بالاتر..

 

امروز یکی از بهترین و هیجان انگیزترین روزهای عمرم بود.. پرواز را هم امتحان کردم و آنقدر دوستش داشتم که از این هفته می روم که رسمن کارآموز خلبانی UL ( هواپیمای فوق سبک ) شوم!.. اولین روز با استادم یک پرواز امتحانی داشتم تا دستم بیاید حسش چیست.. آدم شاید دوست داشته باشد خیلی کارها را انجام بدهد اما باید ببیند توانایی و قدرت روحی اش را دارد یا نه.. در امتحان پنهانی غیر رسمی فراتر از انتظار استادم ظاهر شدم.. خودم هم تعجب کرده بودم!.. این همه اعتماد به نفس و تسلط در اولین ساعت پرواز بدون آشنایی قبلی برایم جالب بود.. و البته استاد خوبم نقش موثری در ایجاد این استعداد جدید در من داشت.. با استادم خیلی خوب ارتباط برقرار میکنم.. از آن دسته  آدمهای بی عقده با تجربه خوش قلبیست که می تواند مثبتهای جدید وجود مرا کشف کند و به خودم نشان دهد.. وقتی که برگشتیم پایین تیم فوتبال ایران از عراق باخته بود.. تلویزیون بزرگ فرودگاه ناراحتی فوتبالیستهای جوان را نشان می داد.. خیلی ناراحت نشدم.. البته اگر می بردند خب خوشحال میشدم.. اما وقتی به خودم فکر کردم و کارهایی که از من برای خوشحال کردن خودم بر می آید چنان از انرژی لبریز شدم که همه دنیا را فراموش کردم.. من نیازی ندارم که چند فوتبالیست مرا خوشحال کنند و روزمره گی را از یادم ببرند.. من خودم برای خوشحال کردن خودم کافی ام ..من آن بالا فهمیدم که خلبان خیلی خوبی می شوم!.. این کار را دوست دارم و از آن لذت می برم و جسارت و اعتماد به نفس لازم را دارم.. در بیشتر دقایق پرواز ( تقریبن یک ساعت و نیم ) کنترل هواپیما را با کمک راهنمایی های استادم به دست گرفتم و همزمان یاد گرفتم که همه چیز را چگونه چک کنم.. این تجربه جدید بالاترین هیجانی را که میشد به من تزریق کرد.. احساس سبکی.. شادی زیاد.. اعتماد به نفس فوق العاده .. و اینکه از همه بالاتر ایستاده ای قابل وصف نیست.. خلاصه اینکه می رویم که خلبان شویم و همه ناچیزها و فرومایه ها را آن پایین مایین ها تنها بگذاریم که توی سر هم بزنند.. به ماتحت این و آن بچسبند و راز بقا را به زشت ترین و تحقیرآمیز ترین شکل ممکن با دروغ.. حقه بازی.. بیشرفی و بی مسئولیتی به جای آورند.. مهم پرواز کردن من است.. اینکه کلاسم را از همه اینها پر رنگ تر از پیش هر چه بیشتر جدا کنم که کردم. بعضی ها از پرواز کردن فقط حرف زدن درباره اش را بلدند.. چرت و پرت و چرند.. آنهم وقتی که توی چاه توالت با سایر موجودات همگن و همسان مشغول تغذیه ای بی وقفه و مادام العمر هستند..

من اما درباره چیزهایی که دوست دارم و به آن معتقدم حرف نمی زنم.. بلکه عمل می کنم و به خودم ثابت می کنم که دقیقن چه کاره ام!.. من اهل پروازم!.. اینکاره ام!..

 

+ جمعه 3 بهمن1393ساعت 21:4 روشنک هوشمند |

تغییرات و ثوابت!..

 

این چند روزه که همه اش توی مواد قانونی و حقوقی پرسه می زدم و با آدمهای این وادی می پریدم روی نوشتارم هم تأثیر گذاشته!.. خود به خود از کلماتی استفاده می کنم که شاید هیچ وقت استفاده نمی کردم.. برای خودم هم جالب است این نوع تأثیرپذیری.. دنیای حقوقدانها هم دنیای جالبیست با حق الوکاله های من درآوردی آنقدر که از 20 میلیون تا 6 میلیون متغیر است..  آدم باید حسابی حواسش را جمع کند که تیغیده نشود همینطوری.. مهم این است که در جایگاه شاکی نیازی نیست زیاد خرج کنی.. بیچاره متهم ها.. احتمالن حسابشان با کرام الکاتبین است دیگر.. حالا.. ادامه دارد!..

نمی دانم چرا وقتی عده ای نمی توانند عده ای دیگر را دوست داشته باشند با خودشان روراست و صادق نیستند.. این همه تلاش برای ثابت کردن اینکه آدم خوبه ماجرا هستید نمی ارزد که به خاطرش اینچنین نقش بازی کنید.. از این طرف تلفن پشت تلفن.. ابراز لطف و عزیزم و جانم.. دعوت و خواهش و تمنا.. اما از آن طرف روی صحنه، وقتی نیست که به پاچه خاری و چاپلوسی و بده بستانهای دروغین با عده ای دیگر که گند می زنند به هر چه اخلاق و شعار اخلاقیست ، صرف نشود!.. من این رفتار دوگانه را درک نمی کنم..حالم از ابراز لطفهای دروغین اینچنینی به هم می خورد.. کاش عده ای برای یک بار هم که شده سعی می کردند خودشان باشند.. هر چند ظریفی می گفت دنبال چه می گردی؟.. این همانیست که هستند.. خود واقعیشان میان منفعت و مصلحت و دروغ و حسادت و عقده مثله شده.. مسخ شده .. همین معجونی که می بینی خودشان است.. بپذیر و مسیرت را عوض کن اگر تحملش نمی کنی و مثلش نمی شوی!..

دلم لک زده برای یک سفر حسابی.. هدایت این چند روز حسابی توی جلدم می پلکید.. هدایت وجودم را آرام کردم و به دلخوشی هایی که دارد رهنمون ساختم و از آن قالب روشنفکر درک نشده نا امید بیرونش کشیدم.. چند تا مطلب درست و درمان و به درد بخور خواندم.. کمی قدم زدم.. با دوستانی گفت و گویی کردم و عاقبت از پس همه تاریکی ها روشنک وجودم دوباره طلوع کرد!..

دنیای سلبریتی های توی فیس بوک دنیای جالبیست.. گاهی در معنای سلبریتی شک میکنم.. برای خودشان دفتر و دستکی دارند و برو بیایی.. زنگ تفریح بامزه ایست..

آدم زمانی به جایی می رسد که دیگر هیچ بتی توی زندگی اش نیست.. ابراهیم عقلت با تبری در دست همه را شکسته.. تازه!.. خود ابراهیم را هم یک گوشه ای نشانده و ماسماسکی هم داده دستش تا مشغولش شود و رفته پی کارش.. سالهاست که چنین حسی دارم.. حس خوبیست..

 

+ سه شنبه 30 دی1393ساعت 17:1 روشنک هوشمند |

 

A prejudiced man is always busy with his own nonsenses like a monkey with his own balls

 

+ دوشنبه 29 دی1393ساعت 5:34 روشنک هوشمند |

برف با طعم هل و خرما..

 

دلم یک عالمه برف حسابی می خواهد.. یک عالمه سفیدی برای گم شدن.. روسیاهی دنیا و محتویاتش را فقط با سفیدی برف می شود برای لحظاتی فراموش کرد.. می شود امید و دلخوشی را دوباره پیدا کرد و کمی با بی خیالی لیز خورد..

مودم مود سبزیجات است و پاستا و چای هل و خرما..

نگران لکه های باقیمانده از آخرین غواصی بودم روی کتفهایم.. یک ماهی میشد که رویم نمیشد تاپ بپوشم.. حالا نگاه می کنم توی آینه.. کمرنگ تر و کمرنگ تر می شوند.. تقریبن رفته اند.. پوستم دوباره برق می زند.. سفید سفید سفید.. درست مثل سفید برفی!..

از خودم راضیم!.. از خودراضیم یعنی؟!.. همینم که هستم..

 

+ جمعه 26 دی1393ساعت 22:51 روشنک هوشمند |

قانون هتک حرمت و نشر اکاذیب اینترنتی..

 

مدتیست که حملات ناجوانمردانه شنیعی را علیه خودم بی هیچ گناهی در دنیای کوهنویسی ایرانی دارم تحمل می کنم!.. اما اخیرن متوجه شده ام که این متانت به خرج دادن و تحمل من از طرف عده ای بد تعبیر شده و به اصطلاح طرف مقابل روز به روز گستاخانه تر حمله می کند..

بر آدمی روستا زاده و بیسواد البته حرجی نیست که مثل عقربی ترسو با نیش و کنایه و خیلی محتاطانه عقده گشایی کند چون من راهنمای کوهستان خواستم و هزینه ای هم پرداخت کردم و گزارشی هم نوشتم تا سوء تعبیری نشود که متأسفانه شد چون دلی که سیاه و ریاکار است به سبب ضعف نفس و نیت بدخواهانه اش خودش به ضرر خودش عمل می کند و حرمت نان و نمکی را که داده و خورده خود می شکند..  برای اینکه به درخواست دوستی مخفیانه ای که تمنا داشته پاسخ منفی داده ام و اصرار چهارساعته ایشان (در تمام طول مسیر قله تا شهر) را برای ننوشتن گزارش نپذیرفتم و در ازای این عدم پذیرش ، نان و نمک کوفتی ایشان را به مبلغ 50 هزار تومان خریده ام بعلاوه شامی که در پناهگاه تقدیم ایشان کرده ام و پرداخت پول تاکسی ایشان هنگام بازگشت ، تا از عالم هپروت بیرون آید و احساس خسارت نکند و در شهر غریب  سالم به مقصد برسم!.. حال به سبب آن کینه به دل گرفته و همه آه و ناله و نفرینش از این است.. آن را می گذارم به حساب نفهمی و ماتحت سوخته گی ایشان و بی احتیاطی خودم که فکر کردم در عالم کوه و ورزش جنسیت اهمیتی ندارد و آدمها همانند که توی وبلاگهایشان وانمود می کنند.. همه از دم شریف و عفیف و چشم پاک!.. همه خواهر و برادرند یا دوست و همسایه و رفتار صمیمانه اما صادقانه تو را که با حفظ فاصله ای مشخص توأم است به حساب ناز و کرشمه و دانه ریختن نمی گذارند.. این آدم دو چهره و فرومایه را می بخشم چون نیمی از سوء تفاهم پیش آمده برای ایشان را به حساب خورده فرهنگی می گذارم که به آن تعلق دارد و زن برایش جز سوژه ای جنسی نیست که همه رفتار و حرکات و گفتار و حتی نوشتارش به آن تعبیر می شود.. اشتباه از من بود که متکبر و بی اعتناء نبودم و متواضعانه احترام گذاشتم و رعایت کردم به حرمت نان و نمک و تندی و پرخاش نکردم.. سکوت کردم شاید مخاطب شرمنده شود که نه تنها نشد که وقیح تر هم شد و در هر ماجرایی که نوشته ای از من باشد بدخواهی و کینه شتری اش را نسب به من رو می کند و پست فطرتانی که برایش هورا می کشند چون از من متنفرند.. کسی که هرگز ندیده اند و نمی شناسند اما دوست دارند که نباشد چون مثل آنها ماله کش و دروغگو نیست. همه اینها را می بخشم و به حساب محیط فرهنگی بدی می گذارم که این آدم و تأییدکننده گانش نتیجه آن هستند.. اما حساب کار عده ای دیگر که خود را تحصیلکرده و پایتخت نشین می نامند جداست..

چون خودم آدم شوخ طبع و آسانگیری هستم به شوخی و هجو حتی از نوع تخریبی اش اهمیتی نمی دهم و آن را جدی نمی گیرم یا فوقش پاسخ متناسبی می دهم معادل همان!.. اما نشر اکاذیب جدی درباره زندگی شخصی خودم را نمی توانم دیگر به حساب آزادی بیان گوینده یا نویسنده یا شوخ طبعی اش بگذارم.. مواد حقوقی و قانونی موجود در این باره را بررسی کردم و به این نتیجه رسیدم که بهتر است به صورت قانونی از حقوق خودم دفاع کنم و تقاضای اعاده حیثیت داشته باشم درباره این موارد :

http://tehrankooh.blogfa.com/post-97.aspx

http://tehrankooh.blogfa.com/post-202.aspx

http://climb-in-haze.blogfa.com/comments/?blogid=climb-in-haze&postid=257&timezone=12600

http://climb-in-haze.blogfa.com/comments/?blogid=climb-in-haze&postid=254&timezone=12600

http://climb-in-haze.blogfa.com/comments/?blogid=climb-in-haze&postid=250&timezone=12600

http://tehrankooh.blogfa.com/comments/?blogid=tehrankooh&postid=308&timezone=12600

از موارد فوق پرینت کاغذی تهیه شده بنابراین قابل کتمان یا انکار نیستند مگر اینکه به طور کامل حذف شوند. البته حتی در آنصورت هم قابل استناد می توانند باشند چون برای حذف کامل آنها از دنیای مجازی زمان لازم است.. البته در صورت حذف کامل و ابراز پشیمانی و عذرخواهی علنی می توانم به مرتکبان تخفیف دهم و با حسن نیت از شکایتم صرف نظر کنم. نتیجه اصلن برایم اهمیت ندارد. مهم این است که از حق خودم در این باره دفاع کنم تا حریف گستاخ گمان نبرد با موج سواری و سوء استفاده از وضعیت مردسالارانه موجود قوانین کشور و آویزان شدن مصلحتی به بعضی جایگاه ها بتواند کار زشت و خلاف خود را علیه یک فرد حقیقی اینگونه پیش برد.

 

+ پنجشنبه 25 دی1393ساعت 3:51 روشنک هوشمند |

دنیای کوچک ..

 

چند هفته پیش اصلن حوصله نداشتم.. بیخواب شده بودم.. روزها می خوابیدم و شبها تا صبح بیدار.. ماهواره را روشن کردم و رفتم روی کانال بی بی سی زبان اصلی.. مراسم یادبود و سخنرانی پیش از خاکسپاری بازیکن تیم کریکت استرالیا را در کلیسای جامع شهر نشان میداد.. فیلیپ هیوز چند هفته قبل از تولد بیست و شش ساله گی اش در کمال بدشانسی در یک بازی دوستانه خانه گی باشگاهی با ضربه توپ به سرش به کما رفته و پس از چند روز فوت شده بود.. خانواده و دوستانش یکی یکی توی کلیسا پشت تریبون می رفتند و در یادبود او از روی کاغذ جملاتی را که از قبل آماده کرده بودند می خواندند.. حرفهای برادر خانواده از همه جالبتر بود و پس از آن خواهر کوچکش.. نوشته برادر بزرگتر طنزآمیز بود.. به خاطرات بامزه ای از برادرش اشاره می کرد و در همان لحظه دوربین روی چهره سایر اعضای خانواده و همبازی هایش و مردم توی کلیسا زوم می کرد.. اشکها و لبخندهایشان با هم توأم میشد و گاهی میان گریه با صدای بلند می خندیدند.. خواهر کوچک خانواده هم چند خاطره تعریف کرد.. از اینکه برادرش را همیشه می ستوده با وجود اینکه با هم زیاد دعوا می کردند.. او هم شوخ طبعانه جملات غم انگیزش را با لطیفه هایی درباره برادرش به هم آمیخت.. مراسم باشکوه و در همان حال ساده و صمیمی و واقعی بود.. مادر و پدر آرام اشک می ریختند و در عین حال از دوستانشان که دلداریشان می دادند تشکر می کردند.. جمعیت زیادی از مردم همزمان پشت در کلیسا توی خیابان مراسم را از صفحه نمایشهای بزرگ خیابانی نگاه می کردند.. در ادامه مراسم پس از کلیسا همه با هم ماشین تابوت را تا محل خاکسپاری اسکورت کردند.. جمعیت خیلی آرام و منظم و متین در دو طرف خیابانها طوری که راه بسته نشود به احترام ماشینها می ایستادند و راه را باز می کردند.. اشکم حسابی درآمده بود با اینحال با لطیفه های برادر و خواهر و دوستان آن غریبه جوانمرگ هم چند بار لبخند زدم.. آخرش هم خوابم برد و انتهای مراسم را ندیدم.. چشم که باز کردم صبح شده بود و حس خیلی خیلی خوبی داشتم..

 

+ سه شنبه 23 دی1393ساعت 2:52 روشنک هوشمند |

JE SUIS CHARLIE

An open-minded human shows his/her anger in his/her art but a beast shows its anger by hunt

طنز و هجو و کاریکاتور یک نوع خشونت هنرمندانه ظریفه.. خشم و عصبانیتی کنترل شده در قالب خطوط که سوژه رو هدف قرار داده.. آدمها بر اساس درجات درک و فهمشون همه روشهایی برای کنترل خشمشون پیدا کردن و هنرمندان و روشنفکران هم همچنین.. به نظر من اونهایی که در مراحل بالاتری از تکامل فکری و فرهنگی قرار گرفتن خشونت و خشمشون رو تبدیل به هنر.. ادبیات و اثر ( کارتون.. فکاهی.. هجو.. هرچی حالا!.. البته این خودش کلی بحث داره که همه کارتونها می تونن اثر هنری باشن یا همه هجویات خلاقیت ادبی یا نه!.. ما اینجا به این کار نداریم.. ) می کنن و اونهایی که در مراحل بدوی و ابتدایی قرار گرفتن یا فحش میدن.. یا کتک کاری می کنن.. یا قتل و کشتار.. بعدم میان توجیهش می کنن با استفاده از تفسیر جهادی و دین و هرچی.. یک آدم هنرمند با اثرش عقده گشایی می کنه و فحش میده .. یک نویسنده با خلاقیت ادبیش حرصش رو خالی می کنه اما یه مسلمون جهادی بلد نیست.. مغزش توان درک هنر و ادبیات رو نداره.. نمی تونه کارتون و طنز رو درک کنه.. خشمش رو با عملیات تروریستی نشون میده.. همین!..

..........................

پینوشت : این نوشته را ابتدا در فیس بوک فرستادم.. درباره کشتار اخیر کارتونیستهای فرانسوی توسط مسلمانان افراطی.. البته آن "ژو سوی شارلی" شعار همدردی مردمانیست که به این کشتار نه می گویند.. نه گفتن به قاتلان آزادی بیان.. یعنی "من شارلی هستم".. آن جمله زیرش هم لحظه ای به نظرم رسید.. بیربط با ماجرا نیست..

 

+ چهارشنبه 17 دی1393ساعت 23:29 روشنک هوشمند |

پرنده تر از پرنده ..

 

 بی صبرانه منتظرم بهمن بیاید.. البته نه آن هیولای سفید ویرانگر بلکه ماه بهمن .. فصل تغییرات اساسی و تلاشی تازه.. در این فصل دلم می خواهد همه باقیمانده های به درد نخور.. پسمانده ها و خلاصه آت و آشغالجات را بیرون بریزم و حسابی خانه تکانی کنم..

تعصب درد بیدرمانیست به همان اندازه که آزادی بیان و گفت و گوی آزاد شفابخش و زیباست.. در کامنت دونی یکی از وبلاگهای کوهنویسی که ادعای آزادی بیان دارد بحثی درگرفته بود که برایم جالب بود.. من برای دفاع از آزادی بیان و تحمل نقد و منتقد و نه شخص خاصی می نوشتم و ایشان به حساب رفیق بازی و غرض ورزی گذاشت بدون اینکه دلیلی منطقی بیاورد.. سالها پیش فکر می کردم با گفت و گوی منطقی میشود بزرگترین مشکلات را هم حل کرد اما در دنیای کوهنویسی ایرانی به نظر نمی رسد این فرضیه درست باشد.. خیلی از آدمهای این وادی که متأسفانه پشتوانه های قوی از حامیانی مشابه خود را دارند و به همین دلیل هیچ وقت نو نمی شوند، تغییر نمی کنند و بهتر نمی شوند، اصلن گفت و گو بلد نیستند.. مونولوگ گوهایی هستند در پی کسب وجهه یا حفظ جایگاه یا ارتقاء آن میان عده ای کوتوله با روشهای مختلف.. آنقدر این دکان و کسب و کار جایگاه سازی و وجهه تراشی اوضاعش نابسامان و خراب شده که حتی به وقت دیدن یا خواندن یا شنیدن کلمه وجهه یا جایگاه در جایی حتی اگر ربطی هم به کوهنوردی نداشته باشد تنم کهیر میزند!.. استفراغم می گیرد.. بله!.. این قدرت زشتیست!.. آدم کوتوله ها یا با تعارفات غیر واقعی هندوانه زیر بغل هم می گذارند و بده بستانها و چاپلوسی های مشمئزکننده شان حال آدم را دگرگون می کند یا با خاله بازی و تهمت و افترا به یکدیگر عناصر نامطلوبشان را تخریب می کنند .. دنیای بسته و محقری که دارند تک تک آجرهایش با تعصب و خودخواهی عجیبی روی هم چیده شده.. کاش تعصب بر روی عقیده ای و آرمانی بزرگ بود.. عقیده ای سازنده و محترم.. نخیر!.. تعصب اینها در پله های زیرزمینهای نمور خشونت تعریف می شود.. مشابه زیرزمینهای دویست سال پیش خانه های اجدادیشان.. زیرزمینی که با سعی و تلاش رقت انگیزی سعی در آبرومندانه جلوه دادنش دارند.. در و دیوارش را تزئین می کنند.. شعار می دهند و بازی می کنند اما متأسفانه حتی بازی کردن را هم بلد نیستند و چه ناشیانه زشتی و غرضورزی خود را به نمایش می گذارند.. این آدمهای پر ادعا که قله ها را می خواهند زیر پاهای خود محو کنند حتی عرضه اثبات شعارهای پوشالی خود را هم ندارند.. فضای تنگ و خفه کننده جوسازی و باندبازی و دروغ و افترا چنان به خود مشغولشان می کند که قادر به دیدن واقعیتی نو و تازه نیستند. چنان بر عقیده شخصی خود پافشاری می کنند که فرصت فهمیدن عقاید دیگران را از دست می دهند.. خشونت عجیبی دارند.. خشونتی بدوی و مشمئزکننده.. خشونت علیه هر نظر مخالفی که خوشایندشان نیست.. چه تقلایی می کنند تا واقعیت را هر یک بر حسب علاقه و تعصب خود تعریف کنند.. در این یکسال که اینجا کوهنویسی کرده ام خیلی سعی کردم تا فقط به قدر سر سوزنی تغییری در این فضای بسته و به شدت متحجر ایجاد کنم اما تمام تلاشم به سنگ خارا خورد.. اینجا وادی آدم کوتوله هاست.. خسته شدم!.. هر چقدر هم که به نظرت غیرمنصفانه بیاید و با این حال کوتاه بیایی و نرمش و متانت به خرج دهی ، هیچ کس هیچ تغییری نمی کند.. حتی اندکی نرم نمی شود.. حتی کمی تحمل نمیکند.. فقط بازی می کند.. همان بازی زشت و قدیمی.. بازی من نبودم تو بودی!.. بازی کی بود کی بود من نبودم!.. این بازی زشت است و بازیگران آن متعصب.. بی ادب.. زشت خو و حقیرند.. افسوس و صد افسوس.. زشتی این جماعت واقعیتست که باید پذیرفت بدون تلاش برای تغییر دادنش و فقط گاهی به تک و توک شعله های شمع دوردستی دل خوش کرد.. تنها چیزی که میان این همه امیدوارم می کند این است که نفس کار قابل حذف شدن نیست.. فراموش نمی شود.. زشتی قدرتمند است اما هرگز قدرت نابودی و تحریف زیبایی را نداشته و نخواهد داشت..

هوای این روزها را دوست دارم.. سرد و آفتابی!.. آهای ماجراجویی ها.. جاده ها و دشتها و سرزمینهای دور و مجسمه های غول پیکر و بناهای دوست داشتنی و آدمهای غریبه خوشحال.. بی صبرانه برای کشف کردن و فهمیدن و دیدن شماها لحظه شماری می کنم.. برای نابود کردن هر اثری از خشونت کور ..  من به شماها برای تازه کردن خود محتاجم.. سد تعصب و خشونت محکوم است به مقاومتی احمقانه تا زمانی که روی سر خودش خراب شود اما من پرنده ترم!.. پرنده تر از هر پرنده ای..

 ........................

پینوشت 1 : به کامنتدونی این پست سری بزنید تا به سطح ادب و شعور نویسنده وبلاگ و رفقایش در کامنت دونی پی ببرید:

http://dadadagh.blogfa.com/post-873.aspx

پینوشت 2 : سایر کامنتهای مرا هم در پستهای زیر می توانید بیابید. البته نویسنده وبلاگ با روش بسیار زشتی به اعتراض من به خاطر وارد آوردن اتهامهای اثبات نشده به آقای نصیری و دوستانش در قالب پستهای وبلاگی مقابله کرده و مخصوصن یکی از کامنتهای مرا که در آن شخص فحاش با نام مستعار را از روی جمله بندی های ابتدایی و احمقانه مشهورش شناسایی کرده بودم با عجله و شتاب مضحکی حذف کرده و ادعا کرده که در آن کامنت به فردی ظاهرن بی گناه افترا می زنم و آن شخص معترض شده!.. خیلی جالب است چون من از آن فرد نامی نبردم. اما این چگونه بوده که نویسنده وبلاگ و آن فرد به آن معترض شده اند؟!.. از قدیم گفته اند چوب را که ببری بالا گربه دزده فرار می کند اما این آقا گربه دزده وبلاگ دوست ما آنقدر پر رو و وقیح است که در حال دزدی و فرار کردن اعتراض و فحاشی هم می کند. استدلال نویسنده وبلاگ برای دفاع از آزادی بیان اما سوء استفاده از آن به نفع خودش و رفقای فحاش و متعصبش آنقدر واضح و روشن است که آدم افسوس می خورد به حال این کبکهای ابلهی که سر در برف فرو کرده اند و می پندارند دیگران آنها و بازی های زشتشان را نمی بینند و تشخیص نمی دهند. ظاهرن قدرت تشخیص مخاطب را به اندازه قدرت تشخیص خود و رفقایشان تخمین زده اند با خطایی نزدیک به 100 درصد!.. اینها را چطور می شود جدی گرفت؟.. آیا با این روش زشتی که در گفت و گو پیشه کرده اند حتی اگر حرف راستی هم بزنند دیگر از این به بعد خریدار دارد؟!.. من که فکر نمی کنم مگر پیش همان دار و دسته کوتوله های خوشنام دنیای لات و لوده پرور و لمپن مآب کوهنویسی ایرانی رفقای ایشان و دوستداران و حامیان جان بر کفشان از این پس بتوانند کسب آبرو کنند که متأسفم به حال خرابشان.

http://dadadagh.blogfa.com/post-874.aspx

http://dadadagh.blogfa.com/post-875.aspx

پینوشت 3 : تنها کسی که در وبلاگ محسن سعیدزاده در حال حاشیه سازی و منحرف کردن یک بحث مفید و جالب به یک بحث مبتذل و احمقانه خاله زنکیست خودش است. البته منظورم این نیست که همه کامنتهایی که به نام آقای نصیری یا دیگران در کامنت دونی اش گذاشته می شوند و مملو از فحاشی و زشت خویی مبتذلی هستند کار خودش است.. نخیر!.. اما این آدم مسئول هرچه هست که در این وبلاگ و کامنت دونی اش علیه دیگران نوشته می شود با نام مستعار!.. نوع توهینها هم کاملن مشخص است که کینه توزانه و با عقده خاصی منتشر شده چون افراد را در کامنت دونی هدف گرفته اند و از ادبیات نویسنده وبلاگ و رفقای متعصبش پیروی می کنند. این آدم ادعا می کند که از روی آی پی ها تشخیص داده کامنتها متعلق به آقای نصیری است و یکی از دوستانش ( کدام دوست؟ از کجا فهمیده اند که دوست آقای نصیری است طرف اصلن؟ ).. ادعا کرده از روی نان و نمکی که با آقای شیرازی خورده یعنی صاحب بلاگفا ( مستحضر هستید که همه ماها از این نان و نمکها با ایشان خورده ایم روزی!.. ) آقای نصیری و رفقایش را رسوا می کند!.. اما هر چه منتظر می شویم می بینیم که این ادعا افترای بی ارزشی بیش نبوده و قابل اعتناء نیست و صاحب ادعا مثل رویه ای که این روزها در عالم کوهنویسی ایرانی پدیده جدیدی نیست سنگی در تاریکی پرت می کند و جنجالی از جنس جنگ زرگری راه می اندازد بعد سر و کله همه کین توزان و هر که روزی لگدی از افراد مغضوب نوش جان کرده به قصد تلافی این وسط پیدا می شود و بعد به انتظار مرور زمان و فراموشی مخاطبانی که مثل خود و رفقایش بی بهره از هوش و شعور فرض کرده می نشیند. برایم جالب است که از نظر ایشان فقط دشمنان قسم خورده ایشان و کوهنوردان زنجانی یعنی آقای نصیری و دوستانش هستند که به نام دیگران کامنت میگذارند اما برعکسش امکان پذیر نیست. براستی که سیاست ابلهان یعنی این!..

پینوشت 4 : از همه دوستان و خواننده گان وبلاگم به خاطر در میان گذاشتن این همه زشتی غیر قابل دفاع از طرف عده ای کوتوله متأسفم!.. می دانم مثل استفراغ تهوع برانگیز و گندیده است اما چاره ای نیست. برای ساختن زیبایی ها باید زشتی ها را هم دید حتی اگر منزجرکننده باشد.

پینوشت 5 : اعتقاد ندارم که پاسخ کلوخ انداز سنگ است اما دیگر ادعاهای نویسنده آن وبلاگ را جدی نمی گیرم و محترم نمی شمارم. فردی که اخلاقیات را به این روشنی زیر سوال ببرد نه محترم است و نه قابل اعتناء.. درست مثل چوپان دروغگو.. 


و در آخر به ذکر نکته هوشمندانه ای از طرف دوست خوبم پریسای گل گوه اکتفاء می کنم که خلاصه همه این جنجال بیهوده است در یک جمله در کامنت دونی این پست :

" دفاع بد آیاز از تیم یخار، بیشتر از هر جریان دیگه ای به این تیم لطمه زد ، این بنده خداها چهارتا دوست مثل ایشون داشته باشن نیازی به دشمن ندارن . "

 

+ پنجشنبه 11 دی1393ساعت 13:6 روشنک هوشمند |

غیبت صغرا !..

 

چند وقتیست که اینجا نمی نویسم.. البته توی فیس بوک هم چندان نمی نویسم.. ولی همیشه می خوانم چون سریع می خوانم و وقتم را نمی گیرد.. دلیلش؟.. کارهای نیمه تمام شخصی که باید رسیده گی میشد.. حالم خوب است.. می توانم بگویم بهتر از خوب اما خب مثل این خرافاتی ها شده ام و دوست ندارم حال خوبم را با سر و صدا به همه اعلام کنم.. مخصوصن وقتی که می دانم خیلی از آدمها حال خوبی ندارند آنهم در این اوضاع بی سامان کشور.. فقط امیدوارم بتوانم هم آرزوهای نیمه تمام خودم را به واقعیت نزدیک کنم و هم شاید کمکی به دیگران کرده باشم.. که این به زمان نیاز دارد.. چون خودم اول باید بتوانم آرزوهایم را تثبیت کنم.. آرزوهایی که دیگر آرزو نیستند و کم کم دارند واقعی می شوند و این خوشحالم می کند و در عین حال نگران.. چند وقتی بود که از برنامه ریزی های بلند مدت اقتصادی و مالی به دور بودم چون به کارم نمی آمد اما حالا به کارم می آیند شدید.. حالا باید برگردم به همان شخصیت جسور ریسک پذیر و در عین حال محتاط جدی اوایل جوانی ام.. این کمی می ترساندم اما در عین حال قدرتمندم هم می کند.. فعلن با چک لیستهایم سرگرمم..

ورزش؟!.. کوه و سنگ و غواصی همچنان مورد علاقه ام خواهند بود و مسیر زن آزاد را هرگز فراموش نمی کنم و عهدی که با خود بستم اما فعلن این حواشی خوش آیند و سرگرم کننده را مجبورم به خاطر متنهایی مهمتر کنار بگذارم.. موقتی!.. تازه ماجراجویی های جدیدی هم در پیش است.. به وقتش!..

من همیشه مستقل بودم.. چه آن زمان که در اوایل جوانی کارمند دولت بودم .. چه وقتی که پروژه آزاد دست می گرفتم و چه وقتی که مشاوره و همکاری می کردم.. اما آن استقلال کجا و این استقلال کجا.. دنیای کارمندی را اصلن دوست نداشتم چون جایی برای پیشرفت پاچه نخارها ( پاچه خاری درست است نه پاچه خواری.. خاری از خاراندن می آید اما خواری از خوردن! ) و کاسه نلیسها و با استعدادها و جاه طلبهای شرافتمند نداشت. محیطی به شدت محدود و احمقانه و کسل کننده محصور در فضای عقده های مدیران روستازاده و تازه به دوران رسیده و خاله زنک بازی و چاپلوسی های حال به هم زن و چرندیات و مزخرفات همکاران هر روزه!.. محیط کار کارمندی با روحیه پر شور و نافرمانبر من سازگار نیست.. پروژه های خصوصی هم که گاهی بودند و گاهی نبودند.. هیچ وقت درآمدم کفاف آرزوها و توقعات کوچک و بزرگم را نمی داد و همیشه به بابای خوب و مهربانم مقروض بودم.. استقلالم مثل استقلال صنایع کشورم همیشه مقروض و لنگ و لرزان بود ( پدرم تنها منبع کمک مالی من بود با وامهای طولانی مدت بی بهره.. ) اما حالا مثل استقلال یک پادشاهی باشکوه است.. من قلمروی حکومتی خود را با گلهای شب بو  و یاسمن علامتگزاری می کنم و قلمروی فضله گذاری شده وحوش انحصارطلب عوالم دیگر را به خودشان واگذار می کنم که هرگز به آن چشم ندوخته بودم.. قلمروی من بسی برتر و والاتر است.. من به کمتر از آن هرگز راضی نبوده و نیستم.. از این به بعد به هر چه جز قلمروی پادشاهی خودم بپردازم جزو حواشی زندگی من خواهد بود و بر حسب موضوع جهت تفریح و سرگرمی و آموختن چیزی تازه خواهد بود یا شاید کمکی در جهت ارتقاء ایشان و مملکت بی رونقشان باشد بی هیچ چشمداشتی.. پس از حالا بگویم که نگران نباشید.. چشم به مملکت شما ندارم!.. خوش باشید..

 

+ جمعه 28 آذر1393ساعت 0:54 روشنک هوشمند |

دل تک خال پروازی..

 

گفته بودم امسال نمی خواهم جایی بروم.. همین که این جمله را نوشتم ویری افتاد به دلم که بیا و وسط سوز سرما برو روسیه!.. دلم می خواهد سن پترزبورگ را ببینم.. تا به حال روسیه و شهرهایش را از ادبیات روسی شناخته ام.. چقدر مزه می دهد دیدن و تماشای شهرها و محله هایی که روزی گوگول و پوشکین و داستایوسکی و چخوف توصیفشان کرده اند.. بعدش یادم افتاد که احتمالن یخ میزنم!.. بعدش گفتم تصمیمی می گیرم که نه زیر قولم زده باشم و نه به دلم بماند سفر دوباره.. مگر تا فروردین چقدر مانده؟.. چیزی نمانده.. هوا هم بهتر است برای رفتن به مناطق سردسیر.. بعدش یادم افتاد که چقدر دوست دارم مراسم عید نوروز تاجیکی ها را ببینم.. نمی دانم اوضاع ویزای این کشور جدیدن چه تغییراتی داشته.. سالها پیش که ویزا را میشد توی فرودگاه هنگام ورود به تاجیکستان تهیه کرد اما حالا را نمی دانم.. به نظر می رسد اختلافاتی میان دو کشور هست.. امیدوارم روی گرفتن ویزا تأثیر نگذاشته باشد.. چین را هم دوست دارم ببینم.. همیشه برایم جذابیت داشته.. خب حالا بهار امسال می شود فصل آغاز سری جدید سفرهای ماجراجویانه من!.. البته قرار نیست بزنم به کوه و دشت و جنگل اما ماجراجویانه از این نظر که طبق معمول تنها و بدون برنامه خاصی و بدون استفاده از تورهای معمول یا همراهی دیگران به سفر می روم.. حالا البته همه اینها حرف چند ماه آینده است.. اینجا تو می توانی یک ساعت بعدت را پیش بینی کنی که حالا سه ماه بعدش را می خواهی بدانی؟.. نخیر!.. اما خب وقتی دلم با من بلند بلند حرف می زند و آرام و قرار ندارد نمی توانم دست روی دست بگذارم و به حرفش گوش ندهم.. کمِ کمش می آیم می نویسمش اینجا تا کمی آرام گیرد و بتواند به زندگی اش ادامه دهد.. کی بشود این یک هفته هم تمام شود.. دلم یک کش و قوس حسابی می خواهد.. مثل گربه های مسیر ولنجک توچال وقت خسته گی در کردن.. آن روباهه!.. با آن دم خوشگل نارنجی اش.. چقدر حیوان گرسنه پیدا می شود در این مسیر زمستانها.. همه ویلان و سرگردان در اطراف سطلهای زباله وول می خورند.. خب!.. از حرف سفر رسیدم به سگ و گربه های توچال!.. این یعنی اینکه من هیجان زده هستم و باید صبور باشم برای یک هفته.. من ذاتن آدم خونسردی نیستم.. آتشفشانی هستم که خاموشی ندارد مگر وقتی که خواب باشد.. طوفانی که آرامش نمی شناسد.. من اینطوری ام!.. با همه این حرفها هم کلی تنبلم!.. خب این یعنی جمع ضدها.. خودم که حال می کنم.. دوست دارم.. پر شور تنبل!.. عجب معجونی.. کی بشود این یک هفته هم تمام شود.. من نمی توانم مثل بعضی ها تظاهر کنم.. ادا بلد نیستم.. قضاوت دیگران برایم اهمیتی ندارد.. دوست دارم آزاد باشم.. بودم.. هستم.. خواهم بود.. همه چیز!..  همه چیز..  همه چیز را در نهایتش درک می کنم.. لذت می برم.. رنج می کشم.. اما تا آخرش.. تهش را در می آورم.. تمامش می کنم.. و دوباره نو میشوم.. روز از نو.. روزی از نو.. این به نظر من یعنی زندگی!.. 

 

+ جمعه 7 آذر1393ساعت 21:1 روشنک هوشمند |

مطالب قدیمی‌تر