سال اتحاد خواص و عوام!..

 

بر اساس تقویمهای شرقی سال جدید سال بز است اما بر اساس تقویمهای غربی سال گوسفند!.. من همین جا فرصت طلبی کرده و به یمن این همپوشانی و به خاطر اینکه صلح و گفت و گویی مابین تمدنها برقرار شود به هر دو موجود عزیز و بزرگوار و بسیار مفید فایده یعنی بز و گوسفند تبریک عرض می کنم.. حسم این است که این همپوشانی تصادفی در اسامی به اتحاد هر چه بیشتر این رفقا منجر شده و اهداف والا و صد در صد انسانی اخلاقی مقامات عالی جهت تولید عدالت اجتماعی با یکسان سازی آراء و عقاید ملت این شالاه هر چه بیش از پیش تحقق می یابد در این سال جدید پیش رو..

کاش یک روز بیشتر از 24 ساعت بود.. هر طور که برنامه ریزی می کنم باز هم به یک سری از کارها نمی رسم.. بر سر چند راهی مانده ام!.. آنقدر گزینه ها زیاد شده اند که هر طور می چینم و می سنجمشان باز هم با هم تداخل پیدا می کنند.. در اوضاع نابسامان و بی ثبات این سرزمین هم که نمی شود هیچ کاری را اولویت بندی کرد چون معلوم نیست یک ماه بعدش چه بشود و چقدر سود یا ضرر کنی!.. فعلن بهتر است کج دار و مریز با وضع موجود کنار آمد و محتاطانه عمل کرد.. حساب و کتاب که می کنی مجبور می شوی از بعضی چیزها که تا به حال به کارت نمی آمده بیشتر سردربیاوری.. بعد مواجه می شوی با سرزمینی که آنقدر اقتصادش را محدود کرده اند که تقریبن تبدیل به دکان متروکه ای شده که فقط کلاه بردارها و سودجوهای هفت خط از آن سود می برند و آنهم چه سودهایی.. باقی دزدهای خورده پا و حقه بازهای دم دستی هستند که سر هم کلاه می گذارند تا دوزار ده شاهی بیشتر به جیب بزنند..  این وسط فرهنگ و هنر و رفاه اجتماعی بازیچه هایی بیش نیستند برای ادامه نمایش.. توی این اوضاع آدمی که نه حقه باز خورده پاست و نه کلاه بردار کلان بهتر است برای بلند نشدن کلاه از سرش تلاش کند و شرایط با ثباتی را برای خود بوجود بیآورد و دل به چند برابر کردنش نبندد و به علایقی مشغول شود که اصل مایه را به خطر نمی اندازند و شعله عشق به زندگی را در دل آدم روشن نگاه می دارند..

عشق به هر کاری کلن حساب و کتاب سرش نمی شود.. اگر بشود آن دیگر عشق نیست.. حقه بازی و دروغ و دغل و ریاکاریست.. عشق شخصی را نمی شود با عشق موج آفرین همگانی مقایسه کرد.. فوتبال عشق همه گانیست.. شور و هیجانش را زنده و لحظه به لحظه به تماشاچی منتقل می کند.. با یک گل یک کشور.. یک ملت از این رو به آن رو می شود چون خود را در آن گل شریک می داند.. لحظه به لحظه همذات پنداری می کند.. فوتبالیست تشویق می شود.. پاسخ تشویق را می دهد.. خوشحالی و غمش را با تماشاچی شریک می شود.. سایر ورزشهایی با خصوصیات مشابه همین موج و خاصیت را دارند.. اما ورزشهایی که به شدت انفرادی و دور از دسترس تماشاگران هستند این خاصیت را ندارند.. درکش خیلی ساده است.. فتح یک قله ارزشمند است.. کار سختیست.. اما آنقدر شخصی و دور از دسترس تماشاگر است که با آن همذات پنداری نمی کند.. فتح یک قله بوسیله یک کوهنورد حرفه ای هر چقدر هم که با عکس و فیلم و توضیح و تفسیر همراه باشد باز هم قدرت مقابله با گل ملی یک فوتبالیست را ندارد.. به همان اندازه باورپذیر نیست.. هیجان انگیز و دوست داشتنی نیست.. این میانه البته دروغ گویی های بزرگ.. تلفات عجیب و گاهی غیر قابل توجیه و شرایطی که گوشه های غیراخلاقی و ناخوشآیند از طبیعت یک انسان معمولی را به ناچار رو می کند که با شعارهای آنچنانی مدعی تناقض کشنده ای دارد، تماشاچی را پس می زند.. توهمات آنچنانی و خودشیفته گی بیمارگونه گاهی ورزشی را در رده قهرمانی منفور اکثریت می کند.. کم کم تماشاچی اعتمادش را از دست می دهد و دیگر حاضر نیست برای اتفاقی که پیش روی او نیفتاده و به سبب سابقه ای خراب و مخدوش قابل اثبات نیست هزینه کند.. وقت بگذارد یا حتی به آن توجه کند.. آنقدر که حتی شعارهای ملی گرایانه و تمسک به پرچم و ساختن رزومه های آنچنانی بدون هیچ مدرکی برای اثبات با نیشخندی از طرف عموم روبرو می شود و جدی گرفته نمی شود.. اینجاست که عاشق و بی عشق هر دو به پای هم به یک اندازه مثل سیخ و کباب می سوزند.. بی عشق که کارش درست است و ضرر نمی کند اما عاشق از جیب مجبور است که خرج کند.. آخرش هم یک صدم از عزت و احترام و شهرتی را که فوتبالیست ملی بدست می آورد در آخر کار ندارد.. کم یا بیش در همه دنیا همین است هرچند مثل سایر موارد ملی وطنی مسلم است که اوضاع بهتر است و نیازی به ذکر دلیل نیست که از خورشید درخشان بارزتر است.. عاشق یک دل و یکرنگ بهتر است به جای آه و ناله به عشقش بپردازد بی چشمداشت.. واقعیت این است که ملت و دولت هر دو صرفشان نمی کند برای امری که شخصی و مشکوک می دانند در این شرایط دست به جیب ببرند اما خب فرصت طلبانه اگر نتیجه قابلیت ایجاد سرو صدایی در حد یکی از گلهای تیم ملی را داشت آنوقت به خود تکانی می دهند و بهره برداری لازم را به نحو احسن به جا می آورند.. نمی شود هم خدا را خواست و هم خرما را !.. عاشق چشم امید را از دولت برمیدارد و به عشقش می پردازد و بی عشق چارچنگولی به ماتحت دولت می چسبد.. در هر صورت ماتحت با ماتحت تفاوت نمی کند.. چه ماتحت دولتی ها را برای اندکی توجه و مایه بچسبی چه ماتحت دشمنان قسم خورده دولت و قهرمانان اسطوره ای آریایی اسلامی را فرقی نمی کند.. ماتحت چسبیدن فعل شرافتمندانه ای نیست.. تحقیرآمیز است.. یا روی پاهای خودت بایست یا بچسب به ماتحتی که قدرتش از "باد در کردن بیجا" بیشتر باشد..( لطفن بدآموزی نشود چون منظورم از قدرت بیشتر " ریدن " نیست.. ماتحت به جز " باد در کردن و ریدن " وظایف مهمتر دیگری هم بر عهده دارد.. مثلن نقطه اتکاء بدن است و سایر اعضا را به هم وصل می کند و هکذا.. ) به انگل حسادت کردن چندش آور است.. مخصوصن که یک جاهایی می فهمی این دشمنان قسم خورده دولتی ها خود شناگران ماهری هستند اما آبش را نیافته اند و به وقتش دست دولتی ها را در بعضی موارد غیر قابل ذکر از پشت می بندند آنهم با گره کور!..

این نرخ ارز لامصب حتی برای دلخوشی ملت هم که شده یک کمی خجالت زده نمی شود که سرش را بیندازد پایین.. یک عالمه پول را یک دفعه به چندرغاز ته جیبت تبدیل می کند.. آدم زورش می آید!.. واحد پول تخمی که می گویند یعنی ریال ایران!.. تخمی که آنقدر "دشمن فرضی" حواله اش کرده اند که سنگین شده و افتاده و دیگر حتی با چشمان مسلح هم دیدنی نیست.. " آغا "زحمت بیهوده نکش!.. بکش بالا که تأیید نمی شوی..

 

+ جمعه 1 اسفند1393ساعت 16:46 روشنک هوشمند |

پرواز دوم بر فراز قله سلامتی..

 

این دو هفته ای که گذشت دو هفته پر استرسی بود.. دو هفته تلاش و انتظار برای اطمینان از سلامتی مورد نیاز هواپیمایی کشوری.. آزمایشهای سخت گیرانه ای که از قد و وزن و چشم و گوش و قلب و مغز و ریه شروع می شود و تا کلیه ها، مثانه، خون، غدد و کبد ادامه می یابد تا نارسایی ها و بیماریهای احتمالی عفونی و غیر عفونی تشخیص داده شوند.. بعد نوبت می رسد به روان شناسی و حدود 400 سوال و مصاحبه ای با روان شناس متخصص برای ارزیابی سلامت روحی/روانی شما.. بعد هم صحبت با ناظر سازمان و پزشک معتمد خوش برخورد و وظیفه شناس اما جدی و سختگیر.. گذراندن این مراحل مثل گذر از هفت خوان رستم است.. خوشبختانه این دو هفته هم طی شد و سالم و سربلند از همه آزمایشها بیرون آمدم و OK نهایی را برای شروع دوره خلبانی UL دریافت کردم.. جدای از هیجان و شادمانی خاصی که به خاطر رسیدن به یکی از آرزوهای دوران کودکیم دارم به خاطر اینکه یک زن 38 ساله کاملن سالم و سرحال و قبراق هستم خوشحالم و شکرگذار آن انرژی سیال جهانی که به من لطف دارد و من این را حس می کنم و ناتوان از انکارش.. نمی دانم این ناشی از حس نیاز به دوست داشته شدنی خاص و فوق انسانیست در اثر سرخورده گی های دنیایی گذشته از کمالگرایی بی حد من یا واقعن ناشی از کششیست که موجودی واحد در من نسبت به خود ایجاد می کند به وقت غم یا خوشحالی زیاد.. اما ناشی از هر چه یا هر که باشد و چه منشأ درونی داشته باشد و چه بیرونی کارش درست است.. چنان کاملم می کند که از لذت انسان بودن از خود بیخود می شوم.. قدرش را می دانم.. از او تشکر می کنم.. تشکر می کنم برای اینکه وجود دارم و تا این اندازه خودم هستم.. که این خود بودن بدون او کامل نمیشد.. که این خود از آن اوست و او از آن من.. پس مرا به غیر از او به که می تواند تمایلی باشد از این جنس؟.. که خود خود اصل جنس است.. جنس من بعلاوه او ضرب در بینهایت لذت!.. این من یعنی همه او..

 

+ سه شنبه 21 بهمن1393ساعت 19:20 روشنک هوشمند |

دنیای چند وجهی ها در تقابل با تک بعدی ها..

 

این چند روزه همه اش تحت تأثیر آسمان و پرواز بودم.. اما عاقبت به زمین رسیدم و این تجربه جدید هم اضافه شد به پرونده قطور تجربیات قبلی و در حال جست و جوی هیجانی دیگر!.. وقتی که به دوران کارمندی و آن زندگی برنامه ریزی شده و روتینی که داشتم فکر می کنم اعصابم خورد می شود.. چطور توانستم سه سال از زندگی ام را در آن محیط بسته و احمقانه تلف کنم؟!.. این دیگر مهم نیست.. حتی نمی خواهم به این کابوس تکراری دیگر فکر کنم..

به این فکر می کنم که دیگر به دلم چه مانده که نکرده باشم!.. چیست که آرزویش را داشته ام اما نشده و حالا می شود و می توانم.. لیستم چندان بلند و بالا نیست.. بیشتر بر می گردد به سفر و ماجراجویی..

آزادی زیاد خیلی خوب است.. آدم قدرتمند می شود.. اما باید با پوچی بعدش هم مبارزه کرد.. اینکه زندگی ات شبیه به خیلی از آدمهای دور و برت نباشد جالب و خوشآیند است اما گاهی آدم آن سطح اتکاء اجبار و تعادل را کم می آورد.. اینکه چیزی میخت کند به زمین!.. چیزی نوک بال و پرت را بچیند تا توی طوفان بی محابا نپری.. نگرانت شود.. این یعنی وابسته گی عاطفی!.. چیزی که همیشه از آن فراری بودم و صداقتش را باور نداشتم.. اما همان مقدار اندکش برای من خوب است.. می دانم چقدر باید باشد که نه دست و پایم را ببندد و نه کاملن رهایم کند.. حتی می توانم بهتر از دقیق ترین وسایل اندازه گیری حجمی میزان مناسبش را برای خودم تشخیص دهم.. زندگی گذشته ام پر است از آدمهایی که سعی کردند اما نتوانستند.. یا خودخواهی مانع میشد یا غیرت و حسادت یا نفهمی موضعی که ناشی از برخورد موجوداتی تک سلولی و ساده بود با یک حجم تکامل یافته چند بعدی! مثل اینکه یک مکعب مستطیل بخواهد یک چند وجهی با سطوح نامنظم و غیر قابل شمارش را درک کند!.. این آدمها یا سر ریزش می کنند و محدوده ها را می شکنند و بیزارم می کنند و فراری ام می دهند یا آنقدر کم می گذارند که عملن بی تأثیر می شوند و بود و نبودشان را برایم بی معنی می کنند.. در حال حاضر تنها دو نفر از اعضای خانواده ام قادر به در اختیار گذاشتن این میزان لازم اما کافی هستند و مهمتر اینکه می توانند رعایتش کنند.. آبجی کوچیکه و بابا.. سایرین تا غریبه ها نتوانسته اند و نمی توانند.. این مرا در اضافه کردن آدمها به زندگی شخصی ام خیلی محتاط کرده.. اینکه در حد رفع و رجوع نیازها با آدمهای دیگر ارتباط برقرار کنم و به هر کسی بفهمانم دقیقن تا کجای جغرافیای قلمروی من می تواند پیشروی کند و کجا مجبور است که عقبگرد کند یا برود.. گاهی دریافته ام که بعضی آدمها نمی توانند از تجربیات تکراری و مشابه خود درباره جنسیتی دیگر رها شوند و همیشه درگیر پیشداوری و قضاوت هستند.. خیلی ها نمی توانند زنان را موجوداتی مستقل ببینند که بفهمند حتی شریک شدن در رخت خواب زنان به هر عنوانی نمی تواند به آنها حق آب و گل دهد و آنها هم مجبورند که درست مثل سایرین قوانین و مقررات شخصی را رعایت کنند و هرگز حق تملک دیگری را ندارند.. پیدا کردن آدمهایی در ایران که این چیزها را درک کنند خیلی سخت است.. نمی ارزد که آدم وقتش را تلف کند تا با موجوداتی که در دهلیزهای تاریک سنت و عقده و خانواده و تجربه های عفونی ابتدایی دست و پا می زنند از دنیایی به مراتب بزرگتر و پیچیده تر سخن بگوید.. مثل این می ماند که با یک ماهی قرمزی که توی تنگ به دنیا آمده درباره اقیانوس آرام یا اطلس حرف بزنی.. درکش نمی کند.. عصبانی میشود و شاید تعادلش را برای همیشه از دست بدهد و آسیب ببیند.. حالا شاید این حالات برای کسی که تجربه پس زده شدن توسط مرا داشته آنهم بعد از یک نزدیکی درجه یک و خواستنی کمی عجیب و غیر قابل درک باشد و من  تا حدودی به او حق بدهم و فوقش تشری بزنم و دفعش کنم اما وقتی کسی یا کسانی بدون هیچ تجربه صمیمانه ای با من و از فرسنگها فاصله ای که با من دارند در تخیلات و توهمات خود دچار سوء تفاهمی کشنده می شوند که حتی مرا مخفیانه جزئی از املاک شخصی خود قلمداد می کنند شگفت زده می شوم.. و باز هم شگفت زده تر می شوم وقتی که با جست و جویی می فهمم که همه زندگیشان بدین گونه گذشته و با زنانی سر و کار داشته اند که در آرزوی چنین برده گی خفت باری به سر می برده اند و به همین خاطر دید آنها نسبت به جنسیت اینگونه مسخ شده و شکل گرفته است.. اینجاست که وقتی زنی به اصطلاح روشنفکر و نویسنده می آید و کتابی می نویسد با عنوانی نیشدار علیه زنان شصتم خبردار می شود که چقدر دایره تجربیات فردی از موجوداتی مشابه می تواند جهان بینی افراد را نسبت به جنسیت شکل دهد.. اینکه چقدر بد است که اجبار و سرکوب و خفقان آدمها را اسیر الگوهای رفتاری از پیش تعیین شده و مشخصی کند تا بتواند راحت تر کنترلشان کند و در صورت لزوم حذفشان کند.. وقتی اعضای یک مجموعه بزرگ به نام جنسیتی واحد کاملن مشابه هم رفتار کنند نابود کردنشان یا کنترل کردنشان کار ساده تریست تا آنها نتوانند فراتر از قراردادهای من درآوردی جنسیتی تشخصی مستقل یابند و فردیت را فراتر از جنسیت معنا ببخشند..

نه!.. این آدمها گناهی ندارند.. شاید اگر هم داشته باشند گناهشان نادانی باشد و نخواستن برای دانا شدن.. و اینجا وظیفه من نسبت به خودم چیست؟.. خودمراقبتی از زندگی ام و فردیتم در برابر نادانی آزاردهنده ای که به من تحمیل می شود و میخواهد مرا مثل خود پایین بکشد و یکسان کند.. من از یکسان سازی بیزارم.. تنوع زیستی را اگر از یک جنگل استوایی بگیرید و همه درختان و جانورانش را یکسان کنید عمرش به 50 سال قد نخواهد داد و نابود خواهد شد.. جالب است.. قوانین تعصب و سرکوب و خفقان در همه جای دنیا فجایع مشابهی به ارمغان می آورد.. جایی فاشیسم و نازیسم با سلاح پوپولیسم به یکسان سازی روی می آورند و نابود می کنند و جای دیگر قوانین مطلقه و غیر قابل تغییر الهی.. عرف و توتالیته و چارچوبی به نام جنسیت که معلوم نیست که تعیینش کرده جز آدمهایی که قبلترها یکسان شده بودند و تنوع چشمگیری که داشتند و دارند عمدن نادیده گرفته شد و می شود..

نه!.. این آدمها گناهی ندارند.. آنها محکومند به جهنمی به نام تعصب.. من اما بهشتم را خودم می سازم و با چنگ و دندان حفظش می کنم از گزند نادانی و تعصب.. وظیفه من نسبت به خودم همین است..

 

+ شنبه 11 بهمن1393ساعت 14:32 روشنک هوشمند |

بالاتر..

 

امروز یکی از بهترین و هیجان انگیزترین روزهای عمرم بود.. پرواز را هم امتحان کردم و آنقدر دوستش داشتم که از این هفته می روم که رسمن کارآموز خلبانی UL ( هواپیمای فوق سبک ) شوم!.. اولین روز با استادم یک پرواز امتحانی داشتم تا دستم بیاید حسش چیست.. آدم شاید دوست داشته باشد خیلی کارها را انجام بدهد اما باید ببیند توانایی و قدرت روحی اش را دارد یا نه.. در امتحان پنهانی غیر رسمی فراتر از انتظار استادم ظاهر شدم.. خودم هم تعجب کرده بودم!.. این همه اعتماد به نفس و تسلط در اولین ساعت پرواز بدون آشنایی قبلی برایم جالب بود.. و البته استاد خوبم نقش موثری در ایجاد این استعداد جدید در من داشت.. با استادم خیلی خوب ارتباط برقرار میکنم.. از آن دسته  آدمهای بی عقده با تجربه خوش قلبیست که می تواند مثبتهای جدید وجود مرا کشف کند و به خودم نشان دهد.. وقتی که برگشتیم پایین تیم فوتبال ایران از عراق باخته بود.. تلویزیون بزرگ فرودگاه ناراحتی فوتبالیستهای جوان را نشان می داد.. خیلی ناراحت نشدم.. البته اگر می بردند خب خوشحال میشدم.. اما وقتی به خودم فکر کردم و کارهایی که از من برای خوشحال کردن خودم بر می آید چنان از انرژی لبریز شدم که همه دنیا را فراموش کردم.. من نیازی ندارم که چند فوتبالیست مرا خوشحال کنند و روزمره گی را از یادم ببرند.. من خودم برای خوشحال کردن خودم کافی ام ..من آن بالا فهمیدم که خلبان خیلی خوبی می شوم!.. این کار را دوست دارم و از آن لذت می برم و جسارت و اعتماد به نفس لازم را دارم.. در بیشتر دقایق پرواز ( تقریبن یک ساعت و نیم ) کنترل هواپیما را با کمک راهنمایی های استادم به دست گرفتم و همزمان یاد گرفتم که همه چیز را چگونه چک کنم.. این تجربه جدید بالاترین هیجانی را که میشد به من تزریق کرد.. احساس سبکی.. شادی زیاد.. اعتماد به نفس فوق العاده .. و اینکه از همه بالاتر ایستاده ای قابل وصف نیست.. خلاصه اینکه می رویم که خلبان شویم و همه ناچیزها و فرومایه ها را آن پایین مایین ها تنها بگذاریم که توی سر هم بزنند.. به ماتحت این و آن بچسبند و راز بقا را به زشت ترین و تحقیرآمیز ترین شکل ممکن با دروغ.. حقه بازی.. بیشرفی و بی مسئولیتی به جای آورند.. مهم پرواز کردن من است.. اینکه کلاسم را از همه اینها پر رنگ تر از پیش هر چه بیشتر جدا کنم که کردم. بعضی ها از پرواز کردن فقط حرف زدن درباره اش را بلدند.. چرت و پرت و چرند.. آنهم وقتی که توی چاه توالت با سایر موجودات همگن و همسان مشغول تغذیه ای بی وقفه و مادام العمر هستند..

من اما درباره چیزهایی که دوست دارم و به آن معتقدم حرف نمی زنم.. بلکه عمل می کنم و به خودم ثابت می کنم که دقیقن چه کاره ام!.. من اهل پروازم!.. اینکاره ام!..

 

+ جمعه 3 بهمن1393ساعت 21:4 روشنک هوشمند |

تغییرات و ثوابت!..

 

این چند روزه که همه اش توی مواد قانونی و حقوقی پرسه می زدم و با آدمهای این وادی می پریدم روی نوشتارم هم تأثیر گذاشته!.. خود به خود از کلماتی استفاده می کنم که شاید هیچ وقت استفاده نمی کردم.. برای خودم هم جالب است این نوع تأثیرپذیری.. دنیای حقوقدانها هم دنیای جالبیست با حق الوکاله های من درآوردی آنقدر که از 20 میلیون تا 6 میلیون متغیر است..  آدم باید حسابی حواسش را جمع کند که تیغیده نشود همینطوری.. مهم این است که در جایگاه شاکی نیازی نیست زیاد خرج کنی.. بیچاره متهم ها.. احتمالن حسابشان با کرام الکاتبین است دیگر.. حالا.. ادامه دارد!..

نمی دانم چرا وقتی عده ای نمی توانند عده ای دیگر را دوست داشته باشند با خودشان روراست و صادق نیستند.. این همه تلاش برای ثابت کردن اینکه آدم خوبه ماجرا هستید نمی ارزد که به خاطرش اینچنین نقش بازی کنید.. از این طرف تلفن پشت تلفن.. ابراز لطف و عزیزم و جانم.. دعوت و خواهش و تمنا.. اما از آن طرف روی صحنه، وقتی نیست که به پاچه خاری و چاپلوسی و بده بستانهای دروغین با عده ای دیگر که گند می زنند به هر چه اخلاق و شعار اخلاقیست ، صرف نشود!.. من این رفتار دوگانه را درک نمی کنم..حالم از ابراز لطفهای دروغین اینچنینی به هم می خورد.. کاش عده ای برای یک بار هم که شده سعی می کردند خودشان باشند.. هر چند ظریفی می گفت دنبال چه می گردی؟.. این همانیست که هستند.. خود واقعیشان میان منفعت و مصلحت و دروغ و حسادت و عقده مثله شده.. مسخ شده .. همین معجونی که می بینی خودشان است.. بپذیر و مسیرت را عوض کن اگر تحملش نمی کنی و مثلش نمی شوی!..

دلم لک زده برای یک سفر حسابی.. هدایت این چند روز حسابی توی جلدم می پلکید.. هدایت وجودم را آرام کردم و به دلخوشی هایی که دارد رهنمون ساختم و از آن قالب روشنفکر درک نشده نا امید بیرونش کشیدم.. چند تا مطلب درست و درمان و به درد بخور خواندم.. کمی قدم زدم.. با دوستانی گفت و گویی کردم و عاقبت از پس همه تاریکی ها روشنک وجودم دوباره طلوع کرد!..

دنیای سلبریتی های توی فیس بوک دنیای جالبیست.. گاهی در معنای سلبریتی شک میکنم.. برای خودشان دفتر و دستکی دارند و برو بیایی.. زنگ تفریح بامزه ایست..

آدم زمانی به جایی می رسد که دیگر هیچ بتی توی زندگی اش نیست.. ابراهیم عقلت با تبری در دست همه را شکسته.. تازه!.. خود ابراهیم را هم یک گوشه ای نشانده و ماسماسکی هم داده دستش تا مشغولش شود و رفته پی کارش.. سالهاست که چنین حسی دارم.. حس خوبیست..

 

+ سه شنبه 30 دی1393ساعت 17:1 روشنک هوشمند |

 

A prejudiced man is always busy with his own nonsenses like a monkey with his own balls

 

+ دوشنبه 29 دی1393ساعت 5:34 روشنک هوشمند |

برف با طعم هل و خرما..

 

دلم یک عالمه برف حسابی می خواهد.. یک عالمه سفیدی برای گم شدن.. روسیاهی دنیا و محتویاتش را فقط با سفیدی برف می شود برای لحظاتی فراموش کرد.. می شود امید و دلخوشی را دوباره پیدا کرد و کمی با بی خیالی لیز خورد..

مودم مود سبزیجات است و پاستا و چای هل و خرما..

نگران لکه های باقیمانده از آخرین غواصی بودم روی کتفهایم.. یک ماهی میشد که رویم نمیشد تاپ بپوشم.. حالا نگاه می کنم توی آینه.. کمرنگ تر و کمرنگ تر می شوند.. تقریبن رفته اند.. پوستم دوباره برق می زند.. سفید سفید سفید.. درست مثل سفید برفی!..

از خودم راضیم!.. از خودراضیم یعنی؟!.. همینم که هستم..

 

+ جمعه 26 دی1393ساعت 22:51 روشنک هوشمند |

قانون هتک حرمت و نشر اکاذیب اینترنتی..

 

مدتیست که حملات ناجوانمردانه شنیعی را علیه خودم بی هیچ گناهی در دنیای کوهنویسی ایرانی دارم تحمل می کنم!.. اما اخیرن متوجه شده ام که این متانت به خرج دادن و تحمل من از طرف عده ای بد تعبیر شده و به اصطلاح طرف مقابل روز به روز گستاخانه تر حمله می کند..

بر آدمی روستا زاده و بیسواد البته حرجی نیست که مثل عقربی ترسو با نیش و کنایه و خیلی محتاطانه عقده گشایی کند چون من راهنمای کوهستان خواستم و هزینه ای هم پرداخت کردم و گزارشی هم نوشتم تا سوء تعبیری نشود که متأسفانه شد چون دلی که سیاه و ریاکار است به سبب ضعف نفس و نیت بدخواهانه اش خودش به ضرر خودش عمل می کند و حرمت نان و نمکی را که داده و خورده خود می شکند..  برای اینکه به درخواست دوستی مخفیانه ای که تمنا داشته پاسخ منفی داده ام و اصرار چهارساعته ایشان (در تمام طول مسیر قله تا شهر) را برای ننوشتن گزارش نپذیرفتم و در ازای این عدم پذیرش ، نان و نمک کوفتی ایشان را به مبلغ 50 هزار تومان خریده ام بعلاوه شامی که در پناهگاه تقدیم ایشان کرده ام و پرداخت پول تاکسی ایشان هنگام بازگشت ، تا از عالم هپروت بیرون آید و احساس خسارت نکند و در شهر غریب  سالم به مقصد برسم!.. حال به سبب آن کینه به دل گرفته و همه آه و ناله و نفرینش از این است.. آن را می گذارم به حساب نفهمی و ماتحت سوخته گی ایشان و بی احتیاطی خودم که فکر کردم در عالم کوه و ورزش جنسیت اهمیتی ندارد و آدمها همانند که توی وبلاگهایشان وانمود می کنند.. همه از دم شریف و عفیف و چشم پاک!.. همه خواهر و برادرند یا دوست و همسایه و رفتار صمیمانه اما صادقانه تو را که با حفظ فاصله ای مشخص توأم است به حساب ناز و کرشمه و دانه ریختن نمی گذارند.. این آدم دو چهره و فرومایه را می بخشم چون نیمی از سوء تفاهم پیش آمده برای ایشان را به حساب خورده فرهنگی می گذارم که به آن تعلق دارد و زن برایش جز سوژه ای جنسی نیست که همه رفتار و حرکات و گفتار و حتی نوشتارش به آن تعبیر می شود.. اشتباه از من بود که متکبر و بی اعتناء نبودم و متواضعانه احترام گذاشتم و رعایت کردم به حرمت نان و نمک و تندی و پرخاش نکردم.. سکوت کردم شاید مخاطب شرمنده شود که نه تنها نشد که وقیح تر هم شد و در هر ماجرایی که نوشته ای از من باشد بدخواهی و کینه شتری اش را نسب به من رو می کند و پست فطرتانی که برایش هورا می کشند چون از من متنفرند.. کسی که هرگز ندیده اند و نمی شناسند اما دوست دارند که نباشد چون مثل آنها ماله کش و دروغگو نیست. همه اینها را می بخشم و به حساب محیط فرهنگی بدی می گذارم که این آدم و تأییدکننده گانش نتیجه آن هستند.. اما حساب کار عده ای دیگر که خود را تحصیلکرده و پایتخت نشین می نامند جداست..

چون خودم آدم شوخ طبع و آسانگیری هستم به شوخی و هجو حتی از نوع تخریبی اش اهمیتی نمی دهم و آن را جدی نمی گیرم یا فوقش پاسخ متناسبی می دهم معادل همان!.. اما نشر اکاذیب جدی درباره زندگی شخصی خودم را نمی توانم دیگر به حساب آزادی بیان گوینده یا نویسنده یا شوخ طبعی اش بگذارم.. مواد حقوقی و قانونی موجود در این باره را بررسی کردم و به این نتیجه رسیدم که بهتر است به صورت قانونی از حقوق خودم دفاع کنم و تقاضای اعاده حیثیت داشته باشم درباره این موارد :

http://tehrankooh.blogfa.com/post-97.aspx

http://tehrankooh.blogfa.com/post-202.aspx

http://climb-in-haze.blogfa.com/comments/?blogid=climb-in-haze&postid=257&timezone=12600

http://climb-in-haze.blogfa.com/comments/?blogid=climb-in-haze&postid=254&timezone=12600

http://climb-in-haze.blogfa.com/comments/?blogid=climb-in-haze&postid=250&timezone=12600

http://tehrankooh.blogfa.com/comments/?blogid=tehrankooh&postid=308&timezone=12600

از موارد فوق پرینت کاغذی تهیه شده بنابراین قابل کتمان یا انکار نیستند مگر اینکه به طور کامل حذف شوند. البته حتی در آنصورت هم قابل استناد می توانند باشند چون برای حذف کامل آنها از دنیای مجازی زمان لازم است.. البته در صورت حذف کامل و ابراز پشیمانی و عذرخواهی علنی می توانم به مرتکبان تخفیف دهم و با حسن نیت از شکایتم صرف نظر کنم. نتیجه اصلن برایم اهمیت ندارد. مهم این است که از حق خودم در این باره دفاع کنم تا حریف گستاخ گمان نبرد با موج سواری و سوء استفاده از وضعیت مردسالارانه موجود قوانین کشور و آویزان شدن مصلحتی به بعضی جایگاه ها بتواند کار زشت و خلاف خود را علیه یک فرد حقیقی اینگونه پیش برد.

 

+ پنجشنبه 25 دی1393ساعت 3:51 روشنک هوشمند |

دنیای کوچک ..

 

چند هفته پیش اصلن حوصله نداشتم.. بیخواب شده بودم.. روزها می خوابیدم و شبها تا صبح بیدار.. ماهواره را روشن کردم و رفتم روی کانال بی بی سی زبان اصلی.. مراسم یادبود و سخنرانی پیش از خاکسپاری بازیکن تیم کریکت استرالیا را در کلیسای جامع شهر نشان میداد.. فیلیپ هیوز چند هفته قبل از تولد بیست و شش ساله گی اش در کمال بدشانسی در یک بازی دوستانه خانه گی باشگاهی با ضربه توپ به سرش به کما رفته و پس از چند روز فوت شده بود.. خانواده و دوستانش یکی یکی توی کلیسا پشت تریبون می رفتند و در یادبود او از روی کاغذ جملاتی را که از قبل آماده کرده بودند می خواندند.. حرفهای برادر خانواده از همه جالبتر بود و پس از آن خواهر کوچکش.. نوشته برادر بزرگتر طنزآمیز بود.. به خاطرات بامزه ای از برادرش اشاره می کرد و در همان لحظه دوربین روی چهره سایر اعضای خانواده و همبازی هایش و مردم توی کلیسا زوم می کرد.. اشکها و لبخندهایشان با هم توأم میشد و گاهی میان گریه با صدای بلند می خندیدند.. خواهر کوچک خانواده هم چند خاطره تعریف کرد.. از اینکه برادرش را همیشه می ستوده با وجود اینکه با هم زیاد دعوا می کردند.. او هم شوخ طبعانه جملات غم انگیزش را با لطیفه هایی درباره برادرش به هم آمیخت.. مراسم باشکوه و در همان حال ساده و صمیمی و واقعی بود.. مادر و پدر آرام اشک می ریختند و در عین حال از دوستانشان که دلداریشان می دادند تشکر می کردند.. جمعیت زیادی از مردم همزمان پشت در کلیسا توی خیابان مراسم را از صفحه نمایشهای بزرگ خیابانی نگاه می کردند.. در ادامه مراسم پس از کلیسا همه با هم ماشین تابوت را تا محل خاکسپاری اسکورت کردند.. جمعیت خیلی آرام و منظم و متین در دو طرف خیابانها طوری که راه بسته نشود به احترام ماشینها می ایستادند و راه را باز می کردند.. اشکم حسابی درآمده بود با اینحال با لطیفه های برادر و خواهر و دوستان آن غریبه جوانمرگ هم چند بار لبخند زدم.. آخرش هم خوابم برد و انتهای مراسم را ندیدم.. چشم که باز کردم صبح شده بود و حس خیلی خیلی خوبی داشتم..

 

+ سه شنبه 23 دی1393ساعت 2:52 روشنک هوشمند |

JE SUIS CHARLIE

An open-minded human shows his/her anger in his/her art but a beast shows its anger by hunt

طنز و هجو و کاریکاتور یک نوع خشونت هنرمندانه ظریفه.. خشم و عصبانیتی کنترل شده در قالب خطوط که سوژه رو هدف قرار داده.. آدمها بر اساس درجات درک و فهمشون همه روشهایی برای کنترل خشمشون پیدا کردن و هنرمندان و روشنفکران هم همچنین.. به نظر من اونهایی که در مراحل بالاتری از تکامل فکری و فرهنگی قرار گرفتن خشونت و خشمشون رو تبدیل به هنر.. ادبیات و اثر ( کارتون.. فکاهی.. هجو.. هرچی حالا!.. البته این خودش کلی بحث داره که همه کارتونها می تونن اثر هنری باشن یا همه هجویات خلاقیت ادبی یا نه!.. ما اینجا به این کار نداریم.. ) می کنن و اونهایی که در مراحل بدوی و ابتدایی قرار گرفتن یا فحش میدن.. یا کتک کاری می کنن.. یا قتل و کشتار.. بعدم میان توجیهش می کنن با استفاده از تفسیر جهادی و دین و هرچی.. یک آدم هنرمند با اثرش عقده گشایی می کنه و فحش میده .. یک نویسنده با خلاقیت ادبیش حرصش رو خالی می کنه اما یه مسلمون جهادی بلد نیست.. مغزش توان درک هنر و ادبیات رو نداره.. نمی تونه کارتون و طنز رو درک کنه.. خشمش رو با عملیات تروریستی نشون میده.. همین!..

..........................

پینوشت : این نوشته را ابتدا در فیس بوک فرستادم.. درباره کشتار اخیر کارتونیستهای فرانسوی توسط مسلمانان افراطی.. البته آن "ژو سوی شارلی" شعار همدردی مردمانیست که به این کشتار نه می گویند.. نه گفتن به قاتلان آزادی بیان.. یعنی "من شارلی هستم".. آن جمله زیرش هم لحظه ای به نظرم رسید.. بیربط با ماجرا نیست..

 

+ چهارشنبه 17 دی1393ساعت 23:29 روشنک هوشمند |

مطالب قدیمی‌تر