چرا از نسیم عشقی نام بردم؟..

 

پس از نام بردن از خانم نسیم عشقی در آخرین سنگ نوشته ام آماج حملات کامنتهای بی نام و نشان اما با ادبیاتی آشنا قرار گرفته ام!.. کامنتهایی که مرا به خاطر نام بردن از ایشان سرزنش می کنند.. نمی دانم چرا باید اینطور باشد.. حسادت و غرض ورزی تا کجا؟.. به نظر می رسد به جز یکی از شاگردان ایشان کسی تا به حال درباره ایشان چیزی نگفته بود.. من نه شاگرد این خانم هستم و نه دوست صمیمی اش که از تبلیغش نفعی ببرم و یا خدای ناکرده قصدم نادیده گرفتن فعالیت سایر مربی های زن ایرانی یا کوبیدنشان بوده باشد و این اصلن تبلیغی نبوده!.. من اصلن این آدم را نمی شناسم. خوشم آمد از جسارت یک دختر جوان ایرانی که مستقل از دنیای مردانه ، دوستانش را برای گشایش مسیرهای سخت سنگی و دیواره ای تعلیم می دهد. این برایم جالب بود در زمانه ای که زنان معمولن علیه زنان فعالیت می کنند و حتی از حمایت دیگران از همجنسشان ناراحت می شوند و انتقاد می کنند.. خودم زخم خورده چنین بازی زشت مردسالارانه ای بوده ام که اگر جست و جو کنید آثارش را در همین وبلاگ و وبلاگهای دیگران بوضوح خواهید یافت. واکنشی که لااقل از همجنسان پر ادعای خودم هرگز انتظارش را نداشتم و غمگینم کرد. فهمیدم متأسفانه عده ای از زنان ما فقط جایی که به نفعشان باشد از زن دیگری حمایت می کنند یا حداقل از بدگویی و حاشیه سازی درباره اش دست می کشند و این آفت هر حرکتیست که می خواهد زنان این مرز و بوم را بالا بکشد و قوی کند. حسادت و انحصارطلبی و غرض ورزی آفت جامعه زنانه است. البته این شاید انتظار بزرگی باشد از زنانی که عمری در میانه بازی های مردانه عاملی برای بالا کشیدن یکی و کوبیدن دیگری بوده اند اما من لااقل به عهد خود و عقیده خود وفادار مانده ام و روابط و منافع شخصی را از قضاوتم مخصوصن درباره زنان دور نگهداشته ام. لطفن کوته فکری ها و مقاصد احمقانه خود را با دلایلی که من به عنوان یک فمینیست برایش قلم می زنم مقایسه نکنید!.. من به هر زن مستقل و فعالی که برای سایر زنان کاری انجام می دهد احترام می گذارم و از او حمایت می کنم حتی اگر هیچ نفعی برای من نداشته باشد. شما به فکر خودت باش! منظورم تویی!.. بله با توام!.. خود تو!.. گفتم که!.. من همیشه تو را غافلگیر می کنم چون من یک زن آزادم!.. چیزی که تو هرگز نمی فهمی!.. لااقل حالا حالاها نمی فهمی.. ; ) ..

 

 

+ یکشنبه 27 مهر1393ساعت 15:12 روشنک هوشمند |

نوشتن.. خطرناکترین کار دنیا !..

 

در این ده سال اخبر کارهای مختلفی را امتحان کرده ام که هر کدام خطر خاص خود را داشته اند.. از غواصی و اسکی و دوچرخه سواری و کمی هم پاراگلایدینگ گرفته تا کوه و سنگ.. همین که در ایران زندگی می کنید یعنی خطر!.. خطری که هنگام عبور از خیابان بر روی خط عابر پیاده و در حالیکه چراغ برای شما سبز است وجود دارد تا توی ماشین نشستن از راننده گی تا مسافر آن ماشین بودن.. از مسافر هواپیماهای کهنه و تعمیری بودن.. از زیر سقفها و بالکنهای کلنگی قدم زدن.. هر اتفاقی ممکن است برای شما بیفتد.. پلی خراب شود.. مترو وسط تونل برقش قطع شود.. طوفانی از آسمان بر سر شما خراب شود که با این همه تجهیزات هواشناسی مدرن پیش بینی نشده بوده و شما را به هوا پرتاب کند یا دیواری را بر سرتان بریزد.. موتوری ها و جیب برها.. آدم رباها.. خفاشها و کرکسهای شب و روز.. خواهران و برادران امنیت اخلاقی و اخیرن اراذل و اوباش باتوم بدست شکم گنده موتور سوار.. اینها همه بالایای طبیعی ایرانی بودن است..

همه اینها اما به کنار سعی کنید که بنویسید و یک شهروند معمولی بی سر و صدا و بی ادعا باشید.. فقط بنویسید و ابراز عقیده کنید.. درباره خودتان.. درباره شهرتان.. کشورتان.. جامعه.. درباره موضوعات معمولی بنویسید اما بی سانسور و بی ملاحظه و صادقانه و درست بنویسید تا دستتان بیاید خطر واقعی یعنی چه!.. البته منظورم هر نوشتنی نیست.. وقتی که از گل و سنبل و بلبل می نویسید مسلم است که کسی کاری به کارتان ندارد و برادر بزرگتر خیالش راحت است که این هپروتی مشنگ ول معطل است.. لبخندی می زند و چشم بر شما می بندد .. اگر هم داغ کرده باشید و سیاسی بازی درآورید بدون اینکه فرق دست راست و چپتان را بلد باشید باز هم بی خطرید چون اول فیلتر می شوید و بعد هم با یک وسیله نوک تیز سنگین یک گوشه کناری حسابتان را می رسند.. یک چند روزی می شوید نقل محفل رسانه های اینور و آنور و عده ای سوژه ای برای سخنرانی و خودی نشان دادن پیدا می کنند و بعدش هم این ننه و بابای سیاه بختتان هستند که باید بنشینند سر قبرتان آب غوره بگیرند و بسوزند و بسازند.. عملن قربانی می شوید. خیلی سهل و راحت و بی دردسر!..

شما تنها وقتی تبدیل می شوید به مشکل لاینحل جنابان عالی مقام که نه به حد پایین نزدیک شده باشید و نه به حد بالا.. بهانه ای برای حمله مستقیم و نابود کردنتان ندارند و اینجاست که جنگی فرسایشی و تحمیلی بوجود می آید.. خطر همیشه بیخ گوشتان است چون اینجا با من شما مواجه می شوند.. منی که در برابر خواست و اراده برادر بزرگتر قد علم کرده و شجاعانه ایستاده.. هیچ چیز برای قلدرمآبان و دیکتاتورها و نوچه هایشان و هر که از انتقاد و حقیقت فراریست بدتر و زجرآورتر از کسی که با اعتماد به نفس خاصی می گوید " من " نیست. آنقدر پست و حقیرند که این من شما را تاب نمی آورند.. آخر من فقط منیست که از آن آنها باشد و کنترل شده و بیخطر و متواضع و سر به زیر تحت امر بالا.. نه منی که من آنها را به چالش می کشد و سوال می کند و روی اعصابشان بندبازی می کند..

بهانه بزرگشان چیست؟ اینکه شما سیاه نمایی می کنید.. انتقاد می کنید.. و این بهانه می دهد به دست دشمنان ایشان.. بله دشمن!.. این واژه آشنای فرهنگ ایرانی.. شما با نوشته هایتان باعث شده اید که دشمنان ایشان بهانه ای برای سرکوفت و تحقیر اینان پیدا کنند.. دشمنان اینها از نوشته های شما " سوء استفاده " می کنند علیه آنها !.. پس شما جزو خائنین و مجرمان دسته بندی می شوید.. شما تنها وقتی قابل اغماضید که بی اثر باشید و مثل یک سگ وفادار علیه دشمنان اینان به موقع پارس کنید.. طومار امضا کنید.. به موقع حمایت کنید.. به موقع تخریب کنید.. به موقع بایکوت کنید و به موقع حتی چماق به دست بگیرید و بریزید توی خیابان یا نوشته های طرف را بگیرید خط خطی کنید و از هیچ نوع اتهام یا افترا یا توهین و اذیت و آزاری کوتاهی نکنید. خلاصه هر آنچه از دستتان بر می آید برای اعتلا و نورانی تر شدن هاله های دور سر والامقامان انجام دهید..

حالا نوشته های پاراگراف بالا را یک بار دیگر بخوانید و ببینید شما.. شمای نوعی طرز فکرتان و عملکردتان تا چه اندازه مشابه دیکتاتوری های مذهبی و غیر مذهبی و برادر بزرگترهای کنترل گر و خودکامه است. امیدوارم از این که شباهت فوق العاده خود را به کسانی که علیه شان شعار می دهید یافته اید از خود بیزار نشده باشید. هدف ما تغییر شما نیست که ما خود محتاج تغییریم.. کیست که نیازمند تغییر نباشد؟.. هدف ما شکافتن پوسته کلفت تعصب و انحصارطلبی و تنگ نظری شماست.

 

+ یکشنبه 27 مهر1393ساعت 12:58 روشنک هوشمند |

پل خواب و اولین تلاشهای من !..

 

دیروز و پریروز ، پنج شنبه و جمعه 24 و 25 مهرماه به همراه آقای مهندس شفقی یکی از سنگ نوردان پر افتخار کرجی به منطقه پل خواب گچسر رفتم و به عنوان عضو مهمان از آموزشهای ایشان به گروهی از کارآموزان سنگ پیشرفته استفاده کردم. روز اول هوا آفتابی و عالی بود.. با کارگاه های دینامیک و استاتیک و ابزارگزاری آشنا شدیم.. استاد مسیرهایی را تعیین کرد و بچه ها شروع کردند به صعود کرده ای و تلاشهای بولدر.. من هم دستی به سنگها زدم و بیکار ننشستم اما به خودم فشار نیآوردم چون سطح کلاس از آماده گی من و تمریناتم بالاتر بود.. اما شروع خیلی خوبی بود.. برای اولین بار بود که به منطقه پل خواب می رفتم.. می توانم بگویم که آن غول سرسخت و خطرناکی که تا پیش از این در ذهنم ساخته بودم نابود شد و ابهتش ریخت!.. مسیرهای انتخابی درجه صعودهای بالایی داشتند و این انگیزه در من ایجاد کرد که همیشه در سنگ به اهداف بالاتر و بزرگتری فکر کنم تا مسیرهای ساده و معمولی.. حالا می دانم که نمی شود با سنگ شوخی کرد و سالی یک بار آمد و باقی سال را به کارهای دیگر پرداخت و به همان آماده گی اول بود.. شما مجبورید به سنگ احترام بگذارید!.. در طول هفته برنامه ریزی دقیق بدنسازی و تغذیه مناسب این ورزش را داشته باشید.. و البته ضرر نمی کنید چون بدنسازی مناسب سنگ به درد سایر تفریحات و ورزشهایی که می کنید هم می خورد و حتی اگر مستقیمن کمکی نکرده باشد اما عضلات شما را قوی تر می کند تأثیر مثبتی دارد..

با چند نفر از دوستان آقای مهندس هم که در زمینه سنگ کارهای اساسی و مهمی انجام داده و می دهند هم آشنا شدم.. آقایان گرامی و محمدی و دوستان دیگر که همنوردان برج ترانگو بودند.. از دور یک خانم جوان خیلی خوش استیل و جدی را هم دیدم که داشت روی یک مسیر سخت آن بالا تلاش می کرد.. آقای مهندس معرفی کرد.. خانم نسیم عشقی بودند.. شمه ای از فعالیتهای ایشان را در ایران و خارج از ایران که شنیدم لذت بردم از حضور دختران جوان ایرانی در رشته ای به این سختی در سطح بین المللی و به عنوان یک هموطن و یک زن به ایشان افتخار کردم و لبریز از غرور شدم.. یک خانم جوان دیگر هم به نام سمیه (نام فامیلیشان را مطمئن نیستم) دیدم که در جمع کارآموزان مربی گری درجه سه سنگ که همه مرد بودند زیر نظر استاد محمدی مشغول حمل مجروح بود که باز هم برایم جالب و زیبا بود..

کلاس به هیچ وجه خسته کننده نبود چون با علاقه در آن شرکت کرده بودم.. و از همه مهمتر با افرادی آشنا شده بودم که می توانند کمکم کنند که در این رشته بهتر شوم .. گشایش مسیر تا این زمان برایم یک کار خیلی عجیب و سخت و دور از دسترس به نظر می رسید اما استاد گفتند که شاگردان ایشان در مراحل پایانی آموزش پیشرفته سنگ قادر به گشایش مسیر هستند.. نمی دانید چقدر خوشحال شدم وقتی فهمیدم نیازی نیست برای چنین کاری آدم سالها صبر کند و اگر کمی به خودم زحمت بدهم مسیر " زن آزاد " را می توانم با کمک مربیان و استادان خوش فکر و صبور و دوست داشتنی این رشته روی یکی از دیواره ها به ثبت برسانم.. این کار برای من جنبه سمبلیک دارد.. اهمیتش به سالها پیش از این بر می گردد و دلیل اصلی اش هم پیش من محفوظ می ماند تا وقتش..

درضمن با کارگاه معلق و تفاوتش با کارگاه غیر معلق آشنا شدم و فهمیدم آن کارگاهی که من در دوره کارآموزی سنگ مقدماتی آقایان ( با مربی گری آقای فراهانی ) از آن فرود آمده بودم کارگاه مناسبی برای کارآموزان مبتدی نبوده و شاید برای دیواره نوردهای تمرین کرده بیشتر مناسب بوده و اگر کمی طولش داده ام و فرود آمده ام نشاندهنده عدم توانایی من نبوده بلکه سطح کار بالاتر از توانایی های کارآموزان مبتدی بوده است. خب خوبی امتحان کردن مربی های متفاوت همین است.. همه خوب و ماهر و با انگیزه و صبور هستند اما تکنیکهای آموزشی متفاوتی دارند..

چیزی که برایم جالب است تنوع و تعداد زیاد استادان و مربیان سنگ و دیواره در ایران است.. این به نظر من اتفاقن برعکس نظر خیلی ها چیز بدی نیست.. این باعث می شود رقابت برای بهتر شدن نحوه آموزش و کسب رضایتمندی کارآموز بیشتر شود و استاد و مربی مربوطه هاله های نورانی تقدس اطراف سر خود را که در انکار یا خصمانه پنداشتن هر نوع انتقادی به کار می برد برای همیشه از دست بدهد و نکات دیگری علاوه بر مهارت فنی یعنی نوع شخصیت و رفتار و مسئولیت پذیری استاد و مربی مطرح شود و امتیاز بگیرد.. چیزی که در دنیای مدرن امروزی برقرار است و درستش هم همین است.. به این ترتیب ما در آینده شاهد رونق گرفتن کار استادانی خواهیم بود که نه تنها مهارت و تجربه بیشتری در این رشته دارند بلکه آموزش بهتری می دهند و شخصیت یک استاد و مهارت کلامی و متانت و مسئولیت پذیری اش را هم نمایان می کنند.

خیلی خوشحالم که یک استاد خیلی خوب و با اخلاق پیدا کرده ام.. برای خودش و دوستانش آرزوی موفقیتهای بیشتر و سلامتی و شادی روزافزون دارم.

 

 AxGiG,عکس گیگ پایگاه آپلود عکس ویژه وبلاگنویسان

 

آقای شفقی در حال آموزش یومار زدن

 

 

+ شنبه 26 مهر1393ساعت 11:4 روشنک هوشمند |

زن آزاد..

 

آشپزخانه تکانی با موفقیت انجام شد.. عهد بستم با خودم به مدت یک سال فست فود نخرم و نخورم.. حالا توی یک آشپزخانه نو شده آشپزی می چسبد... این روزها دوچرخه سواری هم می چسبد.. صدای قرچ قرچ برگهای خشک پاییزی زیر تایر دوچرخه لذت بخش است.. شنا هم می چسبد.. هوا کمی سرد باشد بعدش بپری توی یک استخر آب گرم!.. شیرقهوه داغ و کتابی در دست و زیر پتو شبها.. این هم می چسبد.. نه پشه ای هست و نه سوسکی!.. هوا سرد شده غیبشان زده..

ماجراجویی ها؟!.. بله خب این یکی که همیشه می چسبد.. دوره استادی غواصی می ماند برای دی ماه.. احتمالن شب ژانویه ایران نیستم.. احتمالن!.. شاید دیرتر هم شد.. هزینه های دوره ها همین طوری که بالاتر می روی بیشتر می شود.. من هم که هنوز پولدار نشده ام.. فکر کنم تا انقلاب مهدی باید صرفه جویی کنم.. بعد از انقلاب هم که من حتمن جزو اعدامی ها هستم.. می آیند همه اموال خریداری نشده ام را مصادره می کنند می برند واسه خودشان.. از حالا وصیت کرده ام همه اموال ورزشی ام از غواصی و شنا گرفته تا اسکواش و کوه و سنگ و دوچرخه به آبجی کوچیکه برسد که ماشاء اله یکی او خیلی اهل ورزش است یکی مجسمه آزادی!..

فرار کردن از هر نوع کنترلی یعنی من!.. و این یعنی عذابی الیم برای کنترل کننده  در سیستمی یک پارچه و خفقان آور و استبدادی.. برایم جالب است رفتار آدمهای خرده ریزه واسطه کنترل و اجرا.. شاخکهایشان برای کنترل آدمها دائمن کار می کند.. نیازی نیست کار شاقی انجام دهی.. کافی است بگویی من تا بیایند سراغت و حواسشان شش دانگ جمع است تا مبادا زنی که تأیید کننده و نمود ارزشهای احمقانه و تبلیغاتی و پوشالی آنها نیست به دور از کنترل آنها دنیایی جدید برای خود بسازد و خودی نشان دهد.. اندک تلاشی جهت دور شدن از تمثال مبارک زن خوب و فرمانبر و پارسا برایشان کابوسیست.. آنوقت نه تاب تحملت را دارند و نه دوستت خواهند داشت و همه نفرتشان را تا جایی که می توانند به رخت می کشند .. متأسفانه بعضی مردمان حسود و تنگ نظر ما هم پتانسیل خوبی برای آسان کردن عملی شدن افکار و نیات کثیف و غیر انسانی و ضد زن اینها دارند طوری که نیازی نیست آنها علنن خودی نشان دهند.. استارتش را می زنند و بعد کار را می سپارند به لمپنها.. احمقها.. بی وجودها و عقده ای های فرهنگی.. مردهایی که از زنهایی سرکش و غیر قابل کنترل مثل من متنفرند و زنهایی که نمونه هایی پیش ساخته مطابق معیارهای انقلابی یا سنتی یا جدیدن اصلاح طلبانه صلح طلب کنترل شده و بیخطر هستند .. کار خود به خود به نفع آنها پیش می رود..  البته این بستگی به سوژه دارد.. مثلن زورشان به یکی مثل من نمی رسد چون ارزشهای زندگی اش و قوانینش.. چیزهایی که میترساندش و نابودش می کند از زمین تا آسمان با معیارهای پیزوری و کزایی اینان متفاوت است و چون برایشان قابل درک نیست در برابر من خلع سلاح می شوند یا نهایتن خودشان را ضایع و تحقیر می کنند و دیگر هیچ!.. خلاصه اینکه کنترلگر بیچاره در برابر من بیچاره تر است و انگهایش تنها به خودش می چسبد و هیچ طوری هم جدا نمی شود.. مثل تف سر بالا.. قابل ترحم و تأسف انگیز..

کوه و سنگ؟.. چشم حسود کور و گوش شیطون کر دارم دوره گذار را طی می کنم!.. بعله فکر کرده اید به همین آسانیست؟.. اما خب پیشرفتم خوب است و امیدوارم به خودم شاید به یک جاهای قابل قبولی برسانمش شاید یک روزی به دردم خورد.. از این گذشته اینها جزو کشفیات تازه من هستند.. به زمان نیاز دارم.. می دانید نهایت آرزویم چیست؟.. گشایش یک مسیر کوچک و سر راست روی آسانترین سنگی که می شود به نام "زن آزاد".. این نهایت آرزوی یک آموزشگیر مبتدی صفر کیلومتر سنگ است که در 38 ساله گی این کار را شروع کرده.. در این زمینه از کمک و همیاری همه دوستان و دشمنان بشریت به نفع آزادی همه زنان دنیا از بند حقارتها.. عقده ها و کنترلهای انسانی و غیر انسانی دنیای مردسالاری و برای یک لحظه چشم بستن بر منافع شخصی استقبال می شود.. مهم نیست کی.. حتی اگر 20 سال بعد باشد..

و آخر اینکه بیشعوری بد دردیست.. درد بیدرمان است.. دلم کباب می شود برای آنها که مجبورند به سر و کله زدن با این موجودات مضحک و در عین حال اعصاب خورد کن.. شما شاید بتوانید یک پسربچه دهاتی بیسواد را با درس و مدرسه و دانشگاه آدم کنید اما این به شرطیست که شعور داشته باشد.. از من می شنوید هر کجا نابغه یا دانشمند یا علامه یا قهرمان بی مثالی را دیدید که بیشعور است فرار را بر قرار ترجیح دهید تا به آرامش برسید که نمی ارزد دوستی با مردمان بیشعور اما پر ادعا و پر افتخار.. بی اینکه بخواهند شر میرسانند و دست خودشان هم نیست..

آقا با چسبیدن به ماتحت این و آن به جایی نمی رسی.. مرد آن است که روی ماتحت خودش بایستد و نه به واسطه افتخاری که دیگران کسب می کنند مفتخر شود.. ماتحتش را نداری که رویش بایستی؟.. بتمرگ سر جای خودت اما حداقلش این است که خودت هستی و عقده هایت را با ماتحت خودت جبران می کنی نه با ماتحت دیگران.. برای همه هموطنان عزیز ماتحتی مستقل آرزو می کنم.. 

هدف من از ماجراجویی چیست؟.. افتخار و قهرمانی و اول شدن؟.. نه!.. خودنمایی؟.. به عنوان یک "زن آزاد" بله!.. ببخشید که به اندازه اهداف والای شما انسانی و بزرگ نیست.. من یک زن ازخودراضی خودشیفته خودخواهم.. اما مهمتر از همه اینها یک زن آزادم!.. چیزی که تو هرگز نمی فهمی..

...................................

پینوشت : به کامنت دونی سری بزنید. ضرر نمی کنید.. ; ) ..

 

+ سه شنبه 22 مهر1393ساعت 17:36 روشنک هوشمند |

تولدم مبارک!..

 

بعله!.. امروز یک زن 38 ساله شدم!.. چندتایی از دوستانم به یادم بودند و بابای موسفید و خوشگلم و آبجی کوچیکه گلم.. جشن تولد البته فرداست چون امروز کلی کار دارم.. خانه حسابی به هم ریخته و شلوغ است.. برق خانه هم دوباره اشکال پیدا کرده باید درستش کنم.. خیلی ظلم است آدم خودش روز تولدش کلی کار کند اما خب چه می شود کرد.. دست تنهام و یاور و فریادرسی نیست.. مهمترین و سخت ترین قسمت خانه تکانی کمد لباسهاست!.. باید این همه لباس تابستانی را که با چه دقتی روی هم ردیف کرده ام از توی کمدی که در حال انفجار است یکی یکی بکشم بیرون و لباسهای پاییزه و گرمتر را جایگزین کنم.. یک پروسه اعصاب خورد کن که از بارگذاری زمستانی فلان دیواره هم سخت تر است.. از پیمودن کراکسهای آن یکی دیواره و فتح چوآیو ( سلام استاد!.. : )) .. ) هم همین طور!.. دیشب داشتم به این فکر می کردم نقشه ای تهیه کنم از کمد لباسهایم و جای هر یک از لباسها را مشخص کنم تا برای استفاده و پیدا کردن یکی از آنها هر بار مجبور به استفاده از کمربند انفجاری انتحاری و بازسازی فرسایشی پس از آن نشوم..

دیشب مامان خوشگلم هم به خوابم آمد.. البته من همیشه هر سال شب تولدم بعد از رفتنش منتظرش هستم چون میدانم که می آید.. این بار هم آمد.. آن لباس خوشگله دکولته ماکسی چسبان مخمل سرمه ای و کفشهای پاشنه ده سانتی ورنی بند بندی اش را هم پوشیده بود.. به هیبت مانکنی جوانی هایش بود یعنی زمانی که هنوز مرا و آبجی کوچیکه را به دنیا نیآورده بود.. کمر باریک و سبک بال و آرایش کرده و مغرور با موهای صاف و بلند و مشکی.. نگاهش مهربان و شاد و آرامش بخش بود.. مثل مدلهای بوردا و زن روز آن وقتها ( مجله های مورد علاقه مامان.. ) ژست گرفته بود .. کیک تولدم را هم خودش آورده بود.. حیف که در حال مزه کردن شیرینی لذیذ خامه اش بیدار شدم و فهمیدم در واقعیت از کیک خبری نیست و فردا خودم باید زحمت خریدش را بکشم.. اما همین که آمد و دعوتم را رد نکرد و آنقدر تر و تمیز و شیک کرده بود یعنی اینکه هنوز دوستم دارد و تأییدم می کند و چه بالاتر و بهتر از تأیید مادر؟.. اگر نیازی به تأیید باشد همین برای همه زندگی ام کافی است.. این روزها همه چیز آرام است و من خوشحالم..

 

+ شنبه 19 مهر1393ساعت 13:45 روشنک هوشمند |

کلمه ها و ترکیبهای کهنه.. (3)

 

ادب : احترام به خواست و اراده دیگران درصورتی که ضرری به زندگی و امنیت و خواست و اراده شخصی شما وارد نکرده باشد.

شرف : علاقه به حقیقت حتی اگر به ضررت باشد.

نان به نرخ روز خوردن : تنظیم عقاید و روش زندگی و کنشها و واکنشها بر اساس منفعتی مشخص که به شما می رسد. در این مسیر اخلاقیات ، انسانیت و صداقت اهمیتی درجه دوم پیدا می کنند.

اخلاق : راه و روش و سبک رفتاری که بوسیله آن امنیت ، آرامش و سلامت خود و اطرافیانتان را محافظت می کنید.

توهم : عدم توانایی در تشخیص واقعیتی عینی ، شنیداری یا مفهومی که معمولن در صورت عدم استفاده از داروهای روان گردان یا مخدر یا دوز بالای الکل نتیجه بیشعوریست یا عادت به مخدوش کردن حقیقت و دروغ گوییست.

ریاکاری : تفاوت میان عقاید شخصی فرد درباره خودش یا دیگران با چیزی که درباره خود یا دیگران در برابر ایشان ابراز می کند یا رفتاری دو گانه و کاملن متفاوت داشتن در خلوت و زندگی عمومی.

دروغ : سبک زندگی ریاکار نان به نرخ روز خور. مخدوش کردن حقیقت به عمد برای کسب منفعتی خاص یا عام که به مرور زمان تبدیل به عادت می شود.

 

+ جمعه 18 مهر1393ساعت 14:45 روشنک هوشمند |

کلمه ها و ترکیبهای کهنه.. (2)

 

گاهی آدم تمامی مخاطبانش را مثل خودش اهل تفکر و جست و جو و تجزیه و تحلیل در نظر می گیرد.. اما این همیشه صدق نمی کند مخصوصن وقتی که دایره مخاطبانت روز به روز گسترده تر و متنوع تر می شوند.. سوال پیش می آید برای عده ای درباره متنی اما نمی دانم چرا جرأت نمی کنند با اسم و فامیل حقیقی و آدرس اصلی وبلاگ خود بپرسند.. شاید همذات پنداری کرده اند با آن و این اذیتشان می کند.. گاهی در اثر نادانی آنقدر خشم در وجودشان جمع می شود که فرصت فکر کردن را از دست می دهند و توان حتی لحظه ای مکث کردن را قبل از فرستادن کامنتشان ندارند و همیشه نیش فحاشی را نثارت می کنند درست مثل همان کودک 4 ساله که اگر به او به موقع شیرینی دلخواهش را ندهی با سنگی شیشه ات را می شکند و فرار می کند چون به قصد شکستن آمده و آگاهانه به زشتی کار خود واقف است پس نمی ماند تا پاسخگو باشد.. خیلی از آدمها همین هستند.. 30 ساله و 40 ساله و 50 ساله و حتی 60 ساله هم ندارد.. لیسانس و فوق و دکترا هم سرش نمی شود.. جاه و مقام و منصب و شجاعت و قهرمانی به همچنین.. اما اینجا قرار است حتی با نادانها و مغرضها هم تا جای ممکن صبوری کنیم شاید این صبوری نتیجه داد و رهگذری مستعد چیزی هر چند اندک یاد گرفت و از تعداد هرزنویسان هرزاندیش بوقلمون صفت ریاکار کم شد در آینده.. بدین منظور  سوال و جواب جالب و شایسته ای را که میان من و نوال در کامنت دونی متن قبلی با همین عنوان ایجاد شده است را اینجا هم می آورم.. :

نوال :

از آن تکه ای که به بعضی ازدواجها انداخته ای لذت بردم چون خیلی از زندگی های زناشویی تنها حکم ارضای غریزه جنسی را دارند و بس و مشکلات بعدی از همین جا شروع می شوند! یعنی تنها رابطه ای که میان زن و شوهر در جریان است همین است. مرد نفقه می دهد و تمکین می خواهد و زن بی هیچ اختیاری بر جسم خود توی رخت خواب اطاعت می کند و سرویس می دهد و شاید هرگز لذت ارگاسم و ارتباط جنسی را هم درک نکند چون فقط ارضا کردن حس جنسی شوهر را بلد است و برای خود حقی قائل نیست و مگر تعریف فاحشه و عملش جز این است؟ سکس در برابر پول...... شوک آور و در عین حال ناراحت کننده اما خیلی خیلی واقعی و درست. عالی بود!

پاسخ من :

خواهش می کنم.. اصلن قانون تمکین بر همین اساس استوار است.. زن هیچ حقی در این رابطه ندارد و مجبور به تمکین در هر شرایطیست .. چرا؟.. چون مرد به او نفقه می دهد!.. در حقیقت مثل کنیزی که خریداری شده باید هر وقت که همسر تمایل داشت سرویس دهد و گر نه مرد می تواند قانونن از او شکایت کند چون نفقه اش را داده!.. فکر می کنی چرا حکومت و قشر سنتی آنقدر از استقلال مالی زنان می ترسد و در قانون ازدواج و طلاق تمام تلاشش را برای وابسته کردن زنان به مردان می کند؟.. زنی که از نظر مالی مستقل است زیر بار چنین قوانین تحقیرآمیزی نمی رود و محتاج نفقه نیست که در ازایش همچون کنیزی تمکین کند.. او دیگر به رشد عقلی کافی رسیده که در رابطه جنسی برای خود حقی قائل باشد و نقش میزبانی صرف را نپذیرد.. اما به نظرت چرا حکام شرع حاضر به قبول رشد عقلی زن و تغییر طرز فکر او پس از تقریبن 1400 سال نیستند؟.. چون مجریان این دین زن را به عنوان موجودی مستقل و مشابه و برابر با مرد نمی توانند قبول کنند و حاضر به تغییر و دخالت دادن عقل در دین نیستند.. حالا یا ماهیت این دین چنین است یا آنها نمی خواهند... به هر حال چیزی را که عقل با قاطعیت اثبات می کند هیچ دینی جرأت انکارش را ندارد مگر بازیچه ای باشد در دست خودکامه ای برای کنترل آدمها..

..........................

پینوشت : جهت مطالعه متنهای قبلی مرتبط به طبقه بندی کلمه ها و ترکیبهای کهنه در لیست موضوعات وبلاگ در سمت چپ یا اینجا مراجعه کنید :

کلمه ها و ترکیبهای کهنه.. (1)

 

+ پنجشنبه 17 مهر1393ساعت 13:51 روشنک هوشمند |

یک ماه ماجراجویی تنهایی در هندوستان.. (14) _ پایان سفر

 

نزدیک غروب پس از گشتی که در شهر زدم دوباره به ساحل گانگا برگشتم و سر قرارم با قایقران قبلی رفتم.. قایقسواری دوباره آغاز شد اما این بار همزمان با غروب آفتاب.. کمی قایقرانی کردیم و با اشاره قایقران به ساحل دوباره به نزدیکی ساحل برگشتیم اما پیاده نشدم.. دلیلش را پرسیدم.. قایقران کناره ها را نشان داد و توضیح داد که هر شب در این محل دانشجویان و دانش آموزان نپالی و هندی و سایر کشورها داربستهایی می زنند و جشن موسیقی و آتش بازی راه می اندازند و می زنند و می رقصند و می خوانند.. بعد از آن جوانها و خوانواده ها بالنهای کاغذی را به امید برآورده شدن آرزو و دعایشان به هوا می فرستند و کاسه های شمع و گل را روشن کرده و روی گانگا رها می کنند.. این یک رسم کهن هندوها و مردم این نواحیست.. قایق ما کم کم در ردیف منظم باقی قایق ها در نزدیکی ساحل جای گرفت.. کم کم شلوغ تر و شلوغ تر شد و تاریکی شب با شمعها و چراغهای کاغذی و شعله های آتش مشعلها مثل روز روشن شد.. دانشجوها لباسهای رنگارنگ و کلاه های مخصوصی پوشیده بودند و بر روی طبلهای بزرگی می نواختند.. بعد از آن آتش گردانی با مشعل و آتش بازی شروع شد.. بعد هم رقص و آواز مخصوصی را اجرا کردند.. این جشن موسیقیشان بود.. واراناسی هر ماه موطن جشنهای بسیار است و شهر تا صبح نمی خوابد!..

آخرهای شب مراسم به پایان رسید و پس از پرداخت دستمزد قایقران و تشکر از او به هتل برگشتم و خودم را یک شام حسابی کبابی دعوت کردم.. برای فردا صبحش بلیط دهلی نو را داشتم.. صبح زود به فرودگاه رفتم و با دومین پرواز روز به دهلی برگشتم و در همان هتل سه ستاره تمیز و ارزان قیمتم مستقر شدم.. یک روز دیگر تا اتمام سفرم فرصت باقی بود و می توانستم آن را به دیدنی های دهلی اختصاص دهم.. از قلعه سرخ و قطب منار و بنای یادبود گاندی دیدن کردم.. چند موزه و پارک جنگلی را دیدم و در آخر به برج لوتوس رفتم..

برج لوتوس بنای یادبود بهاء الدین رهبر بهائیان جهان در شهر دهلی نو است که معماری ایرانی و بهایی داشته.. سقفش شبیه به گل لوتوس یا همان نیلوفر آبی خودمان ساخته شده که باز و بسته می شود و در میانه محوطه بزرگی از باغ و سنگ فرش قرار گرفته و زائران بسیاری از سراسر جهان دارد طوری که باید ساعتها در صف بایستید تا بتوانید به برج بروید.. کفشها را به کفشدار تحویل می دهید و پاپوشی پلاستیکی به پا می کنید.. داخل برج که رفتید بر روی ردیف نیمکتهایی که مشابه نیمکتهای کلیساست می نشینید و میزبان پس از خیر مقدم و خوش امد گویی تمرکز می گیرد و سکوت می کنید و دعایی می خوانید و بعد هم از در دیگر خارج می شوید.. اگر دوست داشتید می توانید از موزه بهاء الدین که در کنار برج قرار دارد بازدید کنید و عکسها و زندگینامه او و خانواده اش را از نزدیک ببینید که قدمت قابل توجهی دارند و با ارزشند و با وسواس زیادی محافظت می شوند.. در حال بازدید از برج بودم که جوانی ایرانی صدایم زد.. پرسید ایرانی هستی؟.. گفتم بله.. با خوشحالی احوال پرسی کردیم و به اصطلاح برایم پارتی بازی کرد و مرا به کتابخانه مخصوصشان برد.. آنجا دوستانش را دیدم که میانشان هندی ، ژاپنی ، آمریکایی و اروپایی هم بود و برایم جالب بود که اینها به اختیار خودشان و در کمال آزادی دین بهائیت را برگزیده اند و هیچ مانعی در این راه به خاطر مسیحی ، یهودی ، بودایی یا هندو بودنشان نداشته اند!.. خانم کتابدار هندی بود که مرد جوان که روزنامه نگار و عکاسی ایرانی اما مقیم هندوستان بود حرفهایش را برایم ترجمه می کرد.. پس از گفتن از تاریخچه برج و قدمت دین بهائیت در هندوستان کتابهایی را نشانم داد که ورق زدم و خواندم.. برایم جالب بود.. دین بهاء دین صلح و دوستیست و به نظرم دین پیشرو و مدرنی آمد چون در آن قید شده هیچ کس بر هیچ کس برتری ندارد و هیچ عقیده ای بر عقیده دیگر و هیچ دینی بر دینی دیگر و آنها در برابر هر که حرفی و عقیده ای بهتر از آنها در آینده بیآورد متواضع و پذیرا هستند و با او مخالفت نخواهند کرد.. این برایم خیلی جالب بود.. در این دین از جنگ و خون ریزی و غارت و استبداد خبری نبود..

پس از تشکر از مرد جوان و خانم کتابدار و صحبت با دیگر بازدید کننده ها و آشنا شدن با عقایدشان و عکاسی از محیط از برج خارج شدم و به یکی از فروشگاه های مشهور هندی رفتم و یک ساری با قیمتی متوسط خریدم و برگشتم به هتل و چمدانم را بستم و پس از یک ماه ماجراجویی در هندوستان با سرزمین عجایب و عقاید متفاوت خداحافظی کردم و به فرودگاه ایندیرا گاندی رفتم و منتظر پروازم به ایران شدم..

به ایران که رسیدم توی قسمت خروجی در کمال تعجبم چراغ قرمز را روشن کردند و مرا به قسمت بازرسی ویژه هدایت کردند.. از آنها دلیلش را پرسیدم؟.. گفتند چون یک زن تنها هستی و دانشجو هم نیستی و بر اساس پاست یک ماه مانده ای این برای ما مشکوک است و باید چمدانت را حسابی بگردیم!.. البته آن روز مصادف بود با درگیری هایی در خیابانهای تهران.. به روی خودم نیآوردم و بداخلاقی های نیروهای امنیتی فرودگاه را تحمل کردم.. چمدانم و دوربینم را حسابی گشتند و پس از مطمئن شدن از اینکه چیزی غیر قانونی همراهم نیست اجازه عبور دادند.. یک تاکسی گرفتم و به خانه رسیدم .. ساعت یازده و نیم شب بود.. خسته بودم اما خیلی خوشحال.. انگار که آدم دیگری شده بودم.. یک آدم بهتر!..

 

+ سه شنبه 15 مهر1393ساعت 18:49 روشنک هوشمند |

کلمه ها و ترکیبهای کهنه.. (1)

 

برای یاد گرفتن هیچ وقت دیر نیست.. و شاید گاهی فراموشمان شده باشد.. بد نیست با هم مروری داشته باشیم :

مزاحمت : ایجاد زحمت و ناراحتی و گرفتن وقت دیگران بدون اجازه آنها بوسیله فرستادن پیامهای بی مورد اینترنتی ( ای میل ) ، وبلاگی ( کامنت ) یا موبایلی ( اس ام اس ) یا مزاحمت خیابانی به شکل متلک گویی یا سوال و اظهار نظر درباره زندگی شخصی دیگران بدون اجازه آنها.

بیماری روانی دگر آزاری : دانستن معنی مزاحمت اما ارتکاب به آن به خاطر لذت بردن بیمارگونه از آن!

بیماری روانی توهم جنسی مردانه به خاطر فشار عقده های جنسی سرکوب شده : احساس آزار و ظلم و نا امنی در اثر مشاهده جنس مخالف بدون چادر سیاه یا مقنعه بلند تا سر زانو و اخمهای درهم. در این بیماری خطرناک اگر جنس مخالف مثلن لبخند بزند یا موهایش بلند و قابل مشاهده باشد برای بیمار مورد نظر این چراغ سبز نشان دادن معنی می شود جهت پیشنهاد سکس یا ازدواج موقت ( نوع پیشنهاد متفاوت است بر اساس میزان تعهد و زهد و تقوای بیمار! ) . این مشکل تا خواندن داستانها یا نوشته ها یا حتی دیدن عکسهایی از فرد مورد نظر پیش می رود. به عبارت دیگر هر فعل فرد مورد نظر در چشم بیمار مفلوک روانی چراغ سبزی برای پیشنهاد سکس به نظر میرسد.

لمپن : هر که از خود عقیده و نظری ندارد و حزب باد است و بر اساس مصلحت و ضعف اراده و شخصیت و احساس حقارت دنباله رو و پیرو بی چون و چرای فرد یا افراد یا عقیده خاصی می شود و هرگز به خود یا دیگران اجازه نقد نمی دهد و آن را گناهی نابخشودنی می داند.

لات : آدم بی ادب که مثل طبقه فرودست از نظر فرهنگی سخن می گوید و معمولن علاقه خاصی به لوده گی و شوخی های جنسی با زنان غریبه دارد.

تهمت و افترا : دروغ بستن درباره زندگی شخصی و خصوصی دیگران یا اجازه دادن به افراد دیگر برای ارتکاب به این عمل چه در ملاء عام چه در دنیای مجازی که از نظر حقوقی برای فرد مرتکب مسئولیت دارد.

بی وجود : فحاش بی نام و نشان. اتهام زننده بی نام و نشان.

فاحشه : کسی که سکس را در ازای پول ارائه می دهد که دامنه اش از همسر قانونی شما که در ازای نفقه شما به شما در رخت خواب سرویس می دهد و دیگر هیچ تا زنان بدبختی که خرج شوهر معتاد را به ناچار اینگونه تأمین می کنند متغیر است.

مرد متأهل : مردی که اسم زنی را به عنوان همسر رسمی در شناسنامه دارد و متعهد به وفاداری به اوست و در صورت عدم تعهد خیانتکار محسوب می شود.

دوست معمولی : دوستی که در مواقع لزوم می تواند با دوست معمولی دیگر ارتباط دوستانه برقرار کند اما اجازه مزاحمت ندارد.

دوست صمیمی : دوستی که در مواقع لزوم می تواند با دوست صمیمی دیگر ارتباط صمیمانه تری برقرار کند اما اجازه مزاحمت ندارد.

حریم شخصی : محدوده ای از زندگی فرد یا افراد که دیگران اجازه اظهار نظر یا قضاوت درباره آن را ندارند.

سوال : بهترین روش برای اینکه تعریف و جایگاه خود را نزد دیگری بیابید و بر اساس آن فاصله خود را کنترل کنید تا ناخواسته مزاحمتی برای دیگری ایجاد نکرده باشید.

اتیکت یا آداب معاشرت : سخن گفتن به جا و سکوت به جا. سلام و خداحافظی. رعایت ادب بدون تلاش بیهوده برای فضل فروشی. درست غذا خوردن و نوشیدن. درست راه رفتن. درست راننده گی کردن. درست لباس پوشیدن متناسب با محل مورد نظر.

شعور : فکر کردن قبل از سخن گفتن!

بیشعوری : بدون انگیزه ای مشخص سخن گفتن و ناتوانی در اثبات ادعا و عدم رعایت منطقی مشخص و قابل فهم در استدلال یا نتیجه گیری.

خاله زنک عمو مردک بازی : بدگویی و اظهار نظر ناخوشآیند درباره افرادی که نمی شناسیم و ندیده ایم اما از آنها بنا به دلایلی متنفریم نزد دیگران به جای صحبت کردن با فرد مورد نظر رو در رو و صریح و دوستانه جهت برطرف کردن مشکل مورد نظر.

حاشیه : هر چه که در امتداد و اطراف و یا درباره متنی تعریف می شود و قرار دارد اما گاهی از متن مهمتر می شود چون بر آن استوار است و باید به ناچار به آن هم پرداخت.

مرد : انسانی با ژن جنسی xy که مکمل زن و نه مخالف زن است. با او متفاوت است اما برتری ندارد و از نظر حقوقی و انسانی باید برابر در نظر گرفته شود. به جهت انسان بودن با حیوانات نر درنده متفاوت است و در صورت مشاهده شباهتهایی میان خود با این موجودات اگر دچار شادمانی شد و احساس قدرت کرد باید به حالش افسوس خورد و به روانشناسی مجرب معرفی اش کرد.

نفرت از جنس مخالف : عدم توانایی در برقراری ارتباطی سالم با جنس مخالف به خاطر احساس حقارت.

کوری ذهنی : ناتوانی در به کار بردن کلمات و درک مفهوم آنها در جای خود.

تعصب : پافشاری بر عقیده ای بدون احساس نیاز به استدلال یا اثبات درستی.

 

+ سه شنبه 15 مهر1393ساعت 2:7 روشنک هوشمند |

توچال عشق.. (3)

 

آقای حمید ثابتی مردی ریزنقش با عضلاتی ورزیده بود که کوله کوچکی همراه داشت.. خیلی جوانتر از سنش به نظر می رسید..  از باتون استفاده نمی کرد و بسیار شوخ طبع و بذله گو اما مودب و صبور و محتاط بود.. تمام طول راه شعر و آواز می خواند .. گاهی شعرهای خودش و گاهی اشعار دیگر شاعران و با دوستانی که در مسیر میدیدیم و همه را می شناخت خوش و بش می کرد.. برای اولین بار بود که مسیر شیرپلا را امتحان می کردم چون تا پیش از این همیشه بعد از پل چوبی روی جوی دربند به سمت راست می رفتم و هیچ وقت این ور پل نیامده بودم.. آقای ثابتی به من سفارش کرده بود که کوله سبک بردارم اما لجبازی کردم و کوله سنگین برداشتم چون به فکر کوله کشی و تمرین بودم!.. مسیر شیرپلا با آن صخره ها و میله های ثابت گذاری شده و طنابهایی که در بعضی نقاط پوسیده و نامطمئن بودند با آن کوله برایم سخت بود اما به هر حال تاوان لجبازی را باید می پرداختم!.. سرعتم پایین آمد اما همچنان آهسته و پیوسته با راهنمایی های آقای ثابتی پیش می رفتم.. مسیر دو ساعته را سه ساعته بالا رفتیم و از کنار آبشار دوقلو گذشتیم و به پناهگاه رسیدیم.. آنجا با آقایان بیات و فرامرزیپور آشنا شدم و قرار شد همه با هم صعود کنیم.. جو بسیار مطلوب و سالم و دوستانه ای در پناهگاه جریان داشت.. صبحانه را خوردیم و تصمیم بر این شد تا کوله را همانجا بگذارم و به همان کیف کمری و باتونها و کاپشن و جیبهایش قناعت کنم.. دوست داشتم کوله را همراه ببرم یا سبک کنم و ببرم که آقای ثابتی حتی به همراه بردن سبک شده اش را هم صلاح ندانست و این کوله را مناسب این مسیر و این قله ندید.. به توصیه ایشان عمل کردم و کوله را سپردم به مسئولان پناهگاه و به همراه آقایان از مسیر چشمه نرگس حرکت کردیم.. توی مسیر جز ما چهار نفر کسی نبود و همه مسیر سیاه سنگها را ترجیح داده بودند.. با توجه به صحبتهای دوستان این مسیر تقریبن یک ساعت طولانی تر اما بکرتر و زیباتر و در عین حال فنی تر و سخت تر و پر شیب تر از مسیر معمول بود.. میانه های مسیر هنگام عبور از صخره های صاف و پر شیب دلیل اصرار آقای ثابتی بر همراه نیاوردن کوله را متوجه شدم.. این مسیر هنوز برای من سخت بود و با کوله سنگین و نامتعادل قادر به عبور از آن نبودم.. از قسمتهای پر شیب صخره ای عبور کردیم و به منطقه ای باز تر و ساده تر رسیدیم که هنوز پر شیب بود.. جایی توقف کردیم تا کمی خسته گی درکنیم و آبی و میوه ای بخوریم که یک جوان ریشو که ادعای طلبه گی می کرد سر راهمان سبز شد!.. من دستمال سرم را باز کرده بودم تا با دستمالی دیگر تعویضش کنم و کلاه و عینکم را همزمان با آفتابی که کم کم اذیت می کرد داشتم می پوشیدم که دیدم صحبتی مابین ایشان و آقای ثابتی و دوستان درگرفته است.. حدس می زدم مسئله چیست اما به روی خودم نیآوردم و با اشاره آقایان بیات و فرامرزیپور به حرکتم ادامه دادم.. فقط صدای آقای ثابتی را می شنیدم که به جوانک می گفت اینجا کوه است.. مال همه است با هر عقیده و دین و مسلک و مذهبی.. اینجا کسی نمی تواند جای دیگری را تنگ کند.. کم کم دور شدیم و آقای ثابتی هم جوانک را رها کرد و به ما رسید و خوشبختانه جوانک فضول و تنگ نظر همانطور که مثل اجنه ها جلوی پاهایمان سبز شده بود به همان سرعت هم غیب شد و باعث شد نفس راحتی بکشیم و به هر چه موجود بی حیا و فضول لعنتی بفرستیم..

ظاهرن جوانک آقای ثابتی را برای امر به معروف و نهی از منکر اینجانب تشویق می کرده که آقای ثابتی هم به خوبی از خجالتش درآمده بوده!.. در طول راه مسئله را جوک کردیم و کلی خندیدیم چون بیچاره خبر نداشت که تمام کوه های اطراف پر است از زنهایی مثل من که برای حرفها و اعتقادات امثال او پشیزی احترام قائل نیستند و به کسی اجازه دخالت در اینگونه امور و محدود کردن آزادی های فردی را نمی دهند.. روی کوه نه فرمانروایی هست و نه گشت ارشادی!.. و اگر باشند هم حرفهای اینها خریداری ندارد و بهتر است به همان محدوده کوچک شهری خود قناعت کنند و زور بگویند و خود را بفریبند که ابهتی دارند.. همین قدر برایم کافی بود که مردک جرأت ابراز عقیده پوسیده و احمقانه و کثیفش را در برابر من نیافته بود و به دیگری گفته بود و دیگری هم سنگ روی یخش کرده بود..

بالاتر که رفتیم به سنگ چینی رسیدیم که آقای ثابتی و دوستانش به شکل جانپناهی برای زمستانها در حال ساختنش بودند و هر بار چند ردیف به آن اضافه می کردند.. جانپناه ثابتی!.. من هم یکی دو تا سنگ کوچک به قدر توانم کمک کردم.. دوباره راه افتادیم و کم کم قله پدیدار شد.. باد هم شدید میشد و مطابق پیش بینی هواشناسی به 25 کیلومتر بر ساعت رسید.. اما هنوز اذیت نمی کرد.. آفتاب درخشان و ابرها ترکیب مطبوعی بوجود آورده بودند که خشونت هم را خنثی می کردند و لذت بخش بود.. بهترین روز را برای صعود توچال انتخاب کرده بودم و از این جهت خوشحال بودم..

ساعت حدودن یک بعد از ظهر بود که به قله رسیدیم و به اصطلاح از ساعت دوی کوهنوردان عبور نکرده بودیم.. توی پناهگاه تازه رنگ شده توچال خیلی شلوغ بود.. آقای ثابتی زحمت می کشید و به همه جریان اولین صعودم را توضیح میداد و از همه می خواست که به من تبریک بگویند.. هم خوشحال بودم و هم خجالت می کشیدم!.. اما خب آقای ثابتی است و یک توچال و آدمهای ثابتش!.. ساندویچم را که همراه آورده بودم خوردم و بعد از استراحتی بیرون رفتیم و شروع کردیم به عکاسی.. هر کسی لقمه ای تعارف می کرد و من هم رد نمی کردم.. پس از کلی خوشحالی و سر و صدا و جشن اولین صعود آقایان بیات و فرامرزیپور خداحافظی کردند و رفتند و ما هم چند دقیقه بعد راه افتادیم.. تقریبن یک ساعت و نیم روی قله بودیم.. کم کم شروع کردیم به پایین رفتن و این بار مسیر پناهگاه امیری و سیاه سنگها را انتخاب کردیم.. گاهی دوستانی در مسیر سر به سرمان می گذاشتند و از اینکه اینقدر دیر داریم بر میگردیم ایراد می گرفتند که من فوری به اینکه این اولین صعودم است اشاره می کردم و آقای ثابتی هم می گفت مواظب این خانم باشید.. درست است که تازه کوهنورد است اما اگر در دریا یک روزی گیر افتادید اوست که می تواند نجاتتان دهد و آنوقت است که اگر نخواهد می تواند همان وسط رهایتان کند و بگذارد برود به تلافی این متلکهایتان!.. همه از شکم مادر توچال را نیم روزه صعود نکرده اند.. یواش یواش!..

در مسیر صعود و فرود با شخصیت آقای ثابتی بیشتر و بهتر آشنا شدم.. دنیای خاص خودش را دارد و ادعایی هم ندارد.. دوست دارد محبوب باشد و هست چون خوش اخلاق و ساده گیر و مهربان است.. او هم غم و غصه های مخصوص خودش را دارد و شاید این قله توچال هر هفته تسکینی باشد بر دردش.. کسی چه می داند؟.. نه جای کسی را تنگ کرده و نه مزاحم کسی شده است.. نمی دانم چه چیزی باعث می شود بعضی ها تاب تحملش را نداشته باشند و با نیش و کنایه هایشان آزارش دهند و برخی دیگر با زرنگی و به خاطر مطرح کردن خود معرکه ای بگیرند و زمینه ای ایجاد کنند برای توهینهای افراد بی نام و نشان به ایشان!.. این کار چه لزومی دارد؟.. این آدم نه راه افتاده در وبلاگ این و آن و کسی را روزی تخریب کرده و نه به فکر جاه و مقام و جایگاه است.. نه دلالی کرده و نه با پاچه خاری این و آن و زاهدنمایی به فکر منفعت است.. جای خودش را دوست دارد و با چیزی عوضش نمی کند که همین توچال هر هفته است و دوستانش و بس!.. هر کسی مختار است آنطور که دوست دارد زندگی کند.. یکی با هر هفته صعود توچال و دیگری با فروختن خانه و زندگی و رها کردن شغلش و رفتن به هیمالیا و شهید شدن در راه شهرت و افتخار و یکی دیگر با سالیان دراز منت کشی و سیاست پیشه گی و نان به نرخ روز خوری تا هزینه افتخار را از مسیری دولتی و از جیب دیگران جور کند!.. این چه مرضیست که حتمن باید برای همه چیز خط کشی بدست بگیریم و همه را با آن بسنجیم؟.. به نظرم زندگی آنقدر کوتاه است که ارزش این دعواها را ندارد.. اینکه که برتر است و بهتر است.. که شجاع تر است و قوی تر است.. اینها همه خیلی احمقانه و پوچ به نظر میرسند در برابر عظمت طبیعت و لذتی که می شود از کشف آن برد و خطری که همیشه تهدیدت می کند و اگر احتیاط نکنی و به خودت مغرور و غره شوی  در یک لحظه نابودت می کند به سادگی!.. از همنوردی و آشنایی با آدمهای تازه .. افکار جدید و تازه.. دنیاهای تازه.. دنیا زمین مسابقه نیست.. شاید سالها پیش از این هیمالیا و صعود زمستانه فلان دیواره برایم نهایت شجاعت و جسارت فرد مرتکب معنا میشد اما حالا که با آدمهای این وادی بیشتر آشنا شده ام و هم همیالیانوردش را دیده ام و هم دیواره نوردش را و خطی توچالش را به این رسیده ام که هیچ یک برتری به دیگری ندارد و همه اینها تنها راه هایی متفاوت است برای بودن و ادامه دادن و یاد گرفتن اینکه بی ادعا تفاوتها را بپذیریم و عقایدمان را با زور به دیگری تحمیل نکنیم..

به پناهگاه که رسیدیم کوفته گی زیادی در پنجه های پاها و عضلات ران و ساقم احساس می کردم و مجبور شدیم کمی بیشتر بمانیم تا بتوانم کمی استراحت کنم.. تقریبن ساعت شش و نیم بود که کوله را تحویل گرفتم و راه افتادیم.. تعدادی از کوهنوردانی که برای اولین بار توچال را صعود می کردند تصمیم گرفته بودند که شیرپلا بخوابند حالا چه هنگام صعود یا هنگام فرود اما از آنجایی که تجربه صعود به این قله و درجه سختی مسیرهایش را نداشتم لوازم کافی و آماده گی برای شب مانی در پناهگاه را نداشتم  و خلاصه تصمیم گرفتیم آهسته و بی عجله پایین برویم و از نور هدلایتها استفاده کنیم.. کم کم پایین رفتیم و حدودن ساعت نه و نیم به پایین رسیدیم.. پایین آمدن از صخره های شیرپلا در تاریکی و نور ضعیف هدلایتها کمی سخت بود مخصوصن اینکه کوفته گی عضلانی من هنوز خوب نشده بود و بارانی که نم نمک می زد مسیر را لیز کرده بود و باید بیشتر احتیاط می کردم..

به میدان مجسمه که رسیدیم یک تاکسی گرفتم و از آقای ثابتی خداحافظی و تشکر کردم بابت صبوری به خرج دادن و قبول مسئولیت اولین صعود یک روزه من به قله توچال که خاطره ای فراموش نشدنی شد.. و اما توصیه های من به تازه کوهنوردانی که برای اولین بار به این قله می خواهند صعود کنند :

1- اولین صعود خود را دو روزه برنامه ریزی کنید طوری که در پناهگاه شیرپلا یا قله شب مانی داشته باشید و فردا صبحش را سرحال و قبراق به صعود یا فرود اختصاص دهید.

2- کوچکترین کوله ای را که دارید انتخاب کنید یا دو کوله داشته باشید و برای صعود از کوله سبک تر استفاده کنید.

3- برای اولین بار مسیر چشمه نرگس را انتخاب نکنید چون طولانی تر و فنی تر است. بهتر است برای شروع از سیاه سنگها بروید و اگر خیلی مبتدی هستید مسیر ولنجک برای شما بهتر و آسان تر و شیبش کمتر است.

4- برای اولین بار تنهایی به توچال نروید. راه را گم نمی کنید اما شیب زیاد مسیر و صخره های پیش از پناهگاه را بهتر است با یک کوهنورد با تجربه بپیمایید.

5- حتمن هدلایتی مناسب و پر نور داشته باشید.

6- اگر قصد شب مانی ندارید زیاد روی قله نمانید!..

و آخر اینکه توچال با همه کوه ها فرق می کند.. مسیرش سخت و پرشیب اما قله اش دوست داشتنی و مهربان و صمیمیست و از صعودش هرگز پشیمان نمی شوید.

 

+ یکشنبه 13 مهر1393ساعت 20:13 روشنک هوشمند |

مطالب قدیمی‌تر