جایی درون من!..
نگاهشان می کنم توی خیابان .. دلم می سوزد .. آنقدر دلشان پر است از غم و غصه که به هر بهانه ای دوست دارند باور کنند همه غم و غصه هایشان یک شبه تمام شده و همه چیز تغییر کرده .. مثل فرزندی که چشم به مادر در حال احتضارش دوخته و چرخشها و لرزشهای ناگهانی چشمها و دستانش را به شفا یافتن تعبیر می کند .. دوست دارند شادی کنند برای چیزی که دوست دارند اتفاق بیفتد .. دلشان انقلاب می خواهد به شرط اینکه فقط توی شادی و مهمانی بعدش دعوت داشته باشند .. باید باور کرد ایرانی های سال 2013 مصری نیستند .. تونسی نیستند .. سوری نیستند .. فرانسوی نیستند .. ایرانی ها ایرانی هستند!.. من هم به این ایرانی ها تبریک می گویم به خاطر شادی های این روزهایشان .. ولی نمی توانم با دلایلی که باعث شادی آنها شده خوشحال باشم .. من و سایر ایرانی هایی که این روزها علاقه ای به رقصیدن توی خیابان ها نداریم به آرمانهایمان می اندیشیم و یک کلام با وعده سر خرمن ذوق زده نمی شویم. امیدمان هیچ وقت نا امید نشده اما به خودمان امید داریم نه به دستان قهرمانانی که قرار است شادی و آزادی را به ما هدیه دهند.. نه به طومار و شعار اهالی!.. فرق ما و شما شاید همین باشد. به هر حال از این گریزی نیست که همه ایرانی هستیم ..چه بخواهید و چه نخواهید .. چه بخواهیم و نخواهیم .. شور و شوقم کم نشده بود .. بیشتر هم نشده .. از خودم شگفت زده می شوم این سالها که چنان به خودم مطمئن هستم که دلایل خوشحالیم جایی درون من زندگی می کنند نه بیرون از من.. خب با این حساب که می تواند خوشحالی هایم را از من بگیرد یا با وعده سر خرمن آرام و سر براهم کند؟ هیچ کس!..
روشنک از نگاه یک دوست ..
این کار دوست عزیز نادیده ام آقای حمید خلوتی هنرمند طراح است. خوشحال شدم وقتی که امروز در ای میلم دریافتش کردم و از طرفی کمی هم خجالت کشیدم. آخر من به این خوبی که در ذهن ایشان تصویر می شوم نیستم. اگر روزی داستانی از من حق انتشار پیدا کند بدانید که کسی جز ایشان طراح روی جلد و چه بسا صفحات دیگرش نخواهد بود. مرسی آقای خلوتی عزیز! .. : ) ..
از جناب "شعور جمعی" ملولم و روشنفکر آزاده ام آرزوست!
عقیده دارم که جناب "شعور جمعی" در جوامع عقب مانده و جهان سومی معمولن اشتباه می کند و بیشتر حکم بازیچه و سیاهی لشکر و هیجان طلب را دارد. توی خیابان که می روم به نظر می رسد که قالیباف طرفداران بیشتری توانسته جمع کند چون کرور کرور و اتوبوس اتوبوس از این ور آنور آدم آورده اند که همه عکس او را در دست دارند و بدبختانه یکیشان هم درست سر کوچه ما دارد قالیباف می فروشد و راه دوچرخه ام را بسته است! از او می پرسم برو جای دیگر قالیبافت را بفروش! من از کجا بروم؟ می خندد و چیزی نمی گوید. هر جوری که هست از کوچه می آیم بیرون. چه شلوغی سرگیجه آوری!.. پیرزنی می بینم با عصایش کش رنگی می فروشد کنارش می ایستم و می گویم: مادر جان! نمی ترسی موتوری ها یا ماشینها به ات بزنند و دست و پایت بشکند. می خندد و می گوید : دخترم! از اینی که هستم که دیگر بدتر نمی شوم. شاید یکی عکسی هم دست من داد و پولی توی جیبم گذاشت. شایدم کسی چیزی خرید. بیمارم! نیاز دارم! آنطرف تر پسر خندانی با دار و دسته رفقا عکس قالیباف در دست می آید و متلکی می پراند و می خواهد برود که نمی گذارم و با چرخ جلوی دوچرخه متوقفش می کنم . با انگشت اشاره به قالیباف اشاره می کند و می گوید به پدر رأی بدهید و هر هر میخندد! می گویم ارث کلانی قرار است برسد مگر؟ با دوستانش می خندد و یکی از رفقایش دست می کند توی جیب پشتی شلوار جین پسر و عکس روحانی را در می آورد و می گوید حالا غصه نخور خواهر! ولیعصر مال قالیباف است و کریم خان مال روحانی! با هم قرار گذاشته ایم برای همه شان تبلیغ کنیم و تبعیض نگذاریم. تفریح که نداریم! و همه با هم دوباره می خندند. می آیم خانه و اتفاقی وبلاگ یکی از به اصطلاح نویسنده گان نیمه مشهور و موفق معاصر را می خوانم (این اصطلاح را یکی از دوستانشان به ایشان اهداء کرده و من بی تقصیرم!). سرم گیج می رود وقتی که استدلال احساسی و عجیب ایشان را برای رأی دادن می خوانم در عین حال که ایشان آنهایی را که نمی خواهند رأی بدهند به احساسی بودن متهم می کند:
http://hosseinsanapour.blogfa.com/post-163.aspx
خوشبختانه من ایشان را نمی شناسم و نه به باند موافق نوشته های ایشان تعلق دارم و نه به باند مخالف نوشته های ایشان ( می گویند اینها باند بازی و مافیا دارند. من مجددن بی تقصیرم! ). به عنوان یک خواننده و کسی که مستقل می نویسد و شاید روزی بسیار دور داستانی چاپ کند ( فکر نمی کنم به نوشته های من کسی امکان چاپ و انتشار بدهد چون تمامن باید سانسور شوند! خب کاغذ سفید هم که خواندن ندارد. دارد؟ ) از نوشته های ایشان خوشم نمی آید و دوستشان ندارم. لطفن دقت کنید نوشتم نوشته ها نه شخص شخیص ایشان که برای من خواننده مسلمن نوع شخصیت و رفتار و کردار ایشان اهمیتی نخواهد داشت. اما با توجه به پاسخهای ایشان و اتهامی که بر من وارد می آورند به نظر می رسد کینه ای از من به دل گرفته باشند که من از آن و دلیل آن بی خبرم. هیچ وقت فکر نمی کردم نویسنده به اصطلاح نیمه مشهور و روشنفکر مملکت ( صد البته که من ایشان را روشنفکر نمی دانم. این کنایه بود. لطفن به خود نگیرند. ) مثل عده ای که در عمر خود حتی یک کتاب هم نخوانده اند چه برسد به نوشتن با شخصیتهای منفی داستانکها و نوشته های طنز من همذات پنداری کنند و کینه به دل بگیرند و اینگونه در پاسخ به کامنتی که از استعاره برای بیان مقصودش استفاده کرده عصبانی بشوند و انتقام جویی کنند. گویی زخمی کهنه در کار است! مگر اینها وبلاگ مرا هم می خوانده اند؟! عجبا! این هم کامنتهای مبادله شده در وبلاگ ایشان:
روشنک : من چرا باید در یک شکست جمعی خود را شریک کنم؟! چرا باید در یک اشتباه جمعی شرکت کنم؟ متأسفم اما استدلال شما در این باره برایم عجیب و غیر قابل توجیه بود. خب شما می خواهید رأی دهید بروید رأی بدهید این حق مسلم شماست ولی چرا دیگر با چنین استدلالهای ضعیف و احساسی و عجیبی می خواهید کارتان را توجیه کنید؟ این شمایید که احساسی استدلال می کنید. شرکت کردن در یک نمایش دسته جمعی عوام فریبانه که دست پخت "..." است (خودم سانسورش کردم!) برای زندگی اجتماعی من لازم نیست چون من همیشه از برتر از خودم پیروی می کنم اگر که بخواهم پیروی کنم نه کمتر از خودم. که گفته پیروی باشعوران از شعور جمعی بیشعوران مفید فایده به حالشان است؟ این منم که به اینان فایده می رسانم اگر که بخواهند و پذیرا باشند و درک کنند نه برعکس. ( منمِ نوعی! لطفن فرض را بر منِ روشنک هوشمند نگذارید )
ضحی : نميدونم چي بگم ؟؟ راستش من خودم هنوز نمي تونم راي بدم و حتي اگر مي شد هم زياد ميلي نداشتم چون آخرش هركسي خر خودش رو مي رونه :)
مسعود سلطانی : اصلاحات یعنی حرکت به سمت تغییر . در حرکت گاه مجبوریم تند برویم /گاه مجبوریم کمی بنشینیم و استراحت کنیم / گاه لازم است آهسته تر برویم / وحتی شاید مجبور شویم خودمان را انکار کنیم . این یک جنبه حرکت است . جنبه بعدی حرکت اصلاحی منظم بودن و گروهی حرکت کردن است . شاید گروه ما از صد نفر تجاوز نکند اشکالی ندارد چون خود این رفتار ما را به وجه سوم حرکت هدایت می کند یعنی بودن در حرکت .اگر تغییر می خواهیم به قول دکتر زیبا کلام راهی جز همین صندوق ها نداریم. ممنون استاد از طرح بحث.
مسعود سعد سلمان : با دوست عزیزمان مسعود سلطانی کاملاً موافقم! بله! اصلاحات یعنی گاهی راست، گاهی چپ، گاهی خودکشی دسته جمعی، گاهی خیانت به خود و به ملت، گاهی هم دستی با حکومت، فقط حیف که اصلاحاتی دیگر باقی نمانده این عروسک خیمه شبازی ای است که نخهایش در دست دیگریست. :)
پاسخ از حسین سناپور : نظرتان محترم، ولی به نظر دیگران هم احترام بگذارید و از زدن اتهاماتی مثل خیانت و مانند آن به دیگران خودداری کنید. اینطور اتهامزدنها کارمان را به این جا کشانده.
حسن : آقای سناپور با نوشته ی شما و آقای یزدانی موافق نیستم، تا حدود زیادی با خانم روشنک موافقم. وقتی ملتی حق انتخاب پوشش خودشان را ندارند-با پوزش- صحبت از انتخاب«رئیس جمهور» شامورتی بازی است. ما را در فضای دو قطبی کاذبی قرار می دهند که از دامن این به دامن آن پاس داده شویم، در سناریویی از پیش طراحی شده. اصل مطالبات ما(آزادی بیان، حق انتخاب آزاد، رفاه، امنیت، بهداشت و آموزش) کماکان بدون پاسخ سرجایش است. برای نمونه باید از ملت مصر یاد کرد که نزدیک به هفتاد درصدشان، بدون قیل و قال، روز انتخابات قانون اساسی در خانه ماندند و قدرت مانور را از دولت گرفته اند. دولتی با حداقل رأی موجود دست و پا بسته ای بیش نخواهد بود.
سمیه : اینها زمانی قابل بحث و گفتگو هستش که شما مطمئن باشید همون یک رای هم
شمرده میشه! فکر نمیکنم جزو اون دسته از افراد باشین که به درستی شمارش
انتخابات گذشته باور داشته باشین... 4سال پیش رای دادم که در حرکت جمعی
شرکت کرده باشم و خب وقتی اینهمه جمع نادیده گرفته شد دیگه این اشتباه رو
نمیکنم...که فقط باعث بالابردن اخبار رسانه ها باشه و نمیخوام از همون یک
رای به عنوان مهر تایید بر ادم و آدمهایی که قبولشون ندارم استفاده بشه...
امیدوارم شما و افرادی که با امید میرن و رای میدن اینبار دیده و شمارش
بشن!
من حس میکنم به تمام کسانی که 4سال پیش به خاطر حق خودشون و بقیه
جونشون رو از دست دادن مدیون هستم و تا از خون اونها احقاق حق نشه رای
نمیدم.
سوگل محمدی : با احترام به همه ی آن هایی که می خواهند رأی بدهند، بنده فکر می کنم که جای خالی ما (حتا یک نفر) در انتخابات، اتفاقا بیشتر دیده می شود و دستگاه قدرت را بیش تر متوجه مطالبات ما می کند. این حکومت به حضور ما نیاز دارد، بنابراین خلأ ما حساس ترش خواهد کرد و بیش تر به فکر خواهد افتاد تا توجه آنهایی را که حضور نمی یابند(حالا با تدابیر و ترفندهای مختلف) جلب کند. به نظر من تحریم فعالانه، حرکت اصلاحی و تغییری مناسب تری است و این بدون در نظر گرفتن تمام آن توفانی است که از چهار سال پیش آمد و خیلی هامان را احساسی تر کرد در برخورد با مقوله انتخابات.
الناز : رای و همان یک رای در ذهن من، سوای اجتماع و جامعه، سوای در نظر گرفتن جنگ و
تحریم، .... برایم تاییدی است بر کلیتی که غلط است. نمی توانم رای دهم.
چون تجارب تلخی در رای دادن کسب کردم. من رای ندادن را احترام به زندانیان
سیاسی می دانم. احترام به خون هایی که ریخته شد. احترام به مادرانی که 4
سال است خون گریه می کنند. سال 88 در صحنه بودم. 8 ساعت در صف. برای رای
دادن. اما نتیجه انتصابی بیش نبود. این بار نیز همان است. اگر جمعاً رای
ندهیم شاید، آن هم شاید اشتباه جمعی ای که از آن یاد کردید رخ ندهد. از سر
احساس نیست. از سرِ تکریم است. از سر نا امیدی نیست. چرا که روزنه ی امید
خود را در رای ندادن می دانم. اما سپاس از متن زیبایتان. از این همه امیدی
هنوز در اجتماع موج میزند خوشحالم.
استاد سپاس.
حسن : از فعلیت نینداخته. اما بحران سازی و عربده کشی داخلی و بین المللی را ازشان گرفته و فضای دو قطبی کاذب مخالف و موافق را هم شکسته. هیئت حاکمه می داند که مقبولیت داخلی و خارجی ندارد و باید نرم نرم زمینه را برای ورود نیروی سوم یعنی مطالبات مدنی و واقعی اکثریت باز بگذارد. اما اگر می دانستیم دموکراسی چیست، این را هم می دانستیم که در یک نظام تئوکراسی حق انتخابی وجود ندارد. تنها شرکت فی نفسه در این به اصطلاح انتخابات لازم است و این یعنی آری به تئوکراسی و نه به دموکراسی. و باز یعنی مقبولیت بین المللی برای نظامی که با سید خندان یا مجنون دلقک به تاراج ادامه دهد. در یک تئوکراسی حضور توده صرفاً برای تأیید است نه انتخاب. حداقل آزادی در عدم شرکت است نه در شرکت.
رضا مهرزاد خطاب به آقای شهسواری در کامنت دونی : آقای شهسواری که گفته که عمل سیاسیِ روشنفکر بعد از رسیدن به آزادی تمام
میشود؟! این استدلال را از کجا آوردهاید و مثالتان را به
آنچسبانیدهاید؟ مگر آزادی مفهوم مطلقیست که مرز مشخص "رسیدن و
دستیابی" دارد و سیاست بعد از آن تمام میشود؟ (چقدر آرمانی و رمانتیک فکر
می کنید.) به عبارتی، فکر نمیکنم "سرمایهداری کاپیتالیستی" مانعِ تدریس
زبانشناسی آقای"چامسکی" در امریکا باشد!
اما آقای سناپور چرا "ایجابی"
فکر نمیکنید. چقدر رأی دادهاید و شمرده نشدهاید؟ "رأی ندادن" خود یک حق
و رأی است که اتفاقا وقتی به جمع و توده تبدیل شود، شمرده میشود.
شما اصلاح طلیان وقتی از "رأی دادن" حرف می زنید، ناخودآگاه شبیه حاکمیت میشوید و در ضمن میخواهید نشوید!
هادی شفیعی : سلام.من رای نمی دهم. آقای سناپور. از این پست شما بر می آید که
شما بهر حال رای می دهید حالا یا سفید یا به یکی از نامزدهای حاضر و بر
اساس نظری که به "بدون امضا" داده اید معلوم می شود که این نظام مطلوب
شماست. چون او پرسیده دادن رای سفید صحیح است یا نه ؟ و شما نوشته اید :
"باید ببینید معنای رای سفید چیست. معناش به گمان من این است که من بین این
نامزدها فرقی نمیبینم و هیچکدام مطلوبم نیستند، اما چون نظام کلا مطلوبم
است،بهاش رای میدهم."
اگر امکان دارد بفرمایید چه چیزهایی در این نظام برای شما مطلوب است؟
امید پویان : با عرض احترام به همه دوستان تحول خواه و تحول نخواه (!) که در انتخابات
شرکت می کنند، بنده در انتخابات شرکت نمی کنم. اساسا انتخاباتی نمی بینم که
بخواهم در آن شرکت کنم. ضمن اینکه فکر میکنم به وجود آوردن تغییر و رسیدن
به آزادی از طریق انتخاباتی که در ایران برگزار می شود - با همه مشخصاتش -
نوعی اعتراض از کانال قانون حاکم، به وضع موجود است. سال 88 به همین جهت
در انتخابات شرکت کردم. اما به نظرم پرونده این نوع اعتراض در تاریخ جمعه
29 خرداد 88 عملا بسته شد. به عنوان کسی که اتفاقات چهار سال گذشته را
مشاهده کرده و می داند که با چه چیزی در عرصه سیاست ایران رو به روست، فکر
می کنم بهتر است که اعتراض به روش نافرمانی مدنی که در چند ماه بعد از 22
خرداد 88 انجام شد، دنبال شود. نافرمانی مدنی به این معنی که از قوانینی که
عادلانه نمی دانیمشان اطاعت نکنیم. به نظرم بهتر است به جای سازماندهی
برای شرکت در انتخابات جهت رای دادن به نامزدی خاص به فکر سازماندهی برای
نافرمانی مدنی باشیم. منظورم آن نافرمانی مدنی ست که اساسش بر تفکر "عدم
خشونت" نهاده شده است. عدم خشونتی که ریشه در "عشق" دارد. عدم خشونتی که نه
از موضع ضعف که از سر قدرت ناشی از "عشق" است. همان عدم خشونت گاندی.
فکر
میکنم شرکت در انتخابات امسال نوعی بازگشت به همان اعتراض قانونی و ندیده
گرفتن حرکت نافرمانی مدنی پس از انتخابات 88 (که آقایان موسوی و کروبی هم
با آن همراه شدند) است. انگار مهر تایید بر همه قوانینی که ناعادلانه می
دانستیمشان زده باشیم.
با این حال برای همه دوستانی که در انتخابات
امسال شرکت می کنند و امید به تغییر دارند آرزوی موفقیت دارم و اگر پیروز
شدند، مطمئنا در جشن و شادی شان شریک خواهم بود.
بئاتریس : من رای نمی دهم اما کسی را هم به رای ندادن ترغیب نمی کنم. هر کس خودش به
هر نتیجه ای رسیده به همان عمل کند.اما نمی توانم باور کنم کسانی که حقما
را با آتش و خون ازمان گرفتند حال به شیوه ای دموکراتیک و از طریق صندوق
آرا به مان بدهند.
خانم فا : یک چیز رو انگار همه فراموش کردند.اگه خیلی ها امسال کاندید نشدند داستان خون هایی بود که ریخته شد.جواب این خون ها و انسان هایی که بی گناه زندانن به خاطر همین قضیه رو قرار کدوم کاندید بده؟!
روشنک : خانمها و آقایان حسن، سمیه، سوگل، الناز و غیره ! خوشحالم که هم عقیده هستیم. آقای مسعود هم به نکات خوبی اشاره کرده اید هرچند بهتر است وقتی نمی توانید چیزی را ثابت کنید آن را جایی عنوان نکنید چون جنبه اتهام پیدا می کند. از زبان طنز استفاده کنید اینطور مواقع که حتی بر بلندترین برجهای دروغین هم کارگر است. بگذریم! می دانم دلسوخته و زخم خورده شعارها و ادعاهای عمل نشده در دوم خردادها و پس از آن هستید. ناراحت از موجهایی که هر چندی بر می خیزند اما توسط برخی خودی ها خنثی و نابود می شوند به بهانه اتحاد و احترام به شعور جمعی و معلوم نیست این آقایان و خانمهای محترم بر چه اساسی خود را نماینده و آمارگیر شعور جمعی ملتی می دانند. بدون علم حرف زدن کار ساده ایست که از همه بر می آید اما صادقانه بگویم که من یکی جرأت چنین ادعای بزرگی را ندارم فارغ از مضحک و عجیب بودن چنین ادعایی حتی اگر کسی متوجه خنده داری آن نشود که این استعداد طنز بالایی می طلبد و از هر کسی بر نمی آید! یکی از مواردی که همیشه به این ملت آسیب زده مد کردن چند واژه است هر از چند گاهی مثل تندروی، افراطی، آنارشیست و غیره برای خارج کردن مخالف از گود! دریغ از دانستن معنا و استفاده به جا از آن! البته مهم نیست برای ایشان که معنا چیست و کاربرد چگونه است. مهم این است که اتهامی وارد آورند و توده های "شعور جمعی!" را بر انگیزانند به سمت تکرار گوسفندوار واژه ها مثل"بع بع". گله که تشکیل شد خود به راهی می رود که معمولن در این دیار پرتگاه است!.. زیاده عرضی نیست. به امید یافتن مرغزاری وسیع برای گله گوسفندان دانا! .. : ) ..
کامنت بالایی من که سانسور شد :{...} به امید یافتن مرغزاری وسیع برای گله گوسفندان دانا! .. : ) ..
پاسخ حسین سناپور : از متن سراسر توهینتان همین جمله را باقی گذاشتم تا دیگران هم بدانند که بیخود متنتان را حذف نکردهام. اما شما که وبلاگ دارید، بهتر است توهینهاتان را همانجا به دیگران بکنید.
آخرین کامنت من : متأسفم برای به اصطلاح نویسنده ای که هنوز معنی توهین را نمی داند و سانسور پیشه می کند چون پاسخ را نمی پسندد و حتمن این کار را می کنم. همین الآن متن تمام کامنتها و پاسخهای سراسر بی ربط و بی منطق شما را در وبلاگ خودم نمایش می دهم. از شماست که بر شماست و ماست. شما فقط شعار می دهید و صد البته که به شعارهای خود عمل هم نمی کنید. شما سیاست پیشه اید آن هم از نوع کاسه به دست. نه پیشرو و نه نویسنده هستید. متأسفم!
با اینکه واقعه خوشآیندی نیست وقتی که با جناب "شعور جمعی" در وبلاگستان فرهیخته ادبیاتی های ایران روبرو می شوی اما این را به فال نیک می گیرم و به عنوان تلنگری می پذیرم که از جناب "شعور جمعی" نباید انتظار معجزه داشت وقتی که سخنگویش چنین است و نحوه استدلال و پاسخ دهی و واکنشهایش تأسف بار و مضحک! ایشان متأسفانه به همان شعور جمعی تعلق دارند که هدایت در داستانکهایش مضحکه شان می کرد و فروغ با لبخند تلخی از آنها می گذشت و گلستان نیم نگاهی هم به آنها نمی افکند. اینها کاسه گدایی به دست گرفته اند و حقشان را اینگونه از اقتداری که خوار و خفیفشان می دارد گدایی می کنند اما من هرگز حقم را از کسی گدایی نمی کنم. حق من متعلق به من است. من از این جناب "شعور جمعی" بیزارم و از آن می گذرم. یاد یکی از دوست داشتنی ترین نهج الپرندهای وبلاگم افتادم :
وقتی که گوسفند باشی هر چقدر هم که برای متفاوت به نظر رسیدن تلاش کنی بیشتر شبیه به گله ای می شوی که به آن تعلق داری!
شاید هم همین را خوانده اند و به خود گرفته اند و از آن به توهین یاد می کنند!.. به هر حال پیدا کردنش سخت است. من نوشته هایی از این دست زیاد دارم.
..........................
پ.ن 1 : منظور من از "ایشان" در کامنت دومم آقای سناپور نبود و فکر کردم این آنقدر واضح است که نیازی به نوشتن ندارد و البته اشاراتی که در کامنتم داشتم خطاب به ایشان هم نبود به از مابهتران اسم نابردنی بود. به نظر می رسد ایشان به خاطر عصبانیت شدید موفق به خواندن دقیق کامنت من نشده اند و همه را به خود گرفته اند چون نشان دادن تعصب بابت مورد توهین واقع شدن آنکه آنسوی خط قرار گرفته و همه ما را به یک اندازه مورد عنایت مخصوص خود سالهاست که قرار داده و می دهد کمی عجیب و خنده دار به نظر می رسد حتی اگر که فرض کنیم که کامنت من توهین آمیز در نظر گرفته شود. به این می گویند کاسه داغ تر از آش!
پ.ن 2 : شک داشتم این مطلب را در قسمت طنز وبلاگم
بیآورم یا نه! خب حالا وقت زیاد هست. فعلن کارهای مهمتری دارم. تفریح بماند
برای بعد! بعدن تصمیم می گیرم.
پ.ن 3 : معنی امید و نا امیدی و انتظار بیهوده را چه خوب دو تا از کامنت گذاران این پست توی کامنت دونی نوشته اند ! این را برای آنانی که مثل کبک سر در برف فرو کرده اند و واژه گانی از قبل برنامه ریزی شده را بیمعنی و بیهوده تکرار می کنند آورده ام اما چه سود که شعور جمعی گوسفندان همیشه از چوپانانی تبعیت می کنند که مسیر را نمی دانند و گر نه تا به حال به سر منزل مقصود رسیده بودند نه به درگهی که کنارش نشسته اند و گدایی می کنند :
"احسان : رأی ندادم و خوشحالم که در این نمایش بیهوده شرکت نداشتم. من اعتراض خودم را اینگونه نشان دادم. این نشانه نا امیدی نیست و برعکس آنکه رأی می دهد ناامیدانه دست به دامان همان کسی دراز کرده که امیدش را نابود کرده و از او امید تغییر دارد اما من امیدوارم به خودم و دوستانم و هموطنانم. من امید را از دریچه چشم دشمنم گدایی نمی کنم. درود!"
"نوا : من هم رأی ندادم چون اینان بازی قدرت را بین
خودشان تقسیم کرده اند. "..." می خواهد محترمانه از گند هسته ای که زده
کنار بکشد و ملت ناراضی را خاموش کند و باقی مانده کاسه به دستان اصلاح
طلبان هم از این فرصت استفاده می کنند و با حکومت به صلح و مصالحه می رسند و معامله می کنند
که قدرت را دوباره بدست گیرند هر چه باشد نوبت نوبت آنهاست و این وسط فقط "..." و "..." باید قربانی می شدند و جوانان مردم. آخر آن بار شعور جمعی اشتباه کرد از
نظر اینان و به قول حکومت اگر حرف چوپانان را گوش داده بود بعد از 4 سال
خود به خود نوبت اصلاح طلبان می شد. 4 تا 8 سال گندپاشی و چهار سال بعدش خاک پاشی روی گند پاشی البته به شکلی که آب از آب تکان نخورد. وظیفه اصلاح
طلبان تدارکات چی همیشه همین بوده! حفظ انقلاب و جلوگیری از براندازی و نابودی کامل در
سکوت و اطاعت مطلق و تحمیق توده ها! از نظر اینان لیاقت مردم ایران همین است! درود!"
............................
آخرین پ.ن : خطاب به همه ناسزاگویان بی نام و نشان این پست و پست بعدی و حد(ث)یاتشان :
شما همان حد(ث)یاتت را برای خودت نگهدار شاید از تولید بوی گند به علت انباشته شدن کثافت بیش از حد در ذهن و روحتان هنگام نوشتن و حرف زدن کم کند. حالا شما چرا ذوق زده شده اید؟ دور بازی برای 4 سال از دست شما خارج شده تا نظامتان همچنان پابرجا بماند. شما 4 سال بعد دوباره برای گندپاشی جدید تشریف می آورید غصه نخورید. وظیفه اصلاح طلبان همیشه همین بوده! تدارکات چی حفظ نظام! فقط 4 سال پیش نوبتشان نبود و بابتش باید کلی آدم کشته میشد و به زندان می افتاد. سیاست در ایران یعنی همین! آسیاب به نوبت. به همین خاطر من رأی ندادم. نمی خواستم در این بازی شریک باشم. به خودم نتوانستم خیانت کنم.
دو سه هفته پیش از دربند می آمدم پایین.. روز پدر بود! .. توی میدان قدس تصمیم گرفتم تاکسی دربست بگیرم تا خانه چون مانتویم کوتاه بود و مانتوی بلندم را هم از بدشانسی فراموش کرده بودم که بیآورم و خبر گرفتم که خواهران و برادران سردار رادان آنسوی مترو و اطراف دارند کشیک می دهند و دندان تیز کرده اند برای آنها که خیلی بهشان خوش گذشته!.. تاکسی ها همین طوری قیمت می پراندند.. عاقبت یک جهنمی گفتم و یکی از خطی ها را سوار شدم .. همیشه دقت می کنم سوار کدام ماشین می شوم حتی وقتی که خطی است اما این بار بس که خسته بودم و می خواستم زود برسم خانه چندان در وجنات و سکنات راننده دقیق نشدم .. صدای گوش خراش لهجه لاتی طرف را که شنیدم پلکهای تازه گرم شده و روی هم افتاده ام از هم باز شدند و فهمیدم که عجب خبطی کرده ام.. خدای من! طرف ته هر چه لکنته نکره لنگ دراز لات و دوزاری بود .. شروع کرد به قصه گویی!.. آره خانم!.. داشتم براتون می گفتم که ما هر چی می کشیم از دست این خانوماست.. حالا این گشت ارشاد هی میاد گیر میده به شماها این جوونا رو بدتر عاصی می کنه!.. منم مهندس کامپیوتر مملکتم مثلن!.. ورشکست شدم مجبورم حالا مسافرکشی کنم.. گفتم با منید؟! گفت نه که با شما باشم شما جای خواهر منید اما سینه تون افتاده بیرون ! ببخشیداااااا!.. مثل برق از جا پریدم و با خودم گفتم ای داد بیداد مانتوی من کی پاره شد و زیرش هم که تا رسید به سینه و این حرفا و من نفهمیدم و... دیدم نخیر! همه چیز سر جای خودش است .. منظورش دو سانت از زیر گردنم بود که از شالم افتاده بود بیرون!.. سرش همه اش این ور بود .. گفتم آقا لطفن به روبروت نگاه کن الآن تصادف می کنیم .. شالم را درست کردم .. ادامه داد.. بله داشتم می گفتم خدمتتون که پسرعموم که مهندس هوا فضای شریف بوده و الان 15 ساله هلند زندگی می کنه میگه که توی هلند دختر 15 ساله اگر بکارت داشته باشه هو اش می کنن دوستاش!.. اینجا حالا اگه جرأت داری به یه خانم بالای بیست و پنج سال پیشنهاد س.ک.ص بده! پدرت رو در میاره بعدم گشتیا میریزن می گیرنش تو خیابون پس فرداش!.. اگه همه دخترا که بکارت دارن چادری بودن دیگه همچین مشکلی پیش نمیومد!.. گفتم خب این چه ربطی داشت؟! هر کس هر جوری هست که هست .. کسی به خودش اجازه نمیده عقاید اون یکی رو تحقیر کنه .. کبوتر با کبوتر باز با باز .. گفت: همین دیگه خواهرم.. مثلن خود شما.. اگه یکی همچین پیشنهادی به شما بده چه برخوردی باهاش می کنین؟ راحت می تونین بگین نه یا هر چی فحشه حواله خواهر و مادرش می کنین؟ برای یک لحظه خونم به جوش آمد اما خودم را به شدت کنترل کردم و تصمیمی گرفتم .. گفتم این از آن هفت خطهای دوزاریست .. بگذار حالش را بگیرم کمی کیف کنم .. به پهنای صورت شش در چهارش که با ته ریش نامرتب و عینک آفتابی بزرگی پوشانده شده بود نگاه کردم .. داشت عقم می گرفت اما خودم را بیشتر کنترل کردم و گفتم .. من ناراحت میشم کسی چنین پیشنهادی به من بده .. گفت : جسارت نباشه ها آبجی! پس اینجور مواقع برای رفع نیازاتون چه می کنید؟ چه جوری خودتون رو خالی می کنین؟ اینم مثل دست شویی رفتن می مونه دیگه! لبم را گاز گرفتم و گفتم البته! من خودم پیشنهاد میدم .. برای یک لحظه فرمان از دستش رها شد و همین طوری که صورتش رو به من بود فرمان را توی دست گرفت و ماشین را که داشت از خط راست منحرف می شد دوباره به خیابان هدایت کرد.. گفتم آقا مواظب باش!.. گفت: ای جااان! مواظبم آبجی!.. پس گفتین که شما خودتون پیشنهاد میدین؟ چه خوب! چه جالب! من شیفته این جور جسارتا هستم. اگه همه مثل شما بودن که دنیا دیگه بهشت میشد. حالا میشه بگین چه جوری پیشنهاد میدین؟ گفتم توی خیابون.. توی تاکسی .. گفت: جون من؟ گفتم : اینکه دیگه قسم خوردن نداره!.. خوب یه نیاز طبیعیه که باید رفعش کرد.. با هر کسی هم امکان پذیره!.. از هر کی که خوشم اومد .. گفت: میشه حالا بگید آخریش کی بود؟ گفتم : ایران نبودم و قصه گئورگ و ماکس را با آب و تاب هر چه تمامتر تا قسمت کلوپ شبانه اش تعریف کردم .. طفلک داشت از شدت ذوق زده گی جان به جان آفرین تسلیم می کرد.. سر کوچه رسیدیم که گفتم نگهدارد! گفت : همین بود؟ گفتم آره دیگه! .. با هم تا صبح رقصیدیم! گفت: میشه بگی دیگه چی شد بعدش؟ گفتم : نه! خصوصیه! .. اما بدون که خیییییلی خوشگل بود .. موهای طلایی مجعد بلند .. چشمهای آبی تیره .. قد بلند .. هیکل ظریف و باریک ..ریش سه تیغه زده .. خوش تییییپ!.. تحصیلکرده .. پولدار ..دقیقن نقطه مقابل قیافه و هیکل و رفتار شما رو داشت .. و البته که من روی همچین آدمی دست شویی نمی کنم .. برای من مثل غذا خوردنه اگر سوژه این ریختی باشه و فوری از ماشین پریدم بیرون ..دهانش باز مانده بود و صدای نامفهوم ضعیفی از لا به لای لبهای لرزانش شنیده میشد.. رنگش صورتی پر رنگ شده بود!.. کرایه اش را پرت کردم توی ماشین از پنجره و برو که رفتیم!.. از توی کوچه سرکی به عقب کشیدم دیدم هنوز مات و مبهوت دارد به من نگاه می کند !.. دلم نیامد همین طوری منتظر نگهش دارم .. یکی از مشهورترین علایم عاطفی عاشقانه بین المللی را با انگشت سومم به همراه لبخند بزرگی نشانش دادم و رفتم .. این بار یک لعنت بر نصفه و نیمه شنیدم و صدای گازی که انگار از یک موتور جت درآمده باشد اما مطمئن بودم که سوختش تا انتهای مسیر از ماتحت راننده تأمین می شد ..
امروز با دوچرخه داشتم ولیعصر را به سمت انقلاب رکاب می زدم .. می خواستم بروم لاله زار .. کاری داشتم آن طرفها .. سر چهارراه که رسیدم شلوغ بود .. عده ای حدودن شصت تا هفتاد نفر مرد و ده پانزده نفری هم زن چادری عکسهای قالیباف و جلیلی را می چرخاندند و آنطرف تر هم طرفداران روحانی و عارف که روی هم شاید 50 تا هم نمی شدند .. از سر و وضع و وجنات و سکنات و رفتارشان میشد فهمید چهارسال پیش، خرداد 88 چه کاره بوده اند توی خیابانها .. بعضیهایشان را اصلن دیده بودم یا توی عکسهایم بوده اند .. یکی آن وسط فریاد می کشید و بر ضد قالیباف سخنرانی می کرد و دیگری آنسوتر بر ضد جلیلی! انگاری طرفدارهای این دو کاندیدا بودند .. می خواستم عبور کنم تمام خیابان و پیاده روی جلوی تأتر شهر را اشغال کرده بودند .. آنجا معمولن گشت ارشاد جا خوش می کرد و کسانی را که از تأتر بیرون می آمدند یا می خواستند که بروند امر به معروف و نهی از منکر می نمود که یک هفته ای می شود خبری ازشان نیست و پاتوقهای همیشه گی شان را موقتن به طرفداران کاندیداهای نامزدهای محترم ریاست جمهوری بخشیده اند انگاری!.. مجبور شدم از دوچرخه پایین بیایم و دستی دوچرخه را برانم .. زنهای چادری که عکس جلیلی را در دست گرفته بودند مشغول شادمانی بودند .. نمی دانم به چه دلیل!.. یکیشان جلوی دوچرخه را گرفته بود و به هیچ عنوان اجازه عبور نمیداد.. آخر طاقتم طاق شد و داد زدم این آقا یا آقایان مشابه برای من و شمای "زن" چه کرده اند یا قرار است چه بکنند آخر که ذوقش را می کنید؟!.. یکیشان گفت حالا چرا داد میزنی؟ گفتم داد می زنم برای اینکه یک عمر است توی گوش من و ماها داد زده اید بدون اینکه جوابش را بشنوید. می خواهم داد بزنم تا همه صدایم را بشنوند .. دیگری بغل دستش خندید و گفت ماها اینجاییم برای تبلیغ نه دعوا! من هم گفتم من هم اینجا هستم برای عبور نه لذت بردن از راه بندان شما حالا که نمی گذارید رد شوم منم ضد تبلیغ می کنم .. مشتم را بالا بردم و داد زدم به هیچ کدام رأی ندهید اگر ایرانی هستید .. اینها نماینده گان ما نیستند .. اینها برای ما قرار نیست کاری بکنند .. اینها زندگی ما را تغییر نمی دهند .. اینها تحریم را متوقف نمی کنند .. اینها لجبازی برای پروژه پر ضرر و بی حاصل غنی سازی اتمی را ادامه می دهند .. اینها ایران و ایرانی را راحت و آسوده نمی خواهند .. برای زنان کاری نمی کنند .. چند نفری از رهگذران تماشاچی تشویقم کردند .. همانها که همیشه اینطور مواقع فقط تشویق می کنند.. چادری ها و رفقا داشتند عصبانی می شدند که دیدم هوا پس است .. راه را باز کردند که بروم .. انگاری ترجیح داده بودند که نباشم تا باشم و جشن خودمانیشان را بر هم بزنم .. پا روی رکاب گذاشتم و با سرعت انقلاب را پایین آمدم .. از دور نگاه کردم .. چقدر آشنا بودند چهره ها .. همانها که روی موتور .. با باتوم .. خونم به جوش آمد .. سریع تر رفتم و دیگر به پشت سرم حتی نگاه هم نکردم .. می دانستم که اگر نگاه کنم مثل زن حضرت لوط مجسمه نمی شوم اما عقم می گیرد .. غیظم می گیرد .. دردم می گیرد .. خفه می شوم .. پس بهتر است که بروم و دور بشوم .. چقدر دوچرخه ام را دوست دارم .. برای دور شدن مناسب است ..
من و تو ..
میگه: همه اش تقصیر خودمونه! ما زنها نمی تونیم با هم بسازیم. اگه یه جا با هم جمع بشیم به جون هم میفتیم.
میگم: چرا فکر می کنی اینطوریه؟ من فکر می کنم این مشکل همه ایرونی ها باشه فارغ از جنس و تحصیلات و طبقه اجتماعی. خیلی سخته که یه کار گروهی رو با هم بدون درگیری و خاله زنک بازی و زیرآب زنی به پیش ببرن. حالا فکر کن ببین چرا به نظرت زنها بیشتر مقصر میان تا گروه هایی متشکل از هم زن و هم مرد و یا فقط یک گروه یکدست مردونه؟
میگه: آخه زنها عقده ای ترن! دوست دارن همدیگه رو تحقیر کنن تا دل مردا رو بدست بیارن. هدفشون به سلامتی و پاکیزه گی مردها نیست. حتی بهترین دوستان زن وقتی منفعت خودشون درمیون باشه پشت هم رو خالی می کنن. دورو و ریاکارن و اگر انتقادی دارن رودررو مطرح نمی کنن و میذارن تا یک نفر چند متر ازشون دور بشه تا شروع کنن به غیبت و خراب کردن فردی که غایبه توی اون جمع برای چند لحظه! به شدت به هم حسادت می کنن و این رو در قالب نصایح احمقانه در جمع با زور به خورد هم میدن. فضولن و نمی تونن حتی یک لحظه رو بدون قضاوت کردن همدیگه به سر کنن.
میگم: خیلی از انتقاداتت رو نسبت به زنها نمیشه نادیده گرفت ولی به نظر من کمی بی انصافی کردی. فکر نمی کنی داری یک کمی جنسیت خودت رو زیادی تحقیر می کنی به نفع مردها؟ به نظر تو همین نوع نگاه نشونه این نیست که تو از اشتباهات همجنسای خودت نمیگذری اما براحتی از اشتباهات جنس مخالف خودت چشم پوشی می کنی؟ چرا از زنها همه انتظار بیشتری دارند در حالیکه از نظر حقوقی، اجتماعی و قانونی رسمن به نفع مردها و به نام دین و اخلاق و خانواده تحقیرشون می کنن و مدافعی هم ندارن؟ مردها و زنهای جامعه ما هر دو عقده های زیادی دارن. من فکر نمی کنم زنها عقده های بیشتری از مردها دارن اما اگر هم این درست باشه دلیلش مشکلاتیه که قرنهاست توی این جامعه باهاش دست به گریبان هستند و نمی تونن بهترش کنن و اگر هم اعتراض کنن بلافاصله با برچسبهای موذیانه ای مثل فمینیست غربزده، بی اخلاق و بی عفت، عقده ای و آسیب پذیر، بیمار روانی، برهم زننده نظم و امنیت ملی، دشمن مردها و خانواده روبرو میشن. یه جورایی مردها رو قیمشون در نظر میگیرن تا ثابت کنن آهای ملت! بدانید و آگاه باشید که زنها آسیب پذیرن چون به زن به چشم میزبان سکس نگاه می کنن و آدمی که باید همیشه مواظبش بود و ازش حفاظت کرد و مالکیتش رو به عهده گرفت! این حتی عقیده خیلی از به اصطلاح روشنفکرا و تحصیلکرده های جامعه هم هست که نشون دهنده ریشه ضخیم باور به نابرابری جنسیتی در ذهنیت این افراد داره! کلی چاه و چاله جلوی پاشون حفر می کنن و چه بسیار بلاهای پنهانی و غیر قابل اثبات که بوسیله جنایتکاران امامان سیزدهم به بعد سرشون میارن تا تهدیدشون کنن و صداشون رو ببرن و خفه شون کنن. خیلی از زنها تحمل این مسائل رو ندارن و راحت بازی می خورن و تن به قانون نانوشته برتری مردها نسبت به خودشون میدن و حتی به نفع اونها بر ضد هم عمل می کنن و میشن سربازان گمنام مردسالاری! بعضی از آقایون هم این وسط از آب گل آلود ماهی صید می کنن.
میگه: مثلن همین انتخابات ریاست جمهوری! ببین کدوم یکیشون به فکر بهتر شدن وضعیت زنهاست؟ هیچ کدوم! بهترین کاری که تونستن بکنن نادیده گرفتن زنها بوده و یا زور زدن تا به تفکیک جنسیتی در دانشگاه ها اعتراض کنن و چشماشون رو به این همه نابرابری و تیعیض بستن. این همه زن تحصیلکرده و باسواد توی این کشور هست اما هیچ کس هیچ اعتراضی به این وضعیت نداره و بازم بلند میشه میره رأی میده به این آقایون!
میگم: پس من و تو چی؟ خودمون رو نادیده گرفتی؟ من و تو نمیریم رأی بدیم. من و تو اعتراضمون رو می نویسیم همین گوشه دنجی که داریم که نه متهم بشیم به هزاران اتهام عجیب و غیر منصفانه و نه مورد غضب افراد ناشناسی قرار بگیریم که فکر می کنن ماها به هدف اشغال جایگاه والای ایشون در امر سیاست و شهرت داریم اعتراض می کنیم. آخه مشکل که یکی دوتا نیست. آدم هم به خودی باید جواب پس بده و هم به غیر خودی!
میگه: موافقم! من و تو یعنی ما! یعنی یه جامعه کوچیک دو نفره.
میگم: من و تو یعنی من و تو و خانواده هامون و دوستامون و فامیلی که به خاطر ترس از نداشتن یه مهر احمقانه توی شناسنامه شون بلند نمیشن برن به خودشون و همنوعانشون خیانت کنن و رأی بدن! ماها یعنی خیلی ها!
مطب دکتر گرم بود.. منشی دکتر یک پیرزن عینکی بود.. دو تا زن میانسال کنارم نشسته بودند.. یکیشان جن توی حمامش یک باره حسودیش شده بوده و از زمین بلندش کرده بوده و از لج زده بودتش به زمین حمام تا دستش رگ به رگ شود.. نشسته بود منتظر آن یکی دکتر تا بیاید.. یک زن چاق و سبزه هم آمد نشست کنار من.. مادر و دختری با عجله وارد شدند.. دختر به زور 18 ساله به نظر می رسید با دماغ بانداژ شده.. دکتر ظاهرن صبح عملش کرده بوده آمده اینجا بنشیند تا ویزیتش کند.. یکباره بوی چرک و عفونت جراحی توی اتاق پیچید.. استفراغم گرفته بود.. پنجره باز بود اما بو شدید بود.. به سرفه افتادم.. زن چاق سبزه پرسید آمده ای دماغت را عمل کنی؟ گفتم نه! گوشواره ای که برای سوراخ کردن گوشم استفاده کرده اند باز نمی شود و لاله گوشم را زخمی کرده.. آمده ام بازش کنم .. گفت تازگی ها مد شده دخترها یک عالمه گوشواره به گوششان از بالا تا پایین می اندازند لابد تو هم.. نگذاشتم وراجیش تمام شود .. شالم را کنار زدم و گوشم را نشانش دادم! همین یکیست! دماغم هم اگر اشکال حادی داشت یا مشکل تنفسی داشتم حتمن عملش می کردم .. نگاهی به دختر دماغ عمل کرده انداخت و رو به من دوباره گفت خیلی بی عقلی می خواهد آمد 4 و نیم بدهد دماغ عمل کند .. هر چیزی طبیعیش خوب است .. می خواستم حرفش را تأیید کنم اما نگاهم به دماغ بزرگ و گردش افتاد که تقریبن دو سوم صورتش را اشغال کرده بود .. بس که چاق بود میشد لایه های شکم تا باسنش را به چندین قسمت نامساوی تقسیم کرد .. خب این هم طبیعی بود! نبود؟ به این فکر کردم که چرا من با یک هیکل باریک و باربی که این روزها به همت ورزشهای متنوع ، تغذیه ورزشی و تمرینهای پیاپی عضلاتش برجسته تر و محکم تر هم می شوند با بینی باریک و کشیده و بی غوزم باید زیبا به نظر برسم اما او نه! اینها همه اش عادت است .. اینها تفاوت آدمهاست .. او زشت نیست به همان اندازه که من از او زیباتر نیستم .. بوی عفونت بیداد می کرد .. باز هم سرفه کردم .. زن چاق و سبزه پرسید گوشهایت گوشواره طلا می خواهند .. گفتم دارم اما دوستشان ندارم .. با تعجب نگاهم می کرد .. به سرفه افتادم .. خانم منشی پرسید چه شده ؟ گفتم بوی عفونت فترات می کند .. به بوی بد حساسیت دارم .. اخم کرد .. بقیه هم اخم کردند .. خانم منشی گفت مال گوش خودت است لابد .. ما که بویی نمی شنویم .. خندیدم و گفتم .. گوشم زخم شده .. عفونت بعد جراحی ندارد از نوع مخلوط با مخاط بینی! .. اگر مال گوش من بود که زودتر بو را شنیده بودید .. من زودتر از همه اینجا بودم .. دو سه نفری خندیدند .. بعد دیدم منشی بور شده .. دختر دماغ عمل کرده هم زیر انبوه بانداژها چپ چپ نگاهم می کرد.. مرد و زن روبرویی فقط لبخند می زدند .. دلم برای منشی سوخت .. گفتم حالا من نگفتم که بو از شماست که!.. گفتم بو پیچیده اینجا .. اسپری رنگی مخصوص ندارم بزنم مجرم را شناسایی کنم که .. پیرزن منشی عصبانی تر شد .. ماتش برده بود .. زن و مرد روبرویی خندیدند .. من هم خندیدم .. دو زن کناری که حمام خانه شان جن داشت هم لبخند زدند .. مادر و دختر چپ چپ نگاه کردند .. زن چاق و سبزه کناری ساکت بود! .. خندیدم .. نتوانستم که نخندم .. انگاری که خرابترش کرده بودم .. زنی از در وارد شد و رفت به اتاق بغلی .. زن چاق و سبزه پرسید این زنِ دکتر بود؟ گفتم نمیدانم .. گفت مگر شما همیشه اینجا نمی آیید؟ گفتم خیر من اولین بار است اینجا می آیم چون باقی دکترها تعطیل بودند .. بلند شدم در را باز کردم و چند بار روی لولا تکان تکان دادم تا بو کمتر شود .. بعد هم قدم زنان سر جایم نشستم .. دکتر عاقبت آمد .. خمیده و سوراخ مثل لاستیک پنچر شده دوچرخه! نوبتم شد رفتم تو .. گفت حالا من چه کارش کنم؟ گفتم درش بیاورید بگذارید گوش خودتان! اول شوکه شد بعد خندید.. ور رفت نتوانست.. انگاری زورش نمی رسید .. قرار شد بروم بیمارستان آنجا ابزار لازم دارد برایم بشکندش .. آمدم بیرون .. منشی گفت 25 تومان!.. پنجاهی داشتم .. با تشر گفت خورده ندارم! انگاری هنوز عصبانی بود .. پنجاهی را یکی از مریض ها که نشسته بود خورد کرد به اش دادم و آمدم بیرون .. دیگر بوی گندی نمی آمد .. انگار که از تیمارستانی بوگندو بیرون آمده باشم .. نفس راحتی کشیدم .. به زبان درازی های ناخواسته ام فکر کردم و خندیدم و قدم زنان به خانه رسیدم ..
نظر دادن وقتی که نظر تو برای کسی مهم نیست نشانه حماقت است..
تا وقتی می نویسم نیازی به گل و گلوله ندارم و هر که میخواندم یکی از این دو نصیبش می شود به اندازه خلوص نیتش..
فردای آن روز با جمال آقا و استیشنش راهی "پهلگام" یکی از زیباترین مناطق کشمیر شدیم که پوشیده شده از جنگلهای طبیعی و پارکهای ملی و پناهگاه های حیات وحش. پهلگام تقریبن در جنوب شرقی سریناگار و 80 کیلومتری آن واقع شده که البته به دلیل ارتفاع گرفتن و پیچ و خمهای بسیارِ جاده دسترسی به آن زمان بیشتری می گیرد. هوا تفاوت محسوسی با سریناگار داشت طوری که لباس گرمم را پوشیدم. رودخانه های دائمی و درختان سر به فلک کشیده و محیطی بکر و دور از دسترس شیادان و زمین خواران مرا یاد گذشته های دور پارک ملی گلستان انداخت اما چه سود که دیگر نمی شود این دو را با هم مقایسه کرد که دومی سفره رنگین و پر مایه ای شده برای شیادان و زمین خواران! یک نیمروز را به هوا خوری و عکاسی و نشستن لب رودخانه ها و خوردن صبحانه و نهاری که با خود از هتل آورده بودم و لذت بردن از هوای تمیز و سرد منطقه اختصاص دادم. نیم روز باقیمانده را به شمال سریناگار رفتم و پارکهای مغول گاردن ،شیرازی پارک، باغ نشاط و مسجد مشهور "حضرت بال" را سیاحت و عکاسی کردم. جمال می گفت که باغ نشاط و مغول گاردن دو منطقه مشهوری در تمام هندوستان هستند که اکثر مناظر زیبای فیلمهای هندی (که در "مومبای/ بمبئی" مرکز هنری هندوستان کلید می خورند) و درختانی که دست آویز عشاق آنها می شوند، اینجا فیلمبرداری می شوند و هر چند وقت یک بار مردم این مناطق شاهد این فیلمبرداری ها هستند و به صورت سیاهی لشکر در آنها شرکت داده می شوند. باغ شیرازی یک کپی برابر با اصل با حافظیه و سعدیه و باغ ارم شیراز بود بعلاوه اینکه مدل فواره هایش را از باغ فین کاشان کش رفته بود! حاکمان مغول این سرزمین قرنها پیش از این اسلام را به این سرزمین آوردند و فرهنگ ایرانی را در معماری های خود به کار گرفتند. روز بعد دوباره به دال لیک رفتم و یک قایق کرایه کردم و قسمت شمالی دریاچه را گشتم و غروب آفتاب را تماشا کردم. این بار تنهایی رفته بودم. وقتی که برگشتم کمال آقا نگران پای در ایستاده بود. وضعیت بامزه ای بود. هم نمی خواستم دلش را بشکنم و هم مجبور بودم برای جلوگیری از یک جور توقع بیجای احساسی فاصله را حفظ کنم و البته که به راهنمایی هایش و غذاهای سفارشیش احتیاج هم داشتم. وقت و بی وقت در می زد و می خواست صحبت کند. من هم هر بار بعد از کمی صحبت مهربانانه عذرش را می خواستم و به برنامه ریزی هایم ادامه می دادم. دوست داشتم به عنوان یک دوست بیشتر به او توجه و محبت کنم اما فهمیدم که او در خانواده و محیطی بزرگ شده که توجه و محبت یک زن تنهای مسافر به منظور دیگری برداشت می شود و خب مسلم است که چنین قصدی نداشتم پس باید جانب احتیاط را رعایت می کردم تا مشکلی نه برای خودم پیش بیاید و نه غرور او را جریحه دار کرده باشم. از من خواست که در باقی سفر همراهیم کند و کل هزینه های سفر را هم بپردازد! در پاسخ به جای پرخاش و تحقیر سعی کردم عقایدم را درباره استقلال طلبی زنان ایرانی و تلاششان برای برابری را توضیح دهم. بعد برایش توضیح دادم که تنها سفر کردنم به خاطر نبودن همسفر مرد یا زن و یا فرار از کسی یا پیدا کردن کسی دیگر نیست. مسلمن تلاش برای برابری نمی تواند مساوی تنفر از جنس مخالف باشد که مشکلاتی که من یه عنوان یک زن در ایران دارم شاید بسیار کمتر از بسیاری دیگر از زنان ایرانی در رابطه با جنس مخالفشان باشد که این مشکلات بیشتر حقوقی و اجتماعی و سیاسیست نه شخصی و البته که مشکلات شخصی خودم را هم نادیده نمی گیرم. زنان و مردان هر دو به حمایت و علاقه هم احتیاج دارند اما این دلیل نمی شود که زنان را محتاج حمایت مالی و قانونی آنها نگهداشت تا ثابت کنی که از جنس مخالف خود متنفر نیستی یا نمی خواهی حقوق مردان را ضایع کنی! اگر یک آدم تحصیلکرده و اجتماعی چنین فکر کند باید به حال آن خانواده و سیستم آموزشی که این فرد را تربیت کرده افسوس خورد یا این افراد را مغرض و مرتجع و وابسته و تحت تأثیر عقده های روانی تصور کرد. مسافرت رفتن با تور و گروه و خانواده بسیار خوب است اما این دلیل نمی شود که زنی را که انفرادی و مستقل می خواهد سفر کند مجبور به پیروی از اکثریتی کرد که چنین می کنند. اهداف سفر متفاوت است و چه بسا این زنان اهدافی را دنبال می کنند که در یک جمع و یا همراهی با یک تور ممکن نباشد. باید به این انتخاب احترام گذاشت و در صورت مواجه با این افراد احساس خطر نکرد! برابری یعنی همین! اگر زنی چنین می کند نمی خواهد چیزی را به کسی ثابت کند و حس حسادت و رقابت دیگران را برانگیزد و اگر چنین شد مقصر او نیست و نباید او را متوقف کرد. کمال آقا به دقت به حرفهایم گوش داد و می توانستم بفهمم که توانسته ام او را کمی تا قسمتی متوجه مقصودم کنم. او رفت و دیگر تقاضای همسفریش و در زدنهای مداومش را تکرار نکرد اما هنوز غذاهای خوشمزه با پخت سفارشی را برایم هر جا که بودم فراهم می کرد. فردایش خداحافظی کردم و با یک استیشن کرایه ای مشترک با دیگر مسافران به سمت "له" مرکز منطقه مرتفع و مشهور "لاداخ" هندوستان راهی شدم.
"بی تفاوتی" بدترین بلاییست که یک جامعه را به در جا زدن و پسرفت مبتلا و "حساسیت" نسبت به اشتباه و کاستی بزرگترین موهبتیست که همان جامعه را به تغییرات مثبت و سازنده رهبری می کند. شاید تفاوت ملت ایران و فرانسه در همین باشد. یکی چنان صبور و بی تفاوت که با بدترین ناملایمات هم خم به ابرو نمی آورد و توسری می خورد و دیگری چنان به ارزشمندی خود احترام می گذارد که کوچکترین سهل انگاری را در حق خود نمی پذیرد و تغییر ایجاد می کند.
لطفن برای من به هیچ شکل و به هیچ عنوان و بهانه ای هیچ نمونه ای میل تبلیغاتی انتخاباتی نفرستید چون افراد نامزد شده برای انتخابات هیچ کدام از نظر من صلاحیت ریاست جمهوری این کشور را ندارند. من در انتخاباتی که زنان بنا به دلایل احمقانه و ارتجاعی حق نامزد شدن در آن را ندارند اما هنگام رأی دادن و تبلیغات از وجود و حضورشان استفاده ابزاری می شود ، شرکت نمی کنم. من تنها زمانی رأی خواهم داد که با زنان این کشور مساوی مردان این کشور رفتار شود و حق و حقوق مسلمشان آن هم پس از بارها اثبات برابری و حتی در مواردی برتری نسبت به بسیاری از هموطنان جنس مخالفشان ضایع نشود و جنس دوم و یا حتی سوم ( کمتر از کودکان نابالغ و یا دیوانه گان ) در نظر گرفته نشوند. زنانی که پا به پای مردان این کشور در جنگ حضور فعال داشته اند. زنانی که در صنعت و مدیریت و دانشگاه های ایران و خارج از ایران ، بیمارستانهای ایران ، رقابتهای ادبی و فرهنگی ، میادین ورزشی ایران و خارج از ایران ، صحنه های هنری ، تأتر و سینمای ایران و خارج از ایران چنان می درخشند که با وجود همه تبعیض ها و موانع انسان ساخت جاهلانه و مغرضانه اعم از جنسیتی ، نژادی و عقیدتی هنوز هم جزو بهترینها و برترین ها هستند اما از معمولی ترین حقوق انسانی خود بی بهره اند و افسوس می خورم که در این وانفسا هیچ کس به فکرشان نیست و در برنامه های اعلام نشده و شده خود از آنان حتی یادی هم نمی کند. تا وقتی زنان این مملکت جزو فراموش شده گان تاریخند مگر جهت استفاده ابزاری و تبلیغاتی یا تحقیر و لعن و نفرین و توهین و اتهام ، من رأی نمی دهم!
ساعت از 12 ظهر گذشته بود! خواستم یک دوش بگیرم. آب فقط به اندازه 5 تا 10 دقیقه گرم میشد. هر طوری که بود دوشم را گرفتم. منوی غذاها را نگاه کردم و زنگ زدم به آشپزخانه تا غذا سفارش بدهم. آشپز مربوطه متوجه نمیشد که چه می گویم. به ناچار پایین رفتم تا ببینم چه می شود کرد. دو خدمه بامزه هتل پشت سر هم به فاصله کمی ظاهر شدند و حالا قصد داشتند با شیرین زبانی بفهمند که من آنجا چه می کنم و چرا تنها هستم و غیره! من هم که خیلی گرسنه بودم به یکی از خدمه فهماندم به شرط اینکه غذای دلخواهم را برایم پیدا کند همه داستان سفرم را برایش تعریف خواهم کرد. چشمهای سیاهش برقی زدند و در یک چشم به هم زدن به آشپزخانه رفت و با منو و یک قلم و کاغذ در دست برگشت. انگلیسی خوبی نداشت اما می فهمیدم چه می گوید. حداقل از راننده جامویی بیشتر میدانست. برایش توضیح دادم که غذاهای هندی را نمی توانم به همان صورتی که در هندوستان پخته می شوند بخورم چون به غذاهای خیلی تند عادت ندارم. لطفن فلفل را حذف کنند و ادویه کمی به غذا بزنند و کنارش یک سوپ داغ هم بگذارند چون کمی سردم است همراه با ماست و سبزیجات پخته. رفت که غذا را سفارش بدهد و من هم از فرصت استفاده کردم تا فرار کنم و به اتاقم بروم و با کمک تبلت و مک بوکم برای گردش در شهر و ادامه سفرم برنامه ریزی کنم که سر و کله کمال پیدا شد که با تن صدای زیر و بلندش متوقفم کرد! به ناچار برگشتم تا به قولم وفا کنم. کمال آقا و همکارش هر دو مسلمان بودند و کلی ذوق کردند وقتی فهمیدند که من هم مسلمانم. البته از قبل همه مشخصات بنده را از روی پاسپورتم درآورده بودند. در عمرم چنین خدمه هتل فضول و پررو و در عین حال خنده داری ندیده بودم. جان میدادند برای شخصیتهای کمدی حاشیه ای فیلمهای هندی! داستان سفر را سر هم بندی کردم و قسمتهای اضافیش را هم بنا به مصلحت زدم و شروع کردم به سوال کردن درباره جاهای دیدنی سریناگار و ایالت جامو و کشمیر. می دانستم که مشهورترین دیدنی طبیعی آنطرف ها دریاچه "دال لیک" است و چندین باغ از دوران حکومت مغولهای مسلمان الهام گرفته از باغهای شیرازی و چند پارک طبیعی ملی در کوهستانهای اطراف که از سمت شمال شرق به هیمالیای هندوستان می رسیدند. کمال رفت و با تعدادی بروشور برگشت و درضمن خبر داد که مدیر هتل دوست دارد که اولین زن ایرانی مهمان هتلش را بعد از ظهر ببیند و با خانواده اش آشنا کند. تشکر کردم و به اتاقم رفتم تا بروشورها را با اطلاعاتی که از اینترنت می گرفتم مقایسه کنم. غذا هم به اتاقم آورده شده بود. یکی از خورشهای هندی بود با برنج. چند قاشق خوردم. خوشمزه بود ولی هنوز تند بود! فهمیدم دفعه بعد یا باید از رستورانهای بیرون از هتل غذا بخرم یا تأکید کنم که فلفل را کاملن حذف کنند. آنقدر گرسنه بودم که با وجود تندی همه اش را تا ته خوردم و سیر شدم. توی یکی از بروشور ها چند تور از طرف مدیریت هتل هم پیشنهاد شده بود که به نظر مناسب می آمدند. میان اینکه خودم تورها را به صورت انفرادی و مستقل بروم یا از هتل یا سایر آژانسها کمک بگیرم مردد بودم. از طرفی اطلاعاتی که از اینترنت گرفته بودم این ایالت را محل مناسبی برای ماجراجوییهای انفرادی ریسک دار نشان نمیداد و چندین جا توصیه شده بود که زنان تنها برای گردش در شهرها و تفرجگاه ها بهتر است تورهای شهری و محلی را انتخاب کنند آن هم مراکزی را که تأیید شده و مشهورترند. از این گذشته اردیبهشت ماه فصل توریسم کشمیر نبود و توریست به ندرت در شهر و آن حوالی دیده میشد و مهمترین مسئله اینکه کشمیر از سالهای دور نسبت به حمله های گروه های جدایی طلب آسیب پذیر شده و توریستها از هر ملیتی که باشند می توانستند هدف این حمله ها قرار بگیرند. سریناگار یک شهر کاملن حفاظت شده و نظامی بود. در همین افکار بودم که مدیر هتل هم پیدایش شد و رفتم که در این مورد از او هم مشورت بگیرم. مرد قد بلند و چهارشانه ای بود با یک قیافه تیپیک هندی سبزه تیره اما ورژن غول پیکرش با همراهی یک دختر نوجوان و پسری حدودن ده ساله! دختر و پسر پوستهای روشن و چهره هایی به شدت ایرانی داشتند طوری که اگر هندی و انگلیسی حرف نمی زدند و لباسهای مخصوص کشمیریشان را به تن نداشتند هرگز نمی توانستم حدس بزنم که هندی هستند. پس از کمی خوش و بش با بچه ها پدرشان مرخصشان کرد و معذرت خواست که همسرش نیامده. ظاهرن بیمار بوده. انگلیسی خیلی خوب حرف میزد و طی یک هنرنمایی بیربط در حال سر و کله زدن تلفنی با دوستی نشان داد که فرانسه هم می داند. بروشورها را نشانش دادم و هزینه تورهایی را که اجرا می کند پرسیدم. گفت که اینجا یک جمال آقا و یک استیشن می توانند در اختیارم قرار دهند که هم به عنوان محافظ رسمیم عمل کنند و هم در محدوده زمانی سه روزه ای که داشتم سریناگار و جاهای دیدنی اطراف را نشانم دهند. از او مهلت خواستم تا ضمن گشت زنی در شهر تصمیمم را بگیرم و با او در میان بگذارم. به اتاقم رفتم و یک لباس محلی راحتی هندی که از دهلی خریده بودم پوشیدم و برای احتیاط شالی هم برداشتم تا روی سرم بیندازم. جی پی اس تبلتم به خوبی کار می کرد. خیلی راحت راهم را بدون حتی یک بار سوال کردن از کسی پیدا کردم و رفتم تا به دال لیک رسیدم. یکی از زیباترین دریاچه هایی که در عمرم دیده ام مثل یک فیروزه میان حلقه ای از درختان جنگلی سبز می درخشید و ردیف رنگارنگ خانه-قایقهای مشهور کشمیری به آن ابهت و گیرایی خاصی داده بود. اطراف دریاچه پر از هتلها و مهمان خانه های ارزان قیمت بود. اما اکثرن شلوغ و کثیف! خانه-قایقها هم با اینکه بسیار زیبا و راحت و رویایی به نظر می رسیدند اما نتواسنتم خودم را قانع کنم که تک و تنها وسط دریاچه با یک یا نهایتن دو مهمان دیگر شب را به سر کنم. اصلن احساس امنیت نمی کردم و نمیتوانستم دیگر روی روان شناسیم حسابی بیش از اندازه لازم باز کنم. اینجا آن بیست درصد خطر اعتماد به چنین شرایطی چشمک زنان هشدار میداد که از این فکر منصرف شوم چون در صورت خطر آنجا وسط دریاچه کسی نمیتوانست به داد من برسد و خب بهترین شناگرها هم توی چنان دریاچه مملو از نیلوفرها و نی ها و علفهای آبی نمی توانستند آن همه مسافت را تا ساحل شنا کنند و عاقلانه آن بود که بیشتر هزینه کنم اما جانم را به خاطر هیچ به خطر نیندازم. تصمیم گرفتم به همان هتل خودم و کارکنان قابل اعتمادش اکتفا کنم و آن را عوض نکنم. خب این قاعده این دنیاست. مردان با یک کوله پشتی راحت می توانند در هر جایی تنهایی شب را به سر کنند اما هنوز خطرات زیادی قویترین و شجاع ترین زنان دنیا را وقتی که تنها هستند می تواند تهدید کند پس بهتر است بعضی مواقع این شرایط نابرابر تحمیل شده دنیای مردسالاری را در نظر گرفت و زنده ماند! مبارزه با مردسالاری نیاز به زنان زنده دارد نه مرده یا آسیب دیده! یک قایق کرایه کردم و چند ساعت دریاچه را گشت زدم. آنقدر بزرگ بود که نمی توانستم یک روزه همه آن را بگردم به همین خاطر تصمیم گرفتم دو روز بیشتر در سریناگار بمانم تا بتوانم دو روزش را به دال لیک اختصاص دهم که انصافن می ارزید. حس خوبی داشتم. آرامش، سکوت، رنگ، پرنده ها و قایقها ملودی دلخواه مرا می نواختند. کلی عکاسی کردم. برای قایقران سوژه جالبی بودم. انگلیسی خوب می دانست و میگفت در سریناگار هم تعدادی از مردم فارسی می دانند یا خط فارسی را می توانند بخوانند که البته این را از قبل می دانستم. این به خاطر نزدیکی این شهر به افغانستان و تاجیکستان بود و البته مغولهای مسلمان شده و تحت تأثیر فرهنگ ایرانی در تاریخ این ایالت. در مسیر بازگشت به هتل علاوه بر مسلمانان ، هندوها را هم دیدم که همان لباس سنتی هندی را به تن داشتند و خب میدانید که این لباس چندان پوشیده نیست بنابراین به این نتیجه رسیدم که می توانم راحت لباس بپوشم و البته که بهتر است عرف آنجا را رعایت کنم و فقط بی حجاب باشم اما لباس بدن نما نپوشم. از این گذشته وقتی که تنهایید حتی در آزادترین نقاط دنیا هم بهتر است که مسائل ایمنی را رعایت کنید! ضرر نمی کنید!
..............................................
پینوشت : یک سری عکس از سفر هندوستان و فکر کنم چندتایی هم از بالی اضافه کرده ام به وبسایت عکاسیم. اگر دوست داشتید می توانید ببینید. یک آرشیو شلوغ و درهم برهم در کامپیوترم دارم بدون حتی یک عکس چاپ شده! یک اراده فولادین می خواهد سر و سامان دادن به این همه عکس و انتخاب بهترینها برای چاپ. اگر کسانی دیگر جای من بودند شاید سه تا نمایشگاه عکس از توی این عکسها درمی آوردند! نمی دانم.. شاید هنوز اعتماد به نفس عکاسیم تکمیل نشده تا چنین تصمیمی بگیرم .. شاید هم زیادی ایده آلیست و کمال گرا هستم ..
تازگی ها تعداد افرادی که می خواهند به اصطلاح هر طوری که هست ثابت کنند اوضاع مملکت به شدت گل و بلبل است اینجا و آنجا بیشتر می شود. این شیپورچی های مزدور روزانه و شبانه توی گوش مردم می دمند که مثلن وضعیت حقوق زنان در ایران در دنیا مثال زدنیست یا ارج و قرب انسان ایرانی از نظر متقاضی ویزا بیشتر و بیشتر می شود و پاس ایرانی یکی از معتبرترینهاست! هیچ کس نه مشکل ارز و گرانی دارد و نه حق و حقوقش در اثر بی قانونی یا قانون جنگل بدتر از بی قانونی عهد 1400 سال پیش شبه قاره عربستان ضایع می شود. جوسازهای گمنام امام سیزدهم و اقوام و باقی رفقا و مشرکان و منحرفان و غیره چه تلاش مذبوحانه عجیبی می کنند که ظاهری امروزی به خود بگیرند و میان مردم بلولند و هر چه واقعیت است وارونه جلوه دهند. چقدر میان جمع غریبه هستند. چنان ناشیانه و دروغین دیالوگ مبادله می کنند که حتی خودشان هم رویشان نمی شود توی چشمان حیرت زده حضار و شنوندگان خیره شوند. اینطور مواقع به شدت جلوی خندیدنم را می گیرم. نمی دانم کدام کارگردان ابلهی چنین بازیگران ناشی و نابلدی را تربیت می کند که اینچنین عرض خود می برند و زحمت مردمان می دارند. گویی هرگز میان مردم نبوده اند که نمی دانند چه بگویند تا قابل باور باشد. مردم گوش می دهند و لبخند می زنند. یکی انگار حالت تهوع به اش دست داده، رویش را بر می گرداند و از محل دور می شود و من خودم را به خواب می زنم و در دل به این همه احساس ضعف و بدبختی کارگردانی که مجبور شده چنین نمایشی برای نجات کشتی در حال غرق خود تدارک ببیند افسوس می خورم و می خندم. این روزها اصلن مهم نیست که چقدر تلاش می کنید تا با وجود همه حقوقی که از شما دریغ می شود و ضایع می کنند به پیش بروید و به عنوان یک زن ایرانی کاری کارستان انجام دهید. مطمئن باشید به شما تبریک که نخواهند گفت بررسیتان هم می کنند که ببینند اگر خودی نیستید یک جورهایی راه پیشرویتان را بگیرند و مدرک پشت مدرک بسازند که چه نشسته اید که سالهاست زنان خودی ما چنین و چنان کرده اند. مثلن یک بار امتحان کنید و بروید ببیند می توانید به عنوان یک غواص آموزش دیده در خارج از ایران در آبهای خلیج فارس خودی نشان دهید یا نه! شما حتمن باید ثابت کنید که خودی هستید و مُبلغ ایشان تا به چنین افتخاری نائل شوید! البته می دانید که منظورم ده دقیقه زیر آب رفتن و برگشتن آن هم با هزار و یک خواهش و التماس و رعایت حجاب اسلامی روی لباس غواصی نیست. منظورم ابراز وجود به عنوان یک غواص حرفه ای و آموزش دیده و صاحب مدرک معتبر و نه خریداری شده و بنجل است. از حلقه خودی ها که رد شدید تازه به گروه های تنگ نظر و بخیلی می رسید که برای شما تعیین تکلیف می کنند که آیا واجد صلاحیت برای دیده شدن در آن رشته هستید یا خیر که این به خیلی چیزها بستگی دارد. خب حالا یکی مثل من چه می کند؟ پولش را جمع می کند و کاری می کند کارستان به دور از همه بخل و کینه و کثافتی که ممکن است مانعش شود. آموزشهای لازم را از زیر سنگ هم که شده پیدا می کند و یاد می گیرد و به کار می بندد. شما هم اگر مثل من خودی نیستید چنین کنید. شاید سربازان گمنام امام سیزدهم و چهاردهم و پانزدهم جلوی پایتان سنگ بیندازند و پستی و بخل عده ای هم ناخودآگاه بر ضد شما آب به آسیابشان بریزد اما شما و ما هم سربازان گمنامی می توانیم باشیم که بر ضد همه موانعی که شیاطین زمینی می سازند تا نسبت به تغییر ناامیدمان کنند بجنگیم. کم نیستند زنانی که چنین کرده و می کنند اما حتی از نام بردن از ایشان هم دریغ می شود چرا که مبلغ این قوم نیستند. ایمان دارم به خودمان که ما عاقبت پیروزیم!
یک ماه ماجراجویی تنهایی در هندوستان!.. (7) - سریناگار (1)
ساعت از 2 بعد از نیمه شب هم گذشته بود که به شهر رسیدیم و پستهای بازرسی و امنیتی را رد کردیم . توی تاریکی زیر نور ماشینهای گشتی و تک و توک چراغهای جاده ها میشد سیمهای خاردار و سنگرهای شهری را در برخی نقاط تشخیص داد . هیچ جنبنده ای به جز ما و گشتی ها توی شهر نبود و هیچ کس به اندازه من آن شب احساس تنهایی نمی کرد آنهم با راننده ای که به زحمت می فهمید چه می گویم و مجبور بودم با زبان اشاره و نقاشی با او ارتباط برقرار کنم . هیچ هتلی در را برویمان باز نکرد چون ساعت از نیمه گذشته بود و حتی هتلهای ستاره دار هم به خاطر مسائل امنیتی اهمیتی به در زدنهای ما نمی دادند . روبروی یک هتل ایستادیم و فهمیدم که باید شب را همانجا به سر کنم . چون مقصر اصلی دیر رسیدن به شهر ماشین تعمیری راننده و معطلی های 4 تا 5 ساعته بین راه بود به راننده فهماندم که مجبورم توی ماشینش شب را به سر کنم و ایشان هم می تواند توی ماشین در قسمت جلو بخوابد و نیازی نیست که بیرون برود . خوشبختانه تقصیرش را پذیرفت و قبول کرد . او جلو خوابید و من هم روی صندلی های عقب ماشین! هوا کمی سرد شده بود و هیچ شباهتی به هوای جامو نداشت . کمی که چشمهایم گرم شده بود با صدای زنگوله های بزغاله ها از خواب بیدار شدم . از پشت شیشه ها به بیرون نگاهی انداختم . بعله! ما و ماشین میان گوسفندها و بزغاله ها و سگهای گله محاصره شده بودیم . چنان سر و صدایی به راه انداخته بودند که حتی راننده هم با وجود خستگی از خواب بیدار شد . به نظر می رسید نگران آسیب رسیدن به ماشینش باشد . به هندی تند و تند و عصبانی بلغور می کرد در حالیکه صدایش میان بع بع و مع مع و هاف هاف حیوانات پشت شیشه گم میشد . گله که رد شد نفس راحتی کشیدیم . چوپانان هم با چوبهای بلندشان هی هی کنان رد شدند . همین که سر بر صندلی های ماشین گذاشتیم که دوباره بخوابیم گله دیگری از راه رسید! وضعیت بامزه ای بود . یک جور دلهره و نگرانی توأمان با خنده و هیجان! راننده من هم که درست مثل من برای اولین بار بود که در سریناگار شبی را تا به صبح می گذراند چیزی بیش از من نمی دانست و کمی که گذشت هر دو فهمیدیم که این مسیر شبانه روزی گله هاست و تا صبح 12 گله شمردیم . فکر کنم آخرش یک ساعتی خوابیدم . صبح حدودن ساعت 6 بود که با روشنایی روز بیدار شدم . راننده خوابآلود را بیدار کردم تا برود ببیند هتل راهمان می دهند یا نه . راننده که رفت به بیرون نگاه کردم . زنان و مردان سحر خیز سریناگاری در خیابان دیده می شدند که با سرعت به جایی می رفتند یا بر می گشتند . شاید برای نماز ! هر چه باشد سریناگار شهر مسلمانان است و مردمی به شدت دین دار دارد . به همین خاطر بلوز بلندم را درآوردم و روی تی شرتم پوشیدم و کلاه پشمیم را هم بر سر گذاشتم . کمی که گذشت راننده دوان دوان برگشت و گفت که نگهبان هتل گفته تا قبل از 8 مسافر پذیرش نمی کنند و بهتر است تا 8 همین جا بخوابیم . چاره ای نبود . دوباره خوابیدیم و این بار با ضربات نرم راننده بر شانه ام بود که از خواب بیدار شدم . ساعت 9 شده بود و دیگر مطمئن و خوشحال راهی هتل شدیم . نگهبان هتل یک نظامی بود با اسلحه ای بر دوش! نگاهی به سر تا پای من انداخت و چند کلمه ای هندی با راننده ام صحبت کرد. فهمیدم پاسپورتم را می خواهد ببیند . نشانش دادم و راهمان داد تا به در اصلی هتل برسیم . وارد هتل که شدم خدمه هتل خوشبختانه تا حدودی انگلیسی می دانستند و اتاقم را نشانم دادند و بر سر هزینه اتاق و غذا هم به توافق رسیدیم . یکی از خدمه داشت چمدان و وسایلم را به اتاقم می برد که دیدم راننده ام یک گوشه کز کرده و غمگین مثل مظلومان کتک خور فیلمهای هندی به من نگاه می کند . انگار چیزی می خواهد و رویش نمی شود که بگوید . رفتم سراغش و دلم نیامد ناراضی بگذارم که برود . مرد خوبی بود . با وجود اینکه به خاطر سکوت عمدی او درباره مشکلات ماشینش قبل از حرکت ،مجبور شدم یک شبانه روز توی آن ماشین آن هم توی شهری مثل سریناگار بخوابم ، پول تعمیرش را به او دادم بعلاوه انعامی به خاطر تلاشی که برای محافظت از من در آن شب کرده بود . اگر آدم بدی بود خیلی راحت می توانست مرا پیاده کند و بگذارد برود!.. اینطوری تشویق میشد باز هم به افرادی مثل من در آینده کمک کند و از این گذشته خاطره خوبی از یک زن ایرانی داشته باشد نه اینکه اگر یک زن ایرانی تنها دید پایش را بگذارد روی گاز و فرار کند و پشت سرش را هم نگاه نکند!.. چشمهایش پر از اشک شده بود . چنان خوشحال شده بود که کم مانده بود دستهایم را هم ببوسد . خیلی زیاد تشکر و قدردانی کرد و رفت . خدمه هتل که شاهد این ماجرای رمانتیک و تأثربرانگیز (!) بودند حسابی شکمها را برای گرفتن انعامهای آنچنانی صابون می زدند و چپ و راست می رفتند و می آمدند و قربان صدقه می رفتند . من هم توی دلم گفتم بنشینید تا صبح دولتتان بدمد ! انعام بیخودی به کسی نمی دهم . راهم را گرفتم و رفتم روی تختم توی اتاق ولو شدم و از هر چه خدمه فضول و حراف که آن حوالی بود فرار کردم . نمی دانم چند ساعت خوابیدم اما با حس دل ضعفه شدیدی بیدار شدم .
نقطه سر خط !..
عید خوش گذشت. البته عید من یک کمی امسال بیشتر طول کشید .. تا همین دیروز!.. اشباع شدم از خنده، خوش گذرانی، شوخی، دیدن آدمهایی که دوستشان دارم و تمدد اعصاب!.. حالا دوباره منم و تهران و این آپارتمان رنگارنگ به هم ریخته و شلخته که هنوووووز خانه تکانیش تمام نشده! .. وقت نکردم خب! .. بلاخره تمام می شود..
این کلیپ جدید Gentleman by Psy را حتمن ببینید. بامزه است. وصف الحال همه جنتلمنهای امروزی و دوستدارانشان! ..
راستی شنیده اید فرهاد جعفری هم نامزد ریاست جمهوری شده؟ توی پیوندهای روزانه می توانید پیدایش کنید. هر چه نچسبی و بیربطیست در این وجود و عقایدش به اتفاق هم ظهور می کنند.. من یکی که سردار رادان را به این بشر ترجیح می دهم.. قصه امروز ایران از کمدی کلاسیک گذشته.. این هجویات است به صورت زنده در حال پخش کسی هم نیست جمعش کند.. خدا آخر و عاقبت این ملت را به خیر کند..
آمین!

بهترینهایی که دارم از گذشته تا همیشه.. برادر وخواهرهای گلم!.. :) ..
به ترتیب از راست : ریحانه ، خودم ، رامین و رویا

حال و حوصله نوشتن ندارم تا فروردین ۹۲ این شالاه ! هر چه که بخواهم بنویسم در این اوضاع و احوال، ادبیاتم در برابر شما ادیبان و مؤدبان بالفطره شرمنده همه دبیران ادبیاتش می شود. فکر کنم قیافه ام قابل تحملتر از نوشته هایم باشد. چندتایی از عکسهای سفر را هم دارم توی وبسایتم آویزان می کنم. اگر دوست داشتید می توانید مشاهده بفرمایید.
گردش یک روزه با قایق به ۱۲ جزیره را به عنوان آخرین تفریح در آخرین یکشنبه ای که در فتیه بودم انتخاب کردم . ۲۰ لیره به جای ۳۵ لیره به خاطر پایان های سیزن ( فصل تراکم گردشگران ) . این یکی از پر طرفدارترین گردشهای دریایی مدیترانه است . طی یک روز با یک قایق بزرگ گردشگری به ۱۲ جزیره مشهور مدیترانه در حد فاصل ترکیه و یونان سفر می کنید و بین ۴۵ دقیقه تا ۱ ساعت توقف در هر جزیره می توانید شنا یا اسنورکل کنید یا توی ساحل قدم بزنید و خستگی در کنید . از بین جزیره ها، جزیره خرگوشها و جزیره سرخ را بیشتر دوست داشتم . یکی از جزیره ها یک لاگون طبیعی داشت که مثل شیرعسلی وسط یک بشقاب چینی می درخشید .. عمیق ترین قسمتش به ۱۰ متر هم نمی رسید .. کمی آنجا شنا کردم و با یک خانواده ترک که کمی انگلیسی بلد بودند همصحبت شدم .. چهار دختر و یک پسر نوجوان .. از طرز لباس پوشیدن و رفتارشان میشد فهمید که سنتی و مذهبی نیستند .. به شوخی به یکی از دخترها گفتم اگر یک روز در ترکیه هم حجاب اجباری شود مثل ایران چه می کند .. جواب داد سوار یکی از همین قایق ها می شوم و فرار می کنم به اروپا و همزمان پدرش گفت من هم همراهش می روم !.. مادر و دخترها خندیدند .. من اما توی دلم گفتم اوایل انقلاب هم مامانهای شیک پوش ایرانی همین را می گفتند اما همه نتوانستند فرار کنند یا شاید هم نخواستند و نمی دانستند که حجاب اجباری کمترینیست که قرار است سرشان بیاید .. دلم کمی گرفت .. انگاری زودی متوجه شدند چون موضوع صحبت را عوض کردند.. نزدیکای غروب بود که به فتیه برگشتیم و به مرکز رفتم تا وسایلم را جمع کنم .. جمع مربی ها و خدمه و مدیران مرکز جمع بود .. لباسم را عوض کردم و به جمعشان رفتم و با چند جمله از زحماتی که برای من کشیده بودند قدردانی کردم و با همه دست دادم .. گفتم که این رسم ایرانی هاست و البته ایرانی های باشعوری که آداب معاشرت می دانند .. سلام و خداحافظی و تشکر مهم است .. فردا صبحش سوار تاکسی شدم و به فرودگاه رفتم .. کارکنان فرودگاه های ترکیه بسیار بی ادبند مخصوصن وقتی که پاسپورت ایرانی می بینند . مردها خیلی تابلو و زننده خیره می شوند و زنها تشر می زنند و انگلیسی افتضاحی دارند .. دندان روی جگر گذاشتم تا سوار هواپیما شوم و تجربه با ارزشی را که داشته ام با کل کل با عقده های انباشته شده عالم بشریت که هر جا که بروید با دیدن نام ایران و ایرانی به صورت ناگهانی گاهی فوران می کنند و سرتان خالی می شوند ، بیهوده خراب نکرده باشم .. هواپیما که روی زمین فرودگاه تهران به زمین نشست من و سایر زنها مانتو و روسری های مچاله شده مان را از ته کیفها درآوردیم و دوباره مثل شهروندان خوب و مطیع و راضی با لبخند به سمت خانه روان شدیم ..
سرنوشت سفرنامه های باقیمانده ازهندوستان و ترکیه و آینده !
عاقبت تنبلی را کنار گذاشتم و پیش از خشک شدن عرق سفرم ، سفرنامه ارمنستان و گرجستان را نوشتم . حالا فقط یک پست برای سفر ترکیه مانده و ادامه سفرنامه هندوستان .. تا جامو نوشتمش .. کشمیر و له و آگرا و واراناسی مانده اند و همینطور آخرین روزی که در دهلی بودم !.. اینها هر کدام چندین پست می طلبند .. یک کمی نظم سفرنامه های وبلاگم به هم می ریزد اما چاره ای نیست .. تجربیات بسیار ارزشمندی هستند که دوست دارم با بقیه به اشتراک بگذارم ..با دوستانم .. خواننده های اندک اما فرهیخته وبلاگم .. زنهای مستقل و پر دل و جرآتی مثل خودم که دوست دارند تنهایی سفر کنند و اعتقادی به کلیشه های احمقانه و کین توزانه عوام ندارند .. حتی خانواده هایی که دوست دارند بدون استفاده از تورهای معمول سفر کنند و خود کاشف دنیای اطراف خود باشند و آنها که دوست دارند به شهرهایی کمتر شناخته شده سفر کنند و خودشان را و توانایی هایشان را در شرایط مختلف بسنجند .. شاید سوال پیش بیاید که اگر به کشورهای شناخته شده و پر زرق و برق اروپایی یا آمریکای شمالی و به اصطلاح غربی هم سفر کنم باز هم با همین ظرافت و ریزبینی که درباره کشورهای آسیایی به کار برده ام ، سفرنامه خواهم نوشت ؟.. پاسخ خواهم داد البته !.. اما مطمئنن از نوع دیگری و با زاویه ای جدید !.. نوشتن درباره جاهایی که علاوه بر تلویزیون و سینما بر دنیای تبلیغات و سفر سروری می کنند و هزاران سفرنامه درباره شان از قلمهای مشهور و عزیزی بر روی کاغذ ثبت شده کار سختیست .. مسلمن باید طوری نوشت که نکات جدید یا کمتر اشاره شده ای را درباره سفر به این کشورها بازگو کند .. کی ؟.. وقتی که ساکن و مقیم یکی از این کشورها باشم و بتوانم برای یک سفرطولانی زمینی و بدون معطلی و دردسرهای ویزا و سفارت برنامه ریزی کنم .. همانطور که احتمالن تا به حال تا حدودی مرا شناخته اید اگر خواننده قدیمی اینجا باشید ، می دانید که من آدمی نیستم که علاوه بر ارزی که در این کشورها قرار است به عنوان یک ایرانی خرج کنم و مبلغ قابل توجهی خواهد بود که به ناچار به خاطر شرایط سیاسی کشورم به من تحمیل شده ، تازه با هزار و یک مدرک بیایم و ثابت کنم قرار نیست توی کشورشان بمانم و به ایران برنگردم .. شاید پذیرفتن حقارت چنین شرایطی در سفارت خانه ها برای خیلی از هموطنان ایرانی عادی و طبیعی باشد اما خب ..آدمها با هم فرق می کنند .. حتی اگر بدانم از صد احتمال نود برای گرفتن ویزا دارم به خودم زحمت طی مسافت خانه تا سفارت خانه ای را نمی دهم .. حالا حالاها که هنوز همین جا ایران خدمت شما تشریف دارم ترجیح می دهم به کشورهایی سفر کنم که نیازی به اثبات انسان بودنم با امتیازاتی مشابه فرد روبرویم توی سفارت خانه ها نداشته باشم .. پس فعلن نگران سفرنامه های آینده نباشید .. بسپاریدش به من و آینده !.. به وقتش خواهم نوشت .. ; ) ..
گرجستان / گودائوری و برف بازی (6)
تاکسی آمد و راهی پیست شدم .. جوانی گرجی خودش را راهنمای من در پیست معرفی کرد و پرسید که چقدر با اسکی آشنایی دارم .. گفتم که به تازگی یاد گرفته ام به اندازه ۶ جلسه دو تا سه ساعته .. وسایل را کرایه کردیم و رفتیم سمت بالابرها .. چه کار خوبی کرده بودند که جلوی هر جایگاه یک گیت سه نفره جداکننده با چشم الکترونیک کار گذاشته بودند .. اینطوری هر چقدر هم که جمعیت متراکم میشد کسی نمی توانست دیگری را هل دهد یا هنگام سوار شدن با مشکل مواجه شود و خطری کسی را تهدید نمی کرد .. دو طرف هر ایستگاه دو نفر ایستاده بودند که اسکی بازها را کمک می کردند که در جای درست بایستند تا بتوانند به موقع روی نیمکت بالابر بنشینند و دچار حادثه نشوند چه آنها که تنها بودند و چه آنها که گروهی آمده بودند .. سه ارتفاع مختلف تا تقریبن ۳۰۰۰ متری می توانستید انتخاب کنید که به خاطر بارش برف بالابر سوم متوقف شده بود .. قرار شد با هم از ارتفاع ۲۰۰۰ متری اسکی کنیم و در صورت مساعد بودن هوا به ارتفاعات بالاتر هم برویم .. برف کوبها فعال بودند اما به خاطر بارش برف همزمان یک لایه برف نرم و تازه بلافاصله روی زمین می نشست و کار برای تازه اسکی بازها کمی سخت میشد .. قرار شد یک بار امتحانی بدون کمک گیری از راهنمایم که مدرس اسکی هم بود اسکی کنم تا دستش بیاید چقدر اسکی می دانم .. دور اول خیلی عالی بود .. خودم هم انتظار نداشتم در آن هوای نامساعد به این خوبی موازی اسکی کنم .. سرعتم در دورهای بعدی به تدریج بالاتر و بالاتر می رفت و تنها یک بار زمین خوردم که آنهم به خاطربی احتیاطی اسکی باز دیگری بود .. با اینکه مرتب برف می آمد اما باد و طوفانی در کار نبود و این اسکی را برایم لذت بخش تر کرده بود چون سردی هوا اذیتم نمی کرد .. کم کم خورشید هم درآمد و بارش برف متوقف شد .. پس از خوردن یک هات داگ داغ و نوشیدن یک چای ، ساندرو از من پرسید که آیا خسته شده ای ؟.. گفتم نکند تو خسته شده ای ؟.. خندید و گفت من ؟.. من می توانم یک ماه تمام بی وقفه اسکی کنم .. من هم خندیدم و گفتم من اما وقت ندارم یک ماه اینجا قدرتنمایی کنم از این گذشته نمی خواهم کار و کاسبی شما و همکارانت را هم از سکه بیندازم .. همین الآنش هم کلی طرفدار پیدا کرده ام اینجا برای آموزش اسکی به مبتدی های بین المللی آنهم مجانی !.. خلاصه کل کل و کرکری لذت بخشی بود که به هضم ناهارم کمک کرد .. خنده کنان به سمت بالابرها رفتیم و چند دور دیگر هم بی وقفه اسکی کردیم .. چیزی نزدیک به ۶ ساعت اسکی با نیم ساعت استراحت و نهار بینش .. اسکی که تمام شد ساندرو خبر گرفت که جاده باز شده و فعالیت شبانه روزی برف روبها جواب داده خوشبختانه .. با راننده های مارشروتکاها تماس گرفته اند که بیایند و اسکی بازها را به مقصد تفلیس برسانند .. سر ساعت ۵ بعد از ظهر سوار مارشروتکا شدم و از ساندرو و سایرین خداحافظی کردم .. مینی بوس طبق معمول تا سقف مسافر زد و راه افتاد .. حدودن ساعت نه شب به تفلیس رسیدم و به هاستل رفتم و ماجرای پیش آمده را برای دخترها که نگران شب نیامدنم شده بودند تعریف کردم .. فردایش باید به ایروان بر می گشتم به همین خاطر تنبلی را کنار گذاشتم و با وجود خستگی زیاد چمدانم را بستم .. بارش برف دوباره شروع شد و شدت گرفت و خبر رسید که جاده گودائوری دوباره بسته شده .. انگار که خدای کوهستان تنها به خاطر ورود من به شهر به ابرها دستور توقف بارش و باز شدن جاده را داده بوده و پس از اسکی کردن و لذت بردن از یک محیط بکر و دوست داشتنی و برگشتن به تفلیس ابرها را به حال خودشان رها کرده بوده که اگر دلشان می خواهد فرمانروایی زمستانیشان را از سر بگیرند و جاده را ببندند !.. برای خوردن شام آخر در تفلیس راهی خیابان شدم و به سفر پر ماجرایی که در این دوهفته داشتم فکر کردم .. بسیار خوشحال و راضی بودم با نیشهایی باز و چشمهایی که میشد حتی توی شیشه رستوران آنهم لا به لای خطوط منحنی رسم الخط گرجی ، انعکاس برق شش پَرِشان را تشخیص داد .. یک سفر کم خرج انرژی بخش به اندازه جیب متوسط الحالم که به همه متوسط الحالهایی مثل خودم توصیه می کنم امتحانش کنند .. فقط گئورگ و ماکس مانده بودند .. یک جوان گرجی با سگش که توی خیابان لسلیدزه با او آشنا شده بودم .. یعنی اول سگش را دیدم .. از آن سگهای گرگی بزرگ شبیه سگهای پلیس .. تنها نژاد سگی که دوست دارم .. ناخودآگاه بغلش کردم و دستی به سر و رویش کشیدم و بعد هم صاحبش را دیدم .. گپی زدیم در یک کافه .. انگلیسی خوبی داشت .. به یک کلوپ شبانه رفتیم و تا صبح رقصیدیم و بعد هم از هم خداحافظی کردیم و رفتیم .. موبایلم شارژش تمام شده بود و نتوانستم برایش اس ام اس بفرستم .. آخرین اس ام اسی که برایش فرستادم و به دستش رسید وقتی بود که از ایستگاه دیدوبه با مارشروتکا تفلیس را به مقصد ایروان ترک کرده بودم .. به ایروان که رسیدم اس ام اسش رسید .. خوشحال شدم که از من نرنجیده و متوجه شده که حتمن مشکلی پیش آمده که نتوانسته ام دوباره برای آخرین بار ببینمش .. شیطنت شیرینی بود که برای تلخ نشدنش زودی تمامش کرده بودم .. تازه !.. کلی شیطنت جدید در اقصی نقاط دنیا منتظر منند .. بنا ندارم که از هر شیطنت یک چاه بسازم برای خودم .
مغازه کوچکی بود با سه نفر فروشنده .. یکیشان که جوان بیست و چند ساله ای به نظر می رسید انگلیسی کم و بیش می دانست .. گفت که امروز برای اسکی اصلن روز مناسبی نیست و شما هم خیلی دیر راه افتادی آمدی .. داریم تعطیل می کنیم .. برای برگشتن هم دیر شده چون همه مینی بوسها برگشته اند و جاده بسته شده تا فردا .. احتمالن امشب تا فردا می خواهند جاده را باز کنند و به همین خاطر آن را بسته اند .. یک شب مجبوری اینجا بمانی !.. از او خواستم تا برایم هتلی یا هاستلی پیدا کند که با کمی پرس و جو معلوم شد هتلها خیلی گران حساب می کنند .. هاستلها جا نداشتند و فقط ماند مدرسه اسکی اوکراینی ها که خوابگاه و محل زندگی مدرسان اسکی خارجی و بیشتر اوکراینی ساکن در گودائوری بود .. ۲۰ دلار برای یک شبانه روز بعلاوه شام و صبحانه و عصرانه و اینترنت .. به نظرم گران می آمد .. این حداکثر ۱۶ دلار ارزش داشت اما در آن شرایط از هتلهای درب و داغان بالای ۴۵ دلار بهتر بود .. یکی دو نفر اسکی باز بومی هم با مهربانی پیشنهاد دادند آن شب مهمانشان باشم اما ترجیح دادم بیش از این ریسک نکنم و عاقلانه ندیدم همین طوری ندیده و نشناخته دعوتشان را بپذیرم .. مؤدبانه دعوتشان را رد کردم و پس از خرید یک قهوه داغ از فروشگاه بزرگی در آن اطراف با پاترولی که برایم صدا زده بودند راهی مدرسه اسکی شدم .. با وجود آن وضعیت بد آنجا پر از اسکی باز بود که بعدن فهمیدم آنها همه توی هتلهای اطراف برای حداقل یک هفته اطراق کرده اند تا بتوانند به اندازه کافی اسکی کنند و باقی هم که ساکن همانجا هستند.. مدرسه اسکی اوکراینی ها یک کلبه چوبی دو طبقه بود وسط یک عالمه برف !.. ماشین به خاطر برف سنگین نتوانست جلوتر برود و حدودن ۵۰ قدم باید برف نوردی می کردم .. برف از زانوها بالاتر رفته بود و بارش ادامه داشت .. باوجود همه این پیشآمدهای نگران کننده آن هم دو روز مانده به پروازم از ایروان هیچ استرسی نداشتم .. با بیخیالی شیرینی وسط آن همه سفیدی تنهای تنها قدم برمی داشتم و به کلبه نزدیک می شدم .. در باز بود .. پیچیدم توی یک راهروی چوبی کنار پله ها و پس از آن دری بزرگ و قهوه ای که با باز شدنش وارد اتاق اصلی کلبه شدم .. دو تا کاناپه و چند تا میز و صندلی و یک سینمای خانگی و یک تخته سیاه !.. چند مرد و زن جوان پراکنده این ور و آنور نشسته بودند .. باید دختری به نام اٍوا را که مدیریت آنجا را برعهده داشت پیدا می کردم .. دختر جوانی پیدایش شد و خوش آمد گفت و خودش را با انگلیسی نه چندان روانی اوا معرفی کرد .. تختم را توی اتاقی متعلق به دو تا از همکاران هموطنش نشانم داد و کرایه اش را گرفت و رفت !.. من هم دنبالش رفتم به اتاق اصلی .. مسلمن دوست داشتم بقیه را هم ببینم .. تازه عصر شده بود و کلی وقت داشتم تا فردا صبح .. توی آن برف هم که نمیشد بیرون رفت بی وسیله .. توی اتاق روی یکی از کاناپه ها نشستم و با دو سه نفری که کمی تا قسمتی انگلیسی می دانستند صحبت کردم .. بیشتر برایشان جالب بود که یک زن ایرانی تنها وسط آن همه برف در این فصل سال می دیدند .. هیجان زده شده بودند .. کمی سوال و جواب و شوخی و اینترنت و تماشای فیلم آمریکایی با دوبله روسی و شام و بعد هم لا لا !.. قرار شد فردایش با همان پاترول قبلی به پیست بروم با یکی از مدرس های آنجا به عنوان راهنمایم در پیست اسکی کنم .. شب خوبی بود .. اوکراینی های جوان را بسیار مهربان و راحت و صمیمی یافتم .. اگر مجبور نبودم به خاطر پروازم به ایروان برگردم ترجیح می دادم روزهای بیشتری آنجا بمانم .. کنارشان عجیب احساس راحتی می کردم .. انگار که دوستان چند ساله ام باشند .. قابل اعتماد و با صفا !.. فردایش صبح زود پس از خوردن صبحانه منتظر تاکسی شدم .. از پشت پنجره با بقیه به برف سنگینی که تراکتورها و برف روبها را از روی زمین تقریبن محو کرده بود خیره شده بودیم .. بچه ها کمی نگران برگشتم بودند به خاطر وضعیت احتمالن بد جاده که می گفتند معمولن اینطور مواقع بسته می شود .. اما من هنوز هم نگران نبودم .. نمی دانم چرا اما آن لحظه مطمئن بودم که جاده باز می شود آن هم بعد از یک عالمه اسکی کردن توی آن پیست تمیز زیر بارش ملایم برفی که ادامه داشت .. تاکسی آمد و خداحافظی کردم و رفتم که اسکی کنم !..
گرجستان / گودائوری (4)
قبل از رفتن دلم یک عالمه برف تمیز خواسته بود .. البته که توی همین تهران هم میشد با خرج کردن پول نه چندان ناچیزی فوری پیدایش کرد اما دلم یک عالمه برف " تمیز" خواسته بود توی یک فضای آزاد با خیالی راحت به دور از چشمهای فضول و ذهنهای بیمار و صداهای عفونی و دستهای کنترل کننده .. دلم تازگی می خواست توی یک شهر جدید .. مهم نبود کجا .. فقط خارج از محدوده ایران و خب ارزانترین و راحت ترین و فوری ترین یک عالمه برف بدون ویزا را توی جایی به نام گودائوری در گرجستان پیدا کردم !.. صبح روزی که تصمیم گرفتم بروم برف ملایمی در تفلیس شروع به باریدن گرفت .. مردم می گفتند که نروی بهتر است چون احتمالن بارش برف به تدریج سنگین تر می شود و ممکن است جاده را ببندند و خب دو روز قبل از پروازت به ایران کار عاقلانه ای نیست .. من هم پس از شنیدن همه توصیه ها تصمیم گرفتم که بروم !.. با تاکسی ۱۰۰ لاری .. با مارشروتکا ۱۰ لاری .. خودتان اختلاف قیمت را بسنجید !.. سوار مارشروتکا شدم که بعد از ۴۵ دقیقه راه افتاد .. یک جاده مرتفع در مسیری مارپیچ و پوشیده از برف که در فصل گرما دو ساعت و در زمستان وشرایط برفی ۳ ساعت شما را مهمان خود می کند تا به مقصد برسید . نزدیکی های گودائوری به خاطر ریزش سنگین برف مجبور شدیم چند بار بایستیم تا راه باز شود و از آن طرف ماشین های سواری که از رفتن منصرف شده بودند و داشتند مسیر را بر می گشتند حرکت مینی بوس را کند تر می کردند .. برای اولین بار بود که چنین شرایطی را توی جاده ای برفی تجربه می کردم به همین دلیل همانقدر که برای سایرین نگران کننده بود برای من اما جالب بود !.. حدودن ساعت ۳ بعد از ظهر بود که رسیدیم .. مینی بوس که تقریبن خالی شده بود مرا وسط یک عالمه برف تنها گذاشت و رفت .. راهم را پیدا کردم و عاقبت بعد از راه پیمایی در برفی که تا زانو می رسید فروشگاه های کرایه وسایل اسکی را پیدا کردم و رفتم که ببینم چه پیش می آید !...
پینوشت : اهوازم .. ; ) ..
گرجستان / تفلیس / دیدنی ها و غذاها (3)
تفلیس به مراتب زیباتر از ایروان بود . مردم به نظر می رسید از رفاه اقتصادی بهتری برخوردارند که البته از مقایسه ارزش پولشان هم نسبت به دلار آمریکا می شود به همین نتیجه رسید . این کشور هم سالها دچار جنگ بوده البته با روسیه اما به نظر می رسد در سالهای اخیر به آرامش رسیده و توانسته سرمایه گذاران زیادی را از جمله از ایران در اقتصاد خود جذب کند . رودخانه کورا در وسط شهر آن را به دو قسمت قدیم و جدید تقسیم می کند . شهردار شهر به نظر باسلیقه می آید چون توانسته چهره باستانی شهر را با ظرافت خاصی در کنار جلوه های مدرنی که به آن بخشیده به خوبی حفظ کند . پلهای زیبایی بر روی رودخانه ساخته شده و پارکهای فراوانی هم در گوشه گوشه شهر به چشم میخورند . لسلیدزه خیابانی قدیمیست که به میدان آزادی ( لنین سابق ) می رسد و پس از آن به خیابان روستاولی می رسید که می شود گفت ولی عصر تفلیس است و در دو سوی آن بناهای دولتی قدیمی و کلیساهای زیبا و البته کافه ها و فروشگاه های فراوانی قرار دارند . درخت بزرگ کریسمسشان را توی این خیابان پیدا کردم که به زیبایی چراغانی و تزئین شده بود . بزرگترین کلیسای منطقه قفقاز و مهمترین کلیسای ارتدوکس جهان کلیسای سامبا در منطقه آولاباری تفلیس کهن ساخته شده که بسیار زیبا و دیدنیست .. نقاشی ها و معماری های سنگیش که بیشتر از جنس مرمر هستند ابهت خاصی به آن داده .. کلیسای سیونی هم که در آن سوی رود واقع شده زیبایی های خاص خود را دارد .. حمامهای آب گرم سولفور که به سبک معماری ایرانی ساخته شده را کنار باغ بوتانیک می توانید پیدا کنید و البته ناریکالا یا همان نارین قلعه را از دست ندهید که اولین بار توسط ایرانیان قدیم ساخته شده و بارها بوسیله سایر اقوام ویران و دوباره بازسازی شده تا به این زمان رسیده .. با تله کابین می توانید به آنجا بروید که البته باید دولاری بابت یک بلیط رفت و برگشت پرداخت کنید . رستورانها و کافه ها در مرکز شهر آنقدر متراکمند که آدم در انتخابشان کمی گیج می شود اما برای هر سلیقه و اشتها و بودجه ای می توانید جای مناسبی پیدا کنید . غذاهای سنتی گرجی را از دست ندهید .. هم خیلی ارزانند و هم خیلی خوشمزه !.. خاچاپوری همان پن کیک تخم مرغ و پنیر است .. خینکالی دلمه ای شبیه به بقچه های کوچک خمیری از آرد و شیر و کره که در درون آن گوشت و سبزیجات می پیچند و می پزند یا اگر دوست داشتید برایتان سرخش می کنند .. خاشی که همان جناب عزیز کله پاچه خودمان است متشکل از چشم گوسفند و سیرابی شیردان و پاچه !.. نمی دانید چقدر ذوق زده شدم وقتی که توی کاسه ام توی آن سرمای زیر صفر درجه دم ظهردر حال غواصی غافلگیرش کردم .. کم مانده بود یکی بزنم به باسن خدمتکار مربوطه و بگویم دمت گرم !.. نان لواش گرجی هم که همان نان لواش خودمان است و یک نان دیگر که شباهت زیادی به نان بربری داشت .. ساندویچ خرچنگ را با نان لواش حتمن امتحان کنید .. اما اگر زیاد گرسنه نیستید لطفن فقط یکی سفارش بدهید چون هر یک ساندویچ طولی به اندازه سه وجب دارد و البته قیمت بر اساس تعداد ساندویچهاست !.. نوشیدنی ها هم مثل ایروان خوش طعم هستند و به امتحان کردن می ارزند . توی خیابانهای تفلیس که راه می روید حوصله تان سر نمی رود چون آدم از هر شکل و رنگ و رو زیاد می بینید . راننده های تاکسی به همان بد قلقی ایروان هستند و البته که اینجا هم بساط مارشروتکا به راه است اما مارشروتکاهای تفلیس به مراتب بزرگتر و تمیزتر و نوتر هستند و قیمت مسیرتان به اعداد انگلیسی روی شیشه هایشان نوشته شده که معمولن کمتر از ۲ لاری هستند . تاکسی ها همین طوری اله بختکی قیمت می پرانند پس حسابی چانه بزنید و البته که انگلیسی بلد نیستند . گرجی ها هم مثل ارمنی ها با زبان روسی بیش از انگلیسی آشنا هستند و بهتر است قبل از رفتن الفبای گرجی را برای خواندن خیابانها و پیدا کردن مسیرها یاد بگیرید . یک رستوران ایرانی هم توی لسلیدزه پیدا کردم که موسیقی زنده برگزار می کرد با غذاهای ایرانی .. خیلی شلوغ نبود .. حدسم درست بود .. هموطنانمان در حال گوش بری بودند !.. یک خوراک کباب با یک سالاد شیرازی بی مزه و بینمک و یک کوکا شد ۲۸ لاری!.. در صورتی که با ۱۲ لاری بهترین غذای سنتی گرجی و با ۷ لاری یک مک دونالد یا سوخاری فست فود می شد خرید !.. خلاصه همان یک بار بود که رفتم آنجا و روزهای بعدش که از آن اطراف رد می شدم و از پشت شیشه ها نگاهی به درون می انداختم دیدم که به شدت خلوت است .. انگار که سایر مشتری ها هم تصمیمی مشابه تصمیم من گرفته بودند .
گرجستان / تفلیس/ اولین تجربه های هاستلی! (2)
ابتدا اتاق هشت تخته طبقه همکف را انتخاب کردم چون گفته شده بود تنها دو نفر آنجا هستند و ارزانترین اتاق هاستل بود اما چشمتان روز بد نبیند که چنان بوی گندی میداد که نتوانستم تا صبح بخوابم !.. بوی جوراب و کفش و از همه بدتر عفونت سرماخورده گی تمام فضا را اشغال کرده بود و تا صبح به تعداد افراد بوگندوی اتاق اضافه شد .. شدند چهار مرد جوان !.. یکیشان قیافه ای اروپایی انگلیسی داشت و باقی آسیای میانه یا ترک به نظر می رسیدند . بیچاره ها به شدت سر به زیر و مؤدب و بی آزار بودند اما من قادر به تحمل آن فضای بوگندوی مردانه شبانه نبودم و از طرفی معذب بودم هنگام تعویض لباسم آن هم از پشت پتوی آویزان به تخت !.. این بود که دو لاری دیگر پرداخت کردم و فردای صبحش اتاقم به طبقه دوم منتقل شد . یک اتاق شش تخته که فقط یک دختر کره ای اشغالش کرده بود و یکی از دخترهای پذیرش هاستل که فقط بعضی شبها آنجا می خوابید . از یکی از مسئولین هاستل خواهش کردم اگر امکانش هست مردی را به اتاق راه ندهند و برای اینکه این را در ذهنشان بلافاصله به ایرانی بودنم و کلیشه های فرهنگی/مذهبی نسبت ندهند ادامه دادم که با مردها مشکلی ندارم اما نمی توانم مطمئن باشم که به اندازه زنها بهداشت فردی را رعایت می کنند . آقای مربوطه خنده ای کرد و سری به نشانه تفاهم و تأیید تکان داد و نفس راحتی کشیدم . هاستل جدید به نظر حرفه ای تر و رسمی تر می آمد . آن دلنشینی خانه مانند هاستل ایروان را نداشت اما کادر با تجربه تری داشت که انگلیسی را به خوبی صحبت می کردند و فضای بزرگتری هم داشت . میشد از آشپزخانه استفاده کنی و یک اتاق عمومی هم داشت برای مطالعه یا کار با کامپیوتر و اینترنت و تماشای تلویزیون و بازی و موسیقی .. آن وقت سال به اصطلاح آف سیزن ، انتظار آن تعداد مسافر و توریست را نداشتم .. تعداد توریستها به مراتب بیشتر از ایروان بود .. بر خلاف ایروان ، اینجا زیاد وقت صحبت کردن با مسافران هاستل یا کارمندانش را نداشتم چون بیشتر بیرون از هاستل بودم و شب دیر وقت برای خوابیدن بر می گشتم .. روی هم رفته آدمهای هاستل آدمهای خوبی بودند مخصوصن هم اتاقی کره ایم که یک دختر بسیار بانمک و خوش صحبت بود و قصد داشت بعد از تفلیس به ایران سفر کند .. فردایش به غازبگی منطقه ای مرتفع نزدیکی های مرز گرجستان با روسیه رفت و دیگر ندیدمش . تنها دو مورد " نویز " احمقانه در هاستل شناسایی کردم . دو مرد یکی اهل لیتوانی و دوستش که نفهمیدم اهل کجاست سر و صدای زیادی توی هاستل به هر دلیل احمقانه ای راه می انداختند و به نظر می رسید وقتشان را بیشتر همانجا می گذرانند و کمتر بیرون می روند ! همان روز اول با یک جواب سربالا و صحبت کردن با موبایل با یک دوست پسر خیالی و اخم و تَخم به خودشیرینی هایشان فهماندم که دور مرا خط بکشند و انصافن مثل آدمهای متمدن خیلی خوب موضوع را گرفتند و محترمانه فاصله را حفظ کردند . بعد دیدم که دارند برای سایر دخترهای هاستل نقشه می کشند که آنهم بی نتیجه ماند و حالا فقط دخترهای پذیرش باقی مانده بودند .. دیدم که دارند سر یکی از دخترها را به شدت با چرندیاتشان گرم می کنند و خلاصه خیالم راحت شد کارشان راه افتاده و با خیال راحت می شود توی اتاق عمومی هاستل گاهی وقت گذراند . از دوست شدن با جنس مخالف در سفر واهمه ای ندارم اما مثل هر جای دیگر چه ایران چه هر کشوری از مردهایی که شعور برقراری رابطه ای عادلانه و مساوی با جنس مخالف خود را ندارند متنفرم و این را خیلی راحت از چرندیاتی که می بافند می شود فهمید . اصولن اینها به زن به عنوان سوژه ای برای مخ زنی نگاه می کنند نه موجودی که درست مثل آنها حق انتخاب دارد . آنها فاعلند و دیگری مفعول !.. به این ترتیب برای سوژه مورد نظر ارزشی به مراتب کمتر از خود و دیگر دخترانی که به آنها جواب رد داده اند قائل می شوند . رابطه گرگ و بره اصلن رابطه جالبی نیست .. به جز این دو نفر موجود خودنمای پر سر و صدا ، یک عوضی نیمه دیوانه دلقک مآب هم پیدایش شد .. مردی که ادعا می کرد اهل آذربایجان و شهر باکوست و به شدت رفتاری روستایی و زننده داشت . او هم به زنها به عنوان سوژه ای برای مخ زنی نگاه می کرد اما با روشی به مراتب ابلهانه تر و مسخره تر که نشان دهنده بی تجربه گیش در این امر بود .. این یکی را مستقیمن با تشری دک کردم و به یکی از کارمندان هاستل هم تذکری دادم و دیدم فردایش طرف از دور که مرا می بیند مثل آدم سرش را می اندازد پایین و عقب عقب می رود .. خب همین کافی بود.. طفلک ! .. دلم برایش سوخت اما واقعن موجود کریه و غیر جذابی بود .. پیش خودم گفتم یعنی اگر خوش قیافه بود چه ؟ تحویلش می گرفتم ؟ .. یاد آن دو مرد لیتوانیایی افتادم .. بد نبودند .. اما رفتارشان به شدت توی ذوق میزد .. آنها هم معلوم بود که اصالت و تربیت درستی نداشته اند و به قشر اجتماعی قابل اعتمادی تعلق ندارند .. بعد فکر جسورانه تری به سرم زد .. اینکه فرض کنیم نیاز جنسی یک زن بخواهد انگیزه پاسخ مثبت به یک چنین نخ دادنی از سوی مرد شود چه ؟ چه اهمیتی دارد برای یک چنین ارتباطی طرف چه کاره باشد یا متعلق به کدام خرده فرهنگ یا قشر اجتماعی یا فرهنگی ؟.. نوچ ! .. نیاز ج.ن.صی در من رابطه مستقیمی با احساس ارزشمندی در من دارد .. مسلمن هرگز نمی توانم در یک چنین ارتباطی به خودم به اندازه کافی احترام بگذارم و این به نظرم یک رابطه برابر به خاطر حس برتری محسوسی که نسبت به طرفم در خودم احساس می کنم نخواهد بود .. یعنی من نمی توانم چیزی از خودم را با کسی/ چیزی از دیگری را با خودم به اشتراک بگذارم وقتی که برتری محسوسی نسبت به وی احساس می کنم و این یک رابطه "ج.ن.ث.ی" که هر دو سوی رابطه را راضی کند نخواهد بود چون من اینطور نمی خواهم و طرف مقابل احساس حقارت شدیدی خواهد نمود اگر آی کیویی به اندازه ارزن داشته باشد و من مسلمن این را نمی خواهم . این هیچ ربطی به قاطی کردن عشق و عاطفه در این نوع روابط ندارد . موضوع حس تساوی مطلقیست که من در یک رابطه باید به آن برسم که بتوانم هم خودم لذت ببرم و هم به دیگری لذت بدهم . در همین حوالی ( یوهاهاها .. دختر بد یعنی من ! .. ) داشتم سیر می کردم که به در رسیدم .. هوا سرد بود اما خورشید وسط آسمان می درخشید .. هاستل و شیاطین سرخ و سفیدش را پشت سر گذاشتم و رفتم تا تفلیس زیبای اسرارآمیز را که مثل زیبای خفته در انتظار بوسه ای برای بیدار شدن بود از نزدیک تماشا کنم !.. ( هه هه .. دختر خوب یعنی من ! .. ) ..