آزمایش می شود 1 2 3 !..

 

امروز پیج فیس بوکم را راه انداختم.. با تنها آدرس ای میل یاهویی که دارم.. فضایش را چندان دوست ندارم و فعالیتی ندارم.. اما شاید یک روزی به درد خورد!.. پس خیلی ذوق زده نشوید.. شاید هم پشیمان شدم و با خاک یکسانش کردم.. فعلن هستیم!..

 

+ جمعه 2 آبان1393ساعت 17:29 روشنک هوشمند |

اسیدپاش غریبه نیست..

 

خبرها را می خوانم.. اسیدپاشی در اصفهان که دیگر سریالی شده.. تجمع و اعتراض عده ای که هنوز انسانیت و همدلی با دردمندان را از یاد نبرده اند و متفرق شدنشان با زور بوسیله پلیس با غیرت و نیروهای امنیتی!.. آدمهای بامزه و شوخ طبعی که روی موتورها با سطلهای آب و صابون با زنان و دخترها توی خیابانهای اصفهان شوخی می کنند و می ترسانندشان.. به نظرشان سوژه بامزه ای آمده.. نمی دانم چه بگویم.. گاهی حتی زبان دراز من هم قفل می شود..

قیافه های اسیدپاشها را تجسم می کنم.. هر کسی می تواند باشد..

شاگرد مغازه ای خنگ و پر حرف که عقده هایش را با متلک پرانی به دختران رهگذر خالی می کند اما هیچ وقت جز ناسزا نصیبش نمی شود.. 

همان آقای کارمند فسیل محترمی که توی اداره سالها به خاطر چندرغازی بی هیچ تغییری پشت میزی نشسته و علاقه خاصی به کمک کردن به زنهای همکار دارد اما ته ته حرفها و نگاه هایش آنقدر دروغ  و نفرت و عقده پیدا می کنی که عقت می گیرد از هر چه نام مرد محترم کارمند است.. نداشته هایش را فریاد می کند و چنان از حسادت در خود می سوزد که نیمی از وقتش به حرف زدن درباره وضعیت مالی زنان کارمندی می گذرد که از همسرشان جدا شده اند.. به نظرش همه شان مهریه هایشان را به اجرا گذاشته اند و وضعیت زندگیشان پس از آن از این رو به آن رو شده.. و وقتی می فهمد سوژه هایش همه مهریه هایشان را بخشیده اند یا اصلن مهریه ای نداشته اند در خود می سوزد.. عرق سردی بر پیشانی اش می نشیند اما نه از شرم که از خشمی مضاعف نسبت به همه زنان مطلقه کارمند اداره.. حالا دنبال رابطه سوژه ها می گردد با مدیرشان.. هر که ترفیع گرفته لابد با آقای مدیر سرو سری داشته.. با بر و رویی که دارند به همه جا می رسند.. باید به آنها ثابت کند بی بر و رو که شدند یعنی هیچ.. زن بی بر و رو یعنی زن مرده..

آن اسیدپاش می تواند همان مردکی  باشد که عمری کارش سر کار گذاشتن دخترهای خانواده های سنتی بوده.. چون از زنان متنفر است.. هیچ زنی هیچ وقت دوستش نداشته.. یک شکست خورده واقعی.. اما وقتی از جبر روزگار با زنی روبرو می شود که به او جواب رد می دهد بر می آشوبد و فکر می کند طرف یکی مانند خودش است.. لابد از او متنفر است.. لابد یک زن شکست خورده است که از مردان متنفر است و گر نه چه دلیلی دارد که به او نه بگوید؟.. خواسته سر کارش بگذارد!.. طاقت این آخری را دیگر ندارد.. کینه به دل می گیرد و به فکر تلافی این رسواییست.. بی اینکه بداند او فقط گفته نه چون نمی خواسته!.. همین!..

آن اسیدپاش می تواند مردی روانپریش و هوسباز باشد که هنوز کودک نابالغ منفوریست در آرزوی مورد عشق واقع شدن اما طرد شده توسط همسر.. از زنها متنفر است.. مخصوصن آنها که با او تفریح می کنند اما جدی اش نمی گیرند و حقیقت را به او می گویند و از توهمی که در آن غرق است بیرونش می رانند و این به شدت تحقیرش می کند.. آخر کدام زن حسابی عاشق یک مرد زندار می شود که به خاطر ندادن مهریه ای که تنها حق قانونی همسرش در قبال عمری بچه داری و خانه داریست در خانه او ، در اوایل دهه پنجم عمر خود هر شب را در خانه مادرش روز می کند؟ در آرزوی عاشق کردن زنان دیگر خود را به آب و آتش می زند اما هر روز تنهاتر و تنهاتر می شود.. دخترهایی که دستش می اندازند و از خواب و خیال و رویایی که خود را قهرمان داستانهای عاشقانه اش می پندارد بیرحمانه بیرونش می کشند.. حقیقت تلخ و ناگوار است.. گاهی فقط اسید می تواند جبرانش کند.. پاشیدن اسید به چهره حقیقت گاهی آخرین چاره کار است..

شاید او همان بچه مسلمان ریشو و سر به زیر و آرام محله است..  نماز جمعه و شبش فراموش نمی شود.. شنیده زن همسایه بیوه شده.. هر روز می بیندش با دو کودک دبستانی در راه مدرسه.. یک روز به او نزدیک می شود.. می خواهد ثواب کند.. در سرش نصایح آخوند مسجد محل دوره گرفته.. صیغه کردن زنان بیوه مستحق ثواب دارد!.. می رود جلو با شرم و حیای خاصی پیشنهادش را مطرح می کند.. زن انگار که باورش نشده باشد از او می خواهد دوباره سوالش را مطرح کند.. شاید اشتباه شنیده.. او دوباره مطرح می کند.. این بار با لبخندی آسمانی!.. زن که انگار صائقه به جانش زده باشد با تمام قدرتی که دارد دستش را بالا می برد و کشیده ای زیر گوش پسرک می خواباند و بهت زده دست کودکش را دوباره در دست می فشارد و  با تمام سرعت از او دور می شود و بچه مسلمان ما را چنان خشمگین می کند که دوباره به یاد خطبه های همان آخوند قبلی درباره زنان نافرمان و دوزخی می افتد.. اگر این زن صیغه نمی شود پس چگونه رفع غریزه جنسی می کند؟.. لابد دوست پسر دارد.. چه زندگی ناسالمی!.. این یعنی فحشاء!.. از خشم به خود می لرزد.. باید حقش را کف دستش بگذارد.. جامعه اسلامی جای فاحشه ها نیست..

شاید او همان مردکیست که تفریحش فحش جنسی نوشتن پای عکسهای بی حجاب دختران توی فیس بوک و وبلاگهاست.. آخر عمری زن و مادر و خواهرش را پیچیده توی چادر و چاغچور دیده!.. ابتدا از در نصیحت وارد می شود.. آخوند مسجد محل می گفت امر به معروف و نهی از منکر ثواب دارد.. بی حجابی یعنی برده شیطان بودن.. پای عکسها کامنت برادرانه می گذارد.. می بیند افاقه نمی کند.. طرف مضحکه اش می کند.. عصبانی می شود و هر بار با اسمی مستعار فحش می نویسد.. توی اداره همیشه صفحه وبلاگ دخترک روبرویش باز است.. توی فیوریتهایش دسته بندی اش کرده.. همه عکسهایش را سیو کرده.. پیش خودش فکر می کند.. لامذهب عجب چیزی است.. دستش را روی اندام دختر توی عکس نرم نرمک می لغزاند.. پیش خودش فکر می کند.. کاش می دانستم با که سر و سری دارد.. کاش جای او بودم.. وقتی که طرف عکسهایش را می گذارد توی نت یعنی حالش خوب نیست.. زن عاقل نجیب توی چادر چاغچور خودش را قایم می کند و اینطوری خودش را عرضه نمی کند.. زن یعنی مروارید پنهان توی صدف برای شوهر!.. برایش کامنت فدایت شوم می فرستد اما جوابی نمی گیرد مگر تحقیر بیشتر.. درکش نمی کند.. یعنی چه؟!.. توی وبلاگش طرف از روابطش می نویسد.. داستانهایش را نگاه کن!.. آدم سالم اینطوری می نویسد؟.. از چیزهایی می نویسد که می داند نباید بنویسد؟.. عفت کلامش کو؟.. خجالت نمی کشد؟.. مقصودش مگر این نیست که توجه یکی مثل مرا جلب کند؟.. پس چرا کم محلی می کند؟.. یعنی دارد ناز می کند؟.. عشوه می آید؟.. دختر شاکی می شود.. تهدید می کند که از او شکایت می کند.. اما او می خندد و جریتر می شود.. برایش کامنت می گذارد که به که می خواهی شکایت کنی؟.. به کسانی که آن بلا را سر امثال تو توی کهریزک و اوین آوردند؟.. کور خوانده ای اگر فکر کرده ای می توانی فرهنگ ایران را اروپایی کنی!.. ما شهید ندادیم که زنها خودشان را داخل آدم حساب کنند و ادای آنور آبی ها را در بیاورند!.. زنی گفتن.. مردی گفتن.. ول معطلی که مملکت در دست ماست و تو هیچ حقی نداری.. با چادر چاغچور سمت کلفتی خانه و بچه داری ما نصیبت می شود و بی چادر چاغچور توهینها و مزاحمتها و متلکهایمان را باید تحمل کنی.. دختر رسوایش می کند.. مرد عصبانی می شود.. بیشتر تماشاچیان حق را به مردک می دهند می گویند : مگر اسید پاشیده به صورتش که اینطور می کند؟ حقش است! می خواست عکس بی حجاب نگذارد توی وبلاگش!.. می خواست از زندگی اش ننویسد.. مردم هزار غلط می کنند هیچ نمی گویند این اما درباره اش داستانها می نویسد.. زن عاقل اینچنین نمی کند.. اما دو سه نفری هم یواشکی غرغری می کنند به مردک می گویند : کارت درست نیست.. بس کن!.. مردک عصبانی می شود.. همین دو سه نفر هم نباید اینچنین می گفتند.. آبرویش را دخترک برده.. زنش شاکی می شود که چرا این دختر آنقدر برایش مهم شده.. کامنت بد و بیراه دیگر چاره ساز نیست.. با یک شیشه اسید فقط می شود انتقام گرفت و دختر گستاخ را برای همیشه سر جایش نشاند..

آن اسید پاش شاید تو باشی.. چرا شک می کنی؟.. می توانی تو باشی .. تویی که هیچ عقیده ای برخلاف میلت را نمی توانی بفهمی.. تویی که متعصبی.. تویی که عمرت طی شد بی اینکه یادبگیری.. بی اینکه بفهمی.. بی اینکه بپذیری.. تویی که هیچ وقت بحث نمی کنی.. تویی که نمی شنوی.. نمی خوانی.. فقط تصمیم می گیری و اجرا می کنی.. آن اسیدپاش تویی.. اگر تا به حال دست به کار نشده ای فقط به این خاطر است که جرأتش را نداری!..

 

+ پنجشنبه 1 آبان1393ساعت 19:57 روشنک هوشمند |

زمانی برای با هم بودن..

 

دیروز یک بلیط رفت و برگشت آسمان و ماهان گرفتم برای اهواز برای همین شنبه ای که می آید صبحش.. شنبه هفته بعدش هم برمی گردم.. آبجی کوچیکه هم دو روز بعد از من می آید.. یک مهمان خیلی عزیز و دوست داشتنی داریم برای یک هفته.. زن داداش خوشگلم خانم دکتر الاهه جان می آید ایران و یک هفته اش را می خواهد پیش پدرشوهرش باشد.. داداشی که کارش اجازه نداد بیاید.. الاهه جان البته یک ماه قبل هم ایران آمد اما وقت نکرد برود اهواز.. اما این سفر مخصوص اهواز است.. خلاصه اینکه هفته آینده هفته با هم بودن است.. هیجان مثبتی که از ابتدای مهرماه در من بوجود آمد حالا به شدت افزایش یافته و به اوج خود می رسد.. و مگر چه می تواند هیجان انگیزتر و خوشحال کننده تر از بودن در کنار هم باشد؟.. بیخودی نیست مامان را این شبها زیاد می بینم توی خواب.. می داند مهمان دارد.. او هم خوشحال است.. با بابا تلفنی حرف میزدم به فکر عنکبوتهای روی سقف بلند خانه بود.. آدمی آشنا مثل همیشه می آید تا همه چیز را تمیز و مرتب کند و عنکبوتها را فراری!.. دلم برای عنکبوتها می سوزد.. خانه خراب می شوند این هفته!.. ولی خب این بهتر از این است که خانه پدری قیافه خانه خانم هویشام را به خود بگیرد.. مشکل مارمولکها هستند.. حسابی آن گوشه کنارها زاد و ولد کرده اند و ترس از مارمولک در میان زنان خانواده ما ارثیست و از همه بدتر الاهه جان هم که هیچ نسبت فامیلی با ما ندارد و اصالتن یک تهرانی مقیم آلمان است به همان اندازه ای که ما از مارمولک می ترسیم از آنها وحشت دارد.. حالا من و آبجی کوچیکه باید با ترسمان مبارزه کنیم و حسابی همه جا را بگردیم و مارمولکها را فراری دهیم..  شاید همه دنیا از ما سه تا حساب ببرند و بترسند اما ترسیدن ما از مارمولکها قابل انکار و پنهان کردن نیست.. در زندگی شخصی با ترسهای زیادی جنگیده  ام و تقریبن همه را شکست داده ام اما این یکی را پذیرفته ام و کاری به کارش نداشته ام.. خب!.. آدم طبیعی یعنی کسی که از یک چیزی بلاخره بترسد.. من مارمولکها را انتخاب کرده ام.. حالا اسمش را توجیه بگذارید یا هر چی!.. این تصمیم من است.. مارمولکهای خانه گی را حالا می شود با ترفندهایی کنترل کرد اما سنگها و دیواره های طبیعی چه ؟.. یکیشان که هیبت بزرگتر و جسورتری داشت در اولین روزی که پل خواب بودم به پیشواز آمد و از اول تا آخر مسیر آن وسط جاخوش کرده بود و تکان نمی خورد.. هوا آفتابی بود و داشت آفتاب می گرفت.. خوشبختانه نوبت به من که رسید دیگر خسته شده و رفته بود.. هر بار که می خواستم دستم را توی شکاف بگذارم حسابی همه جایش را می پاییدم!.. حالا خوشبختانه دیوار خانه ما گر چه بلند است اما نه چنان شکافهایی دارد و نه چنان مارمولکهایی و تازه ما که قصد نداریم از دیوار خانه خودمان بالا برویم!.. اگر هم چنین قصدی داشتیم بابا خان صاحبخانه نمی گذاشت که.. 

 

AxGiG,عکس گیگ پایگاه آپلود عکس ویژه وبلاگنویسان

 دو سال پیش از این.. خانه پدری..

.......................................

پینوشت بیربط 1 : پست لینک زیر را با دقت بخوانید تا به دقت و درستی آدم شناسی و شخصیت شناسی من ایمان بیآورید!.. پینوشت پست لینک زیر را همین امروز اضافه کرده ام .. فعلن با همین به عنوان طنز هفته سرگرم باشید تا برگردم .. سوژه اش کمی قدیمی شده اما خب اگر زودتر از اینها رویش می کردم که قدرت پیش گویی ام از راه دور به اثبات نمی رسید .. ; )) .. :

http://www.parandeazad.blogfa.com/post-955.aspx

پینوشت بیربط 2 : هی توی کامنت دونی خواهش و  التماس نکنید که دست از سر این بیچاره بردارم و به حال زار خود رهایش کنم که گناه دارد!.. می دانم سوژه به اندازه کافی مفلوک و ضایع و صد کور پشیمان است خودش اما من هم حوصله ام کمی سر رفته.. اندکی شیطنت و گناه که در عین حال درس عبرتی هم برای ابلهان شود و آموزنده و مفید فایده باشد هر از چندی مباح است.. به مزاج من که میسازد.. شما را نمی دانم..

پینوشت بیربط 3 : به آخرین پیوندهای روزانه سمت چپ وبلاگ نگاهی بیندازید ضرر نمی کنید..

 

+ سه شنبه 29 مهر1393ساعت 13:35 روشنک هوشمند |

چرا از نسیم عشقی نام بردم؟..

 

پس از نام بردن از خانم نسیم عشقی در آخرین سنگ نوشته ام آماج حملات کامنتهای بی نام و نشان اما با ادبیاتی آشنا قرار گرفته ام!.. کامنتهایی که مرا به خاطر نام بردن از ایشان سرزنش می کنند.. نمی دانم چرا باید اینطور باشد.. حسادت و غرض ورزی تا کجا؟.. به نظر می رسد به جز یکی از شاگردان ایشان کسی تا به حال درباره ایشان چیزی نگفته بود.. من نه شاگرد این خانم هستم و نه دوست صمیمی اش که از تبلیغش نفعی ببرم و یا خدای ناکرده قصدم نادیده گرفتن فعالیت سایر مربی های زن ایرانی یا کوبیدنشان بوده باشد و این اصلن تبلیغی نبوده!.. من اصلن این آدم را نمی شناسم. خوشم آمد از جسارت یک دختر جوان ایرانی که مستقل از دنیای مردانه ، دوستانش را برای گشایش مسیرهای سخت سنگی و دیواره ای تعلیم می دهد. این برایم جالب بود در زمانه ای که زنان معمولن علیه زنان فعالیت می کنند و حتی از حمایت دیگران از همجنسشان ناراحت می شوند و انتقاد می کنند.. خودم زخم خورده چنین بازی زشت مردسالارانه ای بوده ام که اگر جست و جو کنید آثارش را در همین وبلاگ و وبلاگهای دیگران بوضوح خواهید یافت. واکنشی که لااقل از همجنسان پر ادعای خودم هرگز انتظارش را نداشتم و غمگینم کرد. فهمیدم متأسفانه عده ای از زنان ما فقط جایی که به نفعشان باشد از زن دیگری حمایت می کنند یا حداقل از بدگویی و حاشیه سازی درباره اش دست می کشند و این آفت هر حرکتیست که می خواهد زنان این مرز و بوم را بالا بکشد و قوی کند. حسادت و انحصارطلبی و غرض ورزی آفت جامعه زنانه است. البته این شاید انتظار بزرگی باشد از زنانی که عمری در میانه بازی های مردانه عاملی برای بالا کشیدن یکی و کوبیدن دیگری بوده اند اما من لااقل به عهد خود و عقیده خود وفادار مانده ام و روابط و منافع شخصی را از قضاوتم مخصوصن درباره زنان دور نگهداشته ام. لطفن کوته فکری ها و مقاصد احمقانه خود را با دلایلی که من به عنوان یک فمینیست برایش قلم می زنم مقایسه نکنید!.. من به هر زن مستقل و فعالی که برای سایر زنان کاری انجام می دهد احترام می گذارم و از او حمایت می کنم حتی اگر هیچ نفعی برای من نداشته باشد. شما به فکر خودت باش! منظورم تویی!.. بله با توام!.. خود تو!.. گفتم که!.. من همیشه تو را غافلگیر می کنم چون من یک زن آزادم!.. چیزی که تو هرگز نمی فهمی!.. لااقل حالا حالاها نمی فهمی.. ; ) ..

 

 

+ یکشنبه 27 مهر1393ساعت 15:12 روشنک هوشمند |

نوشتن.. خطرناکترین کار دنیا !..

 

در این ده سال اخبر کارهای مختلفی را امتحان کرده ام که هر کدام خطر خاص خود را داشته اند.. از غواصی و اسکی و دوچرخه سواری و کمی هم پاراگلایدینگ گرفته تا کوه و سنگ.. همین که در ایران زندگی می کنید یعنی خطر!.. خطری که هنگام عبور از خیابان بر روی خط عابر پیاده و در حالیکه چراغ برای شما سبز است وجود دارد تا توی ماشین نشستن از راننده گی تا مسافر آن ماشین بودن.. از مسافر هواپیماهای کهنه و تعمیری بودن.. از زیر سقفها و بالکنهای کلنگی قدم زدن.. هر اتفاقی ممکن است برای شما بیفتد.. پلی خراب شود.. مترو وسط تونل برقش قطع شود.. طوفانی از آسمان بر سر شما خراب شود که با این همه تجهیزات هواشناسی مدرن پیش بینی نشده بوده و شما را به هوا پرتاب کند یا دیواری را بر سرتان بریزد.. موتوری ها و جیب برها.. آدم رباها.. خفاشها و کرکسهای شب و روز.. خواهران و برادران امنیت اخلاقی و اخیرن اراذل و اوباش باتوم بدست شکم گنده موتور سوار.. اینها همه بالایای طبیعی ایرانی بودن است..

همه اینها اما به کنار سعی کنید که بنویسید و یک شهروند معمولی بی سر و صدا و بی ادعا باشید.. فقط بنویسید و ابراز عقیده کنید.. درباره خودتان.. درباره شهرتان.. کشورتان.. جامعه.. درباره موضوعات معمولی بنویسید اما بی سانسور و بی ملاحظه و صادقانه و درست بنویسید تا دستتان بیاید خطر واقعی یعنی چه!.. البته منظورم هر نوشتنی نیست.. وقتی که از گل و سنبل و بلبل می نویسید مسلم است که کسی کاری به کارتان ندارد و برادر بزرگتر خیالش راحت است که این هپروتی مشنگ ول معطل است.. لبخندی می زند و چشم بر شما می بندد .. اگر هم داغ کرده باشید و سیاسی بازی درآورید بدون اینکه فرق دست راست و چپتان را بلد باشید باز هم بی خطرید چون اول فیلتر می شوید و بعد هم با یک وسیله نوک تیز سنگین یک گوشه کناری حسابتان را می رسند.. یک چند روزی می شوید نقل محفل رسانه های اینور و آنور و عده ای سوژه ای برای سخنرانی و خودی نشان دادن پیدا می کنند و بعدش هم این ننه و بابای سیاه بختتان هستند که باید بنشینند سر قبرتان آب غوره بگیرند و بسوزند و بسازند.. عملن قربانی می شوید. خیلی سهل و راحت و بی دردسر!..

شما تنها وقتی تبدیل می شوید به مشکل لاینحل جنابان عالی مقام که نه به حد پایین نزدیک شده باشید و نه به حد بالا.. بهانه ای برای حمله مستقیم و نابود کردنتان ندارند و اینجاست که جنگی فرسایشی و تحمیلی بوجود می آید.. خطر همیشه بیخ گوشتان است چون اینجا با من شما مواجه می شوند.. منی که در برابر خواست و اراده برادر بزرگتر قد علم کرده و شجاعانه ایستاده.. هیچ چیز برای قلدرمآبان و دیکتاتورها و نوچه هایشان و هر که از انتقاد و حقیقت فراریست بدتر و زجرآورتر از کسی که با اعتماد به نفس خاصی می گوید " من " نیست. آنقدر پست و حقیرند که این من شما را تاب نمی آورند.. آخر من فقط منیست که از آن آنها باشد و کنترل شده و بیخطر و متواضع و سر به زیر تحت امر بالا.. نه منی که من آنها را به چالش می کشد و سوال می کند و روی اعصابشان بندبازی می کند..

بهانه بزرگشان چیست؟ اینکه شما سیاه نمایی می کنید.. انتقاد می کنید.. و این بهانه می دهد به دست دشمنان ایشان.. بله دشمن!.. این واژه آشنای فرهنگ ایرانی.. شما با نوشته هایتان باعث شده اید که دشمنان ایشان بهانه ای برای سرکوفت و تحقیر اینان پیدا کنند.. دشمنان اینها از نوشته های شما " سوء استفاده " می کنند علیه آنها !.. پس شما جزو خائنین و مجرمان دسته بندی می شوید.. شما تنها وقتی قابل اغماضید که بی اثر باشید و مثل یک سگ وفادار علیه دشمنان اینان به موقع پارس کنید.. طومار امضا کنید.. به موقع حمایت کنید.. به موقع تخریب کنید.. به موقع بایکوت کنید و به موقع حتی چماق به دست بگیرید و بریزید توی خیابان یا نوشته های طرف را بگیرید خط خطی کنید و از هیچ نوع اتهام یا افترا یا توهین و اذیت و آزاری کوتاهی نکنید. خلاصه هر آنچه از دستتان بر می آید برای اعتلا و نورانی تر شدن هاله های دور سر والامقامان انجام دهید..

حالا نوشته های پاراگراف بالا را یک بار دیگر بخوانید و ببینید شما.. شمای نوعی طرز فکرتان و عملکردتان تا چه اندازه مشابه دیکتاتوری های مذهبی و غیر مذهبی و برادر بزرگترهای کنترل گر و خودکامه است. امیدوارم از این که شباهت فوق العاده خود را به کسانی که علیه شان شعار می دهید یافته اید از خود بیزار نشده باشید. هدف ما تغییر شما نیست که ما خود محتاج تغییریم.. کیست که نیازمند تغییر نباشد؟.. هدف ما شکافتن پوسته کلفت تعصب و انحصارطلبی و تنگ نظری شماست.

 

+ یکشنبه 27 مهر1393ساعت 12:58 روشنک هوشمند |

پل خواب و اولین تلاشهای من !..

 

دیروز و پریروز ، پنج شنبه و جمعه 24 و 25 مهرماه به همراه آقای مهندس شفقی یکی از سنگ نوردان پر افتخار کرجی به منطقه پل خواب گچسر رفتم و به عنوان عضو مهمان از آموزشهای ایشان به گروهی از کارآموزان سنگ پیشرفته استفاده کردم. روز اول هوا آفتابی و عالی بود.. با کارگاه های دینامیک و استاتیک و ابزارگزاری آشنا شدیم.. استاد مسیرهایی را تعیین کرد و بچه ها شروع کردند به صعود کرده ای و تلاشهای بولدر.. من هم دستی به سنگها زدم و بیکار ننشستم اما به خودم فشار نیآوردم چون سطح کلاس از آماده گی من و تمریناتم بالاتر بود.. اما شروع خیلی خوبی بود.. برای اولین بار بود که به منطقه پل خواب می رفتم.. می توانم بگویم که آن غول سرسخت و خطرناکی که تا پیش از این در ذهنم ساخته بودم نابود شد و ابهتش ریخت!.. مسیرهای انتخابی درجه صعودهای بالایی داشتند و این انگیزه در من ایجاد کرد که همیشه در سنگ به اهداف بالاتر و بزرگتری فکر کنم تا مسیرهای ساده و معمولی.. حالا می دانم که نمی شود با سنگ شوخی کرد و سالی یک بار آمد و باقی سال را به کارهای دیگر پرداخت و به همان آماده گی اول بود.. شما مجبورید به سنگ احترام بگذارید!.. در طول هفته برنامه ریزی دقیق بدنسازی و تغذیه مناسب این ورزش را داشته باشید.. و البته ضرر نمی کنید چون بدنسازی مناسب سنگ به درد سایر تفریحات و ورزشهایی که می کنید هم می خورد و حتی اگر مستقیمن کمکی نکرده باشد اما عضلات شما را قوی تر می کند تأثیر مثبتی دارد..

با چند نفر از دوستان آقای مهندس هم که در زمینه سنگ کارهای اساسی و مهمی انجام داده و می دهند هم آشنا شدم.. آقایان گرامی و محمدی و دوستان دیگر که همنوردان برج ترانگو بودند.. از دور یک خانم جوان خیلی خوش استیل و جدی را هم دیدم که داشت روی یک مسیر سخت آن بالا تلاش می کرد.. آقای مهندس معرفی کرد.. خانم نسیم عشقی بودند.. شمه ای از فعالیتهای ایشان را در ایران و خارج از ایران که شنیدم لذت بردم از حضور دختران جوان ایرانی در رشته ای به این سختی در سطح بین المللی و به عنوان یک هموطن و یک زن به ایشان افتخار کردم و لبریز از غرور شدم.. یک خانم جوان دیگر هم به نام سمیه (نام فامیلیشان را مطمئن نیستم) دیدم که در جمع کارآموزان مربی گری درجه سه سنگ که همه مرد بودند زیر نظر استاد محمدی مشغول حمل مجروح بود که باز هم برایم جالب و زیبا بود..

کلاس به هیچ وجه خسته کننده نبود چون با علاقه در آن شرکت کرده بودم.. و از همه مهمتر با افرادی آشنا شده بودم که می توانند کمکم کنند که در این رشته بهتر شوم .. گشایش مسیر تا این زمان برایم یک کار خیلی عجیب و سخت و دور از دسترس به نظر می رسید اما استاد گفتند که شاگردان ایشان در مراحل پایانی آموزش پیشرفته سنگ قادر به گشایش مسیر هستند.. نمی دانید چقدر خوشحال شدم وقتی فهمیدم نیازی نیست برای چنین کاری آدم سالها صبر کند و اگر کمی به خودم زحمت بدهم مسیر " زن آزاد " را می توانم با کمک مربیان و استادان خوش فکر و صبور و دوست داشتنی این رشته روی یکی از دیواره ها به ثبت برسانم.. این کار برای من جنبه سمبلیک دارد.. اهمیتش به سالها پیش از این بر می گردد و دلیل اصلی اش هم پیش من محفوظ می ماند تا وقتش..

درضمن با کارگاه معلق و تفاوتش با کارگاه غیر معلق آشنا شدم و فهمیدم آن کارگاهی که من در دوره کارآموزی سنگ مقدماتی آقایان ( با مربی گری آقای فراهانی ) از آن فرود آمده بودم کارگاه مناسبی برای کارآموزان مبتدی نبوده و شاید برای دیواره نوردهای تمرین کرده بیشتر مناسب بوده و اگر کمی طولش داده ام و فرود آمده ام نشاندهنده عدم توانایی من نبوده بلکه سطح کار بالاتر از توانایی های کارآموزان مبتدی بوده است. خب خوبی امتحان کردن مربی های متفاوت همین است.. همه خوب و ماهر و با انگیزه و صبور هستند اما تکنیکهای آموزشی متفاوتی دارند..

چیزی که برایم جالب است تنوع و تعداد زیاد استادان و مربیان سنگ و دیواره در ایران است.. این به نظر من اتفاقن برعکس نظر خیلی ها چیز بدی نیست.. این باعث می شود رقابت برای بهتر شدن نحوه آموزش و کسب رضایتمندی کارآموز بیشتر شود و استاد و مربی مربوطه هاله های نورانی تقدس اطراف سر خود را که در انکار یا خصمانه پنداشتن هر نوع انتقادی به کار می برد برای همیشه از دست بدهد و نکات دیگری علاوه بر مهارت فنی یعنی نوع شخصیت و رفتار و مسئولیت پذیری استاد و مربی مطرح شود و امتیاز بگیرد.. چیزی که در دنیای مدرن امروزی برقرار است و درستش هم همین است.. به این ترتیب ما در آینده شاهد رونق گرفتن کار استادانی خواهیم بود که نه تنها مهارت و تجربه بیشتری در این رشته دارند بلکه آموزش بهتری می دهند و شخصیت یک استاد و مهارت کلامی و متانت و مسئولیت پذیری اش را هم نمایان می کنند.

خیلی خوشحالم که یک استاد خیلی خوب و با اخلاق پیدا کرده ام.. برای خودش و دوستانش آرزوی موفقیتهای بیشتر و سلامتی و شادی روزافزون دارم.

 

 AxGiG,عکس گیگ پایگاه آپلود عکس ویژه وبلاگنویسان

 

آقای شفقی در حال آموزش یومار زدن

 

 

+ شنبه 26 مهر1393ساعت 11:4 روشنک هوشمند |

زن آزاد..

 

آشپزخانه تکانی با موفقیت انجام شد.. عهد بستم با خودم به مدت یک سال فست فود نخرم و نخورم.. حالا توی یک آشپزخانه نو شده آشپزی می چسبد... این روزها دوچرخه سواری هم می چسبد.. صدای قرچ قرچ برگهای خشک پاییزی زیر تایر دوچرخه لذت بخش است.. شنا هم می چسبد.. هوا کمی سرد باشد بعدش بپری توی یک استخر آب گرم!.. شیرقهوه داغ و کتابی در دست و زیر پتو شبها.. این هم می چسبد.. نه پشه ای هست و نه سوسکی!.. هوا سرد شده غیبشان زده..

ماجراجویی ها؟!.. بله خب این یکی که همیشه می چسبد.. دوره استادی غواصی می ماند برای دی ماه.. احتمالن شب ژانویه ایران نیستم.. احتمالن!.. شاید دیرتر هم شد.. هزینه های دوره ها همین طوری که بالاتر می روی بیشتر می شود.. من هم که هنوز پولدار نشده ام.. فکر کنم تا انقلاب مهدی باید صرفه جویی کنم.. بعد از انقلاب هم که من حتمن جزو اعدامی ها هستم.. می آیند همه اموال خریداری نشده ام را مصادره می کنند می برند واسه خودشان.. از حالا وصیت کرده ام همه اموال ورزشی ام از غواصی و شنا گرفته تا اسکواش و کوه و سنگ و دوچرخه به آبجی کوچیکه برسد که ماشاء اله یکی او خیلی اهل ورزش است یکی مجسمه آزادی!..

فرار کردن از هر نوع کنترلی یعنی من!.. و این یعنی عذابی الیم برای کنترل کننده  در سیستمی یک پارچه و خفقان آور و استبدادی.. برایم جالب است رفتار آدمهای خرده ریزه واسطه کنترل و اجرا.. شاخکهایشان برای کنترل آدمها دائمن کار می کند.. نیازی نیست کار شاقی انجام دهی.. کافی است بگویی من تا بیایند سراغت و حواسشان شش دانگ جمع است تا مبادا زنی که تأیید کننده و نمود ارزشهای احمقانه و تبلیغاتی و پوشالی آنها نیست به دور از کنترل آنها دنیایی جدید برای خود بسازد و خودی نشان دهد.. اندک تلاشی جهت دور شدن از تمثال مبارک زن خوب و فرمانبر و پارسا برایشان کابوسیست.. آنوقت نه تاب تحملت را دارند و نه دوستت خواهند داشت و همه نفرتشان را تا جایی که می توانند به رخت می کشند .. متأسفانه بعضی مردمان حسود و تنگ نظر ما هم پتانسیل خوبی برای آسان کردن عملی شدن افکار و نیات کثیف و غیر انسانی و ضد زن اینها دارند طوری که نیازی نیست آنها علنن خودی نشان دهند.. استارتش را می زنند و بعد کار را می سپارند به لمپنها.. احمقها.. بی وجودها و عقده ای های فرهنگی.. مردهایی که از زنهایی سرکش و غیر قابل کنترل مثل من متنفرند و زنهایی که نمونه هایی پیش ساخته مطابق معیارهای انقلابی یا سنتی یا جدیدن اصلاح طلبانه صلح طلب کنترل شده و بیخطر هستند .. کار خود به خود به نفع آنها پیش می رود..  البته این بستگی به سوژه دارد.. مثلن زورشان به یکی مثل من نمی رسد چون ارزشهای زندگی اش و قوانینش.. چیزهایی که میترساندش و نابودش می کند از زمین تا آسمان با معیارهای پیزوری و کزایی اینان متفاوت است و چون برایشان قابل درک نیست در برابر من خلع سلاح می شوند یا نهایتن خودشان را ضایع و تحقیر می کنند و دیگر هیچ!.. خلاصه اینکه کنترلگر بیچاره در برابر من بیچاره تر است و انگهایش تنها به خودش می چسبد و هیچ طوری هم جدا نمی شود.. مثل تف سر بالا.. قابل ترحم و تأسف انگیز..

کوه و سنگ؟.. چشم حسود کور و گوش شیطون کر دارم دوره گذار را طی می کنم!.. بعله فکر کرده اید به همین آسانیست؟.. اما خب پیشرفتم خوب است و امیدوارم به خودم شاید به یک جاهای قابل قبولی برسانمش شاید یک روزی به دردم خورد.. از این گذشته اینها جزو کشفیات تازه من هستند.. به زمان نیاز دارم.. می دانید نهایت آرزویم چیست؟.. گشایش یک مسیر کوچک و سر راست روی آسانترین سنگی که می شود به نام "زن آزاد".. این نهایت آرزوی یک آموزشگیر مبتدی صفر کیلومتر سنگ است که در 38 ساله گی این کار را شروع کرده.. در این زمینه از کمک و همیاری همه دوستان و دشمنان بشریت به نفع آزادی همه زنان دنیا از بند حقارتها.. عقده ها و کنترلهای انسانی و غیر انسانی دنیای مردسالاری و برای یک لحظه چشم بستن بر منافع شخصی استقبال می شود.. مهم نیست کی.. حتی اگر 20 سال بعد باشد..

و آخر اینکه بیشعوری بد دردیست.. درد بیدرمان است.. دلم کباب می شود برای آنها که مجبورند به سر و کله زدن با این موجودات مضحک و در عین حال اعصاب خورد کن.. شما شاید بتوانید یک پسربچه دهاتی بیسواد را با درس و مدرسه و دانشگاه آدم کنید اما این به شرطیست که شعور داشته باشد.. از من می شنوید هر کجا نابغه یا دانشمند یا علامه یا قهرمان بی مثالی را دیدید که بیشعور است فرار را بر قرار ترجیح دهید تا به آرامش برسید که نمی ارزد دوستی با مردمان بیشعور اما پر ادعا و پر افتخار.. بی اینکه بخواهند شر میرسانند و دست خودشان هم نیست..

آقا با چسبیدن به ماتحت این و آن به جایی نمی رسی.. مرد آن است که روی ماتحت خودش بایستد و نه به واسطه افتخاری که دیگران کسب می کنند مفتخر شود.. ماتحتش را نداری که رویش بایستی؟.. بتمرگ سر جای خودت اما حداقلش این است که خودت هستی و عقده هایت را با ماتحت خودت جبران می کنی نه با ماتحت دیگران.. برای همه هموطنان عزیز ماتحتی مستقل آرزو می کنم.. 

هدف من از ماجراجویی چیست؟.. افتخار و قهرمانی و اول شدن؟.. نه!.. خودنمایی؟.. به عنوان یک "زن آزاد" بله!.. ببخشید که به اندازه اهداف والای شما انسانی و بزرگ نیست.. من یک زن ازخودراضی خودشیفته خودخواهم.. اما مهمتر از همه اینها یک زن آزادم!.. چیزی که تو هرگز نمی فهمی..

...................................

پینوشت : به کامنت دونی سری بزنید. ضرر نمی کنید.. ; ) ..

 

+ سه شنبه 22 مهر1393ساعت 17:36 روشنک هوشمند |

تولدم مبارک!..

 

بعله!.. امروز یک زن 38 ساله شدم!.. چندتایی از دوستانم به یادم بودند و بابای موسفید و خوشگلم و آبجی کوچیکه گلم.. جشن تولد البته فرداست چون امروز کلی کار دارم.. خانه حسابی به هم ریخته و شلوغ است.. برق خانه هم دوباره اشکال پیدا کرده باید درستش کنم.. خیلی ظلم است آدم خودش روز تولدش کلی کار کند اما خب چه می شود کرد.. دست تنهام و یاور و فریادرسی نیست.. مهمترین و سخت ترین قسمت خانه تکانی کمد لباسهاست!.. باید این همه لباس تابستانی را که با چه دقتی روی هم ردیف کرده ام از توی کمدی که در حال انفجار است یکی یکی بکشم بیرون و لباسهای پاییزه و گرمتر را جایگزین کنم.. یک پروسه اعصاب خورد کن که از بارگذاری زمستانی فلان دیواره هم سخت تر است.. از پیمودن کراکسهای آن یکی دیواره و فتح چوآیو ( سلام استاد!.. : )) .. ) هم همین طور!.. دیشب داشتم به این فکر می کردم نقشه ای تهیه کنم از کمد لباسهایم و جای هر یک از لباسها را مشخص کنم تا برای استفاده و پیدا کردن یکی از آنها هر بار مجبور به استفاده از کمربند انفجاری انتحاری و بازسازی فرسایشی پس از آن نشوم..

دیشب مامان خوشگلم هم به خوابم آمد.. البته من همیشه هر سال شب تولدم بعد از رفتنش منتظرش هستم چون میدانم که می آید.. این بار هم آمد.. آن لباس خوشگله دکولته ماکسی چسبان مخمل سرمه ای و کفشهای پاشنه ده سانتی ورنی بند بندی اش را هم پوشیده بود.. به هیبت مانکنی جوانی هایش بود یعنی زمانی که هنوز مرا و آبجی کوچیکه را به دنیا نیآورده بود.. کمر باریک و سبک بال و آرایش کرده و مغرور با موهای صاف و بلند و مشکی.. نگاهش مهربان و شاد و آرامش بخش بود.. مثل مدلهای بوردا و زن روز آن وقتها ( مجله های مورد علاقه مامان.. ) ژست گرفته بود .. کیک تولدم را هم خودش آورده بود.. حیف که در حال مزه کردن شیرینی لذیذ خامه اش بیدار شدم و فهمیدم در واقعیت از کیک خبری نیست و فردا خودم باید زحمت خریدش را بکشم.. اما همین که آمد و دعوتم را رد نکرد و آنقدر تر و تمیز و شیک کرده بود یعنی اینکه هنوز دوستم دارد و تأییدم می کند و چه بالاتر و بهتر از تأیید مادر؟.. اگر نیازی به تأیید باشد همین برای همه زندگی ام کافی است.. این روزها همه چیز آرام است و من خوشحالم..

 

+ شنبه 19 مهر1393ساعت 13:45 روشنک هوشمند |

کلمه ها و ترکیبهای کهنه.. (3)

 

ادب : احترام به خواست و اراده دیگران درصورتی که ضرری به زندگی و امنیت و خواست و اراده شخصی شما وارد نکرده باشد.

شرف : علاقه به حقیقت حتی اگر به ضررت باشد.

نان به نرخ روز خوردن : تنظیم عقاید و روش زندگی و کنشها و واکنشها بر اساس منفعتی مشخص که به شما می رسد. در این مسیر اخلاقیات ، انسانیت و صداقت اهمیتی درجه دوم پیدا می کنند.

اخلاق : راه و روش و سبک رفتاری که بوسیله آن امنیت ، آرامش و سلامت خود و اطرافیانتان را محافظت می کنید.

توهم : عدم توانایی در تشخیص واقعیتی عینی ، شنیداری یا مفهومی که معمولن در صورت عدم استفاده از داروهای روان گردان یا مخدر یا دوز بالای الکل نتیجه بیشعوریست یا عادت به مخدوش کردن حقیقت و دروغ گوییست.

ریاکاری : تفاوت میان عقاید شخصی فرد درباره خودش یا دیگران با چیزی که درباره خود یا دیگران در برابر ایشان ابراز می کند یا رفتاری دو گانه و کاملن متفاوت داشتن در خلوت و زندگی عمومی.

دروغ : سبک زندگی ریاکار نان به نرخ روز خور. مخدوش کردن حقیقت به عمد برای کسب منفعتی خاص یا عام که به مرور زمان تبدیل به عادت می شود.

 

+ جمعه 18 مهر1393ساعت 14:45 روشنک هوشمند |

کلمه ها و ترکیبهای کهنه.. (2)

 

گاهی آدم تمامی مخاطبانش را مثل خودش اهل تفکر و جست و جو و تجزیه و تحلیل در نظر می گیرد.. اما این همیشه صدق نمی کند مخصوصن وقتی که دایره مخاطبانت روز به روز گسترده تر و متنوع تر می شوند.. سوال پیش می آید برای عده ای درباره متنی اما نمی دانم چرا جرأت نمی کنند با اسم و فامیل حقیقی و آدرس اصلی وبلاگ خود بپرسند.. شاید همذات پنداری کرده اند با آن و این اذیتشان می کند.. گاهی در اثر نادانی آنقدر خشم در وجودشان جمع می شود که فرصت فکر کردن را از دست می دهند و توان حتی لحظه ای مکث کردن را قبل از فرستادن کامنتشان ندارند و همیشه نیش فحاشی را نثارت می کنند درست مثل همان کودک 4 ساله که اگر به او به موقع شیرینی دلخواهش را ندهی با سنگی شیشه ات را می شکند و فرار می کند چون به قصد شکستن آمده و آگاهانه به زشتی کار خود واقف است پس نمی ماند تا پاسخگو باشد.. خیلی از آدمها همین هستند.. 30 ساله و 40 ساله و 50 ساله و حتی 60 ساله هم ندارد.. لیسانس و فوق و دکترا هم سرش نمی شود.. جاه و مقام و منصب و شجاعت و قهرمانی به همچنین.. اما اینجا قرار است حتی با نادانها و مغرضها هم تا جای ممکن صبوری کنیم شاید این صبوری نتیجه داد و رهگذری مستعد چیزی هر چند اندک یاد گرفت و از تعداد هرزنویسان هرزاندیش بوقلمون صفت ریاکار کم شد در آینده.. بدین منظور  سوال و جواب جالب و شایسته ای را که میان من و نوال در کامنت دونی متن قبلی با همین عنوان ایجاد شده است را اینجا هم می آورم.. :

نوال :

از آن تکه ای که به بعضی ازدواجها انداخته ای لذت بردم چون خیلی از زندگی های زناشویی تنها حکم ارضای غریزه جنسی را دارند و بس و مشکلات بعدی از همین جا شروع می شوند! یعنی تنها رابطه ای که میان زن و شوهر در جریان است همین است. مرد نفقه می دهد و تمکین می خواهد و زن بی هیچ اختیاری بر جسم خود توی رخت خواب اطاعت می کند و سرویس می دهد و شاید هرگز لذت ارگاسم و ارتباط جنسی را هم درک نکند چون فقط ارضا کردن حس جنسی شوهر را بلد است و برای خود حقی قائل نیست و مگر تعریف فاحشه و عملش جز این است؟ سکس در برابر پول...... شوک آور و در عین حال ناراحت کننده اما خیلی خیلی واقعی و درست. عالی بود!

پاسخ من :

خواهش می کنم.. اصلن قانون تمکین بر همین اساس استوار است.. زن هیچ حقی در این رابطه ندارد و مجبور به تمکین در هر شرایطیست .. چرا؟.. چون مرد به او نفقه می دهد!.. در حقیقت مثل کنیزی که خریداری شده باید هر وقت که همسر تمایل داشت سرویس دهد و گر نه مرد می تواند قانونن از او شکایت کند چون نفقه اش را داده!.. فکر می کنی چرا حکومت و قشر سنتی آنقدر از استقلال مالی زنان می ترسد و در قانون ازدواج و طلاق تمام تلاشش را برای وابسته کردن زنان به مردان می کند؟.. زنی که از نظر مالی مستقل است زیر بار چنین قوانین تحقیرآمیزی نمی رود و محتاج نفقه نیست که در ازایش همچون کنیزی تمکین کند.. او دیگر به رشد عقلی کافی رسیده که در رابطه جنسی برای خود حقی قائل باشد و نقش میزبانی صرف را نپذیرد.. اما به نظرت چرا حکام شرع حاضر به قبول رشد عقلی زن و تغییر طرز فکر او پس از تقریبن 1400 سال نیستند؟.. چون مجریان این دین زن را به عنوان موجودی مستقل و مشابه و برابر با مرد نمی توانند قبول کنند و حاضر به تغییر و دخالت دادن عقل در دین نیستند.. حالا یا ماهیت این دین چنین است یا آنها نمی خواهند... به هر حال چیزی را که عقل با قاطعیت اثبات می کند هیچ دینی جرأت انکارش را ندارد مگر بازیچه ای باشد در دست خودکامه ای برای کنترل آدمها..

..........................

پینوشت : جهت مطالعه متنهای قبلی مرتبط به طبقه بندی کلمه ها و ترکیبهای کهنه در لیست موضوعات وبلاگ در سمت چپ یا اینجا مراجعه کنید :

کلمه ها و ترکیبهای کهنه.. (1)

 

+ پنجشنبه 17 مهر1393ساعت 13:51 روشنک هوشمند |

مطالب قدیمی‌تر