اندر احوالات اندرونی حاشیه کوهنوردی ایران..

 

هفت سالی شده که اینجا می نویسم و مثل همه وبلاگها کامنت گذاران هرز نویس زیاد داشته ام و دارم.. گاهی عبوری اند و گاهی مقیم!.. گاهی عماری اند و گاهی خودی!.. بیشتر حذفشان می کنم چون قابل پخش نیستند.. گاهی کامنتشان را تغییر می دهم و با پاسخی که می دهم طنزی تازه و خوش آب و رنگ تحویل می دهم تا خنده ای بر لب دوستان و خواننده گان وبلاگم بنشیند و خاطره ای شود.. گاهی خود کامنت آنقدر فجیع و احمقانه است که نیاز به هیچ تغییری ندارد درست مثل چهره ای که خود کاریکاتوری زنده و مسلم است بی اینکه بخواهد.. :

اسمعیل :

سلام
وقتی مشروب می نوشی عقلت زایل نمی شود؟

من:

سلام.. : ))))) ... این بستگی به نوشنده دارد. مثلن یک احمقی مثل شما با نوشیدن شیرکاکائو هم عقلش زایل می شود اما من با کنیاک و ودکا هم نه چون می دانم چه بنوشم و چه اندازه و کجا و با کی و کی!..

..............................

خاله خانباجی اول :

من که اصلنم خنده ام نگرفت! منظورم جوابیه که به اسمعیل بیچاره دادی!!! ایشششش!

من :

مگه من جوک تعریف کردم که بخندی؟.. شما آبجی اسمعیلی مگه؟.. آخی!.. دلم سوخت واسه اون دل نازکت.. هی میگم زیر 18 ساله ها و بیماران قلبی و حساس به این وبلاگ قدم رنجه نکنند و نخوانند ولی کو گوش شنوا!.. در هر صورت اگر دلتون شکسته امیدوارم دیگه اینورا پیداتون نشه که دوباره نشکنه.. یه دویست بار دیگه که دماوند رو از جبهه جنوبی صعود کنی چشم حسود کور و گوش شیطون کر به حق این پنج تن این شالاه که پیشکسوتان متشخص کوهنوردی ایران جایگاهی رفیع به عنوان بیربطترین و منفورترین خاله خانباجی کوهنورد ایرانی در رکوردهای گینس برات در نظر میگیرن.. اون خورده شیشه های قلب شکسته فضولت هم رفو میشه یادت میره.. غصه نخور!.. : )) ..

................................

خاله خانباجی دوم:
 
خاک تو سرت کنن! عرضه هم نداری مثل من محتوای درخشان از خودت در کنی ایشششش!!! رفتی جواب مولانا رو به نام خودت زدی!!!! فکر کردی ماها بیسوادیم؟ دانشگاه نرفته ایم؟ دانشگاه آزادی هستیم مثل توی بیسواد با اون بابای مایه دارت؟ نمی فهمیم؟ اصلنشم نه خنده دار بود نه جالب! همه اش می خوای خودنمایی کنی! می خوای خودت رو بووووووووووولللللللدددد کنی! با این کارها شوهر گیرت نمیاد از ما گفتن! هی میری کامنت میذاری اینور اونور چاپلوسی می کنی فکر کردی می تونی جایگاه بلند و کهن و باستانی و استفراغی ماها رو پیششون بدست بیاری با چهار تا و نصفی تعریف؟ همه چی بی حساب کتابه؟ یه الوند رفتی تازشم 50 تومن پیاده شدی فکر کردی شاخ غول رو شکستی؟ کثافت بیشوررررر! خخخخخخخخخخ!

من:

: )) .. ؟!

..............................

حسام بیگ :
 

با عرض سلام و ارادت.


اینجانب حسام بیگ ملقب به خواجه اندرونی بخش حاشیه و حمایتچی جان بر کف ستاد تبلیغاتی زاغارتها و خاله خانباجی های متعلقه خدمت توی بی ادب بی تربیت عرض می نمایم که پاسخ جنابعالی به کامنت محترم و نجیب و تفکر برانگیز اسمعیل که تشریف آورده بود و لطف کرده بود به کامنت دونی وبلاگت و تشخص کوهنوردی از سر و رویش همین طوری می بارد خیلی خیلی بد بود. برای آخرین بار می گویم که بیا و از جامعه کوهنوردی به خاطر این توهینی که به پیشکسوتهای عالم کوهنوردی کرده ای معذرت خواهی کن و به آغوش باز دوستان برگرد. من که گند زدم و اولش کلی ذوق زده به نظرم بامزه آمد جوابت و طوری خندیدم که تا به حال نخندیده بودم اما بعد که یکی از خاله خانباجی های حساس مثل فرشته نجات برای بیرون کشیدن اینجانب از گندی که به خاطر سواد بیش از حدم زده بودم سر رسید و فهمیدم که این پاسخ در حقیقت از مولاناست به یکباره از خواب غفلت بیدار شدم و خنده بر لبانم خشکید و فهمیدم که تو چقدر بی ادب بی تربیتی و اصلنشم مثل مولانا نیستی حتی اگه خودت رو هم بکشی!.. شما یک زن بی ادب و بی تربیت می باشید و پاسخهای آخ آفرین و دندانشکنتان به متشخصان عالم کوهنوردی که از ترس گند زدن مستعار می نویسند توی کامنت دونی شما هیچم بامزه نیست. من که به تو نخندیدم! چرا الکی ذوق کرده ای و به خودت گرفته ای؟!!! هی به این دوستان متشخص می گویم این یارو را آنقدر بزرگش نکنید ولی گوش نمی کنند که. خب بنده از پیشگاه جنابعالی خداحافظی کرده و شما را به خدای بزرگ می سپارم. موفق باشی همنورد! مرگ بر ضد ولایت فقیه! زنده باد غزه!

من :


: )) .. جان؟..

.............................

پینوشت : هر چه فکر کردم دلم راضی نشد در کامنتهای دریافتی تغییری صورت دهم .. راستش سوژه آنقدر تر و تازه و ناب بود که حیفم آمد تحریفش کنم و چیزی به آن اضافه یا از آن کم کنم.. در ضمن من زیاد کتاب نخوانده ام و از مولانا جز بعضی اشعار مثنوی و شمس چیزی نمی دانم!.. زیاد به مغزهای متفکرتان برای تجزیه و تحلیل جوابهای تند و تیز و همین جوری من زحمت ندهید و برای کارهای مهمتر و بزرگتری خرجش کنید.. اگر شباهتی هم هست به بزرگی خودتان ببخشید.. تصادفی بوده!.. 

این هم اصل مطلب در کامنت دونی اینجا :

http://www.parandeazad.blogfa.com/post-941.aspx

و بطن مطلب اینجا :

http://climb-in-haze.blogfa.com/post-245.aspx

 

+ سه شنبه 11 شهریور1393ساعت 12:39 روشنک هوشمند |

 کلیشه های ذهنی و ذهنیتهای کلیشه ای کوهنویسان (3)

 

از وبلاگ کوهنوردان سایپا :

http://gmsaipa.blogfa.com/post-838.aspx

"عدم استفاده از آسانسور، انجام حركات ورزشي در منزل، پياده روي براي خريد منزل، قدم زدن در راهروها و پله ها از فعاليت هايي است كه براي بانوان امكان پذير مي باشد. شايد برخي از بانوان بدليل داشتن محدويت هاي اندامي و جسمي قادر به فعاليت هاي ورزشي نبوده كه لازم است با استفاده از دستگاهاي بدن سازي و تردميل در منزل و سالن هاي ورزشي ميتوان به تحرك و جنب و جوش پرداخت. همچنين لازم است مردان در فعاليت هاي ورزشي بانوان را همراهي كرده و در اينگونه فعاليت ها با آنان مشاركت داشته باشند."

جدای از غلطهای نگارشی بسیار در جمله های این مقاله در پاراگراف بالا به نکات مبهمی که به نظر میرسد نظر شخصی نویسنده است میرسیم که دلیل منطقی و مشخصی برایش عنوان نشده است. نویسنده محترم معلوم نیست بر چه اساس به این نتیجه رسیده که برخی بانوان محترم دارای محدودیتهای اندامی و جسمی هستند که قادر به فعالیت ورزشی نیستند!.. تا جایی که می دانم و تحقیق کرده ام تنها بیماری های قلبی عروقی یا وزن بیش از اندازه میتوانند عوامل محدود کننده باشد که حتی با کنترل و مراقبت بیماران مورد نظر هم می توانند به ورزشهای خاصی بپردازند و از این گذشته این مشکلات به هر دو جنس بر می گردد و دلیلی برای نسبت دادن آن فقط به جنسیت زن جامعه نمی بینم!.. پس این جمله غلط یا ناقص است. 

در جمله ای دیگر اشاره شده که مردان لازم است که در فعالیتهای ورزشی بانوان را همراهی کنند. همراهی مردان و زنان در ورزشهای مختلف نشاط آور و مثبت است و می تواند در رشد اجتماعی و یادگیری آداب برخورد با جنس مخالف به هر دو جنس کمک کند مخصوصن در سنین پایین و نوجوانی آنهم در کشوری که روز به روز به طور قانونی زنان و مردان در فعالیتهای اجتماعی مختلف و حتی در محل کار و تحصیل هم دارند از هم تفکیک و محدود می شوند و این می تواند مشکلات بزرگی برای آنان در آینده ایجاد کند. خیلی از مردان متأسفانه در خانواده هایی بزرگ می شوند که به آنها چگونگی آشنایی ، صحبت کردن و آداب معاشرت با دیگران مخصوصن جنس مخالف آموزش داده نمی شود و شاید دلیل اینکه گاه با مردان تحصیلکرده ، بزرگسال و پر ادعایی در جامعه روبرو می شویم که حتی قادر به بیان نظرات خود در مقابل جنس مخالف بدون توهین و بطور منطقی و درست نیستد همین باشد. از جانب طرفداران سنت و تفکیک جنسیت در برابر این استدلال با این پاسخ روبرو می شویم که مادران و خواهران و دختران فامیل و همکلاسی های دانشگاه ( البته پیش از تفکیک جنسیتی در دانشگاه ها ! ) و بعدها همسر برای یادگیری آداب معاشرت و صحبت کردن با جنس مخالف کافی هستند اما هیچ کدام حاضر نیستند قبول کنند خود این زنان نام برده به خاطر محدودیتهای سنتی ، مذهبی و فرهنگی نمی توانند الگوهای خوبی برای جایگذین کردن زنان دیگر جامعه برای این مردان باشند و شاید با تأییدهای نا به جا به خاطر ارزش کمتری که معمولن در این نوع از خانواده ها برای خود به عنوان جنس دوم قائل هستند دید نامناسب و فرهنگ غلطی را به مردان نزدیک خود که اعضای خانواده و فامیل هستند منتقل کنند و چرخه غلط و نادرست روابط غلط و رفتارهای ناهنجار ، بی منطق و خشن به جامعه رسیده و روزی اکثریت را آلوده خود کند. فعالیتهای ورزشی زنان و مردان در کنار هم می تواند بهبود دهنده چنین مشکلاتی باشد. یک مرد جوان می تواند یاد بگیرد برای جلب توجه جنس مخالف نیازی نیست حتمن با جراحی پلاستیک بینی و زیر ابرو برداشتن صورتی لطیف شبیه به مردان اروپایی پیدا کند و از آن طرف با مکملهای ناسالم عضلاتی بزرگ و غیر طبیعی بدست آورد .. لطافت و ادب و شعور را بهتر است از حرف زدن و رفتار درست و به جا شروع کند نه با ظاهر.. چه خوب است اگر مرد جوانی یاد بگیرد حتی اگر زیباترین و لطیف ترین چهره ها را هم برای خود بسازد باز هم وقتی که دهان باز می کند و نپخته گی و بی ادبی اش را به رخ همه می کشد چهره مردی دهاتی و بیسواد و لمپن را به نمایش می گذارد و دیگر کسی به لطافت ظاهری ساخته گی اش اهمیتی نمی دهد..  خب البته این درباره زنانی با طرز فکر مشابه هم صدق می کند.. حالا خودتان وضعیت مردانی را که نه ظاهر لطیفی و نه رفتار موجهی دارند در نظر بگیرید و به عمق فاجعه پی ببرید!.. ( در پرانتز بگویم که معتقدم تغییر دادن چهره و اندام هم برای زن و هم مرد یک امر شخصی و خصوصی است و مسلمن قصد من از عنوان کردن این مثال دخالت در امور شخصی دیگران نیست ).. بگذریم!.. حال مشکل جمله مقاله مورد نظر چه می تواند باشد با این تفاصیل؟.. مشکل تأکید بر لزوم همراهی مردان است با زنان در فعالیتهای ورزشی و شکل جمله که مفهومی ناخوشآیند به آن می بخشد.. انگار که زنان موجوداتی ناقص و بیچاره هستند که بدون مردان قادر به انجام فعالیتهای ورزشی نیستند.. این هم البته می تواند بخشی از تصورات جنسیتی عجیب نویسنده محترم باشد اما مسلم است که درست نیست.. جدای از ورزشهای گروهی و دوره های آموزشی که نیاز به همراهی مربی و کاربلد و راهنما هست من لزومی برای مسئولیت پذیری مردان در جهت حفظ و نگهداری و کنترل و مراقبت از زنان در ورزش نمی بینم.. مرد و زن ورزشکار هر دو نیاز به همراهی مربی یا راهنما دارند در مواقع لزوم اما وقتی چنین لزومی حس نمی شود حتمن قادرند که مستقل بدون در نظر گرفتن جنسیت از عهده هر فعالیت ورزشی برآیند.. چه بسیار مردانی که تازه به ورزش روی آورده اند و همراهی یک زن پیشکسوت یا راهنما و مربی برای آنان لازم است. پس این ربطی به جنسیت ندارد بلکه به میزان مهارت ، سابقه و آشنایی به ورزش و محیط انجام آن بر حسب نوع ورزش بر می گردد.. مثال بارزش هم خودم هستم در فعالیت ماجراجویانه غواصی!.. شاید در ایران معمول نباشد و یا حتی جرم محسوب شود اما در خارج از ایران من این ورزش را به مردانی به مراتب بزرگ جثه تر و بلندقد تر از خودم دارم آموزش می دهم از سراسر جهان و یک گروه را در اعماق آبهای آزاد تا 40 متری در تورهای تفریحی و آموزشی سرپرستی و راهنمایی می کنم و مسئولیت سنگینش را می پذیرم و این هیچ ربطی به جنسیت من یا تفاوتهای جسمی من به عنوان یک زن با یک مرد ندارد.. اگر منظور نویسنده محترم حتی مسائل امنیتی بوده باشد می بایست به مصداقها اشاره می کرد سپس به صادر نمودن احکامی چنین مطلق و مبهم می پرداخت.

از وبلاگ آیاز :

http://ayazmount.ir/post-808.aspx

نویسنده وبلاگ مورد نظر در پستی به اشکالات املایی عجیب وبسایت رسمی کوهنوردان زنجان پرداخته است. من هم با آیاز در این مورد موافق هستم. وب سایت  و نوشته های یک موسسه ، ارگان ، انجمن مثل نوشته های یک آدم مشخص انعکاس دهنده عقاید و سواد مرتکب است. پس لطف کنید در کشیدن سلوفان بر محتویات ارزشمندی که در اختیار دیگران قرار می دهید دقت کنید. سلوفان یعنی املا و نگارش فارسی و محتوا یعنی شما !.. چه خوب است که به قول محمد قائد هیچ وقت مصداق کشیدن سلوفان بر مهمل و کلیشه نباشیم که البته وبسایت مورد نظر چنین نیست و فقط بهتر است کمی دقت بیشتری در نگارش فارسی کسب کند تا اعتبارش محفوظ بماند..

 

+ یکشنبه 9 شهریور1393ساعت 21:5 روشنک هوشمند |

برنامه هایی که دوست دارم..

 

دوستانی پرسیده بودند که برنامه هایی از ماهواره را که دنبال می کنم و دوست دارم و مرتب می بینم نام ببرم.. من هم آخرش رضایت دادم.. اینها هستند:

از بی بی سی پرگار و هارد تاک را همیشه دیده ام و حتی یک برنامه اش را از دست نداده ام مگر زمانی که سفر بوده ام یا رسیورم خراب شده بود و دیش ماهواره را طوفان داغان کرده بود.. باقی برنامه ها را هم کم و بیش نگاه می کنم اما آنها که نام بردم هرگز ترک نمی شوند..

از من و تو برنامه سمت نو را حتمن نگاه می کنم و از گفت و گوهای اجراکننده های جوان و خوش صحبتش لذت می برم همین طور مهمانهایی که دعوت می کنند.. یکی از بهترین برنامه هاییست که خیلی صمیمانه و بی تکلف جوانها و خانواده ها را کم کم با مسائلی کمی جدی تر و عمیق تر هم آشتی می دهد با ظاهری جذاب و زیبا و هر چه که می گذرد تسلط و اجراها بهتر و بهتر می شوند.. آفرین دخترها..

رادیو فردا و برنامه های طنزش را هم دوست دارم..

برنامه های مربوط به ماجراجویی و سفر را هم که دقیقن اسمشان یادم نیست از کانالهای بالا نگاه می کنم..

برنامه کنتاکت تپش را هم نگاه می کنم.. حاشیه های با مزه ای دارد.. اوقاتی که حوصله آدم از فرهیخته گی سایر کانالها سر می رود به درد می خورد..

به باقی کانالها هم شبها قبل از خواب که روی تختم نشسته ام و چیزی می نوشم یا می خورم یا می نویسم و می خوانم نگاهکی می اندازم..

 

+ یکشنبه 9 شهریور1393ساعت 17:10 روشنک هوشمند |

آخرین ملاحظات.. (28)

 

سفر من 10 روز پس از سال نوی مسیحی به پایان رسید.. به مرکز رفتم و برای آخرین بار با فرانک و فیلیپ و جسیکا و باقی دخترها و چندتایی از هم دوره ای هایم خداحافظی کردم.. این مدت با فراز و نشیب زیادی روبرو شدم.. ناراحتی ها و خوشحالی ها.. شور و هیجانها و موانع و مشکلات.. برخوردهای بد و آزاردهنده و برخوردهای خوب و منصفانه.. ولی در کل خوبی ها و خوشی هایش حسابی بر بدی هایش چربید و به این فکر کردم که اگر همه اش خوب و خوش بود حالا آنقدر خوشحال نبودم.. برای آدم اهل چالش ( نه بازی های مسخره! ) و جنگجویی مثل من هیچ وقت همه چیز یک نواخت و قابل پیش بینی نیست و اوج و فرودهایی دارد که هر دو اش لذت بخش و خاطره ساز است.. من از ساده ترین و معمولی ترین و کوتاه ترین برخوردها یک دنیای جدید می سازم برای رشد کردن خودم.. برای فکر کردن و تأثیر گذاشتن و تأثیر گرفتن چون زندگی را اینطور تعریف می کنم..

با همه دست دادم و ناخودآگاه اشکهایم سرازیر شد.. فرانک هم که با زور اشکهایش را نگهداشته بود گفت این دختر را نگاه کن!.. این همانیست که قد درازم و تی شرتی را که روی قایق می پوشیدم مسخره می کرد و پشت سرم شکلک در می آورد و به حرفم توجهی نمی کرد و توی چشمهایم نگاه می کرد و می گفت : تو که استاد من نیستی!.. برو زودتر تا اشک مرا هم در نیآورده ای!.. من هم مثل خودت یک احساساتی بدقلق هستم..

چمدانم را که آماده کرده بودم از هاستل برداشتم و سوار تاکسی شدم.. راننده تاکسی از من پرسید که پوکت چطور بود؟ دوستش داشتی؟.. گفتم عالی بود.. انگار شهر خودم را دارم ترک می کنم.. و واقعن همینطور بود که گفتم.. من همه کشورها را دوست دارم و اگر بیش از یک ماه بمانم خیلی خوب و خیلی زود خودم را با فرهنگ و مردمانش وفق می دهم و دوست پیدا می کنم.. برایم ارتباط برقرار کردن با مردمانی که راحت و یک رو باشند کار ساده ایست.. و البته با مردمانی که عقده ها و کمبودهای زیادی دارند و متعصب و سطحی و احمق هستند به همین راحتی ها نمی توانم ارتباط برقرار کنم چون به اندازه کافی در کشور خودم به ناچار با آنها برخورد پیدا می کنم که خوشبختانه فعلن در سفرهایم به چنین مردمانی برخورد نکرده ام یا با رندی از کنارشان عبور کرده ام و درگیرشان نشده ام..

البته انتظار زیادی از خیلی از آدمهای اینچنینی در کشورم ندارم اما واقع بینی و پذیرش این موجودات به همان شکل و طرز فکری که هستند مطمئنن به معنای همرنگ شدن با آنها و تأیید و همنشینی و دوستی و همزیستی نیست.. هرگز از منافع و مسیری که در زندگی بر اساس قوانین خودم انتخاب کرده ام به خاطر موجودات بی مایه و بوقلمون صفت و فاقد شعور و قدرت تشخیص نخواهم گذشت و میدان را خالی نخواهم کرد.. دوران گذار را مگر که ها بوجود می آورند؟.. به جز من و شما؟.. من سهم خودم را در تغییر و تمیز کردن این منجلاب به اندازه خودم می پردازم با کنشها و واکنشهایم.. نوشته هایم و فعالیتهایم و شاید در آینده با آثارم.. این یعنی نه گفتن به موج فرصت طلبی که ریاکارانه به خاطر منافعش به همه آری می گوید و به هر که می خواهد کمی بالاتر بپرد و تغییری هر چند اندک و متفاوت بوجود بیآورد نه می گوید.. آیه یأس می خواند.. مسخره می کند.. حسادت می کند.. سنگ می اندازد و حاشیه می سازد.. این یعنی نه گفتن به در جا زدن و غلطیدن در منجلاب اکثریت بی تفاوت و منگ و مجازی و اقلیت زورگوی انحصارطلب ..

در فرودگاه بین المللی پوکت راحت نشستم و منتظر ماندم.. دو سه کیلویی اضافه بار داشتم که متصدی مربوطه با لبخندی سرش را به نشانه اهمیت نداشتن موضوع تکان داد و با خیال راحت سوار هواپیما شدم.. یک مرد میانسال انگلیسی جفتم نشسته بود که بیچاره تکان نمی خورد و خیلی تمیز بود .. تمام مدت فیلم نگاه کردم و خوردم و خوابیدم تا رسیدم..

توی فرودگاه امام چهل روز قبلش وقتی که می خواستم به سمت پوکت پرواز کنم و توی سالن انتظار نشسته بودم یکی دو تا فضول پیدایشان شد.. با موارد مشابهش قبلن در پروازهایی که به هندوستان.. اندونزی.. ارمنستان.. ترکیه و گرجستان داشتم هم برخورد کرده بودم .. یکیشان یک خانم مسن بود که می خواست به فیلیپین برود و مثل من در کوالالامپور مالزی هواپیمایش را عوض می کرد.. کلی خواهش و التماس کرد تا بسته ای را که ظاهرن جا نداشت به من بسپرد و در مالزی تحویل بگیرد که خیلی رک و صریح جواب رد دادم و قبول نکردم.. متوجه شدم هر جا که می نشیم سر و کله اش پیدا می شود.. من هم از رو نرفتم و بارها جایم را عوض کردم و نشستم مابین دو نفر خارجی مسافر تا خیالش را راحت کرده باشم!.. چند دقیقه که گذشت مرد جوانی نزدیک شد و خیلی بی مقدمه درباره اینکه کجا می خواهم بروم پرسید که باز هم رک جواب دادم که به شما چه ربطی دارد که می پرسید؟.. مگر هم را می شناسیم؟.. با پر رویی گفت که خب آشنا می شویم.. شاید همسفر بودیم!.. پاسخ دادم علاقه ای به آشنایی و همصحبتی با شما ندارم و دوباره جایم را عوض کردم..

اینها را گفتم برای آنها که تنها سفر می کنند آنهم به کشورهای آسیای جنوب شرقی.. هرگز از هیچ مسافری حتی اگر دوست و آشنای شما باشد بسته ای در فرودگاه قبول نکنید چون معلوم نیست با همین لطف ساده به چه مشکلات غیر قابل حلی در آنسوی مرزها گرفتار شوید.. فریب ظاهر موجه یا ساده افراد را هم نخورید و در کل سعی کنید توی فرودگاه های بین المللی مخصوصن فرودگاه های ایران با کسی که نمی شناسید درباره سفرتان ، مسیرتان یا آدرس مقصدتان صحبت نکنید و اجازه ندهید کسی به بارها و وسایل شما نزدیک شود و به آدمهای مشکوکی که ناگهانی از راه می رسند و صحبتی را پیش می کشند و از شما یا دیگران با صدای بلند نظرخواهی می کنند توجهی نکنید.. این یکی از روشهای ساده و تابلوی درگیر کردن دیگران در مواردی است که ممکن است به ضرر شما و به نفع آنها تمام شود.. در ضمن توی فرودگاه آن حس همنوع دوستانه کمک به دیگران را هم کنترل کنید.. همان لحظه ای که دارید خم می شوید تا بار کسی را کمکش بلند کنید یا جا به جا کنید شاید بسته ای به بارهای شما اضافه یا از بارهای شما کم شود..

 

+ شنبه 8 شهریور1393ساعت 16:55 روشنک هوشمند |

زندگی یعنی رفتن..

 

دوست فرهیخته ای که لطف می کند و نوشته های مرا می خواند برایم کامنتی گذاشته و درد و دلی کرده من باب حسرت و حسودی به من یا کسانی که سفر می روند اما ایشان موانع زیادی در این راه دارند که نمی گذارند مثل من آزادانه سفر کنند.. البته این دوست نادیده آنقدر فرهیخته هستند که می توانند خودشان سوژه خوبی برای حسادت دیگران باشند و مشخص است که شکسته نفسی می کنند.. به هر حال کامنت ایشان و دوستان مشابهی مرا به فکر انداخت که آیا آدم بی حسرت و بی آرزو هم وجود دارد که هیچ مانعی در راه رسیدن به آرزوهایش حالا هر چه که هستند نداشته باشد؟.. من که فکر نمی کنم.. کم و زیاد و چیست و چگونه شاید متفاوت باشد اما نبود و نیستی وجود ندارد.. زندگی یعنی حسرت رسیدن آدمی به نقطه ای که حتی خودش هم نمی داند دقیقن کجاست و کی فرا می رسد و مرگ که تلخ ترین حقیقت زندگیست که آنهم معلوم نیست دقیقن کی و کجا راهمان را می زند و می برد و ما را حسرت به دل به عدم می فرستد.. پس مهم نداشته ها و نکرده هایمان نیست.. مهم تلاش است در حد خودمان.. جیبمان.. توانمان .. استعدادمان و شرایطمان که زندگی را به مردن و سکون برگزار نکنیم و رونده و جاری باشیم نه ایستا و مرداب.. و بگذاریم دم مرگ اگر فرصتی برای اندیشیدن داشتیم به کرده ها و داشته هایمان فکر کنیم و لبخند بزنیم و حسرت کمتری در دل داشته باشیم تا آنجاییش که دست خودمان بوده.. زندگی می تواند دو معنا داشته باشد.. یکی حسرت نرفتن و دیگری رفتن.. بگذارید به جای حسرت نرفتن معنای دوم را برای زندگیمان انتخاب کنیم و برویم.. حتی اگر نرسیدیم لااقل رفته ایم و امتحان کرده ایم و حسرت به دل نمانده ایم..

این هم پاسخ من به این دوست خوب نادیده و سایر دوستان :

سلام.. موانع در راه من هم که زیاد هست.. از مشکلات مالی برای جور کردن هزینه سفرهایم ( 5 میلیونش هنوز کم است.. دیگر چیزی برای فروختن ندارم توی خانه.. حالا ببینم شاید پدرم به من قرض داد.. و لطف می کند که می دهد.. امیدوارم وقتی پول خودم نصیبم شد همه قرضهایم را که تمامن فقط متعلق به پدرم است به او پس بدهم.. اگر که بگیرد!.. ) تا گرفتن ویزا که فقط به کشورهای خاصی محدود می شود چون شغل ثابت و دولتی ندارم که ثابت کنم بر میگردم ایران و خیلی از کشورها به من ویزا نمی دهند.. حسودی را بگذارید برای آدمهایی که کل دنیا را با گرین کارتشان می گردند.. من به آنها حسودیم می شود.. خواب نوشته هایم را نگاه کنید همه اش پر است از وحشت و نرسیدن و فرار.. مثل همیم یک جورایی همه ماهایی که کمی بیشتر می فهمیم و فکر می کنیم.. این سفرهای من هم شده دلخوشی من .. مطمئنم شما هم دلخوشی های زیادی دارید که اگر درباره شان بنویسید من هم حسودیم شود.. من همین الآنش هم به آنهایی که یک مادر زنده منتظر در خانه دارند حسودیم می شود.. به آنهایی که از من شجاع ترند و کارهایشان را ارائه میدهند حسودیم می شود چون خودم هنوز چنین جرأتی پیدا نکرده ام و بی نظمم.. به همه آنهایی که دوست خوبی دارند که می توانند به او اعتماد کنند حسودیم می شود چون هرگز چنین دوستی نداشته ام .. به هر حال دلیل برای حسودی زیاد هست.. ولی حسودی من در اصل حسرت است برای خودم تا نخواستن برای دیگران و مطمئنم مال شما هم همین طور است.. به هر حال از خواندن نوشته های شما لذت می برم و کامنتهایتان برایم اهمیت دارند.. البته نه به این خاطر که حسودی کردن شما حس خودخواهیم را ارضاء کند و از شدت حسودی حسرت خورانه خودم به شما یا دیگری کم کند.. برای اینکه بیشتر اوقات از طریق نوشته هایتان با شما و افکارتان همذات پنداری می کنم.. خوش و موفق باشید..

 

+ پنجشنبه 6 شهریور1393ساعت 19:31 روشنک هوشمند |

هموطنان در پوکت.. (27)

 

چندتایی ایرانی می دیدم که با تور آمده بودند و بیشتر توی بازارها می چرخیدند.. اواسط سفرم هم یک ایرانی دیگر پیدایش شد.. توی یک رستوران ساحلی نشسته بودم و داشتم سیب زمینی سرخ کرده و استیک می خوردم.. نهار مفصلی روی قایق خورده بودم و گرسنه نبودم زیاد که مردی با قد متوسط و قیافه ای معمولی پیدایش شد.. از دور داد میزد که ایرانیست.. به انگلیسی درخواست کرد که بنشیند و من هم که با همان نگاه اول حدس زده بودم چطور آدمی می تواند باشد اجازه دادم که بنشیند.. هفته بی حوصله ای را گذرانده بودم و بدم نمی آمد کمی سر به سر کسی بگذارم که لایقش باشد و تفریح کنم.. توی همان 5 دقیقه اول فهمیدم که یک مرد دروغگو و در عین حال فضول و بیربط است که در برقراری روابط اجتماعی ناشی و چلمن است بعلاوه یک عالمه ادعای بیخود و چرند که با چند تا سوال فوری گندش در می آمد.. داشت انگلیسی بلغور میکرد که خندیدم و گفتم راحت باش و فارسی صحبت کن و می دانستم که می داند ایرانی هستم و گر نه پیدایش نمیشد سر میز!.. غیر ایرانی ها به کسی اجازه نمیدهند بی مقدمه به میزشان نزدیک شود.. گفت اه شما ایرانی هستی پس؟.. گفتم بله با اجازه شما ! .. گفت اینجا چه می کنی که گفتم برای دوره دایومستری ام اینجا هستم.. طبق معمول سوالات احمقانه یکی پس از دیگری شروع شد.. تنهایی؟.. حوصله ات سر نمی رود؟.. خب به چه دردت می خورد این حالا؟.. جزیره جیمز باند را نرفته ای؟.. بانکوک چطور؟.. اه دارد باران می آید پس سفرت دارد خراب می شود یعنی؟.. خلاصه از این چرندیات کلیشه ای مخلوط با حسادت مردانه ایرانی و خاله بازی های معمول.. تحمل کردم تا وقتش برسد.. حالا نوبت او شد که رو کند چه کاره است.. ادعا میکرد که دکتریست چهل و دو ساله و در دیترویت آمریکا زندگی می کند و اینجا آمده برای همراهی دوستش در جشن ازدواج برادرش که در بانکوک برگزار میشود اما حوصله اش سر رفته و قبل از عروسی آمده دو روزی هم اینجا باشد اما آنقدر ناشیانه حرف میزد و رفتار میکرد که واقعن شک کردم.. با خودم گفتم یا از آن بچه ننه های چلمن درجه یک است یا از طایفه مردهای خودکمبین است که تا به یک زن میرسند برای مخ زنی از روش چسباندن عنوانهایی به خود استفاده می کنند که برایشان موقعیت بهتری بیآفریند بدون اینکه فکر کنند برای دو ساعت ول گشتن توی خیابانهای یک کشور غریبه با یکی ، عنوان و مدرک اهمیتی ندارد بلکه شخصیت و طرز برخورد است که تعیین می کند دو ساعتت را خوش گذرانده ای با یک آدمی که سر به تنش بیارزد یا نه!.. بعید بود کسی که 12 سال است در آمریکا زندگی می کند هنوز این آداب و روش احمقانه آشنای حال به هم زن را ترک نکرده باشد مگر اینکه واقعن مشنگ باشد.. کمی که گذشت با سوالات بیشتری دستم آمد که انگلیسی چندان خوبی هم ندارد و همه مهارتش در گفت و گوی های معمولیست.. برای اینکه مستقیمن حالش گرفته نشود به روی خودم نیآوردم و به بازی ادامه دادم.. تازه داشت به جاهای بامزه اش می رسید.. پرسید چرا در یک چنین رستورانی سیب زمینی و استیک سفارش داده ای؟.. جواب دندانشکن و تند و تیزی را که تا روی نوک زبانم پیشروی کرده بود ، دوباره غورت دادم و چیزی نگفتم تا سوژه نپرد.. آخر به جز یک مرد مشنگ بیشعور که می توانست میان این همه سوالی که به ذهن می رسد و روشهای جالب برای شروع یک گفت و گوی ارزشمند و مفرح  ، احمقانه ترینهایش را انتخاب کند؟.. گفتم راستش را بخواهی من هم مثل خیلی های دیگر وقتی به رستورانی می روم آنچه را که دوست دارم و میلم می کشد سفارش می دهم نه آنچه که دیگران را تحت تأثیر قرار بدهد!.. پرسید برای فرداشب بیکاری؟.. گفتم بله اما روزش توی قایقم.. با هم قرار گذاشتیم فردا شب کمی بگردیم و آن برق امید توی چشمانش را خواندم و لبخندی زدم تا امیدوار باقی بماند تا بعد!..

فردا شبش آمد پایین مهمانخانه و منتظر شد.. یک ساعتی مخصوصن معطل کردم تا بیشتر بماند.. لباسهایم را پوشیده بودم اما داشتم الکی با مک بوکم ور میرفتم تا زمان بگذرد و عصبی شود.. آخرش همینطور هم شد و آمد پشت در اتاق و در زد.. روشنک جان!.. میشود زودتر بیایی؟.. الآن یکساعت است که منتظرم.. گفتم آمدم.. تو برو پایین من هم آمدم..

آن شب رفتیم توی چند تا بار نشستیم و خواستم امتحانش کنم ببینم توی چه مهارت دارد .. توی مخ زنی که مهارت نداشت .. توی انتخاب مشروب و الکل ولی حسابی خبره بود و خب در این یک مورد خجالت زده ام نکرد و نفس راحتی کشیدم.. اما حرکاتش هنوز حال به هم زن بود.. چنان مثل ندید بدید های ذوق زده رفتار میکرد که گاهی مجبور میشدم با دست جلوی دهان در حال خنده ام را بگیرم.. تفریح داشت کم کم شروع میشد.. بعدش از من سراغ دیسکو گرفت.. گفتم والا من دیسکویی اینجا نمی شناسم چون آنقدر گرفتار درس و مشق و قایقم که وقتی برای این چیزها ندارم.. گفت خب بیا برویم توی یکی از این بارهای دنج بنشینیم که کسی می خواند.. رفتیم توی یک رستوران بار مخصوص هارد راکها و متال بازها نشستیم.. چند تا تایلندی با صدای گوشخراشی ادای گنگها را در می آورند و آنطرفتر هم چند تا جوان دختر و پسر مست از کشورهای مختلف می رقصیدند.. من دیگر مشروب نخوردم و ترجیح دادم حواسم سر جایش باشد چون با این چلمنی که جفتم بود بعید نبود در صورت بروز مشکلی مجبور بشوم از دو نفر دفاع کنم که نه حالش را داشتم و نه می توانستم.. آقای دکتر چلمن شروع کرد به خوردن و فوری هم مست کرد چون بی ظرفیت بود.. می خواست بلند شود برود آن وسط برقصد که دستش را کشیدم و نشاندمش سر صندلی اش چون بعید نبود با آن حالش آن وسط بگیرند بزنندش یا لختش کنند و کیف پولش را بدزدند.. فقط برای اینکه در آرزوی رقصیدن توی بار نمیرد کمی با او رقصیدم و بعد از گذشتن چند دقیقه که دیدم قابل کنترل نیست دستش را کشیدم و از توی بار رفتیم بیرون.. اعتراض کرد و گفت چرا آنقدر خشن و بی احساسی؟.. بگذار خوش باشیم و بعدش هم می رویم به اتاق تو توی مهمانخانه!.. دلم می خواست همانجا مشتی حواله چانه اش کنم اما با خل بازی هایش کلی خندانده بودم و دلم راضی نمیشد بیش از این اذیتش کنم.. با هم رفتیم تا در اتاق مهمانخانه و بعد صمیمانه از او تشکر و خداحافظی کردم به بهانه اینکه فردا باید صبح زود سر قایق باشم و زود بخوابم.. با چشمانی نا امید و ناکام دستی داد و آرزوی موفقیت کرد و گفت فقط این حقش نبود.. و داشت ادامه میداد که در را روی نوک دماغش بستم و روی تختم از خسته گی غش کردم.. دو سه بار دیگر در زد و وقتی جوابی نشنید رفت.. از گوشه پنجره نگاهش کردم وقتی داشت توی خیابان راه میرفت.. با موبایلش داشت با دوستش حرف میزد.. کمی داد و بیداد کرد با او و رفت.. دلم برایش سوخت اما خب از مردهای ناشی و احمق که با دیدن یک زن فقط به فکر خوابیدن با او می افتند حالم به هم می خورد.. آنها ارتباط برقرار کردن را بلد نیستند چون سیاه و سفید می بینند و همیشه باید از بالا به آنها نگاه کرد و محل سگ هم به آنها نگذاشت.. متکبرانه و مغرور!.. غیر از این باشید لیاقتش را ندارند و فکر می کنند موجود بی ارزشی هستید که تحویلشان گرفته اید و داخل آدم حسابشان کرده اید چون در آن ته ته های وجود خود به شدت احساس حقارت می کنند و مطمئن باشید که تصمیم گیرنده اصلی همان مامان جان سنتیشان است که توی مغزشان نشسته و معیارشان برای تشخیص خوبی یا بدی یک زن همانیست که پیرزن 80 ساله عهد قجر در سر داشت.. شک نکنید!..

یک خانواده ایرانی محترم هم دیدم توی بازار که یک زن و شوهر میانسال بودند.. روزهای طوفانی پوکت بود.. بهشان توصیه کردم فعلن از گردش دریایی صرف نظر کنند تا اوضاع دریا آرام شود..

چند روز آخر سفرم هم داشتم لیست غذاهای یک رستوران را می خواندم که یک مرد کوتاه قد ایرانی سبزه با لهجه غلیظ اصفهانی سلام کرد و فوری هم دستش را به نشانه دست دادن دراز کرد که با او دست ندادم و دستش توی هوا ماند!.. فهمیدم بیچاره چقدر نشسته پای کامپیوتر و این مطالب مزخرف ارتباط گیری مؤثر در سفر را چک کرده اما خب راستش را بخواهید نچسب بودن بعضی ها همیشه بهترین روشهای ارتباط گیری را هم خراب می کند.. فوری خورد توی ذوقش و پرسید ایرانی نیستید مگر؟.. یعنی منظورش این بود که چرا تحویل نگرفته ای و دست نداده ای.. گفتم چرا هستم .. چطور؟.. پرسید من برای تور آمده ام چند روزی اینجا هستم با دوستانم.. خواستم با هم باشیم اگر ممکن است.. آمپرم داشت می پرید بالا که یک نفس عمیق کشیدم و با لبخندی گفتم ببخشید فکر می کنم اشتباه گرفته اید.. من اینجا وقت اضافی برای وقت گذرانی با غریبه ها ندارم و خیلی گرفتارم.. بعد از کمی التماس و چرت و پرت ، با غرش من عاقبت منصرف شد و رفت.. رفتم نشستم سر میز و سفارش دادم و منتظر غذا شدم که یکی دیگر سر و کله اش پیدا شد.. این یکی قد بلند بود با زیر ابروهای برداشته اما لهجه اصفهانی اش لوش داد... به اصطلاح ژیگولشان را فرستاده بودند.. خنده ام گرفته بود اما جلوی خودم را گرفتم و خیلی جدی گفتم جوابم همانیست که به آن دوست دیگرتان هم گفتم.. من اینجا دنبال دوست نمی گردم.. برای کار دیگری آمده ام.. با پر رویی رو کرد و گفت با هم باشیم خوش می گذرد.. راستش را بخواهید دیگر عصبانی شده بودم.. گارسون را صدا زدم و مردک را به او نشان دادم و گفتم لطفن این را بیندازید بیرون چون دارد مزاحم من می شود.. گارسون تایلندی خیلی دست پاچه و ناراحت رفت به سمت مردک که او خود فلنگش را بست و در رفت و باعث خنده سایر مشتری های رستوران شد.. یک مرد روسی پشت میز دیگری نشسته بود با زن و دو دختر نوجوانش.. رو کرد به من با انگلیسی خیلی بدی گفت انگار هموطنانتان اینجا هم دست از سر شما بر نمی دارند.. اینطور نیست؟.. با خنده گفتم بله!.. با این تفاوت که اینجا مزاحمتشان به خاطر ترسی که از پلیس خارجی دارند با گستاخی و توهین همراه نیست اما در ایران از آنجایی که زنان در هر موردی مقصرند، مردهای مزاحم بی ادب تر و گستاختر می شوند و از پلیس نمی ترسند چون طرف آنان است نه ما که آنهم به خاطر قوانین ضد زن و فرهنگ جاری عوام است .. مرد روسی سری تکان داد و گفت پس با خیال راحت اینجا خوش بگذرانید و هر طور دوست دارید بگردید و احساس آرامش کنید تا می توانید..

دیگر ایرانی ندیدم.. مزاحم و چلمن و مشنگی هم ندیدم تا انتهای سفرم..

 

+ سه شنبه 4 شهریور1393ساعت 22:10 روشنک هوشمند |

الوند زیبا.. (4)

 

AxGiG,عکس گیگ پایگاه آپلود عکس ویژه وبلاگنویسان

 نمای بیرونی گهواره مریم

 AxGiG,عکس گیگ پایگاه آپلود عکس ویژه وبلاگنویسان

نمای داخلی گهواره مریم

 

AxGiG,عکس گیگ پایگاه آپلود عکس ویژه وبلاگنویسان

غار عابد

 

+ دوشنبه 3 شهریور1393ساعت 18:22 روشنک هوشمند |

الوند زیبا.. (3)

 

AxGiG,عکس گیگ پایگاه آپلود عکس ویژه وبلاگنویسان

شیر سنگی الوند

 

 AxGiG,عکس گیگ پایگاه آپلود عکس ویژه وبلاگنویسان

بعد از تخت نادر و قله در پس زمینه

 

+ دوشنبه 3 شهریور1393ساعت 17:54 روشنک هوشمند |

الوند زیبا.. (2)

 

AxGiG,عکس گیگ پایگاه آپلود عکس ویژه وبلاگنویسان

من رو به رو با رخ غربی شیر الوند..

 

نیم ساعت بعد از اینکه از سر آقا شیره پایین آمدم با جناب راهنما تصمیم گرفتیم رخ غربی قله را هم ببینیم و یک لحظه به نظرم رسید این ایده خوبی می تواند باشد که چند دقیقه ای هم از روبرو با قله همصحبت شوم.. صحبتی در سکوت با لبهای بسته.. دوربین را هم دادم دست دیگری تا این لحظه را برای خودم ثبت کرده باشم و هرگز فراموش نکنم آنچه میان من و الوند گذشت..

 

ساعت 6 صبح روز جمعه سی و یکم مرداد ماه در پناهگاه میشان از خواب بیدار شدم و بار و بندیلم را بستم و رفتم پایین تا صبحانه بخورم.. یک کاسه حلیم و یک لیوان چای خریدم و خوردم و بعد از آن بلافاصله با آقای بیات به قصد صعود قله الوند راهی شدیم.. از مسیر قلعه دیو به تخت نادر رسیدیم و بطری ها را از آب چشمه پر کردیم و سپس از سمت چپ به طرف گهواره مریم رفتیم..  بر اساس برنامه ریزی من قرار این بود که برنامه صعود باز و بدون هر گونه شتاب بی مورد برای صعود باشد چون هدف ارزیابی میزان بهبودی زانو و تخمین تمرینات لازم برای آماده گی بیشتر به قصد قله های سخت تر بود..

گهواره مریم دالان کوچکیست در دل سنگی که به مرور زمان و در اثر فرسایش شکل گرفته است.. به خاطر شکل خاصش باد در آن می پیچد و می چرخد و مثل یک کولر طبیعی عمل می کند.. خنک و دلچسب!.. آنجا تقریبن نیم تا یک ساعت نشستیم و آقای بیات هم بساط املتش را راه انداخت و من هم تنقلات و برگه هایم را رو کردم و پس از تغذیه و تجدید انرژی راه افتادیم.. می توانستیم مستقیم به سمت قله برویم اما برای دیدن بهشت آب که چشمه ای طبیعی در دل صخره های جنوبی الوند بود به سمت جنوب رفتیم.. در مسیر کمی که از گهواره مریم دور شدیم غار عابد خودنمایی می کرد که حفره ای درست به اندازه یک انسان نشسته در چند متری زمین در دل سنگ بود.. مردم محلی ( بیشتر اهل روستای چشین همدان ) علاقه خاصی به غار عابد و گهواره مریم دارند و بعضیهایشان بر اساس اعتقادات خاصی که دارند این مکانها را مقدس می دانند.. پس از غار عابد به بهشت آب رسیدیم و مدتی توی صف پر کردن آب بطری معطل شدیم.. بعد دوباره به سمت مسیر اصلی صعود قله برگشتیم.. اینجا بود که هیبت سنگی شیر مشهور الوند خودنمایی می کرد.. دیدن بچه های کوچولوی لپ گلی که روی شانه های پدر و مادرشان در حال پایین آمدن از سنگهای اصلی قله جا خوش کرده بودند ، جالب بود.. بعد از چند دقیقه معطلی تا مسیر سنگی خلوت شود و برخوردی که منجر به آسیب دیدن کسی نشود ، ناخواسته بوجود نیآید ، با احتیاط از سنگهای آقا شیره بالا رفتیم.. روی نوک قله برای دقایقی نشستم و دوربین را دادم به آقای بیات تا زحمت گرفتن چند عکس یادگاری از من و الوند را با هم برعهده بگیرد.. روی سنگ اصلی قله که سر آقا شیره بود با کمال تأسف نوشته های بعضی آدمهایی که می خواستند وجود ارزشمندشان را به قیمت زشت کردن و نابودی ظاهر طبیعت در ارتفاع 3574  متری به رخ دیگران بکشند با رنگهای مختلف اسپری دهن کجی می کرد..

آن بالا حس خیلی عجیبی داشتم.. بعد از 8 ماه دوری از کوهستان ، شیر پیر الوند با مهربانی مرا بر فرق سرش نشانده بود و تمام انرژی های از دست رفته را در یک لحظه برایم جبران کرد.. کم کم وقت رفتن فرا رسید و با همان احتیاط قبلی از سنگها پایین آمدم و به همراه راهنما از مسیر حوض نبی شمال تخت نادر و مسیر کلاغ لان به سمت پناهگاه میشان روان شدیم.. به پناهگاه که رسیدیم یک چای دیگر خریدم و خوردم و پس از کمی استراحت و تشکر از خدمه پناهگاه از مسیر قلعه دیو به سمت گنج نامه پایین آمدیم و برنامه صعود الوند من بی هیچ مشکلی همانطور که خواسته بودم اجرا شد و به پایان رسید..

جهت اطلاع دوستانی که تا به حال به الوند نرفته اند.. کرایه اتاق برای یک شب 5000 تومان است.. غذاهای موجود در بوفه پناهگاه به دو صورت سرد و گرم است و شامل حلیم ، لوبیای محلی و نیمروست.. بیسکویت و تنقلات و شیرینیجات و وسایل بهداشتی هم برای خرید پیدا می شود.. یک لیوان چای 500 تومان است.. نرخ تاکسی از گنج نامه تا میدان امام نفری 2000 تومان و اگر دربست بگیرید 8 تا 10 تومان است..

پناهگاه به صورت شبانه روزی برقرار است اما بهتر است قبل از آمدن مخصوصن اگر شب هنگام می رسید با عباس آقا مسئول پناهگاه میشان تلفنی هماهنگ کنید.. تلفن ثابت پناهگاه مدتهاست که واگذار شده اما هنوز 118 همدان همان را به شما ارائه می دهد.. برای هماهنگی با تلفن موبایل عباس آقا مسئول پناهگاه تماس بگیرید : 7010081 0918

در آخر اینکه اگر هنرمندید به کوهستان الوند حتمن سری بزنید چون اشکال متنوع سنگها به شما ایده های خیلی خوبی برای هر کار خلاقانه ای می دهد.. امیدوارم مردمان آن منطقه قدر بهشتی را که دارند بدانند و به این راحتی ها اجازه ندهند زمین خواران و آقازاده ها نابودش کنند..

 

+ یکشنبه 2 شهریور1393ساعت 13:11 روشنک هوشمند |

 الوند زیبا .. (1)

 

AxGiG,عکس گیگ پایگاه آپلود عکس ویژه وبلاگنویسان

من نشسته بر فرق سر شیر پیر و مهربان الوند..

 

از آنجایی که برنامه های کوه و سنگم به خاطر آسیب دیده گی شدید زانو متوقف شده بود و از طرف دیگر چیزی به برنامه غواصی های آموزشی سالانه ام نمانده بود تصمیم گرفتم به عنوان پیش درآمد آغاز فصلی جدید در فعالیتهای ماجراجویانه ام سری به کوهستان الوند استان همدان بزنم.. زانویم در پیاده روی و شنا و دویدن نرم مشکل سابق را نداشت.. اما هنوز توی کوهستان امتحانش نکرده بودم و خلاصه دل توی دلم نبود که آیا به من کارت سبز ادامه فعالیتهای کوه/سنگی ام را نشان می دهد یا خیر!.. سعی کردم از کوه های کوچولوتر و مهربان تر و ساده تر و خوشگلتر شروع کنم و خب به نظر من قله الوند تنها قله ایست که به تنهایی صاحب همه این صفات است..

ابتدا تصمیم داشتم قله را از روی کروکی ها و گزارشهای موجود در اینترنت به تنهایی صعود کنم اما در آخرین لحظات نظرم عوض شد و صعود بدون راهنما به قله ای نا آشنا و غریبه را به تنهایی مصلحت ندیدم و تصمیم گرفتم که از یک راهنمای محلی که به کوهنوردی تخصصی هم وارد باشد استفاده کنم.. از میان راهنمایان کوهستان که توی گوگل سرچ کردم چند نفری همردیف هم پیدا شدند که از آن میان با آقای علی بیات تماس گرفتم و پس از توافق بر سر هزینه ای 50000 تومانی بابت راهنمایی مسیر ، کوله یک روزه سبکی را جمع کردم و روز پنج شنبه ساعت 30 : 3 بعد از ظهر با اتوبوس از تهران به مقصد همدان راه افتادم.. ساعت 8 شب همدان بودم.. آن سوی ترمینال روبروی پل عابر پیاده سوار اتوبوس شهری شدم و به میدان امام رسیدم..

آنسوی میدان آقای بیات را پیدا کردم و با تاکسی به سمت گنج نامه روان شدیم.. از مسیر دست راست گنج نامه هم با هدلامپهای روشن راه تقریبن شیبدار و سنگی را به سمت پناهگاه میشان طی کردیم.. به پناهگاه که رسیدیم پس از گفت و گو با عباس آقا مدیر پناهگاه میشان قرار شد که شب را توی اتاق خانمها بخوابم و آقای بیات هم توی بالکن بخوابند.. قبل از خواب ساندویچ های مرغ و سیب زمینی ام را درآوردم که بخورم و در حال خوردن بودم که بوی آبگوشت عباس آقا و دوستان در میز مجاور مستم کرد.. خوشبختانه خیلی تعارف کردند و من هم قبول کردم و خلاصه حسابی چسبید و ساندویچ مرغ خودم را از چشمم انداخت!.. البته جا دارد که از دمنوشهای گیاهی محلی آقای بیات هم تشکر ویژه داشته باشم.. تجربه جدید و جالبی بود.. من معمولن برعکس خیلی ها هر چه از زمین ارتفاع می گیرم اشتهایم بهتر و بازتر می شود و حسابی با میل خیلی زیادی غذا می خورم و در این راستا پیشنهادات دوست و غریبه را به هیچ عنوان رد نمی کنم.. خلاصه اینکه اگر مرا جایی در کوه دیدید و وقت غذا خوردن بود و شما هم غذای کمی همراهتان بود لطفن به قصد تعارف ایرونی الکی و به امید شنیدن جواب نه به من تعارف نکنید چون پشیمان می شوید و بعدش دیگر چیزی برای خوردن ندارید.. 

در اتاق خانمها فقط دو خانم اراکی خوابیده بودند و باقی اتاق در اختیار من بود.. اتاق تمیز فرش کرده ای بود که حتی نیازی به کیسه خواب هم نداشت چون پتو یا زیرانداز را می توانستید از مسئول پناهگاه کرایه کنید.. اما من کیسه خوابم برای احتیاط همراهم بود و تا صبح حسابی خوابیدم..

باز اسم غذا خوردن آمد!.. در حال حاضر خیلی گرسنه هستم و بعد از یک استراحت طولانی نیاز به تجدید قوا دارم.. بعدن بر می گردم و ادامه گزارش را به همراه عکسها برایتان می گذارم.. امیدوارم دوست داشته باشید و شمایی که مثل من به دنیای کوهنوردی تازه وارد هستید به الوند هم سری بزنید .. مطمئن باشید پشیمان نمی شوید و این می تواند در آماده کردن شما برای کوه های سخت تر و ارزیابی خودتان برای در نظر گرفتن نوع و مدت زمان تمرینها مفید باشد..

 

 AxGiG,عکس گیگ پایگاه آپلود عکس ویژه وبلاگنویسان

 

+ شنبه 1 شهریور1393ساعت 14:19 روشنک هوشمند |

مطالب قدیمی‌تر