غیبت صغرا !..

 

چند وقتیست که اینجا نمی نویسم.. البته توی فیس بوک هم چندان نمی نویسم.. ولی همیشه می خوانم چون سریع می خوانم و وقتم را نمی گیرد.. دلیلش؟.. کارهای نیمه تمام شخصی که باید رسیده گی میشد.. حالم خوب است.. می توانم بگویم بهتر از خوب اما خب مثل این خرافاتی ها شده ام و دوست ندارم حال خوبم را با سر و صدا به همه اعلام کنم.. مخصوصن وقتی که می دانم خیلی از آدمها حال خوبی ندارند آنهم در این اوضاع بی سامان کشور.. فقط امیدوارم بتوانم هم آرزوهای نیمه تمام خودم را به واقعیت نزدیک کنم و هم شاید کمکی به دیگران کرده باشم.. که این به زمان نیاز دارد.. چون خودم اول باید بتوانم آرزوهایم را تثبیت کنم.. آرزوهایی که دیگر آرزو نیستند و کم کم دارند واقعی می شوند و این خوشحالم می کند و در عین حال نگران.. چند وقتی بود که از برنامه ریزی های بلند مدت اقتصادی و مالی به دور بودم چون به کارم نمی آمد اما حالا به کارم می آیند شدید.. حالا باید برگردم به همان شخصیت جسور ریسک پذیر و در عین حال محتاط جدی اوایل جوانی ام.. این کمی می ترساندم اما در عین حال قدرتمندم هم می کند.. فعلن با چک لیستهایم سرگرمم..

ورزش؟!.. کوه و سنگ و غواصی همچنان مورد علاقه ام خواهند بود و مسیر زن آزاد را هرگز فراموش نمی کنم و عهدی که با خود بستم اما فعلن این حواشی خوش آیند و سرگرم کننده را مجبورم به خاطر متنهایی مهمتر کنار بگذارم.. موقتی!.. تازه ماجراجویی های جدیدی هم در پیش است.. به وقتش!..

من همیشه مستقل بودم.. چه آن زمان که در اوایل جوانی کارمند دولت بودم .. چه وقتی که پروژه آزاد دست می گرفتم و چه وقتی که مشاوره و همکاری می کردم.. اما آن استقلال کجا و این استقلال کجا.. دنیای کارمندی را اصلن دوست نداشتم چون جایی برای پیشرفت پاچه نخارها ( پاچه خاری درست است نه پاچه خواری.. خاری از خاراندن می آید اما خواری از خوردن! ) و کاسه نلیسها و با استعدادها و جاه طلبهای شرافتمند نداشت. محیطی به شدت محدود و احمقانه و کسل کننده محصور در فضای عقده های مدیران روستازاده و تازه به دوران رسیده و خاله زنک بازی و چاپلوسی های حال به هم زن و چرندیات و مزخرفات همکاران هر روزه!.. محیط کار کارمندی با روحیه پر شور و نافرمانبر من سازگار نیست.. پروژه های خصوصی هم که گاهی بودند و گاهی نبودند.. هیچ وقت درآمدم کفاف آرزوها و توقعات کوچک و بزرگم را نمی داد و همیشه به بابای خوب و مهربانم مقروض بودم.. استقلالم مثل استقلال صنایع کشورم همیشه مقروض و لنگ و لرزان بود ( پدرم تنها منبع کمک مالی من بود با وامهای طولانی مدت بی بهره.. ) اما حالا مثل استقلال یک پادشاهی باشکوه است.. من قلمروی حکومتی خود را با گلهای شب بو  و یاسمن علامتگزاری می کنم و قلمروی فضله گذاری شده وحوش انحصارطلب عوالم دیگر را به خودشان واگذار می کنم که هرگز به آن چشم ندوخته بودم.. قلمروی من بسی برتر و والاتر است.. من به کمتر از آن هرگز راضی نبوده و نیستم.. از این به بعد به هر چه جز قلمروی پادشاهی خودم بپردازم جزو حواشی زندگی من خواهد بود و بر حسب موضوع جهت تفریح و سرگرمی و آموختن چیزی تازه خواهد بود یا شاید کمکی در جهت ارتقاء ایشان و مملکت بی رونقشان باشد بی هیچ چشمداشتی.. پس از حالا بگویم که نگران نباشید.. چشم به مملکت شما ندارم!.. خوش باشید..

 

+ جمعه 28 آذر1393ساعت 0:54 روشنک هوشمند |

دل تک خال پروازی..

 

گفته بودم امسال نمی خواهم جایی بروم.. همین که این جمله را نوشتم ویری افتاد به دلم که بیا و وسط سوز سرما برو روسیه!.. دلم می خواهد سن پترزبورگ را ببینم.. تا به حال روسیه و شهرهایش را از ادبیات روسی شناخته ام.. چقدر مزه می دهد دیدن و تماشای شهرها و محله هایی که روزی گوگول و پوشکین و داستایوسکی و چخوف توصیفشان کرده اند.. بعدش یادم افتاد که احتمالن یخ میزنم!.. بعدش گفتم تصمیمی می گیرم که نه زیر قولم زده باشم و نه به دلم بماند سفر دوباره.. مگر تا فروردین چقدر مانده؟.. چیزی نمانده.. هوا هم بهتر است برای رفتن به مناطق سردسیر.. بعدش یادم افتاد که چقدر دوست دارم مراسم عید نوروز تاجیکی ها را ببینم.. نمی دانم اوضاع ویزای این کشور جدیدن چه تغییراتی داشته.. سالها پیش که ویزا را میشد توی فرودگاه هنگام ورود به تاجیکستان تهیه کرد اما حالا را نمی دانم.. به نظر می رسد اختلافاتی میان دو کشور هست.. امیدوارم روی گرفتن ویزا تأثیر نگذاشته باشد.. چین را هم دوست دارم ببینم.. همیشه برایم جذابیت داشته.. خب حالا بهار امسال می شود فصل آغاز سری جدید سفرهای ماجراجویانه من!.. البته قرار نیست بزنم به کوه و دشت و جنگل اما ماجراجویانه از این نظر که طبق معمول تنها و بدون برنامه خاصی و بدون استفاده از تورهای معمول یا همراهی دیگران به سفر می روم.. حالا البته همه اینها حرف چند ماه آینده است.. اینجا تو می توانی یک ساعت بعدت را پیش بینی کنی که حالا سه ماه بعدش را می خواهی بدانی؟.. نخیر!.. اما خب وقتی دلم با من بلند بلند حرف می زند و آرام و قرار ندارد نمی توانم دست روی دست بگذارم و به حرفش گوش ندهم.. کمِ کمش می آیم می نویسمش اینجا تا کمی آرام گیرد و بتواند به زندگی اش ادامه دهد.. کی بشود این یک هفته هم تمام شود.. دلم یک کش و قوس حسابی می خواهد.. مثل گربه های مسیر ولنجک توچال وقت خسته گی در کردن.. آن روباهه!.. با آن دم خوشگل نارنجی اش.. چقدر حیوان گرسنه پیدا می شود در این مسیر زمستانها.. همه ویلان و سرگردان در اطراف سطلهای زباله وول می خورند.. خب!.. از حرف سفر رسیدم به سگ و گربه های توچال!.. این یعنی اینکه من هیجان زده هستم و باید صبور باشم برای یک هفته.. من ذاتن آدم خونسردی نیستم.. آتشفشانی هستم که خاموشی ندارد مگر وقتی که خواب باشد.. طوفانی که آرامش نمی شناسد.. من اینطوری ام!.. با همه این حرفها هم کلی تنبلم!.. خب این یعنی جمع ضدها.. خودم که حال می کنم.. دوست دارم.. پر شور تنبل!.. عجب معجونی.. کی بشود این یک هفته هم تمام شود.. من نمی توانم مثل بعضی ها تظاهر کنم.. ادا بلد نیستم.. قضاوت دیگران برایم اهمیتی ندارد.. دوست دارم آزاد باشم.. بودم.. هستم.. خواهم بود.. همه چیز!..  همه چیز..  همه چیز را در نهایتش درک می کنم.. لذت می برم.. رنج می کشم.. اما تا آخرش.. تهش را در می آورم.. تمامش می کنم.. و دوباره نو میشوم.. روز از نو.. روزی از نو.. این به نظر من یعنی زندگی!.. 

 

+ جمعه 7 آذر1393ساعت 21:1 روشنک هوشمند |

ملتی زخمی که بهانه می خواهد برای ترکیدن..

 

مانده ام در بهتی عمیق به خاطر جو زده گی شدید ملت که هر از چندی رخ می نماید و آدم را در حالتی میان خنده و گریه رها می کند و گندش را میزند به اسم ایران و ایرانی و مثل الاغ راهش را می کشد و می رود و انگار که نه انگار!.. اگر قبلی هایش را که تاریخچه ای به کلفتی تاریخ طبری دارد بگذاریم کنار میرسیم به فحش کشیدن مسی آرژانتینی به جرم هم گروهی با تیم ملی ایران و بعد هم آن خانم مدل برزیلی فرناندا لیما به خاطر لباس منشوری اش و حالا هم حمله به هانیه توسلی و بهاره رهنما و تتلو به خاطر تسلیت نگفتن مرگ مرتضی پاشایی خواننده سرطانی مرحوم!.. به عکسها و قیافه ها و حرفهای ماتم زده ها که نگاه می کنم و می خوانم و می شنوم ، می بینم که از هر قشری و سنی و جنسیتی میانشان هست و نمی شود برچسب زد به فلان رده سنی یا فلان قشر اجتماعی و بهمان آدمها.. خوب خوب که به قیافه ها و حرفها دقیق می شوم و گاهی هم سوالات شیطنت آمیزی از آنها مطرح می کنم دستم می آید که شاید بیشتر این آدمها مثل من و هانیه و بهاره و تتلو و خیلی های دیگر شاید حتی اسم طرف را هم تا پیش از این نشنیده بودند اما حالا چنان داد و فقانی در نبودش سر می دهند که بیا و ببین!.. آدم مات می ماند و شک می کند به این که اینها اینچنین که برای این بشر مرحوم زاری و شیون می کنند سر مزار پدر و مادر مرحوم خویش چنین نکرده اند یا نمی کنند احتمالن در آینده.. البته تفسیر برخی از ملت همیشه در صحنه هم جالب توجه است و خالی از لطف نیست.. یک گوشه ای مردم جوزده داد و هواری راه انداخته اند و نیروی انتظامی همیشه ترسان و  لرزان دچار توهم توطئه و فتنه و اینا یکباره ریخته مردم را از ترسش متفرق کرده .. اینها می آیند تفسیر می کنند هااای ایهاالناس بیایید و ببینید و بشنوید و حظ ببرید از شجاعت ملت غیور ایران که عزاداری را به تظاهرات علیه حصر خانه گی سران اصلاحات کشاند!!!.. یک جای دیگر یک بابای دیگری که ماتحتش حسابی دردمند شده که چرا این ملت برای در به در شدن و آواره شدن خودش و رفقایش به بهانه درگیری های 88 هیچ غلطی نکرده اند و خلاصه انقلاب نکرده اند تا ایشان تشریفش را دوباره به وطنش بیآورد و نبوغش آن سوی کوه ها به هدر نرود ، آن را به نسل جدید ایران و درک نشده گی آنها نسبت می دهد که بله ماها نتوانستیم مردم را بشناسیم و آن چشمان باباغوری پشت عینک استکانی اش احتمالن از دیدن چهره زنان موسفید و مردان سبیل چخماقی میان حضار عزاداری که فحش را به این بنده های خدا جهت تسلیت نگفتن کشیده اند، ناتوان است و باید شماره عینکش را عوض کند همین روزها.. باز هم به چهره ها نگاه می کنم.. چیز آشنایی می بینم!.. بله!.. یک حفره!.. یک حفره عمیق به عمق همه حسرتها و نداشته ها و غم ها و غصه های یک ملت نادیده گرفته شده.. بی همدل.. بی همدرد و رها شده میان فراز و نشیب مشکلات اقتصادی و اجتماعی.. این همه غم و غصه فرو خورده شده شبیه بغضیست که عاقبت می ترکد.. فقط بهانه می خواهد.. خدایش بیآمرزد مرتضی پاشایی را که بهانه ای شد جهت ترکیدن این بغض!.. برای این عقده گشایی ها و رها کردن خود میان احساسات تکانشی و طوفانی و عصبی..

آهای چشمهایی که نمی بینید و گوشهایی که نمی شنوید مگر در جهتی که باد موافق بوزد!.. این ملت خیلی وقت است که حالش خوب نیست.. غصه دار است.. عصبانی است.. ناراحت است.. عقده دار است.. حالا که مرهمی برایش نیستید لااقل به نفع خود تفسیرش هم نکنید که کلاغها و گنجشکهای آسمان به ریشتان می خندند و گاوها و الاغها برایتان گریه می کنند.. به حال خود رهایشان کنید.. پنجره های اینستاگرام و فیس بوکتان را ببندید اگر انتظار دیگری داشته اید.. اگر نه تحمل کنید!.. صبر داشته باشید که این نیز می گذرد مثل هر موج دیگری.. این تظاهرات غم انگیز کمدی کلاسیک ایرانی را به بزرگی خودتان ببخشید و بگذرید..

 

+ چهارشنبه 5 آذر1393ساعت 0:45 روشنک هوشمند |

ورزشکار پریود.. حقایق و تابوها.. 

 

همیشه برایم سوال بوده که چرا بعضی زنان در روزهای قاعده گی قادر به ورزش کردن نیستند یا کارایی عملکردشان پایین می آید و بعضی دیگر چنین نیستند یا حتی بهتر عمل می کنند؟.. عوامل زیستی دخیل است یا روحی/روانی؟.. اینکه پریود و عوارض آن مثل دل درد و سردرد یا فشار خون پایین و تحریک پذیری عصبی و تصورات سنتی عامه همه می توانند در تلقین منفی به ورزشکار در جهت پایین آوردن کارایی اش در این دوران مؤثر باشند شکی نیست اما به نظر من همه این عوارض و تابوها به مرور زمان کمتر شده و می شود با آنها براحتی مقابله کرد.. در صعودهای بلند بعضی زنان از قرصهای ال دی برای عقب انداختن قاعده گی استفاده می کنند که در بعضی ها عوارض خطرناک و حتی کشنده ای را باعث شده.. یک نمونه وطنی آن خانم لیلا بهرامی که در اثر استفاده از قرصهای ال دی هنگام صعود اورست در بیس کمپ برای ساعاتی با مرگ دست و پنجه نرم کرد و سپس به ناچار با هلیکوپتر به پایین منتقل شد.. یا کوهنوردی کره ای که استفاده از همین قرصها هنگام صعود یکی از قلل هیمالیا باعث مرگش شد.. نمی دانم رابطه ای میان این قرصها و ظاهر شدن یا شدت گرفتن علائم ادم مغزی وجود دارد یا نه اما به نظر می رسد استفاده از داروهای ضد قاعده گی در ارتفاعات خطرناک است.. در رابطه با ورزشهای دیگر از فرد تا فرد متفاوت است..

درباره خودم.. من هرگز از قرصهای ال دی استفاده نمی کنم.. باعث تهوع شدید و بی حالی ام می شوند.. ناگفته نماند که کلن به ندرت از قرصها و مواد شیمیایی استفاده می کنم حتی به وقت بیماری.. همیشه سعی کردم وقت صعود قلل مرتفع پریود نباشم و در فاصله زمانی میان دو قاعده گی به ارتفاعات بروم اما یکبار ناخواسته این مسئله پیش آمد هنگام صعود قله جام.. اولین روز قاعده گی قله را صعود کردم و هیچ مشکلی نداشتم.. البته فکر می کنم قرصهای آهنی که مصرف می کنم اثر خوبی داشتند.. خوشبختانه از آن دسته زنانی هستم که به دل درد قاعده گی دچار نمی شوند و هرگز معنی سردرد را در زندگی درک نکرده ام مگر وقتی که سرماخورده بوده ام که آنهم به ندرت پیش می آید.. کمی از نظر عصبی روزهای قبل از قاعده گی تحریک پذیر می شوم و بی حوصله و بداخلاق اما موقتیست و در اولین روز پریود همه این عوارض ناپدید می شوند به یکباره!.. فقط می ماند نگرانی بهداشت عمومی هنگام فعالیت ورزشی در این دوران که راه حل دارد.. می شود هنگام دست شویی رفتن از یک کیسه نایلکس جهت برگرداندن زباله ها استفاده کرد و از رها کردن آنها در طبیعت که علاوه بر چهره ناخوشایند به خاطر الیاف پلاستیکی و مواد شیمیایی آسیب جدی به محیط زیستی گیاهان و جانوران کوهستانی وارد می آورند جلوگیری کرد.. کاری که متأسفانه بعضی از زنان نمی کنند و شاهدش بوده ام و تأسف خورده ام.. بعضی ها بهانه را کثیفی و بوی بد این نوع از زباله ها می دانند که به نظرم قابل قبول نیست.. مایعات قاعده گی به جز خون طبیعی رحم یک زن چیز دیگری نیست و این هم جزئی از بدن خودمان است و این اکراه و بد آمدن ریشه در خرافات و تصورات ضد زن سنتی قدیمی و منسوخ دارد و بهتر است امروزی تر با آن برخورد کنیم و به تصورات و تفکرات اطرافیانی که ممکن است ما را به این سمت و سو سوق دهند اهمیتی ندهیم.. افت فشار یا قند خون ناشی از قاعده گی شدید را هم می شود با مصرف دو عدد قرص آهن یکی صبح و یکی شب و مواد قندی مناسب جبران کرد..

در سایر ورزشها مثل دوچرخه سواری مشکلی نداشتم.. همینطور اسکی ، شنا و غواصی!.. در سنگ نوردی هم به جز ساعات اولیه قاعده گی که کمی با درد ناحیه لگن همراه بود مشکل دیگری نداشتم.. می توانم بگویم نه کارایی ام را بالا برده بود و نه پایین..

نتیجه اینکه این مسئله عمومی زنانه از فرد تا فرد بسیار متفاوت است و هرکس می تواند با آزمون و خطا به این نتیجه برسد که چه راه حلی برایش بهتر است و آیا اصلن نیازی به راه حل دارد یا نه!..

 

+ شنبه 1 آذر1393ساعت 17:31 روشنک هوشمند |

خوشحالی زیاددد!...

 

آدم وقتی خوشحال می شود می خندد.. قهقهه می زند یا شاید حتی اشکش در بیاید و گریه کند!.. هیجان زده می شود و فریاد می کشد.. بالا و پایین می پرد و ذوق می کند و فشارش آنقدر بالا می رود که بعدش یکهو می افتد پایین و بعدش آب قند و نبات باید نوش کند تا حالش به تعادل برسد.. حالا من همین حال را دارم.. 6 سال بود که آنقدر خوشحالی را یکجا حس نکرده بودم.. می توانم بگویم دو سوم از نگرانی های روزانه ام و فکر کشنده چگونه گی آینده را برای همیشه انداختم توی چاهی دور و سیاه و همه سفیدی ها و امیدها را در آغوش گرفتم برای فردایی تازه.. حالا می توانم یک نفس عمیق بکشم و با خیالی راحت و خیلی واقعی بگویم : آخییییششششش!..

 

+ جمعه 30 آبان1393ساعت 16:2 روشنک هوشمند |

بفرمایید چای!..

 

فعالیتهایم متنوع تر و بیشتر شده!.. زانویم دیگر کاملن خوب شده و نمی توانم بهانه بیآورم و نروم تمرین.. البته فکر نکنید که تمرین کردن را دوست ندارم.. اتفاقن خیلی هم دوست دارم و می دانم بدون آن توی سنگ نوردی طبیعت کم می آورم.. فقط مسئله اصلی مبارزه با تنبلی و آن خوی مخملی گربه صفتیست که دوست دارد توی رخت خوابش لم بدهد و کتاب بخواند و چای و نسکافه بنوشد.. از هفته قبل تمرینات سنگم را در سالن فاطمی زیر نظر آقای برات زاده قهرمان سنگ نوردی کشور شروع کردم و از راهنمایی های آقای کریمی هم استفاده کردم.. هفته ای دو روز اینجا هستم و بولدر و بدنسازی کار می کنم.. یک روزش را به سالنی بزرگتر خواهم رفت و لید یا قرقره (بلند) کار خواهم کرد.. یک روز می ماند برای شنا.. یک روز ماساژ و ریلکسی و یوگا.. دو هفته در میان هم کوه و صبح ها هم تمرین دو و دوچرخه سواری.. حالا به یک برنامه غذایی درست و درمان نیاز دارم تا عضلاتم به جای پرورش نابود نشوند با این همه تمرین!.. توی اینترنت و کتابها را که گشتم برنامه های غذایی خوبی پیدا کردم.. با دوستانی هم مشورت کرده ام.. همه اش روی یک اصل ساده می چرخد.. کالری دریافتی نباید از کالری مصرفی کمتر باشد.. وعده های غذایی هم باید سالم و پر کربوهیدرات و پروتئین دار باشند.. همین!.. خلاصه اینکه این زمستان هیچ جا نمی روم و به تمریناتم ادامه می دهم.. غواصی هم ماند برای بعد از ژانویه!.. فقط تا قبل از ژانویه 300 یورو باید بپردازم تا کارت مربی گری ام باطل نشود..

پاستا از غذاهای مورد علاقه من است.. سس پستویش را خودم درست کردم.. خوشبختانه غذای به درد بخوریست و من هم دوستش دارم!..

حالا همه اینها به کنار.. هیچ چیز مثل چای تازه دم دارچینی با دو عدد هل بعلاوه بیسکویت مادر توی این هوای سرد و خشک نمی چسبد.. بفرمایید چای!..

 

+ دوشنبه 26 آبان1393ساعت 20:26 روشنک هوشمند |

بی نیازی و دیگر هیچ چ چ ..


برایم عجیب است تکبر احمقانه بعضی از این نخاله های متوهم که ته خانه ها و کافه ها نشسته اند و پز آرشیوهای کتاب و فیلم و سی دی هایشان را به هم می دهند و چشم خمار می کنند بعدش می خواهند درباره آدمها بنویسند.. فیلم بسازند و حرف بزنند.. از هر چند جمله که می گویند دوتایش ادای فلان هنرپیشه فلان فیلم است و دیگری اش فلان دیالوگ فلان شخصیت فلان رمان مشهور.. هیچ از خود ندارند.. چنان از دیگری پر شده اند که خودشان آن میانه نابود شده اند.. دود شده اند و به هوا رفته اند..  انگار که هیچ وقت نبوده اند.. حرفها تکراری.. پزها و اداها آشنا و مبتذل و حال به هم زن.. عقده ها رو و براق و زل!.. اینها حالا توصیفات عده ای بود که مثلن آدم معمولی نیستند.. حالا برویم سراغ آدم هایی که مثلن معمولی هستند!..

آدم معمولی ها عقده های عجیب و غریب غیر معمولی ها را ندارند اما به طرز غم انگیزی عقده هایی معمولی دارند و وقتی که بد می شوند غیر قابل تحمل و در همان حال خنده دارند.. بزدلی و نفرت از خود وادارشان می کند که دائم از خود دور شوند.. وقتی می خواهند حقه بازی کنند به طرز رقت انگیزی قابل ترحم می شوند.. کثافت کاریشان هم مثل خوکی که توی لجن می چرخد و خرناس می کشد ابتدایی و معمولیست.. قابل پیش بینی و شرم آور و پست.. خودشان را دوست ندارند و به طرز فجیعی خاله زنکند..

اما یک دسته دیگر هم وجود دارند.. بی نیازها!.. نه ادعای غیرمعمولی بودن دارند و نه معمولی هستند.. با همه هستند و در عین حال تنهایند.. مثل خدا!.. آنها فقط بی نیازند و دیگر هیچ چ چ ..


+ پنجشنبه 22 آبان1393ساعت 1:12 روشنک هوشمند |

اتحاد علیه مزاحمتهای خیابانی!..


در فیس بوک چندیست صفحه ای ایجاد شده به عنوان کمپینی برای جلوگیری و مبارزه با مزاحمتهای خیابانی علیه زنان.. بیشتر مطالب مفید هستند و شامل خاطرات زنان و اتفاقاتیست که برای آنها در خیابانهای ایران می افتد.. اعضا نظر می دهند و گاهی راهکاری ارائه می شود عملی جهت آگاه سازی زنان و مردان نسبت به حقوق زنان و لزوم جدی گرفتن موارد نقض حقوقشان و تکان دادن نیروی انتظامی تا به خود بیاید و از مردم عقب نماند. این صفحه نوپاست و اشکالاتی مثل همه صفحات نوپا دارد اما تا جایی که تجربه کرده ام در این چند روز در برابر انتقاد انعطاف پذیر و گشاده روست و به همین خاطر تبلیغش را برای پیوستن همه زنان و مردان آگاه و دانای ایرانی به این صفحه و نشر مطالبش به نفع بهبود وضعیت زنان در جامعه و مکانهای عمومی بخصوص خیابانها بی ضرر دانستم. این صفحه به هیچ وجه یک صفحه سیاسی یا قومی و مذهبی نیست و شعارش تنها تلاش برای مبارزه با مزاحمین خیابانی و ارائه راهکار است در این باره. فکر می کنم تلاش در این زمینه مخصوصن بعد از اتفاقات اسیدپاشی اخیر وظیفه تک تک ماهایی باشد که در این موارد گله و شکایت زیاد داریم و رگ غیرت می ترکانیم. خب! حالا وقت عمل است. به نظرم پرداختن به این مسئله و شرکت فعالانه داشتن در آن منافاتی با تفریحات سالم مورد علاقه دوستان نداشته باشد و وقتشان را زیاد نگیرد.


+ یکشنبه 18 آبان1393ساعت 17:32 روشنک هوشمند |

قدرت بدون حمایت..


امروز کمی خسته شدم اما نتیجه رضایت بخش بود!.. خانه کلی آباد شد.. خریدها انجام شد و همه چیز با نظم و ترتیب سر جای خودش است و طبق برنامه پیش می رود..

که گفته من طرفدار تغییرات و اصلاحات نیستم؟.. هستم اما تغییر و اصلاح چیزی که قابل تغییر و اصلاح باشد نه دگم و دغل باز.. سیستمهای دولتی هم می توانند تغییر کنند و چاره ساز باشند.. نمونه اش فدراسیونها.. هنوز عناصری دارند که بازی های دولتی و مافیایی آنها را تحت تأثیر خود قرار نداده و می شود رویشان حساب کرد..

دیشب توی کامنت دونی یک دوست فهمیده و مؤثر در عالم کوهنوردی دولتی از حقم در برابر یک مزاحم طلبکار جانانه دفاع کردم و خوشحالم چون همه چیز علیه او پیش می رود و دیگر دار و دسته رفقای حاشیه ساز و خاله زنکش در اطرافش خودنمایی نمی کنند و حسابی تنهایش گذاشته اند چون به خوبی فهمیده اند طاقتم طاق شده و الآن است که همه را چنان سر جایگاه واقعی خود بنشانم که هرگز فراموشش نکنند و دیگر اینکه همه جوره حق با من است و این را یک کودن بیسواد هم می تواند بفهمد حالا هر چقدر هم که متعصب باشد و کینه جو و بی انصاف و از من متنفر!.. این وسط البته پیامبرهای بی نام و نشان و مضحکی هم از راه می رسند که معمولن قاضی وار نصایح کلیشه ای صد من یک غازشان را که خود هرگز در زندگی به آن عمل نکرده اند قرقره می کنند و می خواهند از آب گل آلود ماهی صید کنند که این هم جزو حاشیه های خنده دار همیشه گی این نوع از مشاجرات مجازی عالم کوهنوردیست.. حس کسی را دارم که گدایی بی ادب و سمج و مزاحم برای ساعاتی لنگش را چسبیده باشد و رها نکرده باشد اما تحملش تمام شده باشد و با قوت هر چه تمامتر با لگدی از شرش خلاص شده باشد.. حالا اسیدپاشی های مجازی طرف را کار نداریم.. مثل رایحه پراکندنهای همان ماتحت سوخته مشهور و محبوب وبلاگ من می ماند که باید بخشیده شود.. مهم این است که ادب شد. آخیش!..

من وکیل خوبی می شدم اگر درسم را ادامه می دادم و رهایش نمی کردم.. خودم می دانم!.. نمی خواهد هی چپ و راست به رویم بیآورید!.. اما می دانم آن بخش شاعرانه و احساساتی وجودم یعنی نیمی از من حسابی اذیت میشد و مهمتر اینکه با این زبان درازی که دارم سرم می رفت بالای دار سر سه سوت.. همین که از حق خود و حقوقی که دوست دارم زنان کشورم داشته باشند به اندازه خودم دفاع می کنم کافیست.. هر کس می تواند به اندازه خودش در این زمینه مفید باشد..

خودت بودن و نترسیدن از این چه عالیست.. حالا حس خوبی دارم.. از خودم راضیم.. این یعنی قدرت بدون حمایت!..

........................................

پینوشت : فیس بوک اگر بدی های زیادی داشته باشد باید اعتراف کنم یک خوبی بزرگ دارد و آن پراندن همه مستعارنویسهای مغرض و حسود است از کامنتدونی وبلاگها! ناپدید می شوند و فقط در تاریکی و سکوت خون خونشان را می خورد اما دست از پا خطا نمی کنند.. همه هارت و پورتی که توی کامنت دونی وبلاگها دارند توی فضای فیس بوک نابود می شود چون نه هویت دارند و نه وجود خود بودن را و ثابت می کنند اسیدپاشی مجازی و چرندیات بی امضای بی اساسشان در کامنت دونی ها معنای خالص غرض ورزیست.. به همین خاطر یک ستاره پر نور تقدیم این صفحه می کنم.. در پراندن بی وجود ها عالی عمل کرده.. دمش حسابی گرم.. : )) ..


+ پنجشنبه 15 آبان1393ساعت 21:22 روشنک هوشمند |

 آبی ها.. بنفشها.. یاسی ها.. سفیدها.. سرخ ها..

 

AxGiG,عکس گیگ پایگاه آپلود عکس ویژه وبلاگنویسان

ریحانه .. من.. الاهه ..

امروز صبح برگشتم تهران.. روزهای با هم بودن خیلی زود طی شد و دوباره همه برگشتیم سر خانه و زندگی خودمان.. شهرمان.. کارمان.. بارمان.. روزگارمان.. هوای اهواز به شدت متغیر اما دوست داشتنی بود.. کمی باران.. کمی آفتاب.. کمی طوفان.. کمی هوای راکد بی هیچ نسیمی.. حتی شب تگرگ هم آمد!.. ماشین را برداشتیم و کمی گشتیم.. سری به مامان زدیم و آرام شدیم در آرامستان!.. اسم جدید قبرستان است.. البته زیبا و برازنده هم هست.. بدم نیامد از این اسم.. بعدش کمی دیگر گشتیم.. پلها.. بازارها.. خیابانها.. جگرکی و کبابی میدان راه آهن و گفت و گوهای شبانه تا دیروقت.. خلاصه سه روز و نصفی بیخیال دنیا و همه محتویاتش شدیم.. خوش گذشت.. و از فردا روز از نو و روزی از نو.. بدو بدو..

 AxGiG,عکس گیگ پایگاه آپلود عکس ویژه وبلاگنویسان

من.. ریحانه.. الاهه.. بابا..

 

+ شنبه 10 آبان1393ساعت 16:45 روشنک هوشمند |

مطالب قدیمی‌تر