پایان من پیروز میدان بودم نه او و این را مدیون کمکهای چارت و استادان فرانسوی و هلندی و آمریکایی و فرانک، کریستوفه و فیلیپ مدیر فنی مرکز و البته تلاش بی وقفه خودم برای اثبات شایسته گی هایم و موذی گری ها و کم کاری های استادم بودم. آن روز من گفته های استادم را انکار کردم و بعد از دو روز تمرین مداوم با چارت توی استخر، روز بعد که روی قایق بودم با فین و ماسک توی آب پریدم و بویه را از فاصله قابل توجهی در شرایط جوی نه چندان مناسبی روی قایق آوردم.. فرانک لبخند رضایت بخشی زد و من هم توی اتاق چارت دستی به نشانه دوستی به بازویش کوبیدم و از او به خاطر اینکه گاهی نادیده گرفته بودمش عذرخواهی کردم.. فرانک در کمال تعجب به یکباره تغییر رویه داد و تبدیل به یک دوست خیلی مهربان و دلسوز برای من شد!.. فهمیدم که این مرد قد بلند بزرگ چثه قلب خیلی کوچکی دارد که در اثر کمترین ناملایمتی می شکند و باید هوایش را داشت.. فرانک دیگر آن آدم غیر جذاب خودشیفته نبود.. یک دوست حساس و مغرور بود که باید به فرانسوی بودنش زیاد احترام گذاشت و روی اعصابش بندبازی نکرد.. من هم همین ها را رعایت کردم با چاشنی تعریف و تمجیدی که گاهی از او می کردم.. نه به دروغ که به راستی!.. سعی کردم نکات مثبت اخلاقی او را بیابم و به او گوشزد کنم تا بداند که قدر او را می دانم و به او به اندازه کافی احترام می گذارم.. تا آن روز استاد انگلیسی ام تنها کسی بود که از من تعریف می کرد و باقی استادان از من چندان راضی نبودند اما از آن رو به بعد ورق برگشت!..  همه از من راضی بودند به جز استاد انگلیسی ام و این ثابت می کرد که دلیل نارضایتی بقیه در روزهای نخستین چه بود.. موش دوانی های استادم که کینه مرا به خاطر شکایتم به مدیریت مرکز و جریحه دار شدن غرورش و به زیر سوال رفتن مهارتهای آموزشی اش حسابی به دل گرفته بود و تصمیم گرفته بود با یک روش صد در صد انگلیسی تلافی اش کند.. تفرقه بینداز و حکومت کن!.. روزها می گذشتند و فرانسوی ها و سایرین به من بیشتر اعتماد می کردند و تحسینشان را بر می انگیختم در حالیکه استادم از من دورتر و دورتر میشد و رفتارش عجیب تر و خشن تر!.. او اشتباه میکرد و همین اشتباه در آخر به ضررش هم تمام شد..

شبها می گذشتند و من تصمیم گرفته بودم غذاهای هر چه رستوران در پاتونگ بیچ است را امتحان کنم!.. به یک رستوران ایرانی برخوردم!.. چشمتان روز بد نبیند.. می توانم بگویم بدترین چلوکباب عمرم را آنجا چشیدم و حسابی هم پیاده شدم.. گوشت قرمزی که تقریبن خام بود و بو میداد با برنجی کاملن زنده .. حتی آشپز مربوطه عرضه درست کردن یک سالاد شیرازی را هم نداشت .. قابل خوردن نبود!.. دنبال مدیر رستوران گشتم اما به جز دو مرد میانسال ایرانی بداخلاق و اخمو که زودی رستوران را ترک کردند و رفتند کس دیگری نبود که جوابگو باشد.. فقط یک پیشخدمت تایلندی باقیمانده بود که انگلیسی را هم به زور حرف میزد.. خلاصه اینکه دومین تجربه من از غذا خوردن در یک رستوران ایرانی خارج از ایران دوباره با شکست مواجه شد!.. بعد از شام افتضاحی که خوردم دل درد شدیدی گرفتم و تا صبح به خودم پیچیدم!. به احتمال زیاد گوشت کبابش تازه نبوده..

فردایش به همان رستورانهای مورد علاقه تایلندی ام رفتم.. روزهایی هم که دیگر از غذاهای تایلندی خسته می شدم مهمان مک دونالد و کینگز برگر بودم یا به رستوران ایتالیایی می رفتم .. روزهای خوشمزه ای بود.. طوری که چند کیلویی هم وزن اضافه کردم اما به اندازه کافی فعالیت داشتم تا نگران از ریخت افتادن بدنم نشوم..


+ شنبه 3 اسفند1392ساعت 14:43 روشنک هوشمند |

کوهنویسانی که دوست دارم..

 

کوهنویسان خوب و بد نداریم.. سلیقه ایست دیگر.. بعضی ها با نوشته های بعضیهایشان ارتباط برقرار می کنند و برخی دیگر نه.. بعضیهایشان فقط به بولتن تبلیغات رفقایشان اختصاص یافته اند بدون محتوای قابل توجهی و بعضی دیگر توانایی نوشتن دارند.. می توانند تجزیه و تحلیل کنند و بعضی ها هم مترجمهای خوبی هستند.. من از نوشته های این کوهنویسان استفاده می کنم و بیشتر نوشته هایشان را می پسندم :

 

گل کوه :  پریسا حسین زاده یکی از نویسنده های وبلاگ، یک دختر جنوبی خوزستانیست. نوشته هایش را دوست دارم. مترجم خیلی خوبیست و مقاله هایش را همیشه در فصلنامه کوه و وبلاگش دنبال می کنم. بیطرفی واقعی شایسته او و وبلاگش است و البته او این بی طرفی را درست تعریف کرده! بی طرفی وبلاگ گل کوه به معنای نادیده گرفتن مشکلات و کاستی ها یا بدرفتاری ها و زشتی ها و طرفداری بی چون و چرا از منافع گروهی و فردی نیست. او به زنان ورزشکار مخصوصن کوهنورد و سنگ نورد توجه خاصی دارد و بی توجه به ملیت و نژاد و زبان آنها از آنها می نویسد. سه نویسنده و ایده پرداز دیگر وبلاگ گل گوه یعنی خانمها رویا فردی،معصومه حبیب الله و منصوره گرجی در کنار پریسا رسالت شنیده شدن صدای کوهنوردان و سنگ نوردان زن ایرانی را به جامعه مجازی ایرانی و یا شاید فراتر برعهده دارند.


کلاغها : فرامرز نصیری یک منتقد پرشور و دلسوز است. او هیچ وقت بی طرف نبوده و نیست اما طرفداری را در جهت مثبتش تعریف می کند. او همیشه طرف حقیقت و درستیست. برای او مهم نیست کدام سو  و جهت از آن کیست و متعلق به کدام گروه است. او همیشه فکر می کند بعد تصمیم می گیرد. او همیشه تجزیه و تحلیل می کند و درست انتخاب می کند و به همه حق دفاع از خود را می دهد. او  پس از مشکلاتی که در باشگاه دماوند برایش بوجود آمد نوشتن را برای دفاع از حق خود و افرادی مثل خود انتخاب کرد و در کارش موفق بوده و هست. به خاطر نوشته های مؤثرش همیشه افراد زیادی در اطرافش به چشم می خورند که دوست دارند او را تبدیل به بنگاه خبرآفرینی و وزارت دفاع مجموعه خود کنند ولی او شرافتمندانه همیشه دست رد به سینه انحصارطلبان و فرصت طلبان زده و اصالتش را حفظ کرده است. او متعلق به فرد و گروه و باند و باشگاهی نیست. نوشته های او و لینکهایش متعلق به همه آنهاییست که حرفی برای گفتن دارند اما صدایشان به جایی نمی رسد و بنا به مصلحت گروه های انحصارطلب و باشگاه های تمامیت خواه سنتی که به روشهای قدیمی و غلط اداره می شوند، با تهدید و  ارعاب و زشت ترین روشهای ضد انسانی و غیراخلاقی مجبور به سکوت شده اند. او پول نمی دهد و لابی نمی کند تا مقالاتش در روزنامه هایی با اسمهایی دهان پرکن منتشر شوند تا به این ترتیب خود و اشتباهاتش را تبرئه کند و چهره ای مردمی و به روز و موافق با جهت باد به خود بگیرد. او همیشه خودش است. یک منتقد که به مخالفش هم احترام می گذارد.

همطناب من : مهدی فرهادی یک کوهنورد، سنگ نورد و دیواره نورد فعال و تحصیل کرده است. او  در عین حال که ورزشکاری نمونه و قدرتمند است منتقد خوبی هم هست. نوشته هایش را همیشه در وبلاگش دنبال کرده ام. او متین و صبور و آرام است. او و همسرش فرح منصوری که مدرس سنگ نوردی و همطناب اوست به خاطر نقدهایی که بر اشتباهات مسلم و آشکار مدیریتی و تشکیلاتی باشگاه دماوند داشته اند بارها مورد آزار و اذیت قرار گرفته اند. او گاهی بی طرف است و گاهی آشکارا مقابل تشکیلاتی می ایستد و از طرفی حمایت می کند اما طرفداری و بی طرفی را درست و به جا به کار می برد.

 بیواک : عزیز حبیبی استادی نام آشنا و قدیمی در کوهنویسیست. دوست داشتنیست چون خوب می نویسد و درست می نویسد. بزرگوار و شریف است و در عین حال جسور و مدرن! گاهی غافلگیرت می کند وقتی که در برابر هجوم ناجوانمردانه تعصب و بربریت و عقب افتاده گی فرهنگی بعضی از هموطنانت  آشفته و بهت زده شده ای و با یک کامنت چند خطی چنان پاسخ دندان شکنی می آفریند که گله کفتارها همه با هم یک جا پرآکنده می شوند و تو را با زخمت تنها می گذارند اما او هست که بر زخمت با کلماتش مرهم بگذارد و قوت قلبی باشد در این برهوت انسانیت که انسان را باور کنی.. انسان ایرانی را هنوز باور کنی..

 

وبلاگهای بالا به نظر من بهترین و مؤثرترین وبلاگنویسان کوهنوردی و سنگ نوردی ایران هستند و البته این بدین معنا نیست که جز اینها کوهنویسان خوب دیگری نداریم. سلیقه است دیگر!.. من اینها را بیشتر دوست دارم و معیارم نه فقط نوشتن از کوه و ترجمه  مقالاتی در این باره بلکه مقاومت و استواری در برابر موج فریبکار و زرد ریاکاری و دروغنویسی و سیستم کهنه لوتی و نوچه پروری یا مافیا و پدرخوانده گیست. معیار من شجاعت و جسارت نویسنده و گامهای پرتوان او در مسیری درست و انسانیست. در فرهنگ سازی و روشنفکری!.. برایشان آرزوی موفقیت روزافزون و شادکامی در زندگی شخصی را دارم. 


 

+ یکشنبه 27 بهمن1392ساعت 13:50 روشنک هوشمند |

چارت .. (18)


تور لیدری همه سفرهای غواصی مرکز و رهبری هدایت قایق بر عهده یک جوان 34 ساله تایلندی بود. چارت مثل بیشتر تایلندی ها باریک اندام و ریزنقش بود. در عین حال بسیار باهوش و کاردان! مسلمان بود و گاهی همسرش را به عنوان آشپز قایق روی قایق میدیدیم. به من خیلی کمک می کرد. هر جا استاد انگلیسیم در آموزش برایم کم می گذاشت او جبرانش می کرد بدون هیچ چشمداشتی. او بود که برایم دو روز وقت گذاشت تا در تست شنا حداکثر امتیاز را بیآورم حتی بیش از نمره قبولی و استاد بدبین و عنق انگلیسیم را شگفت زده کنم. او خیلی خوب درک می کرد که در دنیای امروز آدمها دیگر نمی توانند گستاخانه و علنی به خاطر عواقب قانونی و عرفی اش نژادپرست باشند اما به شکل پنهانی و تشکیلاتی عقاید نژادپرستانه را خیلی راحت می توانند در تصمیم گیری ها و واکنشها و قضاوتهایشان دخالت دهند. او ناراضی بود.. گاهی که به اتاقک رهبری قایق می رفتم و او بیشتر مواقع آنجا بود برایم درد و دل می کرد .. از اینکه چون تایلندی است سالهاست که دارد در موقعیت فعلی اش درجا می زند اما ارتقاء رتبه نمی گیرد و تازه هر مشکلی که پیش بیاید بر سر او خراب می شود و او باید جوابگو باشد با این حال او از تلاش دست برنداشته هیچ وقت و نا امید نیست.. او پسرک فقیر یک خانواده روستایی بوده که حتی پولی برای تحصیل و مدرسه رفتن نداشته و همین چند سال پیش موفق شده تحصیلاتش را به پایان برساند.. همیشه آرزو داشته به دانشگاه برود اما امکانش نبوده .. مجبور شده به عنوان یک جاشو در این قایق کار کند و از صفر خودش را به اینجا برساند اما ... همه ظاهرن با چارت خوب بودند و دوستش داشتند و به او احترام می گذاشتند اما در تصمیم گیری ها و جلساتی که گاهی ساعتها طول می کشید کسی که از اتاق مدیر با چشمانی خون گرفته و لبهایی لرزان خارج میشد همیشه چارت بود.. چارت یک آرزو داشت و آن صاحب شدن یک قایق شخصی غواصی برای خودش بود .. قایق خودش .. شرکت خودش .. همکاران خودش..

چارت به من اسکین دایوینگ طولانی مدت را یاد داد.. طوری که خیلی راحت برای چند دقیقه بیش از 18 متر می توانستم زیر آب با یک تک نفس دوام بیآورم و این را به غواصان تازه کار هم یاد بدهم.. این برایم خیلی ارزش داشت.. او برای من وقت می گذاشت .. وقتی که استاد خودم برایم نمی گذاشت ..

دوست دارم چند سال دیگر دوباره که به پوکت رفتم چارت را روی قایق خودش ببینم درحالیکه فرمان می دهد و دیگر یک فرمانبردار صرف نیست.. فرمانبردار افرادی که شاید به اندازه او مهارت، استعداد و توانایی لازم را نداشته باشند ..

+ دوشنبه 21 بهمن1392ساعت 14:52 روشنک هوشمند |

دوره بهمن شناسی..


دیروز به اتفاق آقای مجید درودگر و چند نفر از بچه های باشگاه تهران و دو سه نفر شرکت کننده آزاد دیگر با اطلاع رسانی و هماهنگی آقای فراهانی دوره "بهمن شناسی" را در نزدیکی گردنه امامزاده هاشم برگزار کردم.. کلاس تئوری روز پنج شنبه در محل باشگاه تهران برگزار شد.. البته خبر نداشتیم که کجا قرار است برگزار شود تا یک روز قبل از تشکیل کلاس!.. مواد درسی را هم شب قبل از کلاس در ای میلهایمان دریافت کردیم.. کلاس تئوری بر اساس سی دی آموزشی بهمن شناسی که توسط  آقای درودگر قسمتهایی از آن ترجمه شده بود برگزار شد.. در طول کلاس آقای درودگر توضیحات لازم را بر روی پاورپوینت تهیه شده از سی دی بیان می کرد و با حوصله به سوالات جواب میداد.. چون نفرات کلاس به تعداد مجاز نرسیده بود به همین خاطر امکان رزرو مینی بوس یا ون نبود به همین خاطر قرار شد یکی دو تا از بچه ها که ماشین داشتند، باقی بچه ها را سوار کنند و دو ماشینه به منطقه برویم. کلاس از ساعت 2:30 تا 6 برقرار بود. بعد از کلاس به سرعت به خانه رفتم تا کوله را بچینم و وسایل لازم را بردارم و غذای مختصری هم برای نهار فردا تهیه کنم. فردا صبحش سر ساعت 6 کنار ایستگاه اتوبوس اقبال میدان امام حسین بودم و سوار ماشین یکی از بچه ها شدم تا با اتفاق آقایی که زحمت راندن ماشین را می کشیدند و مثل من به شکل آزاد شرکت کرده بودند و یکی از اعضای قدیمی باشگاه دماوند (ورودی 88) و آقای درودگر به منطقه برویم. به منطقه که رسیدیم آقای درودگر طرز درست کردن پشته برفی و غار برفی را آموزش داد و همه با هم مشغول بیل زدن و ساختن شدیم و همزمان به غرغرها و متلکهای آقای درودگر هم گوش میدادیم.. البته من به عنوان تازه وارد بار سنگین تری را به دوش می کشیدم و ناراضی هم نبودم.. آقای درودگر یکی از جالب ترین شخصیتهایی است که تا به حال دیده ام!.. بداخلاق و در عین حال خوش اخلاق!.. بی ادب و در عین با ملاحظه!.. خشن و بیرحم و در عین حال مهربان و لطیف!.. می شود گفت مجموعه ای از تضادها و تناقضها.. خلاصه اینکه هر چه می گفت از این گوش می شنیدم و از آن گوش در می کردم چون به تخصصش نیاز داشتم و از این گذشته آدم بدی نبود.. به خودم گفتم گول ظاهر مهیبش را نخور!.. بهتر است هوایش را داشته باشی و زیاد اذیتش نکنی و بگذاری بازیگوشی اش را بکند ( ببخشید آقای درودگر!.. اگر اینجا را می خوانید لطفن ناراحت نشوید.. حالا فحشم هم دادید اشکالی ندارد.. ; )) ..) .. طرز بررسی پروفایل برفی و آزمایش استحکام و ایمن بودنش که تمام شد به مسجد محل رفتیم و امتحان کتبی دادیم.. درست وقت نوشتن، آقای درودگر دوباره قاطی کرد و شروع کرد به بمباران وبلاگنویسها و منتقدان برنامه برودپیک و خلاصه هر که درباره کوه می نویسد و دیگر ول کن نبود.. ایشان معتقد بود که فقط عده ای خاص حق اظهار نظر درباره مسائل کوهنوردی را دارند نه همه و هیچ کس نباید انتقاد کند وقتی در بطن ماجرا نبوده!.. من فقط طی یک جمله طولانی برایشان توضیح دادم که این طرز فکر درست نیست و تفاوتی با استبداد و تشکیلات مافیایی ورزشی که همه از آن مینالند اما در عین حال به برقراریش کمک می کنند ندارد و همین است که تبدیل می شویم به جامعه ای فلک زده که فقط حرف می زند.. ظاهرش مدرن است اما طرز فکری به شدت عقب مانده و سنتی و متکبرانه دارد که جایی برای پیشرفت و بهبود نمی یابد و همین می شود که می بینیم!.. مسلم است که ایشان موافق نبود اما خب ناراحت هم نشد.. من فقط نظرم را گفته بودم در 5 دقیقه در حالیکه حدود 4 ساعت مجبور به شنیدن نظرات تند و آتشین مخلوط به فحش و متلک ایشان درباره تمام افرادی بودم که "چیزی جز اراجیف نمی گفتند" چون مثل ایشان فکر و عمل نمی کردند!.. خلاصه اینکه دوباره جو سنگین ناشی از مخالفت من با نظر ایشان با شوخی های بچه ها شکسته شد و همه با هم برای برگشتن به سمت ماشینها روان شدیم.. امتحانم را بد ندادم مخصوصن اینکه همین طور که سوالات را می خواندم و می نوشتم در حال کل کل با استاد هم بودم!..

ماشینها راه افتادند و کل کل من و استاد به شکل آرامتری ادامه یافت و ایشان اعتراف کردند که کمی زود عصبانی می شود و من هم اعتراف کردم که کمی سریع و بهمن وار واکنش نشان می دهم.. ایشان اعتراف کردند که من مخشان را خوردم و یک آب هم رویش و من هم اعتراف کردم که تحمل ایشان به عنوان یک آدم خیلی سخت است و باید جلوی خانواده محترم تعظیم کرد به این خاطر اما به عنوان یک استاد از ایشان می شود زیاد یاد گرفت و ضرر هم نکرد.. ایشان البته به دقت و ظرافت عملکرد من اشاره کرده بود وقت بررسی پروفایل برفی و من هم به مهارت و استادی ایشان در آموزش!.. ایشان به تند تند حرف زدن من معترض بود و من هم به زود قضاوت کردن و معمولن اشتباه قضاوت کردن ایشان که اغلب بدون فکر صورت می گرفت و جنبه نمایشی داشت.. خلاصه اینکه کله هم را تا رسیدن به مقصد خوردیم و جالب اینکه با خنده و خوبی و خوشی هم از همدیگر خداحافظی کردیم..

نتیجه اخلاقی اینکه آقای درودگر را تحمل کنید اگر می خواهید از ایشان چیزی یاد بگیرید!.. متلکها و فحشهایش را جدی نگیرید.. او همان معاون کلانتر است که پشت ستاره حلبی اش قلبی از طلا دارد.. باید مواظبش بود و گرنه می شکند.. ; )) ..

..........................

پینوشت 1 : همیشه برایم سوال بوده که وسایل ورزشی زنان و مردان در ورزشهای زمستانی چرا و چگونه می تواند تفاوت داشته باشد و این تفاوت و تغییر در وسایل ورزشی چقدر در بهبود عملکرد ورزشی زنان می تواند تأثیرگزار باشد :

http://www.jeanniethoren.com/theory.html

پینوشت 2 : تنها قانون بهمن این است که قانونی ندارد :


The only rule of thumb in avalanche work is that there is no rule of thumb
 


و البته این بدین معنا نیست که دانش روز ورزشهای زمستانی را رها کنیم و به چیزی که یاد گرفته ایم و آموزش می دهیم و می دانیم اهمیتی نداده و باعث کشته شدن خود و دیگر افرادی شویم که مسئولیت سلامت و زندگی آنها را برای چند ساعتی برعهده گرفته ایم که این عین بدبختیست.


+ شنبه 19 بهمن1392ساعت 13:11 روشنک هوشمند |

پس از طوفان!.. (17)


فردا صبح زود سر ساعت 7 تی شرت مخصوص و دمپایی هایم را پوشیدم و وسایلم را برداشتم و به دفتر مرکز رفتم. هر روز صبح ساعت 7:15 وانت حمل وسایل غواصی و غذاهای قایق، مرکز را به سمت "چالونگ هاربر" ترک می کرد و ون مشتری ها و غواصها هم حداکثر تا ساعت 7:30 همه را سوار می کرد و به سوی مقصد مشترک رهسپار میشد. قبل از رسیدن وانت باید لیست مشتری ها و وسایل مورد نیازشان را چک می کردیم تا کسی یا چیزی از قلم نیفتد و اگر اشکالی بوجود می آمد به پای ما نوشته میشد پس حسابی باید حواسمان را جمع می کردیم! اولین روز غواصی هوا بارانی بود.. امواجی نه چندان بلند و ابرهای سیاه که تمامی مسیر تا لنگرگاه و از لنگرگاه تا سایتهای غواصی در دریا را در بر می گرفت.. راستش را بخواهید کمی نگران بودم.. اما همه چیز به خوبی شروع شد و به خوبی هم پایان یافت.. به دمای آب عادت کردم و به اصطلاح آموزشهای غواصی قبلیم را ریفرش کردم.. مسافران قایق اما چندان راضی نبودند مخصوصن آنها که برای آموزشهای اولیه غواصی به قایق آمده بودند.. من هم اگر جای مدیر مرکز بودم تازه آموزان را رد نمی کردم که این یعنی از دست دادن مشتری اما به آنها فرصت انتخاب می دادم تا روزهای بهتری را برای این منظور درنظر بگیرند تا به من و برنامه ریزی مرکز غواصی من بیشتر اعتماد کنند و دوباره برای آموزشهای بعدی برگردند و به دوستانشان هم معرفی کنند.. اما خب روشهای مدیریتی متفاوتی وجود دارد.. گاهی جلب مشتری های تصادفی و یک بار مصرف به حفظ مشتری های قدیمی ترجیح داده می شود.. چند روز پیش از پرواز به پوکت من هم مثل شما درباره طوفان سهمگین "هایان" خوانده بودم که قسمتهایی از فیلیپین را نابود کرده و بیش از ده هزار کشته بر جای گذاشته بود.. خبرها را هر روز دنبال می کردم اما دیگر بلیطم را خریده بودم و دلم نمی خواست تغییر ش دهم از این گذشته تغییر بلیط رفت به خاطر نزدیک شدن به تعطیلات سال نوی مسیحی تقریبن غیرممکن بود!.. عکسهای ماهواره ای طوفان نشان از نزدیک شدن این طوفان به تایلند و لائوس می داد اما خبر مطمئن کننده ای درباره شدت و قدرت طوفان وقتی که به تایلند میرسید پیدا نکردم.. تا جایی که توانستم اطلاعات در این مورد جمع آوری کردم و به این نتیجه رسیدم که تا طوفان مورد نظر نمی تواند خطری جدی برای برنامه غواصی من ایجاد کند و خبری از سونامی های ترسناک ناشی از زمین لرزه های دریایی هم نبود.. اما خب به پدری که نگران است که نمی شود این چیزها را توضیح داد مخصوصن اینکه اخبار طوفان را دقیق تر از خودت ساعت به ساعت تلفنی تحویلت دهد.. به هر حال هر طور که بود سعی کردم پدر را از نگرانی درآورم و خیالش را راحت کنم که این هم مثل باقی سفرهای غواصی من بی خطر خواهد بود و طوفان از تایلند عبور نخواهد کرد اما چند روز بعد از ورود به پوکت و شدت گرفتن بارانهای سیل آسا و طوفانی که درختها را از جا می کند و لنگرگاه را بسته و چند قایقی را هم واژگون کرده بود، همه دیگر فهمیده بودند که طوفان به تایلند آمده اما نه به شکل "تایفون" سهمگینی که فیلیپین را درنوردید بلکه به شکل یک "استورم" محلی ضعیف شده که به سرعت هم از تایلند و پوکت عبور کرد و خوشبختانه خرابی خاصی برجای نگذاشت و فقط دو سه روزی غواصی هایم را تعطیل کرد!..

برای منی که تا به حال طوفان و بارندگی های سیل آسای گرم تایلندی را تجربه نکرده بودم ناخوشآیند نبود.. بعد از ظهر ها با دوستانم بارانی های نازک نایلونی را می پوشیدیم و خیابان گردی می کردیم.. این هم یک تجربه تازه بود..

ظهر ها هم به "بانزان بازار" می رفتم که فروشگاه بزرگ مواد غذایی دریایی و سبزیجات بود.. طبقه اول ماهی ها و آبزیان کاملن تازه را با مبلغی اندک می خریدی و در طبقه دوم به ردیف دکه رستورانهای چینی و تایلندی میدادی تا برایت مطابق سفارشت بپزند.. چون خیلی ارزانتر از رستورانهای معمول بود و از این گذشته از تازه بودن غذا مطمئن میشدی خیلی طرفدار داشت و حسابی شلوغ بود.. تقریبن دو سوم مشتری ها و آشپزها را چینیها تشکیل می دادند.. تنها مشکل رستوران بانزان هوای گرمش بود که با چند تا پنکه سقفی خنک و مطبوع نمیشد.. برای چند روزی جهت صرفه جویی از این رستوران استفاده کردم اما تحمل گرمای هوا واقعن برایم سخت بود..

طوفانها و بارانهای موسمی بعد از یک هفته به پایان رسید و باید آموزشهایم را به طور جدی دنبال می کردم.. فرانسوی های روی قایق و دوستان همدوره ای ام را دوست داشتم اما همچنان ترجیح میدادم فقط در مواقع خیلی خیلی لازم به استاد انگلیسیم مراجعه کنم!.. با چند فرانسوی مراکشی الاصل هم آشنا شدم.. مردمانی خیلی مهربان و متواضع و دوست داشتنی.. کلن خوش می گذشت..


+ پنجشنبه 17 بهمن1392ساعت 20:31 روشنک هوشمند |

مطالب قدیمی‌تر