واي بر ملتي كه هميشه نقل قول گذشته هايش منطبق بر وصف الحالش باشد ..
امشب خونه تميز .. لباسا مرتب .. ظرفا تميز و شسته .. چاي دارچيني آماده .. برگه آلو .. هلو .. خرمالو .. طالبي .. آناناس .. سيب .. بذار ببينم ديگه چي هست .. آها .. يك كمي هم نارگيل .. كيوي ..من خوب .. من كمي خط خطي با روان نويساي جديد رنگيم .. من كمي نوشتن .. من دو سه تا ايده جديد واسه عكاسي .. من كمي آواز خوندن بيرون از حموم .. شنا توي وان ..
امير آرام گوش ميدم .. :
اگه بارون نباره
اگه روزي
باورم كن
ببار بارون
ديوانه شو
ديوار
خيام
پرواز
شب مهتاب
...
.
به مقاله جالبي از راديو زمانه در قسمت پيوندهاي روزانه وبلاگم لينك داده ام اما از آنجايي كه همه فيلتر شكن ندارند تمام مقاله را در زير كپي كرده ام . از خواندن اين مقاله لذت بردم . اميدوارم شما هم استفاده كنيد .
مردسالاران ایرانی و دوگانهی مادر-لکاته
در روزهای اخیر صدا و سیمای جمهوری اسلامی که در ایران بهعنوان تریبون رسمی کودتاچیان حاکم از آن یاد میکنند اقدام به پخش برنامهای سهقسمتی در تخطئهی کمپین یک میلیون امضای زنان ایران کرده است. بغض و کینه نسبت به سوژههای مورد تخریب جز ذاتی ذهن سازندگان این نوع برنامههاست، لیکن میزان دشمنخویی و کینهورزی نسبت به یکی از نمادهای حیات مدنی جامعه ایران یعنی کمپین یک میلیون امضا، بسیار بدیع مینمود.
اگر به این حقیقت، خشونت سبعانه و دور از انتظار حاکمیت را در روز سیزدهی آبان در مواجهه با زنان دختران در نظر آوریم، ذهنیت حاکمان ایران را در مورد زنان مدرن و مستقل مملکت عریانتر از همیشه درمییابیم. بهراستی وحشت حاکمان یا - بهتر بگویم - ذهنیت حاکم بر ایران از زن خودآگاه امروز از کجا ریشه میگیرد؟
چرا ترکیبهایی چون برابری جنسیتی، رفع تبعیض علیه زنان و حقوق برابر اینچنین آنها را به خشم میآورد؟ تازه اینها مفاهیمی است که بسیارانی بهدرست یا غلط برای آنها ما-به-ازای شرعی در اسلام یافتهاند، وگرنه مفهوم (یا حتی کلمهی فمینیسم) در گوش کارگزاران و نیروهای حکومت از کفر ابلیس هم بدآهنگتر و شومتر است.
واضح است که تبعیضات سیستماتیک علیه زنان تحت لوای حکومت دینی چیزی متاخر یا مربوط به یک سال/دوسال یا بیستسال اخیر نیست. چه بهرای بسیاری از تاریخدانان معاصر ایران، نطفهی انقلاب اسلامی از سال چهل و دو و اعتراض آیهالله خمینی به اعطای حق رای به زنان توسط شاه بسته شد.
گرچه همین حق رای در سالهای بعد و با شروع حکومت تحت زعامت آقای خمینی ابقا شد و حکومت در جهت استفادههای سیاسی مشخص آن را ملغی نکرد، لیکن در ازای آن بسیاری از حقوق تثبیتشده زنان در آستانهی انقلاب سلب شد و زنان ایران به پاداش شرکت فعال در انقلاب اسلامی، از بسیاری از بدیهیترین حقوق خود محروم شدند.
گرچه عمدهی آزادیهایی که در رژیم گذشته به زنان داده شده بود سویهای از بالا به پایین داشت. به این معنا که در راستای تحقق برنامههای مدرنیزاسیون شاهان پهلوی حقوق شایان توجهی به بانوان اعطا شد، بیآنکه در بدنهی جامعه آمادگی ذهنی برای هضم این حقوق بهویژه در میان خود زنان وجود داشته باشد.
نباید از یاد برد که جامعهی ایران از بدویت قهقرایی قاجاریه که در آن زن چیزی در حد چارپایان و مجانین بود وارد عصر مدرنیزاسیون پهلوی شد. به دیگر سخن، حقوقی که زنان غربی برای کسب آن قرنها مبارزه کردند و خود آن را به دست آوردند، اینبار بیوجود جنبشی آنچنانی و بیتلاش آگاهانهای، از جانب حاکم یک جامعهی جهانسومی به زنان آن هبه شد.
صحبت اما این نیست که زنان مملکت آزادیهای دادهشده را قدر ندانستند و بهاصطلاح بادآورده را به باد دادند (کما اینکه در یک مضحکهی تاریخی، زنان مبارز مارکسیست ما در آستانهی انقلاب حجاب اختیاری را به گوشهای انداختند و چادر-به-سر شعار «حزب فقط حزب الله» سردادند) بلکه خود حاکمیتِ گذشته هم در ایجاد زمینههای فرهنگی لازم برای نهادینهکردن این حقوق تازهیاب در ذهنیت جامعه موفق نبود.
یک مثال عینی این عدمموفقیت آنجاست که، در حالیکه در کشور وزیر، وکیل، نمایندهی مجلس، سناتور، قاضی، ورزشکار موفق زن وجود داشت در سینمای فارسی بهعنوان یکی از رسانههای اصلی آن دوران در بر پاشنهی سابق میچرخید و نقشهای زنانه همان نقشهای قالبی همیشگی بودند: مادر-لکاته.
این که چرا در این تقسیم بندی اسمی از همسر یا معشوقه به میان نیاوردیم به این علت است که همسربودن در فرهنگ سنتی ذیل مادربودن قرار میگیرد و همسر بیقدرت زادآوری در این فرهنگ و فیلمفارسی به عنوان تصویر آن هیچگاه شان یک همسر را ندارد و با رضا و تسلیم به حاشیهایبودن و در سایهی زن جدید قرار گرفتن مطیع است و خود را ناقص میداند.
معشوقه هم در این فضای فکری تا زمانی که به مقام همسری قهرمان فیلم مفتخر نشده جایگاهی بیش از یک لکاته (گیریم لکاتهای نشانشده) ندارد. در عمدهی این آثار، معشوقهی قهرمانِ گردنکلفت فیلم یا ساکن فعلی یا قبلی فاحشهخانه است یا رقاصهای در کافه و همهی فیلم هم جز ماجرای رستگاری او از طریق ریختن آب توبه بر سرش در انتهای داستان نیست.
تاکید بر فضای فیلمهای آندوران در این جا تنها ایضاح یک مثال نیست، بلکه نگارنده الگوی حاکم بر این دست آثار را کهنهالگوی ذهنی مردان سنتاندیش و محافظهکار ایرانی تا به همین امروز می داند. قسمبندی زنان در فیلمهای کافهای دههی چهل یا پنجاه به همان شیوه در فرهنگ مردسالارانهی بخش سنتی جامعهی ما جاری و ساری است. فیلمفارسیها را اکثرا به یاد داریم یا به لطف شبکههای ماهوارهای فارسیزبان بارها خواسته و ناخواسته دیدهایم.
با حضور ابرمردی از سنخ ناصر ملکمطیعی، فردین، بیک ایمانوردی و ... که مراماش مردانگی است (فیزیکی و ذهنی) خیلی پایبند ظواهر شرع نیست ولی بیدین و ایمان هم نیست، پاتوقاش کافه است، نوچه دارد، عرق دوآتشه میخورد، رقص لختی میبیند، نشمههای محل برایاش غش و ضعف میکنند، البته دستی به سر و گوش همهشان میکشد ولی خیلی هم به آنها رو نمیدهد، اصولا زنها را خیلی در معقولات به حساب نمیآورد، خودش نشمهی اختصاصی دارد، وضع مالیاش خوب است گرچه معمولا او را سر کار نمیبینیم.
معمولا هم در یک خانه درندشت حوضدار با ننهاش زندگی میکند، ننهای که مظهر پاکی و عفاف است و کاری جز نماز و دعا، غیبت با زنهای محل، غمخواری برای پسر رستمصولتاش و یافتن سر و همسری برای او ندارد. خواهری هم اگر دارد فکر و ذکرش درس و مدرسه است و احتمالا با یکی از نوچههای خانداداش سر و سری در حد مجاز دارد و هیچ وقت هم روی حرف آقاداداش حرفی نمیزند.
همهی امید او این است که بهزودی شوور کند (یا با نوچهی خانداش یا اگر درسخوان باشد بعد گرفتن تصدیقاش با یک ادارهجاتی) و کاکلزری و پیرهنپری بزاید. نشمهی اختصاصی آقای جاهل هم موجود مفلوک و قابل-ترحمی است که تنها داراییاش در زندگی، بذل توجه جاهل است. او با آنکه میداند هرگز شانس و لیاقت همسری گندهلات را ندارد برای داشتن همان اندک توجه بیشتر به خودش، تن به هر خفتی میدهد:
بیمحلی یا کممحلی، کتکخوردن، خدمتکاری پای بساط دود و عرق مرد، تیمار زخم چاقو بر بدن او و البته تعدیل تکانههای عرقالنسا در او یک یا دو شب در هفته و شاید کورسویی از امید که شاید روزی دل فِری-دستقشنگ، عباس-چاخان یا حسن-قرقی به رحم آید و عاقبت آب توبه را بر سرش بریزد و سایهی سرش شود. سودای محال.
اگر هم ابرمرد فیلم دچار عاشقیت شود و گلچهرهای دل از او برباید، درام قضیه، راز پنهان زن و کشف آن توسط مرد و رفع و رجوعاش میباشد. مثلا اینکه زن به ظاهر اشرافزادهایست، خدم و حشم دارد و دور از دسترس و مال از-ما-بهتران به نظر میرسد، اما همین که مرد روی حساب خاطرخواهی پاپی میشود و در زندگی او سرک میکشد پی میبرد که زن بهواقع فاحشهای بیش نیست که دست اقبال او را از شهر نو به در آورده به لطف پااندازی حرفهایحال فقط در خانهی اعیان و اشراف سرویس میدهد.
حال قهرمان سبیلکلفت داستان با عنایت بخشی یا جلال پیشواییان قضیه و دار-و-دستهی مربوطه درمیافتد تا مالکیت زن را مونوپل کند، به نام خود سند بزند. الغرض، آنچه معمولا این میان مفقود است شعور و فرهنگ و استقلال رای و زنانگی محترم زنهاست. آنها هماره زیر سایهی مردان لکولکی میکنند. اینجا صحبتی از ارزش زن به-ما-هو-زن نیست، فقط اینکه سند مالکیت به نام کیست اهمیت دارد. که چهکسی سایهاش را بر سر او بیاندازد. وگرنه زن بیسایهسر میسوزد و میپژمرد و محکوم به فناست.
نکتهی کلیدی ماجرا اما چیز دیگری است: زنان فاحشه، رقاصهها، زنان کابارهای، همخوابهها و بهطور کلی لکاتهها مکمل وجودی جاهلها و گندهلاتها هستند. یعنی بیوجود آنها زندگی آنها لنگ میزند. گندهلات اگر خود ناموسدار هم باشد کار و کاسبی دیگری جز پلکیدن دور-و-بر لکاتهها ندارد. به دیگر سخن، همانگونه که با یک متلک یا نگاه چپ به زن و خواهر و مادر و معشوقهاش دست به گزلیک و قمه و ساطور میبرد، خود ابایی از لاسیدن و چشمچرانی و حتی قُرزدن زن و خواهر و معشوقهی دیگران ندارد و ایرادی در آن نمیبیند.
اگر پای زنی وابسته به او در میان باشد، بایستی که عابد و زاهد باشد،کنج مطبخ بماند و بچه بزاید و پاپی امورات مرد نشود و به قدر کوپناش حرف بزند و محل سگ هم به دیگر جاهلهای محل نگذارد. اما زن غیر هماره میتواند سیبل خواهشهای نفس امارهایِ جاهل لوطیمسلک و بامعرفت قصه قرار گیرد. صحنهای از فیلم قیصر (بهقولی آغازگر موج نوی سینمای ایران) میتواند مثالی سمبلیک باشد. آنجا که در اواخر فیلم در شب پیش از انتقام نهایی، قیصر از فرصت همخوابگی با معشوقهی کریم آبمنگل نمیگذرد.
خلاصه در جهان فیلمفارسی، زن ضعیف، سفیه، بیپناه، فتنهگر، بیابتکار، بیرای و نظر، ابژهی بهرهکشی و خلاصه انگل مردان است. زن یا والدهی آقامصطفی است، یا منزل آقامصطفی یا صبیحهی آقامصطفی و اگر هیچکدام نیست نشمهی آقامصطفی و اگر این هم نیست که ولمعطل است. یعنی همواره زن باید ذیل مردی تعریف شود در غیر این صورت لکاتهای بیش نیست و البته همین لکاته باید باشد تا امورات جانبی مردان مرد بگذرد.
زن-مادر زندگی رسمی آقامصطفای فرضی را تشکیل میدهد و زن-لکاته زندگی غیررسمی او را. به قول شاعر هم فال است و هم بسیار تماشا. چرا که هم زن-مادر و هم زن-لکاته هر دو مطیعند و در اختیار. نمیگذارند آب در دل حضرتاش بجنبد. بهغایت قانعند و حرف اضافه نمیزنند و از این که زیر سایهی آقایشان هستند شاد و شکر گزارند. در این میان معمولا خبری از موی دماغ نیست.
موی دماغ کیست؟ یا چه کسی میتواند باشد؟ میتواند زنی باشد که در قالبهای پیشساخته جاگیر نمیشود و سر میرود. زنی که جدل میکند،کلکل میکند، نمیخواهد در ذیل گندهلاتهای محله تعریف شود. نه چادرنماز گلگلی به سر میاندازد و نه اینکه نیمهعریان بر سن کافه قر میدهد، لیکن از نمایش زیبایی خود ابایی ندارد و آن را مجوزی برای دستدرازی به خود هم نمیداند. مدرن است، باسواد است. از راهی بهجز رقاصگی و فاحشگی در کافه و روسپیخانه امرار معاش میکند ودستاش به جیب خودش میرود. از حق و حقوق خودش آگاه است و خلاصه اقتدار شاخ سبیل فری و تقی و ممد و قیصر را به چالش میکشد.
قدر مسلم چنین موجودی اگر در محله ظاهر شود چون بهطور مشخص در طبقهبندی ذهنی کوچهمردها نمیگنجد، وصلهی ناجور است. خیلی که همت کنند او را شکل دیگری از لکاته فرض کنند. شاید چون که بهمانند لکاته او هم ذیل مردی تعریف نمیشود و هم چون او دست در جیب خود دارد و همین عصیانگرش ساخته است.
البته شاید تنها بدین سبب لکاتهاش بخوانند که نام دیگری در قاموس خود برایاش نمییابند. اما تفاوت ره از کجا تا به کجاست. لکاته جزیی از سیستم محله است. لازم و ملزوم جاهل. این تازهوارد سلوکی دیگر دارد. زیباست اما اجازهی دستدرازی نمیدهد. روی پای خود ایستاده و به لطف جاهلها برای گذران زندگی محتاج نیست. مردش را خودش برمیگزیند و باجی به گردنکلفتها نمیدهد. از همه بدتر حرفهای عجیب و غریب میزند که اگر به گوش مادر-لکاتهها برسد آنها را هوایی میکند و شاید که از اطاعت مطلقهی آقاهایشان سر بتابند. پس جاهلان را چارهای باید اندیشیدن:
نخست، از آنجا که پای ضعیفهای در میان است و صحبت جنس مونث که میشود مردان سبیلکلفت و رستمصولت حس تملکشان گل میکند پس به زبان خوش هر یک به سهم خویش در کار اغوای او بر در میآیند. ولی او را با جاهلان و قلدرمابان کاری نیست و وقعی به دلبریهایشان نمیگذارد.
پس کم کم باب شایعه و تهمت و افترا باز میشود و همهی زخمخوردگان راه وصال، زندگانیاش را زیر ذرهبین فضولی میبرند تا به قول خود آتویی بتراشند از برای باجگیری. لیک او بیدی نیست که از این بادها بلرزد و عرصه را ببازد (استادهام چو شمع مترسان ز آتشم) کار به تهدید میکشد ... به آزار و ایذاء و شاید ... تجاوز ... شاید که این وصلهی ناجور، این موجود سرکش، این ضعیفهی پردل و جرات بشکند، سر فرو آورد ... یا آنکه برود و رحل اقامت در جایی جز حوزهی استحفاظی جاهلها بیافکند ... یا ... بمیرد.
در قسمت بعد حدیث جاهلان امروز و مواجهشان با ضعیفههای سرکش و پردل و جرات را مرور میکنیم.
ركاب نوشت ..
ركاب زدن توي خيابانهاي تهران سخت است اما با همه سختيش دوستش دارم . تعداد تشويق كننده ها و ماشاله گو هاي خياباني روز به روز بيشتر مي شود . ماشينها و موتوري ها هم كمي تا قسمتي بي آزارند . فقط گاهي انگاري جني مي شوند و نفيركشان از كنارم ميلي متري با سرعت عبور مي كنند و گاهي يكدفعه بوق مي زنند و گاهي متلكي مي گويند و مي روند . در اين ركاب زني ها تا به حال هيچ اتفاق جبران ناپذيري برايم نيفتاده .. يك بار سرنشينان يك پژو از ديدن من چنان ذوق زده شده بودند كه ماشينشان را كنار بزرگراه پارك كردند و آمدند كه نمي دانم چه بگويند و بنده هم ترجيح دادم از خير خستگي در كردن بگذرم و الفرار !.. يك بار هم يك خانم چادري در يكي از خيابانهاي جنوب شهر مرا ديد و لبخندي زد و در تاكسي را باز كرد و باعث شد از روي دوچرخه بلند شوم و دومتري در هوا به پرواز درآيم و خوشبختانه با دستها بر زمين فرود آيم .. اتوبوسها هم كمي خطرناك هستند .. آقا پليسه ها هم در نوع خود عكس العملشان جالب است .. گاهي لبخند مي زنند .. گاهي تشويق مي كنند و گاهي هم با يك لهجه بامزه مي گويند : دگت كون خانم جان !.. مي خواهي بري زير ماشين اينطوري داري ويراج ميدي ؟..
اين مردم نازنين!.. دوستشان دارم .. : ) ..
امشب حالم خوبه .. يك كمي عصباني شدم .. يك كمي دلخور شدم .. و نهايتاً يك كمي هم خنده ام گرفت و به خودم به خاطر خوش بيني و ذهنيت خوبي كه نسبت به ديگران دارم تبريك گفتم .. چون معمولاً به بدبيني متهم ميشم !..
حالم خوبه چون ديگه مي تونم مسافتهاي زيادي رو بدون لرزيدن زانوهام و بريدن نفسم و خسته شدنهاي زودتر از موعدم ركاب بزنم .. ركاب زدن توي خيابونهاي شلوغ جنوب شهر و بزرگراه ها و خيابونهاي پر ترافيك شمال شهر كه ديگه برام عادي شده .. ديگه از زمين خوردن نمي ترسم .. كم كم دارم براي هدفم آماده ميشم .. جسمم هميشه از روح و ذهنم عقب مي موند و عصبانيم مي كرد .. دارم جسممُ به روحم نزديك و نزديك تر مي كنم .. اين خوبه .. خيلي خوبه ..
امشب دلم واسه بابا و آبجي كوچيكه تنگ شده .. دوست دارم تمام مسير تهران تا اهواز رو يه روزي تنهايي ركاب بزنم .. تهران - اصفهان - شيراز - كازرون - بهبهان - اهواز .. كاش هوا مساعدتر بود ..
فعلاً نسكافه داغم رو دارم زير پتوم مزه مزه مي كنم و به فردا فكر مي كنم ..
فردا كجا برم ركاب بزنم بهتره ؟.. : ) ..
تماشاشده ها (4)
درباره الي از اصغر فرهادي : اولين فيلم خوبي بود كه در سال جديد ديدم . آنقدر درباره اين فيلم نقدهاي خوب و مفصلي خوانده ام كه هر چه بنويسم شايد تكرار همانها باشد . يك فيلم كاملاً ايراني بود بدون اينكه تلاشي براي ايراني نماياندن خود به بيننده داشته باشد و جالب اينكه ايده و موضوعش در عين ايراني بودن مي توانست با مخاطب غير ايراني هم ارتباط خوبي برقرار كند . يك فيلم ايراني كه بدون تأكيد بر نشانه هاي خارجي پسند ايراني موضوعيتي انساني ، اخلاقي و عمومي را براي همه فرهنگها و مليتها به نمايش گذاشته بود . نماهاي فيلم را دوست داشتم . مخصوصاً نماي دريا .. بادبادك بازي كودكانه ترانه و نماي نزديك موجها .. حس ترس و دلهره .. نا اميدي .. مقهور و مغلوب شدن .. . بازي ترانه را دوست داشتم .. همان بازي نرم و راحت كه از او در تمام نقشهايش يك دختر جدي ، مهربان و تودار ساخته است .. يك نقش مثبت آرام و ملايم هميشگي .. به يادم نمي آيد ترانه را در نقش منفي ديده باشم و گلشيفته كه همان بي فكري ها و شيطنتهاي مجرديش را همراه با خودش به اين نقش جديد آورده بود و در نقش يك زن متأهل ايراني در كنار آن شوهر جدي و جوشيش به نظرم چندان موفق نبود . اين زن و شوهر به هم نمي آمدند . از ديدن صحنه كتك خوردن گلشيفته از شوهرش اصلاً خوشم نيآمد . شايد اين صحنه به شدت ايراني باشد اما در چنين فيلمي به نظرم وجودش لازم نبود . كوچولوهاي فيلم خيلي خوب از عهده نقشهاي نسبتاً سختشان برآمدند و كارگرداني فيلم عالي بود . از ديدن اين فيلم لذت بردم و خاطراتي كه در ذهن همه ايراني ها با ديدن چنين فيلمي نقش مي بندد در ذهن من هم نقش بست . قضاوت بسادگي ! .. دروغ به خاطر حفظ منافع فردي !.. و نهايتاً تنهايي واقعي آدمهاي ايراني حتي در دوستانه ترين جمع ها ..
وقتي همه خوابيم از بهرام بيضايي : قبل از اينكه فيلم را ببينم انتظار داشتم كه مژده شمسايي را در نقش مثبت فيلم ببينم كه ديالوگهايي تأتر گونه را با تن صدايي يكنواخت و بدون افت و خيز پشت سرهم بيان مي كند .. و دقيقاً پيش بينم درست از آب درآمد . نمي دانم چرا اين نوع خاص و يكنواخت ديالوگ گويي خانم شمسايي در همه نقشهايش تكرار مي شود . فيلمي درباره فيلم بود با اتفاقاتي مضحك اما آشنا كه با فيلمنامه دزدي آغاز و تا دور زدن هنرپيشه هاي اصلي فيلم پيش مي رفت و نهايتاً با كنار گذاشتن ناجوانمردانه كارگردان فيلم و تغيير كامل فيلمنامه پايان مي پذيرفت . چگونگي تبديل اصالت و هنر به ابتذال و بدل .. وقتي حق انتخاب با قدرت پول و زد و بندهاي پشت پرده و يك كلام شارلاتانيسم باشد مسلماً كسي برنده مي شود كه دلبسته فيلمي مثل "پاتو زمين نذار " و ابتذال و تحميق و تحقير مخاطب باشد و " چارچنگولي " به هنر سينما چسبيده باشد . بازنده كيست ؟ هنرمند .. مخاطب خاص و فهيم .. فرهنگ .. هنر .. . به جز يكنواختي ديالوگ گويي خانم شمسايي بازيش به دلم نشست . بازي عليرضا جلاليتبار عالي بود . شجاعت شقايق فراهاني و حسام نواب صفوي هم براي قبول چنين نقشهايي در اين فيلم تحسين برانگيز بود . فيلم را دوست داشتم .
صداها از فرزاد مؤتمن : اين فيلم را دوست داشتم . همه چيز در فضاي بسته يك آپارتمان اتفاق مي افتاد . يك قتل !.. نكته مثبت و جالب فيلم در اين بود كه تا انتهاي فيلم نميشد در مورد هيچ يك از افرادي كه به نوعي " صداي قتل " را در آپارتمان شنيده بودند قضاوت كرد . دوربين تصويربرداري در انتهاي فيلم تبديل به داناي كلي ميشد كه مخاطب اگر خود را قدم به قدم با آن در تمامي لحظات فيلم همراه ساخته بود شايد مي توانست به اين نتيجه برسد كه همه افراد درگير در ماجرا به نوعي به اندازه " يك دروغ " هم كه شده به يكديگر بدهكار هستند . صداهايي كه شنيده ميشد تنها وسيله ارتباطي بود كه در اينجا حكم خيابان يكطرفه اي را پيدا كرده بود . صدا فقط شنيده ميشد و حتي از آن استفاده ميشد اما به آن پاسخي داده نميشد !.. يك نوع بيرحمي ناشي از ترس و خودخواهي و نهايتاً باز هم تنهايي .. بازي رويا نونهالي را طبق معمول دوست داشتم .. هرچند چهره فوق العاده گويايي دارد كه به نقشهايي كه بر عهده مي گيرد بسيار كمك مي كند ..
محاكمه در خيابان از مسعود كيميايي : وقتي مي رويد فيلمي از مسعود كيميايي ببينيد مسلم است كه قبل از ديدن فيلم موضوع و عناصر فيلم را با درستي و دقتي نزديك به 90 درصد حدس زده ايد . غيرت .. عشق .. دروغ .. جوانمردي .. گذشت .. خير و شر .. پاكي و ناپاكي .. سفيد و سياه !.. به همراه جملات قصار كيميايي وار .. و يك تصويربرداري تأثيرگذار و عالي .. اين بار تصويربرداري ته مايه اي قهوه اي ( يا به قول دوستان كمرنگ .. البته به نظرم قهوه اي آمد تا خاكستري كمرنگ .. ) با كنتراستي بالا داشت . اين يعني تكرار همان سياه و سفيد ديدن ها و اعتبار هميشگي تعريف قديمي و ايراني خير و شر براي مسعود خان كيميايي .. زنهاي كيمياي برايم جالب هستند .. لكاته ها و اثيري هايي كه يك مرد نقش تعيين كننده اي در تغيير و تبديل آنها به يكديگر دارد !.. موجوداتي مظلوم و آسيب ديده كه هميشه درگير احساسات هستند و در انتظار شاهزاده اي كه هميشه از شمالي ترين نقطه تهران يا جنوبي ترين نقطه آن سوار بر اسب سفيد از راه ميرسد تا بزرگواري نموده و اين موجود بدبخت و درمانده را نجات دهند . بازي ها همه خوب بودند اما نيكي كريمي بهتر از اين هم ميتوانست بازي كند . حامد بهداد در نقش كوتاهش خيلي خوب ظاهر شد و اصلاً خبري از آن اغراق هاي جنجاليش نبود . كم كم دارم به بازي هايش علاقمند مي شوم . در كل فيلم سرگرم كننده اي بود كه از تصاويرش لذت بردم . درست است كه فيلمنامه و موضوعش چيزي نبود كه يكي مثل من را روي صندلي سينما ميخكوب و مجذوب خودش كند اما هر چه كه بود فيلمي از " كيميايي " بود !..
اندازه يه بوسه ..
_ مي دونم كه منُ داخل آدم حساب نمي كني .. جدي نمي گيري ..
_ چرا اينطوري فكر مي كني ؟
_ چون قبل از اينكه براي نزديك شدن بهت تلاش كنم منُ بوسيدي !.. خيلي عالي بود .. طوري كه فكر نمي كنم همچين اتفاقي با اون كيفيت توي زندگي من دوباره تكرار بشه !.. اما همون لحظه فهميدم كه دوسم نداري ..
_ هه هه .. عجب !.. يه زن اگه يه مردُ دوست داشته باشه توي چندمين ديدارشون بنظرت ...
_ توي ده يا يازدهمين ديدارشون !..
_ هه هه .. مي دوني رفيق !.. تو مشكلت اينه كه همه اش ميگي زنا اينطور .. مردا اونطور .. بدون اينكه بدوني مردا و زنا همونقدر كه به همجنساشون شباهت دارن به همون اندازه هم با همجنساشون تفاوت دارن ..
_ يعني مي خواي بگي تو دوسَم داري ؟
_ به اندازه يه بوسه دوستت دارم..
_ مي دوني !.. تو خيلي .. اونقد كه آدم دوس داره بعضي وقتا خفه ات كنه .. حيف كه دلم نمياد !..
_ هه هه .. بهتره بذاري من زنده بمونم .. بوسيدن تو رو دوست دارم ..
_ منم !
_ پس به همين قانع باش به اميد اينكه روزي يكي پيدا بشه كه بيشتر از يه بوسه دوستت داشته باشه ..
_ ... !
اون با منطق من كنار اومد و بعد تا صبح خنديديم و ( چايي ) خورديم و از لب هم بوسه گرفتيم .. اما فقط بوسه گرفتيم !.. از نظر اون ارتباط ما دوتا با هم عجيب و لذت بخش اما ديوونه كننده و آزاردهنده است .. و از نظر من يه ارتباط بامزه و مختصر و مفيده !.. اون من رو دوست داره و من لبهاي اون رو دوست دارم .. بنظرش نوع ارتباط ما با هم منصفانه و انساني نيست اما از طرفي چون منُ به شدت دوست داره به همون يه بوسه هم قناعت مي كنه .. مي دونم كه بلاخره سرخورده و عصبي ميشه .. اما مگه من همين ُ نمي خوام ؟.. هه هه ..
چشمه هاي بادآبسورت اُروست ..
آخر هفته براي دوچرخه سواري مهمان مازندراني ها بوديم . شب را در حسينيه روستاي " اُروست " به صبح رسانديم . اقامت شبانه در حسينيه روستاي اُروست براي همه مسافران و گردشگران براي يك شب مجاني و آزاد است . چشمه هاي بادآبسورت به عنوان دومين اثر طبيعي ملي از جمله آثار شگفت انگيز و جذاب طبيعت گردي ايران محسوب مي شوند . براي اطلاعات بهتر و بيشتر از اين منطقه مي توانيد به سايت اُروست مراجعه كنيد : http://www.orost.ir/page/soort-image.aspx
به جز چشمه ها كه شرح مفصلشان در سايت بالا و سايتهاي فراوان مشابه آمده مناظر و چشم اندازهاي اطراف چشمه ها هم خالي از لطف نبود . يكي از چشم اندازها پلكاني سبز و زيكزاكي در دامنه يك كوه بود كه مرا ياد منظره اي مشهور در فيلم " خانه دوست كجاست ؟ " عباس كيارستمي انداخت .
دوچرخه سواري را از روستاي اُروست به سمت چشمه ها شروع كرديم . مسير خاكي و پر سنگلاخ بود با پيچ هاي تند و سربالايي هاي نفس گير . در كنار چشمه ها اقامت كوتاهي داشتيم كه براي لذت بردن از مناظر شگفت انگيز و زيباي منطقه كافي نبود اما خب تور دوچرخه سواري و ورزشي بود و مسلماً امكان اقامت بيشتر در منطقه با هزينه تعيين شده و برنامه ريزي هاي از قبل به عمل آمده وجود نداشت . قسمتي از مسير رفت و تمام مسير بازگشت را ركاب زدم و از دوچرخه سواري خودم لذت بردم . اين بار ( سومين سفر دوچرخه سواري با اين گروه ) ياد گرفتم كه در سرازيري هاي تند خاكي و پرچاله و سنگلاخي براي كنترل دوچرخه و حفظ سرعتم بايد ترمز عقب را كامل و ترمز جلو را نصفه و نيمه بگيرم .. يعني تقريباً يك به دو !.. اگر واقعاً قصد داريد به طور جدي در مسيرهاي كوهستاني دوچرخه سواري كنيد حتماً اين نكته مهم را به كار بگيريد . چندان رسم نيست كه همه نكات كليدي دوچرخه سواري در بار نخست به شما آموزش داده شود از اين گذشته تورهاي دوچرخه سواري مسئوليتي براي آموزش دوچرخه سواري به شما ندارند بنابراين به تدريج بايد از آنها ياد بگيريد و به كار ببنديد و خدا را شكر كنيد كه راهنمايي غلط و غير فني نمي كنند . نكته ديگر اينكه شايد آنها هم دوچرخه سواري را تجربي ياد گرفته باشند و فقط تكيه كردن بر اطلاعاتي كه بتدريج در اختيار شما قرار مي دهند خيلي منطقي نيست . از هر دوچرخه سواري مي توان شنيد و در آخر از بهترين راهنمايي ها استفاده كرد . اينكه كدام راهنمايي درست و كدام نادرست است فقط با تجربه و زمين خوردنهاي ناگهاني بدست مي آيد و ديگر هيچ !..
در اينجا جا دارد كه از "جواد آقا اينا " ( كه هر ده دقيقه يكبار براي قضاي حاجت از ميني بوس پياده مي شدند ) كه آموختن خيلي از نكات كليدي دوچرخه كوهستان را مديون ايشان هستم تشكر كنم و از اخلاق خوب و ورزشيشان كه هيچ شباهتي با اسم كوچكشان نداشت تقدير ويژه به عمل آورم . در طول تور يكي دوبار سر به سرشان گذاشتم و چون شوخ طبع و با جنبه بودند مطمئن بودم از من ناراحت نمي شوند از اين گذشته شوخي هاي من همانطور كه مي دانيد كوتاه و خلاصه و مقتضي و معدود و مختصر و مفيدند هر چند گاهي خانمان برانداز مي شوند .. به هر حال اميدوارم به دل نگرفته باشند .. ; ) ..
اين بار زمين نخوردم و قسمتهايي را كه احتمال مي دادم دوچرخه و بدنم توانايي طي كردنشان را فعلاً ندارند پياده طي كردم و مسير كمي را هم سوار ميني بوس شدم .
وقتي كه مثل من بدني ظريف و يك استخوان بندي باريك و باربي بدون چربي هاي اضافه داريد براي فعاليتهاي ورزشي سنگين و ماجراجويانه به خودتان فشار نيآوريد و خود را با افرادي كه فاقد چنين خصوصياتي هستند مقايسه نكنيد . قرار نيست شما با كسي مسابقه بدهيد . پس راحت و آسوده ركاب بزنيد و مسيرها را ياد بگيريد و اگر مثل من هدفتان طي كردن مسيرهاي طولاني به صورت انفراديست تجربياتتان را جدي بگيريد و به هيچ چيز به جز هدفي كه داريد فكر نكنيد .
كافه سه نقطه !..
اگر پول داشتم آنقدر كه همه مسافرتهايم را رفته باشم و همه كتابهايم را منتشر كرده باشم ( البته بعد از نوشته شدن !.. ) و ويلا و ماشين شاسي بلندم را خريده باشم آنوقت يك كافه ميزدم .. كافه من اين شكلي ميشد :
دو صندلي روبروي هم چسبيده به يك ميز كوچك از جنس همان صندلي ها كه شايد ادامه دسته صندلي ها باشد . صندلي ها چند نوع هستند . يك نوع مال عشاق و رفقاي فابريك . طوري كه كاملاً روبروي هم نباشند و كاملاً هم از هم جدا نباشند . وقتي آدمها روي صندلي هايشان مي نشينند يك جورايي براي اينكه پاي هم را له نكنند بايد با هم عاشقانه يا دوستانه كنار بيآيند .. ; ) .. يك نوع ديگر ميز و صندلي مخصوص آنهايي مي ساختم كه با هم قهر هستند و مي خواهند حرف آخرشان را بزنند .. دو صندلي پشت به هم و عمود بر هم اما از قسمت دسته ها چسبيده به هم .. چه باحال ميشد !.. هه هه .. و يك سري هم ميز و صندلي مخصوص آنهايي كه گپ و گفت اولشان است و روي مخ هم تازه دارند مانور مي دهند و هيچي به هيچي است .. صندلي هاي اينها بايد روبروي هم باشد اما كج و كوله و اريب !.. آدمها وقتي كه نشيمنگاهشان آرام نگرفته باشد كمتر دروغ مي گويند .. يوهاهاه .. ; ) .. و يك سري ميز و صندلي هم واسه آدمهايي كه درست مثل آدم فقط مي آيند كه گفتمان فرهنگي ، ادبي ، هنري داشته باشند و اصلن اصلن هم همديگر را نمي شناسند ( ارواح عمه شان ! ) .. واسه ميز و صندلي هاي اينها ديگر بدجنسي زيادي به خرج نمي دادم ولي فرد طراحيشان مي كردم .. مثلن سه تايي .. پنج تايي .. هفت تايي .. همين طوري دلبخواهي !..
اجازه مي دادم هر چه دلشان مي خواهد روي صندلي ها و ميزها بنويسند به شرط اينكه رنگي بنويسند و با معنا بنويسند و زير نوشته هايشان را امضاء كنند .. ديواري وجود نخواهد داشت .. چون ديوار از پنجره هاي بزرگ مربع و مستطيلي تشكيل شده كه بي خستگي به هم چسبيده اند !.. اينجا همه پيدا هستند .. جايي براي مخفي شدن وجود ندارد .. هر كس دوست ندارد ديده شود مي تواند نقاب بزند .. كنار هر ميز به تعداد صندلي ها نقاب آويزان مي كردم !.. نقابهاي رنگي ..
جاي سيگاري ها و غير سيگاري ها را جدا مي كردم تا از دست هم شاكي نشوند .. از سقف فانوسهاي فلزي آويزان مي كردم .. زير تمام پنجره ها را تا زمين قفسه بندي مي كردم و كتابهاي دلخواهم را مي گذاشتم .. آدمها مي توانستند بردارند و بخوانند يا قرض بگيرند و ببرند و برگردانند .. گاهي نمايشگاهش مي كردم .. تعدادي از آثار را بيرون پشت پنجره ها نمايش مي دادم و باقي را داخل كافه .. بيرون كافه را با نردبانهاي چوبي تزئين مي كردم ..
و ..... و ....... و ............و
اسمش را مي گذاشتم : كافه سه نقطه !..
مصداق ياسين در گوش خر خواندن !..
نتيجه جنبيدن چونه درازِ يه آدم سبزه دراز كه روبروي من نشسته و شديداً احساس بامزه گي بهش دست داده و در همون لحظه داره با آرنج به پهلوي آدم كوتاهي مي كوبه كه بغل دستش روي زمين نشسته :
- تو چرا خاطراتت رو توي وبلاگت مي نويسي ؟
- كدوم خاطره ؟ تو آخرين كتابي كه خوندي چي بوده ؟
- يادم نمياد . خيلي وقت پيش بود . وقت ندارم . اونقدر گرفتارم كه وقت براي تلف كردن ندارم .
- پس بيخيال !.. بيهوده ترين كار دنيا اينه كه واسه آدمي كه اهل خوندن نيست توضيح بدي چرا مي نويسي !.. ( توي دلم اضافه كردم : مثل ياسين خوندن تو گوش خر مي مونه ! )
امشب همه چيز رو براه است . حالم خوب است . هنوز همان دختر هيجان زده كودك صفت فلفلي سرمايي هستم .
امشب گاهي به " مامان " فكر مي كنم . گريه نمي كنم و مهمتر اينكه به گريه نكردن هم وانمود نمي كنم . براي اولين بار است كه وقتي به او فكر مي كنم مي توانم لبخند بزنم بدون اينكه لبخندم به بغضي سنگين بدل شود . روزهاي گاه سخت و گاه آسان گذشته .. كودكي .. رنوي قرمز مامان .. جنگ .. دبستان .. روزهاي خوش گذشته چون همه با هم بوديم ..
امشب اينجا باز به هم ريخته !.. يك كپه بزرگ لباس !.. كمد لباسهايم جا ندارد و همه لباسها را روي هم آن تو چپانده ام !.. وقتي مي خواهم يك لباس را پيدا كنم همه لباسها را مجبورم بريزم بيرون و دوباره .. روز از نو .. روزي از نو !.. فعلن كه حوصله جمع كردنشان را ندارم .. اينجاست كه دلم براي آخرين " سوپرمني " كه چند وقت پيش از پنجره پركشيد و رفت تنگ مي شود .. دلم مي خواهد پنجره را باز كنم و فرياد بكشم : آيا فرياد رسي هست تا ياريم دهد ؟ .. فكر نمي كنم !.. ديگر هيچ سوپرمني گول مرا نمي خورد ..
دوباره مي روم زير پتوي نازنينم و يك چاي ديگر براي خودم مي ريزم و بدون فكر كردن به لباسها و كتابها و dvd ها و لوازم دوچرخه و كوه و دفتر و دستكي كه همه جا خودنمايي مي كنند ، " بيوگلز " هاي ترد و فلفلي را مزه مزه مي كنم .
نمايشگاهي از خودم ..
اين فكريست كه مدتها پيش از اين هم داشته ام .. و مي توانم بگويم تمايل به اين كار دردسرهايي هم برايم ايجاد كرده اما چنان جذابيت و كششي برايم دارد كه هيچ وقت از شر فكر كردن به آن خلاص نشده ام .. دوست دارم از تمام حالات و حركات و زواياي چهره و بدنم عكس تهيه كنم .. شايد كساني دوست داشته اند كه من مدل آنها باشم اما درست به همان اندازه كه علاقه ندارم به اين منظور كسي مرا مدل خودش انتخاب كند به همان اندازه هم دوست دارم خودم مدل خودم باشم !.. يك ريموت كنترل خريده ام و اين كار براحتي امكان پذير است اما يك سوال مهم و اساسي بلافاصله در ذهن تداعي مي شود كه عكس را براي نشان دادن مي گيرند .. چگونه مي توان در اين كشور و با پيشينه افتضاحي كه در مقابله با چنين ايده هايي دارد عكسهايي اينچنيني را به نمايش عموم گذاشت ؟.. مسلم است كه امكانپذير نيست .. فقط مي توانم عكسها را خودم نگاه كنم يا به دوستانم نشان دهم و شايد در جايي به غير از ايران ... نمي دانم .. اما در هر صورت اين كار را بسيار دوست دارم .. يك جورايي بالاتر از دوست داشتن !..
يكي از دوستانم كه از تمايل زياد من براي اين كار مطلع است از من خواهش كرد تا مدلش شوم اما نپذيرفتم و كمي هم سر اين مسئله با هم بگو مگو كرديم .. نمي دانم آخر توانستم منظور و مقصودم را به او بفهمانم يا نه .. من به عنوان يك عكاس به او اعتماد نداشتم !.. نه اينكه از لو رفتن عكسهايم بخواهم بترسم كه مطمئناً براي جلوگيري از چنين اتفاقي مي توانستم تمهيدات و شرايطي در نظر بگيرم .. من نمي توانم به عكاسي اعتماد كنم كه نمي تواند حتي به اندازه ذره اي به ذهنيت و روحيه من نزديك شود .. عكس و عكاسي به نوعي قضاوت كردن است .. پس عكس پرتره مي تواند قضاوت سنگين تري باشد .. به عنوان يك عكاس به اين مسئله اعتقاد دارم كه اگر از سوژه ام شناخت درستي نداشته باشم يا بالاتر از آن از او متنفر و بيزار باشم نخواهم توانست عكس درستي از او بگيرم حال ببينيد گرفتن يك عكسي كه مي خواهد به مقوله شخصيت پردازي و روان شناسي سوژه در عين رعايت زيبايي شناسي نزديك شود چقدر مي تواند حساس و سخت و ظريف باشد ..
پس اين ميانه به تنها كسي كه مي توانم تا حدودي آن هم نه به طور كامل اعتماد كنم خودم هستم و خودم .. به جز من كه مي تواند زواياي وجود مرا آنگونه كه وجود دارند درك كند و نشان دهد ؟.. كه مي تواند رابطه اي ميان ذهنيت و روح و جسم من با يك عكس بوجود آورد البته اگر رابطه اي وجود داشته باشد و يك عكس قادر به نشان دادنش باشد ؟..
آيا روزي در اين كشور به آن درجه از درك هنر و روان شناسي نائل خواهيم شد كه بتوانيم خودمان و ديگران را در بودن و هست شدن آزاد بگذاريم ؟.. آيا مي توانيم به دور از حب و بغض و تمايلات سركوب شده ، خودمان و ديگري را به يكديگر همانگونه كه هستيم و هستند معرفي كنيم ؟..
نمي دانم .. شايد داشتن چنين آرزويي براي ايران و ايراني بسيار دور و حتي محال باشد .. اما با تمام قلبم آرزو مي كنم كه روزي تمايلات جوانان ايراني آنقدر سركوب نشده باشد كه در تمام اشياء و ميوه ها فقط اعمال جنسي را آن هم به شكل بدوي و حيوانيش رؤيت كنند اما در آن سوي دنيا تمايلات مردمانشان چنان درست و به موقع پاسخ گرفته باشد كه در اروتيك ترين و جنسي ترين زوايا و نمايش ها فقط زيبايي ببينند و لطف و عشق را به بهترين وجه ممكن نشان دهند ..
سبز خوني ..
امروز را خانه ماندم و بيرون نرفتم .. اما اخبار را دنبال كردم و مسلم است كه از آنچه خواندم و شنيدم خوشحال نشدم .. يك عده باتوم خوردند .. يك عده زخمي و يك عده بازداشت شدند .. اين روزها همه سبزها متمايل به سرخند .. يك رنگ جديد به رنگها اضافه شده .. سبز خوني !..
بايد براي يك مسافرت چند روزه به جنوب برنامه ريزي كنم .. البته پيش از آن حتماً يكي دو سفر كوتاه براي ثبت خزان شمالي خواهم داشت .. رنگها همچنان براي من جذاب و دوست داشتني هستند .. به نظر من عكس رنگي خوب گرفتن از عكس سياه و سفيد خوب گرفتن سخت تر است .. شناخت رنگها و استفاده درست از آنها در يك عكس كار ساده اي نيست و شايد تأكيد بيش از حد يك عكاس در مُدِ سياه و سفيد به دليل ناتواني عكاس در استفاده درست از رنگها باشد ..
چند روز پيش جايي بودم .. صحبتها و حركات خاص خانمي توجهم را جلب كرد .. زن جواني بود تقريباً هم سن و سالهاي خودم شايد كمي بزرگتر كه نقاشي خوانده بود و در مورد دختران نازيبا و مشكلاتي كه در جامعه ايراني دارند با حرارت بحث مي كرد .. خوب به چهره و حركاتش دقت كردم .. به نظرم زيبا نبود .. يك بيني بزرگ و عقابي .. پوستي تيره و خفه و اندامي شبيه به مرغهاي خانگي داشت .. كمي خنده ام گرفته بود .. جلوتر رفتم و به حرفهايش با دقت بيشتري گوش دادم .. از هر چند جمله اي كه به كار مي برد دست كم 3 كلمه به واژه " همسرم " ختم ميشد .. نكته ظريفي در نمايشي كه ميديدم نهفته بود .. همه تصور آن زن از زيبايي اش وابسته به وجود مردي به نام " همسر " بود !.. فهميدم احتمالاً ايشان تا قبل از ازدواج از قيافه و اندامش تصور خوبي در ذهن نداشته و با اينكه پس از انتخاب شدن توسط يك مرد اندكي بهبود يافته اما هنوز اين تصور منفي به نوعي در او وجود دارد .. خواستم يواشكي در گوشش زمزمه كنم : عزيزم ! با اينكه من از تو هزار بار زيباترم و در عين حال مجردم اما باور كن به شوهرت نظر ندارم . نگران نباش !.. اما دلم برايش سوخت و چيزي نگفتم و گذشتم و رفتم ..
راستش را بخواهيد من از خودم تصوري عجيب و فراتر از واقع ندارم .. زيبا و جذابم اما نه از آن نوع اگزجره اي كه احساسات موقتي مردانه را به سرعت تكان دهد و بعد هم به همان سرعت فرونشاند و ديگر هيچ !.. اگر جذابيتم كسي را به خود جلب كند مطمئن باشيد هرگز فراموشم نخواهد كرد و اين باز هم بي خطر است چون به ندرت اين روزها كسي پيدا مي شود كه جذابيتش مرا به خود جلب كند .. اين روزها به تنها چيزي كه فكر نمي كنم ماجراها و شيطنتهاي دو نفره است .. برايم جالب است اينكه گاهي همجنسانم چه مجرد و چه متأهل كمي به حضور و وجود من حساس هستند و جنس مخالف منسوب رسمي و غير رسمي كنار آنها مجبور است كلي تلاش كند تا آنها اعتماد به نفس از دست رفته شان را در برابر من دوباره بازيابند و گاهي اين برايم دردسرساز مي شود چون مثلاً اتفاق افتاده كه دوست پسر يا نامزد فلان زنك براي اينكه روحيه و غرور طرف به كل از دست نرود با هر ترفندي كه شده براي من موقعيت يا شرايط ناخوشايندي بوجود آورده تا فرد مورد نظر به صورت قلابي و نمايشي هم كه شده احساس پيروزي كند و به اصطلاح كم نيآورد !.. كم كم دارم به اين نتيجه ميرسم كه جدي جدي من برتري هايي نسبت به خيلي از همجنسانم دارم كه احتمالاً خودم هم خبر ندارم و بايد كشفشان كنم و دست كم آخرين نفري نباشم كه از خودم چيزهاي خوب خوب مي دانم .. حال بماند كه آقايان ايراني ( كه معمولاً با يك اعتماد به نفس كاذب جنسيتي بزرگ مي شوند و از بدو تولد خود را برتر از خانمهاي ايراني مي دانند ) هم حتي گاهي مرا رقيب خطرناكي براي خود فرض مي كنند و بعضي وقتها دست به حركات ژانگولري عجيب و غريبي مي زنند تا به اصطلاح حريف را از ميدان به در كنند ..
; )) ..
يكي چند وقت پيش ابراز علاقه مي كرد و شاكي بود كه چرا توجهي نمي كنم .. گفتم من شير و عسل را رها كرده ام .. آب نبات چوبي به چه كارم مي آيد ؟.. گفت يعني مي گويي اين تو بوده اي كه هميشه رها كرده اي و كسي هرگز تو را رها نكرده ؟.. گفتم : نه من اين را نگفته ام .. چون اين دروغ بزرگي مي تواند باشد كه گفتنش از من يكي بر نمي آيد .. اما دليل اينكه تو به چشمم نمي آيي همان است كه گفتم .. گفت من عاشقم !.. گفتم من از تو به خودم عاشق ترم .. هر وقت كسي سر راهم قرار گرفت كه از من به خودم عاشق تر بود آن وقت من هم عاشقش خواهم شد .. گفت اين يعني نمونه خودشيفته گي !.. گفتم احتمالاً تو درست مي گويي .. اما حقيقتش اين است كه من در خودم و با خودم چيزي را بدست مي آورم كه در كسي و با كسي بدستش نمي آورم كه هيچ از دستش هم مي دهم .. پس منطقي و عاقلانه اين است كه بدست آوردن را انتخاب كنم و از دست دادن را به ديگري بسپارم ..
يكي خيلي دلش مي خواهد سر به سر من بگذارد به حدي كه دشمنش شوم و گرد و خاكي به پا كنم .. اما نمي داند كه براي بچه جنگهاي واقعي ، قاطي شدن در جنگهاي مجازي ننگ است .. تازه !.. من اگر مي خواستم دشمن شوم مي رفتم آمريكا مي شدم .. زرشك !.. هه هه
اومدي .. اومدي .. چه خوووووووب كردي اومدي ..
حس نوشتن چند روزيست كه سر و كله كچلش پيدا شده .. حالا چرا كچل ؟.. كار خودم است بابا !.. هه هه .. نمي دانم چگونه مي توان از دست اين حس شرافتمندانه احترام به واقعيتي كه احتمالاً وجود خارجي ندارد چون تمامش يك جا نه قابل درك است و نه قابل هضم مگر اينكه خداي ناكرده الاغ تشريف داشته باشيم كه نيستيم را همزمان با پيش بيني نتايج احتمالي ناخوشايندي در ذهني مثل ذهن من كه از كودكي به خورد تار و پود وجود او رفته كه نبودن بهتر از بد بودن و بودن است و تعبيرش در فرم نوشتاري يعني اينكه ننوشتن برتر از نوشتن و به گند كشيدن واقعيتيست كه بر آن اشراف نداري ، خلاص شد ؟.. ( اين هم در پاسخ به كساني كه معتقدند اينجانب عادت به نوشتن جملات كوتاه دارم و نمي توانم يك نفس يك جمله دراز و بامعني بنگارم ! = اين يعني رو كم كني هااااا ) ..
جمله ديلاق بالا را اگر نفهميده ايد اينطوري مي نويسم تا بهتر بفهميد :
من همچنان آدم صادق و شريفي هستم اما براي اينكه بتوانم اين طلسم ننوشتنم را بشكنم مجبور شده ام اين دو ويژگي دوست داشتني و در عين حال دست و پا گير را كچل كنم !.. حالا كچلي شرافت و صداقت يعني چه ؟..
يعني وقتش است كه واقعيت و خيال را با سلام و صلوات در هم بيآميزم .. اينكه چگونه بيآميزمشان را اميال سركوب شده و نشده .. خودخواهي ها و دگرخواهي ها .. خواسته ها و آرزوهاي شناخته شده و ناشناخته .. تجربيات دروني و بيروني ذهنم تعيين مي كنند .. خب !.. اين يعني اينكه عقايد فرويد به صورتي رقيق شده ( فرويد واقعي زيادي غليظ است .. دوستش ندارم !.. اما رقيقش به واقعيتي كه نمي دانيم و هرگز نخواهيم دانستش كمي نزديكتر است .. هميشه رقت از غلظت به اصل نزديك تر است .. يعني من اينطوري فهميدم .. يعني اينطوري بيشتر مرا ارضاء مي كند .. دلم مي خواهد .. دوست دارم .. همين است كه هست .. ) با عقايد يونگ دوست داشتني و منعطف و يك دنيا ورطه و چاله و قله و تپه خودم و شما همه دست به دست هم خواهند داد تا به بهترين شكل ممكني كه دلم مي خواهد از خودم و آدمها و ساير موجودات زنده و غير زنده سوء استفاده ( سوء استفاده اينجا يعني وارد شدن به مقوله اي كه همين كه در ذهنت شكل مي گيرد خود به خود تحريف مي شود و تو آن را مي پذيري و دنبال مي كني و به آن آري مي گويي .. اين يعني يك جور پست فطرتي شرافتمندانه مدرن دوست داشتني كه مجبوري انتخابش كني اگر مي خواهي بنويسيش !.. فهميديد ؟.. نوچ ؟.
.. : )) .. ) كنم !..
هه هه .. آسمان هم صدايش درآمد بس كه فهميد من چه مي گويم و خودش را به نفهمي زد و عاقبت تركيد !.. ( چه رعد و برقي !.. ) ..
هيچ فكرش را نمي كردم ركاب زدن توي سرازيري ها و سربالايي ها حس نوشتن را دوباره در من زنده كند با اينكه خيلي براي يك آدم ورزش نكرده تنبل كار سختيست .. راستش را بخواهيد تازه مي فهمم اطرافيانم از دست اخلاق سينوسي من چه مي كشند .. مسيرهايي را كه اين روزها طي مي كنم شباهت عجيبي به خودم دارند .. خب .. يعني اينكه كار مفيديست .. به درد من مي خورد .. طي كردن خودم را دارم ياد مي گيرم كم كم و اين البته به معناي گذشتن از خودم نيست كه من خودخواه تر از آنم كه از اين غلطها بكنم .. فقط خوبي هاي خودم را راحت تر دور مي زنم و به بدي هايم رو مي كنم و لبخند مي زنم .. به هيچ وجه قصد ندارم آدم بهتري شوم .. براي خوب نوشتن اتفاقاً احتياج دارم بدتر از ايني كه هستم باشم !.. ( خوب و بدي كه من مي گويم معنيش با آنچه شما تصور مي كنيد متفاوت است .. زياد توي نخش نرويد .. نگران نشويد .. ) ..
باران مي بارد و من شنيدن صدايش را دوست دارم .. صدايش مرا ياد كثافتي مي اندازد كه روي زمين انباشته شده و منتظر شسته شدن است .. انگاري بچه اي ماتحتش را پس از يك " كار بزرگ " كرده هوا و ننه اش را صدا مي زند كه بيا ... !.. چه حس شاعرانه اي !.. به به چه شب باراني زيباييست !.. جاي رفقا خالي !.. هه هه ..
شيرازووو ..
ديروز از شيراز برگشتم .. هتل پرسپوليس هتل نوساز و خوبي بود اما در مقام مقايسه با هتلهاي غير ايراني پنج ستاره كاستي هايي هم داشت .. مثلاً هتل دربان نداشت !.. بنابراين راننده بيچاره مجبور شد چمدانهاي سنگين مرا خودش از پله ها بالا بياورد . غذاي هتل هم تعريفي نداشت . مدير هتل و ساير كاركنان و كارمندان بسيار مؤدب و خوش بيان بودند اما تا دلتان بخواهد خونسرد و صبور !.. مثلاً وقتي چاي سفارش مي دادي دو ساعت بعد آماده ميشد كه يك ساعتش صرف طي كردن مسيري كوتاه از اينور هتل به آنور هتل ميشد . البته اين ربطي به هتلداري ندارد . خونسردي و تنبلي در واكنش نشان دادن و فعاليت هاي روزمره از خصوصيات نسبتاً عمومي شيرازي هاست كه پيشتر از اينها هم با آن آشنا شده بودم . وقتي كه عجله داشته باشي اين نوع اخلاق روي اعصاب مي رود اما همين كه با مهرباني و خوش زباني خاص شيرازي ها همراه مي شود همه عصبانيتت فروكش مي كند و چاره اي جز لبخند زدن نداري !..
صبحانه هتل انصافاً عالي بود . نهار را از سمبوسه هندي فروش فلكه گاز مي خريدم و شام را هم مي رفتم شاطر عباس خيابان خاكشناسي . جاي دوستان خالي .. ; )
وقتي در شيراز سوار تاكسي مي شويد مبلغ نهايي را هيچ وقت به عهده راننده نگذاريد چون ممكن است 3 يا حتي 4 برابر نرخ اصلي هزينه كنيد . قبل از سوار شدن از محلي ها مبلغ را بپرسيد و بعد تا مي توانيد چانه بزنيد !..
مي خواستم روز تولد كوروش در پاسارگاد باشم . به همين خاطر تا آنجا رفتم اما نيروهاي انتظامي و ضد شورش راه را بسته بودند و به هيچ كس اجازه عبور نمي دادند و در صورت سوال و جواب با باتوم روي كاپوت ماشين مي كوبيدند و راننده بيچاره را مي ترساندند . خلاصه نگذاشتند به پاسارگاد بروم و وقتي پرسيدم چرا ؟ گفتند امروز تعطيل است . باز هم پرسيدم چرا ؟ مگر امروز روز تولد كوروش كبير نيست ؟ چنين روزي را بايد جشن گرفت و چراغاني كرد . چرا بايد تعطيلش كنيد ؟ گفتند : اتفاقاً به همين دليل تعطيل است . زود باشيد همين الآن برويد و گرنه هر چه ديديد پاي خودتان !.. راننده هم پايش را گذاشت روي گاز و يك راست رفتيم تخت جمشيد . آنجا را نتوانسته بودند تعطيل كنند اما وضعيت كمي غير عادي بود و تعداد نيروهاي باتوم به دست كه اطراف ورودي ايستاده بودند چشمگير بود .
من بعد از 6 سال به تخت جمشيد مي رفتم ولي حسي به من مي گفت كه آثار بر جاي مانده در اين 6 سال بسيار تحليل رفته اند و به نوعي كم شده اند !.. كجا رفته اند ، خدا مي داند و احتمالاً برخي از بندگان خدا .. دور بعضي از آثار شيشه گذاشته بودند .. شيشه هايي به قدمت دو ماه !.. و با بلندگوها مرتب از مردم در خواست مي كردند كه روي آثار راه نروند و به آنها تكيه ندهند .
نكته خنده دار و در عين حال تأسف انگيزي كه ديدم ساختن موزه اي جديد بر روي آثار به جاي مانده از كاخ داريوش بود !.. نمي دانم چنين كاري در كجاي دنيا مرسوم است ! ستونهاي متعدد قرمز رنگ نوساز بروي ته ستونهاي 2000 تا 3000 سال پيش و طاقهاي گچي بد فرم روي ديوارهاي باستاني تضاد خنده دار و تأسف باري ايجاد كرده بود . هدفشان ظاهراً حفاظت و معرفي اشياء بر جاي مانده از ايران باستان بود اما چيزي كه به چشم خودي و غير خودي و آشنا و بيگانه مي آمد چيزي نبود مگر تفاوت چشمگير ميان سليقه و هنر و شخصيت و فرزانگي و بزرگي ديروزي ها با امروزي ها !.. تكه هايي از اشياء باستاني نظير كوزه ها و سفالها و قطعاتي از سنگها و ظروف عتيقه ارزشمند در انتهاي موزه روي هم ريخته شده بودند . انگاري كه جايي براي نشان دادن و حفاظت از آنها نداشتند ! .. تعدادي از قطعات سنگي ديواره و ستونها را روي هم به شكلي احمقانه و غير اصولي زير پنجره ها و كنار ديوار موزه ( يا اداره ! ) انداخته بودند . نمي دانم اين يعني چه !.. اما بيشتر به يك دهن كجي تأسف بار مي مانست تا حفاظت از چيزهايي كه در يك كلام نماد " ايران " و " ايراني " هستند . نمي دانم اگر پرسپوليس و پاسارگاد نبود ايراني چيزي براي افتخار كردن و به رخ كشيدن تمدن گذشته اش داشت ؟.. حس خوبي از ديدن اين دست بردنهاي ابلهانه در باقي مانده هاي تاريخ كشورم نديدم . انگار كه دستهايي در كار باشند كه بخواهند از آثار گذشتگان انتقام بگيرند . به نظر من آن آدمها و رفتار و كردار و آثارشان شباهتي به محافظان و نگهبانان و دلسوزان عاشق خاك و تاريخ و عزت ايراني نداشت . بيشتر شبيه به انتقام جويان ابلهي بودند كه از ابهت سنگهاي 3000 ساله هم مي ترسيدند و بدشان نمي آمد در تاريكي شب تيشه اي هم به ريشه هاي خفته در خاكشان بزنند .
از خانه ها و مساجد قديمي مربوط بعه دوران زنديه و قاجار هم ديدن كردم . نگهبان مسجد نصير الملك پيرمرد خوش اخلاق و مهرباني بود . از فرصت استفاده كردم و تا توانستم عكاسي كردم اما خانه نصيرالملك هيچ شباهتي به يك خانه قديمي در حال بازسازي نداشت . تا پا به دورن گذاشتم يك مرد نكره بيشعور داد زد كه : هوي ! كجا ميري ؟ اينجا اداره است هاااا !.. من هم خنديدم و گفتم از كي تا به حال خانه نصيرالملك مرحوم اداره شده ؟.. اينجا نياز به حفاظت دارد . اين خانه جزو اموال عمومي و بيت المال است . اينجا متعلق به دولت نيست . اينجا متعلق به ملت است .. طرف كه نگاه ابلهانه و خنده سفيهانه اش نشان ميداد از حرفهاي من سر درنيآورده مرا به اتاق خانم مسئول اداره راهنمايي كرد !.. پله ها را طي كردم و ديدم به به !.. مردك بيچاره تقصيري ندارد . راست گفته !.. آنجا را تبديل به اداره كرده بودند . اداره اي كه اسم نداشت !.. روي ديوارهايي با قدمت 300 تا 400 ساله گچ بري شده ، انواع و اقسام تابلوهاي احمقانه فلزي و چوب لباسي و گل مصنوعي از نوع اداري به چشم مي خورد . خانم مسئول اداره با قيافه اي رنگ و رو پريده و حق به جانب چيزي نگفته آمد جلو و شروع كرد به خط و نشان كشيدن !.. اينكه كسي حق ندارد اينجا عكاسي كند . بايد مجوز از فلان جا و فلان جا و فلان جا داشته باشد كه تازه همان هم نياز به اجازه فلان جا دارد . خنديدم و گفتم خانم محترم من يك بازديد كننده هستم و جداي از عكاسي كه حرفه ام است و همين حرفه و همين دوربين نشانه مجوز من است ، اينجا مال من است !.. اينجا در درجه اول يك خانه تاريخي و متعلق به مردم ايران و بازديد كننده هاست و بعد در درجه دوم متعلق به اداره شما يا هر پژوهش كده ديگري كه هستيد . اين را كه گفتم خانم مسئول و دو دختري كه مثل ميمون هر چه خانم مسئول مي گفت پس از او تكرار و تأييد مي كردند به يكباره گر گرفتند و داد و هوار راه انداختند . از آنها پرسيدم شما از كي اينجا مستقر شده ايد و دقيقاً چه مي كنيد ؟.. شما مزاحم بازديد كننده ها هستيد . كار شما غير قانونيست . آنها هم كه مسلم است پاسخي جز بد و بيراه براي گفتن نداشتند . برايم جالب بود كه از چند جمله اي كه با آرامش و مؤدبانه بيان كرده بودم چنان آشفته شده بودند و آنقدر ترسيده بودند كه رنگ به رو نداشتند و يكي از دخترها يواشكي رفت كه مسئول حراست ( همان مردك نفهم نكره ) را صدا بزند . دست آخر به آنها گفتم كه شما اينجا پژوهش نمي كنيد ! جلوي پژوهش را مي گيريد و رفتم . داشتم از خانه دور مي شدم كه مردك نكره از در خانه فرياد كشيد : هوي خانم ! چرا داد و بيداد راه انداخته بودي ؟ چه خبر بود ؟ .. گفتم : به شما ربطي ندارد آقا ! شما بهتر است به نوكري خانم مسئول اداره برسيد . ما كه رفتيم !..
از خانه كه در آمدم به ارگ كريم خاني و خانه زينت الملوك رفتم . آنجا عكاسي آزاد بود و كسي مانعم نشد اما وضعيت اسف بار حفاظت و نگهباني به آنها چهره اي اداري و زشت داده بود . در يكي از اتاقهاي خانه زينت الملوك چند نفر ريشو نشسته بودند . خواستم عكس بگيرم اما ديدم تمام نقاشي هاي 400 ساله زيباي ديوارها زير تابلوها و گلهاي مصنوعي و چوب لباسي هاي پر از لباسهاي كثيف پنهان شده و ديوارهاي گچ بري تكيه گاه لوازم اداري شده بود .. يكي از ريشوها قيافه غمگين و متعجب مرا كه ديد خنده كريهي كرد و گفت : خواهر بيا عكست رو بگير ! ما مزاحم كار شما نميشيم !.. گفتم : اينجا هيچ شباهتي به خانه زينت الملوك ندارد .. اينجا بيشتر شبيه به يك انباري يا رخت شور خانه شده ! دستتان درد نكند كه چقدر خوب و مناسب از اينجا حفاظت مي كنيد و در معرفي اين مكانهاي تاريخي به ايراني و غير ايراني احساس مسئوليت داريد . جداً كه جاي تشكر و تقدير دارد . خنده اي كرد و گفت : ممنون . قابل شما را ندارد . حالا مي خواهيم نماز بخوانيم . اگر اجازه بدهيد در را ببنديم !..
حافظيه و سعديه كه رفتم روحم تازه شد .. آنها هم غريب بودند اما خوشبختانه در گزند نبودند !.. گل و گياه هاي باغ ارم پاييزي شده بودند به جز سروهاي هميشه سبز شيرازي كه فصل نمي شناسند و همچنان مغرور و سربلند به آسمان خيره نگاه مي كردند .. نمي دانم از زمين نا اميد شده يا به انتظار معجزه اي نشسته كه نه .. ايستاده بودند ..
سفر خوبي بود .. همان حسي را دارم كه انتظارش را پيش از سفر داشتم .. غرور ايراني بودن .. احترام و تواضع در مقابل گذشتگان و شرمندگي از وضعيتي كه بر آثارشان مي گذرد و من و شما و آنها بي تفاوت مي گذريم و صدايمان در نمي آيد ..
آهاي ايراني ها !.. اين آثار متعلق به من و شماست !.. از اين پس اجازه ندهيد اين چنين به اموالتان بي احترامي كنند .. دست كم دادي بزنيد .. سوالي كنيد .. پرسشگر باشيد تا عادت كنند پاسخ دهند .. احترام بخواهيد تا مجبور شوند احترام بگذارند .. وظايفشان را يادآوري كنيد هرچند وظيفه شناس نباشند .. زبان كه داريد .. حرف بزنيد .. بخواهيد ..
خواب عجيب من (8)
خانه اهوازمان بود .. پر از گل شده بود .. گلهايي بزرگ .. بزرگتر از گلهاي آفتاب گردان اما شبيه به داوودي و مينا .. صورتي و قرمز و سفيد و نارنجي .. همه با هم بوديم .. من .. مامان .. بابا .. آبجي بزرگه .. آبجي كوچيكه .. داداشي .. با هم مي خنديديم و وسط گلها روي زمين نشسته بوديم .. گلها توي گلدان نبودند .. موكت و فرش را سوراخ كرده بودند و از زمين روييده بودند .. ساقه هاي بلندي داشتند .. تمام ديوارها سبز شده بود .. تنه هاي در هم پيچيده درختان دور ستونهاي خانه را فراگرفته بود ..انگاري جنگلي استوايي با گلهايي عجيب و زيبا و خوش بو در خانه روييده باشد .. مامان و بابا چقدر جوان شده بودند ..
..........
پينوشت : كاش ميشد جنگلها را درون خانه ها كاشت .. كاش ميشد آدمها را دوباره توي گلداني گِلي سبز كرد .. كاش ميشد مرگ را نابود كرد .. كاش ميشد هميشه زندگي كرد ..
خوشا شيراز و وضع بي مثالش ..
آخر اين هفته براي سومين بار در عمرم به شيراز مي روم .. اين شهر جزو دوست داشتني ترين شهرهاي مورد علاقه من است .. البته شيرازي ها را هم دوست دارم اما نه به اندازه شهرشان !.. روز پنج شنبه تولد كورش كبير است .. مردي كه ظاهراً آسوده خفته چون به وفاداري ملتش براي ادامه راه و روش و منش حكومت و كشورداريش مطمئن بوده !.. اين شهر براي من نوستالژي سالهاي دور و شيطنتهاي ايام نوجواني را دارد .. براي دوباره ديدن پرسپوليس و پاسارگاد لحظه شماري مي كنم .. مي دانم كه با يك حس غرور ناسيوناليستي توأمان با تأثر و تأسف از مقايسه وضعيت حال كشورم با گذشته هاي پر افتخارش باز مي گردم اما سعي مي كنم به آن به چشم يك تجديد عهد با اصل و منشأ ذات و وجودم و خاكم نگاه كنم ..
يك سري هم به حضرت عشق ، جناب حافظ مي زنم .. هر چند كه از نظر شيخ شيراز در مراتب عشق ، گنهكار و روسياهي بيش نيستم .. هرگز عشق را چنان كه شايسته اين واژه است به جا نيآوردم و رعايت نكردم .. نمي دانم.. شايد من اصلن عاشق نشده باشم .. چه اگر عشق ، عشق باشد نه گذشتني در كار است و نه رفتني و نه ترجيح دادني و من هر سه را گذرانده ام .. پس هرگز عاشق نبوده ام .. سري هم به جناب سعدي مي زنم .. اين موجود دوست داشتني و شوخ و شنگ كه همه عالم و آدم را ناصح است و خود هر چه كه بخواهد مي كند و باكش نيست .. هر كه بوده آدم جالبي بوده .. دوستش دارم ..
نمي دانم اين مملكت كي مي خواهد يك زن مجرد مستقل را به عنوان يك " انسان " به رسميت بشناسد .. به چند هتل شيراز براي رزرو اتاق يك تخته كه تماس گرفتم با يك پاسخ توهين آميز مشابه مواجه شدم : بايد از اماكن نامه بيآوريد آنهم وقتي كه شيراز هستيد كه بعد از آن معلوم نيست ما اتاق داشته باشيم يا نه !.. وقتي كه دليلش را پرسيدم جواب درستي نشنيدم . يكي مي گفت هتلها زير نظر اماكن اداره مي شوند و اين دستور از بالاست . يكي مي گفت براي ما مسئوليت دارد و خلاصه دلايل يك از يك احمقانه تر و مزخرف تر .. دست آخر تنها هتل پرسپوليس بود كه در مورد نامه و اماكن چيزي نگفت و محترمانه دليل سفر مرا پرسيد كه برايش توضيح دادم و اتاقم را رزرو كردم .. وقتي كه از سفر برگشتم مي خواهم دليل اين قانون توهين آميز نانوشته را پيگيري كنم ببينم به كجا مي رسم .. به نظر شما اين خنده دار نيست كه در ايران وزير زن داشته باشيم اما مسافر زن نداشته باشيم ؟.. يا اين كشور زنان مجرد مستقل را به عنوان يك " انسان " به رسميت نمي شناسد يا ترجيح مي دهد كه احتمالاً وقت سفر در خيابان بخوابند و به هتل نروند !..
تفرش و درياچه كشه..
ديروز با همان دوچرخه سوارهايي كه براي اولين بار با آنها آشنا شده بودم به تفرش و درياچه كشه رفتم . قرار بود تا تالاب ميقان ركاب بزنيم كه هوا تاريك شد و تور هم يك روزه بود و نشد !.. كمي آنطرف تر از درياچه كشه آثار تازه كشف شده تاريخي روستاي زيرزميني " زلف آباد " قرار داشت كه در كمال مظلوميت و بي توجهي به تنهايي يك گوشه افتاده بود . انگار كه تازگي ها ميراث فرهنگي ها مرمت و بازسازيش را آغاز كرده بودند .
اين بار خيلي خوش گذشت . هرچند اول راه جاده شلوغ و باد سرد مخالف حسابي مرا گرفته بود و راستش را بخواهيد كمي ترسيده بودم . اما بتدريج بعد از كمي ركاب زدن ترسم ريخت و بدم نمي آمد به جاي كناره هاي جاده آن وسط ها مانور بدهم . اين زانوهاي لعنتي من هنوز قابل پيش بيني نيستند . يك موقع هايي خيلي خوب كار مي كنند و گاهي يك دفعه مي لرزند و دچار ايست قلبي مي شوند و همان جاست كه بايد سوار ميني بوس شد و ركاب زني را متوقف كرد . اما روي هم رفته اين بار از خودم راضي تر بودم . بيشتر و بهتر ركاب زدم و از همه مهمتر زمين نخوردم . هم تيمي ها كمكهاي خوبي بودند و راهنمايي هايشان درست و عالي بود . آقاي تور ليدر كه از دست اولين مطلبي كه در مورد تورش نوشته بودم ( مطلب با تيتر : درياچه خضر نبي ) كمي شاكي بود اين بار از بار قبلي مديريت بهتري بر تيم داشت و هماهنگي بين اعضاي متفاوت تيم را به خوبي تنظيم مي كرد و اين باعث شد تا مبتدي ها و نيمه حرفه اي ها و حرفه اي ها در كنار هم به راحتي ركاب بزنند و روز خوبي را به شب برسانند .
اخلاق و رفتار بدنم در ركاب زني كم كم دارد دستم مي آيد . بدنم هم مثل اخلاق گند خودم كمي بد قلق است . به راحتي نمي شود شناختش و نم پس نمي دهد . اما به مرور مشتش را وا مي كند و مي شود خلاصه يك جورهايي توي جاده و دشت و كوهستان با خود اينور و آنور كشاندش و با دوچرخه دوستش كرد .
خلاصه سفر دوچرخه سواري خوبي بود . اين تور به نظرم قابل اعتماد مي آيد . مي شود روي راهنمايي هايشان حساب كرد و پشيمان نشد . 25000 تومان ناقابل حلالشان .. ; ) ..
درون و بُرون ..
هدفم از رفتن ، سفريست به درون .. اما اين سفر را تنهايي بايد رفت .. و براي تنها سفر رفتن بايد از سفر به بُرون گذشت و پيمودش و بعد به ديگران سپردش .. فعلن سفر به بُرون را تجربه مي كنم تا براي تنها سفر كردن آماده باشم .. سفري به درون .. نمي گويم كه ديگران را در سفر به بُرون دارم تحمل مي كنم .. نه .. من هم به ديگران احتياج دارم .. همانطور كه آنها به من .. اما آنچه من مي خواهم با ديگران ميسر نمي شود .. مجبورم بده بستانهاي گروهي را تحمل كنم تا براي سفر به درونم ره توشه اي مناسب جسم و ذهن و روحم فراهم كرده باشم .. ديگران آنقدر ها هم بد نيستند .. همانطور كه من آنقدرها بد نيستم .. هر آدمي عدديست .. حتي اگر صفر باشد !.. و همه مهم هستند حتي اگر از هم بيزار باشند ..
كلاردشت ..
آخر اين هفته با يك تور دوچرخه سواري كه گفته ميشد تجربه بيشتري نسبت به سايرين دارند و قديمي تر هستند همسفر شدم تا در ارتفاعات جنگلي كلاردشت و اطراف درياچه ولشت در كنارشان ركاب بزنم . تور سه روزه بود و اين بار با اتوبوس و وانت راهي شديم . تعداد نفرات بيشتر از بار قبل بود و سرپرست تيم به نظر با تجربه تر و صبورتر مي آمد . قبل از راهي شدن تلفني از چگونگي مسير پرسيده بودم . مي خواستم ببينم اگر مسير سربالايي ها و سرازيري هاي تند و خطرناكي دارد از رفتن صرف نظر كنم چون من يك دوچرخه سوار مبتدي هستم كه حداكثر يك ماهي مي شود كه دوچرخه سواري مي كند !.. سرپرست تيم از راحت بودن مسير خبر داد و اينكه بسياري از افراد تيم خانوادگي به اين سفر آمده اند و مثل من مبتدي هستند و در صورت پيش آمدن مشكل مي توانند سوار وانت شوند . محل اقامت يك هتل و يك خانه محلي در مرزن آباد بود كه من خانه محلي را انتخاب كرده بودم . خانه تميزي بود با امكاناتي مختصر و مفيد اما جوابگوي تعداد نفرات مقيم نبود . اين بار تعداد نخاله هاي تيم بيشتر بود و متأسفانه دو نفر كه از طرف سرپرست تيم براي كمك رساني به افراد و تعمير دوچرخه ها و هدايت تيم انتخاب شده بودند از نظر نخالگي سرآمد تيم بودند .
راستش را بخواهيد مدت زيادي نيست كه با ورزشكارها سر و كار پيدا كرده ام . هميشه دوستان و همنشينان و همسفران مرا دانشجويان مقاطع عالي ، استادان دانشگاه ، هنرمندان و آشنايان خانوادگي تشكيل مي دادند و كمتر با ورزشكاران حرفه اي همسفر شده بودم . كوهنوردان را تا حدود كمي مي شناختم و سالها قبل در ميانشان دوستان خوبي پيدا كرده بودم اما دوچرخه سواران برايم تازگي داشتند !.. هميشه دوست داشتم بدانم خلق و خوي يك ورزشكار و مهارتش مي تواند رابطه اي با هوش و شخصيتش داشته باشد يا خير !.. اين بار جداً نتايج جالبي بدست نيآوردم . دو سه نفري كه مسئوليت هدايت يك تيم ورزشي را داشتند نه تنها مسئول نبودند بلكه به هيچ عنوان صلاحيت رهبري و هدايت تيم را نداشتند . تنها كاري كه خوب از عهده اش بر مي آمدند تبليغ براي آموزش غلط مهارتهاي محدود ورزشيشان و تجارت لوازم گران قيمت ورزشي بود . به تنها چيزي كه فكر نمي كردند سلامت افراد تيمي بود كه اكثراً مبتدي بودند و به آموزشهاي لازم نياز داشتند . از لات بازي ها و جنغولك بازي هاي حال به هم زن هدايت كننده هاي تيم كه بگذريم مي رسيم به كيفيت تبليغات اين سفر مفرح و با نشاط !..
در تبليغ براي اين سفر دوچرخه سواري در سايت مربوط به آن نوشته شده بود : خانوادگي - مبتدي به همراه مربيان مجرب !..
مربيان مجربي كه در تيم وجود نداشت مگر همان دو سه نفري كه شرح حالشان بيشتر به تجار تازه به دوران رسيده لمپن مآب شبيه بود تا مربي !.. نه تنها آموزشي در كار نبود بلكه راهنمايي هاي غلط و تصميم هاي احمقانه آنها نشان دهنده توانايي هاي ذهني پايين و مشكلات چشمگير شخصيتي داشت . خوب شد كه من دوچرخه داشتم چون دوچرخه هايي كه براي دو روز ركاب زني به اعضاي بدون دوچرخه به مبلغ 45000 تومان كرايه مي دادند بسيار سنگين و كهنه و نامناسب بودند و همه تعجب من از اين بود كه چرا افرادي كه اين دوچرخه ها را تحويل مي گرفتند اعتراض نمي كردند . گوسفند بازي هم حدي دارد !.. مثلاً به يكي از دخترها دوچرخه اي سنگين و نامرغوب با چرخ هاي درجه 3 و سه برابر قدش طوري كه پايين ترين حد زينش تقريباً نزديكي هاي سينه اش بود براي ركاب زني در اين مسير خطرناك و پر شيب اختصاص دادند كه ايشان سوارش هم شد اما دريغ از 1 ساعت ركاب زني !.. گاهي دلم به حال حماقت و توسري خور بودن اين ملت مي سوزد كه علاقه عجيبي به چاپيده شدن دارند ..
مربيان به اصطلاح مجرب تيم براي بازبيني و رسيدگي به دوچرخه ها وقت كافي نمي گذاشتند و آن را وظيفه خود نمي دانستند ! .. سرپرست تيم به زحمت در مورد مسير اطلاعات ميداد .. گويي منتظر زير لفظي بود !..
خلاصه تيم مثل يك لشكر شكست خورده با دوچرخه هاي رنگارنگ و عجيب غريب از مرزن آباد به سمت ارتفاعات جنگلي كلاردشت حركتش را آغاز كرد . از همان ابتداي مسير خاكي سربالايي نفس گيري شروع شد كه تا انتها ادامه داشت و حتي حرفه هاي تيم را وادار به پياده شدن گاه به گاه از دوچرخه ها و سواري گرفتن از وانت كرده بود . سايرين هم بيشتر در ركاب وانت ( يك دستشان را به ميله پشت وانت گرفته بودند و ركاب نمي زدند ) بالا آمدند . سر و صداي بچه ها كم كم درآمد . آنها اين مسير را مسيري مناسب براي مبتدي ها نمي دانستند و حق هم داشتند . اين يك مسير حرفه اي بود . راستش را بخواهيد هنوز نمي دانم اينها بر چه اساسي مسيرها را تقسيم بندي مي كنند . بيشتر به نظر مي رسد بر اساس ميزان بودجه و هزينه !..
به انتهاي مسير كه رسيديم از مناظر طبيعي لذت برديم و از آلوچه جنگلي و زالزالك و زرشك هم بي نصيب نمانديم و سعي كرديم رفتار احمقانه و تهوع آور دو سه نفر از مربيان مجرب تيم كه مدام گير ميدادند و روي اعصاب بودند را فراموش كنيم . جالب اين بود كه در اثر بي اعتنايي جري تر مي شدند و وقت راهنمايي كم كاري مي كردند يا حتي در كمال شگفتي به صورت عمدي اشتباه راهنمايي مي كردند . اينجاست كه آدم به درجه بيشعوري و كمبود شخصيتي عده اي از ورزشكاران كشور پي مي برد و افسوس مي خورد .
مسير برگشتي به دو جهت تقسيم ميشد . يك جهت برگشتن از همان مسير سربالايي كه حالا تبديل به يك سرازيري تند و وحشتناك شده بود و مسير ديگر بنا به گفته سرپرست تيم يك مسير آفروديت و مالرو بود كه عوارض طبيعي داشت و فقط حرفه اي ها مي توانستند از آن عبور كنند . با وجود اينكه تقريباً 90 درصد اعضاء كه بيشترشان دختران و مبتدي ها بودند تصميم گرفتند از مسير سرازيري برگردند اما سرپرست تيم تفريح خودش را به همراهي مبتدي ها ترجيح داد و از مسير آفروديت حركت كرد و به دو سرپرست جايگذين تيم توصيه كرد كه بچه ها حتماً ركاب بزنند و تا جاي ممكن سوار وانت نشوند .
بچه ها كه اكثراً خسته و ناراضي بودند در مسير برگشت شروع به حركت كردند . يكي دو پيچ خطرناك را با سرعت زياد طي كردم چون به من توصيه شده بود در سرازيري به خاطر وجود چاله هاي طولاني و مسير ناهموار جاده خاكي ترمز نگيرم . البته هر يك از مربيان مجرب توصيه اي متفاوت از ديگري داشت . يكي دو پيچ را به سختي و با سرعت طي كردم و اين درحالي بود كه باقي دخترها ( به جز دو نفر ورزشكار حرفه اي ) و چند نفر از آقايان از ركاب زني در سرازيري امتناع كرده بودند و سوار وانت شده بودند يا پياده طي مسير مي كردند . در پيچ سوم سرعت دوچرخه را با ترمز هم نتوانستم كم كنم چون از ابتداي مسير بنا بر توصيه اي كه شده بود ترمز نگرفته بودم و ترمزهاي ميانه مسير انگار كه ديگر كارساز نبود . براي اينكه به دوچرخه هاي سايرين برخورد نكنم مجبور شدم دوچرخه را به سمت كناره مسير منحرف كنم . از خوش شانسي كناره مسير پر از برگهاي خيس و مرطوب بود و باعث شد وقت زمين خوردن كمتر آسيب ببينم . استخوان ترقوه ، بازوها ، انگشت شصت دست چپ و دست راستم تا مچ ، زانوها و ران چپم آسيبي نسبتاً سطحي ديد . اگر همين اتفاق در ميانه جاده برايم افتاده بود حتماً با شكستگي يا در رفتگي استخوانهايم مواجه مي شدم اما بازهم در فرصت زماني بسيار اندكي شايد كوتاه تر از يك صدم ثانيه كه براي فكر كردن داشتم تصميم شايسته و درستي گرفتم و اين باعث شد كمترين آسيب ممكن را ببينم .
مربيان مجرب تيم نه تنها از از اين پيشآمد درس عبرت نگرفتند بلكه طلبكار هم بودند و توصيه مي كردند با همان آسيبها باقي مسير را دوباره ركاب بزنم كه امتناع كردم و سوار وانت شدم . مخصوصاً اينكه يكي از دوچرخه سوارهاي تيم پزشك بود كه توصيه مي كرد در صورت ادامه مسير با اين وضعيت آسيب موجود را عميق تر و سلامت اعضاي آسيب ديده را غير قابل برگشت مي كنم !..
در ادامه مسير چند نفر كه مبتدي بودند با ديدن وضعيت من از ركاب زني صرف نظر كردند و آنها هم سوار وانت شدند !.. در نزديكي هاي انتهاي مسير يكي از دو دختر ورزشكار حرفه اي كه تنها دخترهاي ادامه دهنده مسير بودند به شدت به زمين خورد و دستش آسيب جدي ديد . آسيبي كه از وضعيت آسيب من مبتدي ظريف و لاغراندام به مراتب جدي تر بود .
وقتي كه خانه رسيديم هيچ يك از سرپرستهاي تيم به خود زحمت رسيدگي به آسيبهاي مارا ندادند و گذاشتند تا ما خودمان از آنها چنين تقاضايي كنيم . نه از پزشك تيم خبري بود و نه از عذرخواهي بابت راهنمايي هاي غلط و مسيري حرفه اي كه عمداً مبتدي معرفي شده بود .
فرداي آن روز به ركاب زني تا نزديكي ها درياچه ولشت اختصاص يافته بود كه من و ساير مبتدي ها از رفتن امتناع كرديم و سرپرست تيم با اكراه وسيله اي براي بردن ما تا ميانه هاي مسير بازگشت تهيه كرد و از آنجا هم باقي هزينه ها اعم از كرايه تاكسي و شام و نهار با خودمان بود . ما در پارك جنگلي فيَن نشستيم و منتظر بازگشت تيم بوديم . تيم حدود 10 شب خسته و كوفته و درب و داغان بازگشت . چند نفر زمين خورده بودند و يكي از دخترها كه بدون كلاه ايمني و با دوچرخه كرايه رفته بود دستش آسيب ديده بود . اكثراً ناراضي و خسته بودند اما نمي دانم چرا فقط به جاي اعتراض جدي به سرپرستان تيم فقط پشت سرشان به غيبت و بدگويي مي پرداختند !.. جداً كه از ماست كه بر ماست .
از اين سفر خاطره خوشي نداشتم . اين به خاطر زمين خوردنم نبود كه خوب مي دانم همه ورزشهاي ماجراجويانه از جمله دوچرخه سواري كوهستان بدون زمين خوردن و آسيب ديدن ممكن نيست اما چيزي كه ناراحتم مي كرد بي برنامگي ، بي مسئوليتي ، رفتار احمقانه و مسخره سرپرستان و به اصطلاح ورزشكاران حرفه اي تيم ، پول پرستي و ذائقه بازاري به جاي عشق به طبيعت و ورزش و ترويج آن ، نخوت و لمپن مآبي و كم فروشي آموزشي به جاي رفتار ورزشي و صبر و سخاوت و در آخر بازي كردن با جان آدمها به جاي احساس مسئوليت براي حفظ سلامت آنها بود كه در تمام برنامه تور متأسفانه شاهدش بودم .
نمي دانم كدام فدراسيون يا سازمان بايد بر اين تورها نظارت داشته باشد . اگر نظارت دارد چرا اين تورها نه تنها با موارد خارجي مشابه نيستند هيچ بلكه حداقل استانداردهاي لازم و مورد ادعا را هم رعايت نمي كنند و اگر نظارت ندارد ، اين تورها چطور خودسرانه و بر اساس كدام مجوز و قانوني به فعاليت مي پردازند .
ورزش دوچرخه كوهستان و ساير ورزشهاي ماجراجويانه مشابه به تازگي دكاني شده براي عده اي سودجو كه نه تنها هدفشان ترويج ورزش و ارتقاء سلامت جسمي و روحي افراد نيست بلكه با عدم رعايت استانداردهاي ورزشي و بين المللي جان آدمها را به خطر مي اندازند و جيب هاي خودشان را پر مي كنند !..
از اين به بعد در انتخاب تورهاي ورزشي بيشتر دقت مي كنم هر چند اين طور كه تورگردهاي حرفه اي مي گويند باقي تورها هم وضعيتي تقريباً مشابه دارند . اگر به ناچار با تورها به سفرهاي دوچرخه سواري مي رويد قبل از سفر اطلاعات لازم در مورد مسير را خودتان بيابيد و به گفته هاي سرپرست تيم اكتفا نكنيد . حتماً بيمه ورزشي تهيه كنيد و لوازم ضروري ورزشي را به عهده تيم نگذاريد كه كسي به جز شما به فكر سلامتتان نخواهد بود !.. به حرفهاي مربيان مجرب تور گوش نكنيد مگر اطمينان كامل به اطلاعات فرد مورد نظر داشته باشيد . بهتر است قبل از اين كار تمرين بيشتري براي آمادگي جسماني در سطح پاركهاي شهري داشته باشيد و هميشه به خاطر داشته باشيد كه اگر آسيب ديديد بدانيد كه چگونه كمكهاي اوليه را به تنهايي انجام دهيد چون بود و نبود تيم در كنار شما چندان تأثيري در اين مورد بخصوص ندارد . براي تورهاي ورزشي پول شما و ميزان گوسفندي و سر براه بودنتان اهميت بيشتري دارد تا سلامت جسمي و امنيت جاني شما ! ..
هفته آينده شايد به ابيانه رفتم . هنوز تصميم نگرفته ام . بايد كم كم دوچرخه سواري در جاده هاي پر خطر و غير استاندارد ايراني را هم امتحان كنم . خبرهايي كه در اين مورد از اين و آن سفر كرده مي شنوم نا اميد كننده و شگفت آور است اما اگر من ايراني نتوانم در جاده هاي كشورم ركاب بزنم پس كجا بروم ؟ كجا ركاب بزنم ؟.. من هم به روش خودم حق استفاده از اين آّب و خاك را دارم . آنها كه وظيفه تأمين امنيت و رفاه و سلامت جسمي و رواني مرا بر عهده گرفته اند مجبورند كه به وظايف خود عمل كنند چون من از اختيارات خود براي زندگي كردن به روشي كه دوست دارم كوتاه نمي آيم و از آنها بسيار طلبكارم . وقتش است كه بدهي هاي معوقه خود را بپردازند .
زنده باد آزادي !..
بعضي وقتها احساس مسئوليت كردن در قبال همه ممكن نيست . اين كار بيهوده و طاقت فرساييست آنهم زماني كه آنهايي كه بايد مسئول باشند و نبوده اند بيخيال و بي قيد ، هر روز بيش از روز پيش از ديگران طلبكار مي شوند و حق به جانب چنان بر منبر سخنراني تكيه مي دهند و ناصحانه باقي را مورد خطاب قرار مي دهند كه گويي پيامبري معصوم به تازگي بر زمين هبوط نموده !...
بيخيالي و ولنگاري را دوست ندارم .. اينكه مثل يك عقب افتاده ذهني با مغزي شست و شو داده شده بخندم و نفهمم و از نفهميدنم لذت ببرم را دوست ندارم .. آدمها دو دسته هستند .. يا مي فهمند يا نمي فهمند !.. وقتي كه فهميدي ، رنج و مسئوليت هرگز تو را رها نخواهند كرد . وظايف خودت به كنار ، در قبال بي مسئوليتي هاي ديگران هم مي خواهي پاسخگو باشي و اين وقتي كه از آستانه نرم معمول جامعه فراتر رود اصلن خوب نيست . در يك ديوانه خانه قانونگذاري و مسئوليت پذيري تا اندازه اي خوب است اما در بيشتر موارد كار بيهوده ايست .. همرنگ جماعت شدن را هرگز پيشنهاد نمي كنم چون همين در اقليت بودن امتيازيست كه دوستش دارم اما وقتي كه پاي مسئوليت و پاسخگويي و ذبح زنده زنده آرامش به پاي جامعه است كوتاه آمدن و رها كردن را بيشتر مي پسندم ..
اگر همسرت را دوست نداري رهايش كن !.. به همين سادگي !.. هيچ دليلي ندارد آدمي مسئوليت يك زندگي بدون عشق و سرشار از رنج را تحمل كند . گاهي آن اوايل كه تازه از همسرم جدا شده بودم احساس عذاب وجدان مي كردم .. زندگي در يك شهر جنوبي با فرهنگي سنتي .. بدنيا آمدن در يك خانواده خوش نام و سرشناس .. و دامادي كه به ظاهر ايده آل جامعه ايراني محسوب ميشد .. خاله زنك بازي هاي دوستاني كه زماني چشم ديدنت را نداشتند .. حرف و حديثهاي كوچه بازاري بي تجربه ها و ترسوهايي كه جرأت مرا نداشتند همه و همه دست به هم داده بود كه اين تصميم برايم سخت باشد اما ديدم نمي توانم به خودم و به او و به ديگران دروغ بگويم .. بعد از گذشتن يك سال ديگر دوستش نداشتم .. جدا شدم و مسئوليتي را كه جامعه و قانون و فرهنگ با زور مي خواست به من تحميل كند رها كردم و خوشحال بودم كه بدون خطا و خيانت زندگي جديدي را شروع كرده ام ..
اگر نامزدت را ديگر دوست نداري يا حتي دوستش داري ولي براي يك زندگي مشترك تا پايان عمر نمي تواني مطمئن باشي كه همچنان به همين اندازه كه حالا دوستش داري در آينده هاي دور هم با تصور هر پيشآمد وحشتناكي دوستش خواهي داشت نامزدي را به هم بزن و رهايش كن !.. برنامه ريزي ها .. جشن ها .. خاطرات خوش .. خنده ها و شادي ها و احساس غرور هاي لحظه اي در ميان جمع هيچ كدام ارزش شروع يك زندگي با آينده اي متزلزل و مبهم را ندارند .. من اين كار را هم امتحان كرده ام !.. باز هم عذاب وجدان پشيماني به سراغم آمد اما تحمل كردم و پيروز شدم .. آزادي از آينده اي كه قابل پيش بيني نيست لذت بخش است ..
كارت را اگر دوست نداري رها كن !... هيچ دليلي ندارد در محلي كار كني كه از تو انتظار دارند كمتر از هوش و استعدادت ظاهر شوي .. چشمهايت را روي اشتباه هاي عمدي ببندي و گاهي هم همرنگ جماعت شوي تا ارتقاء رتبه بگيري .. غرورت را كنار بگذاري .. به وجدان كاريت گاهي قرص خواب بدهي و زيرآبي همكارانت را بزني .. هميشه وانمود كني كه از مديرت كمتر مي فهمي .. زير اظهار نظرهاي خودت هم اجازه امضاء كردن نامت را نداشته باشي و زندگي را فداي كارت كني .. اگر محتاج حقوق كارمندي نيستي و شخصيت و هوش و غرورت را ارزشمندتر از آن مي داني يك لحظه هم ترديد نكن و كارت را رها كن !.. من اين كار را هم امتحان كرده ام .. نمي داني چه لذتي دارد صبح براي خودت از خواب بيدار شوي .. براي خودت كار كني و براي خودت تصميمهاي خوب خوب بگيري و زندگي كني ..
اگر وضعيت جامعه و كشورت تو را رنج مي دهد .. اگر به همان اندازه كه تو در قبالش احساس مسئوليت مي كني آنها چنين انتظاري را متقابلاً برآورده نمي سازند .. اگر فاصله ايده ها و آرزوها و احساسات و افكارت فرسنگها با آنها تفاوت دارد .. اگر همه جا همچون سدي مانع حركت تو مي شوند و نفيت مي كنند .. اگر كمر به نابودي تو به خاطر تفاوتهايت بسته اند .. جامعه و كشورت را رها كن و برو !.. برو به جايي كه براي انسان بودنت وراي جنسيت و عقايد و مليت و تصميمهايت ارزش قائل باشند و به اندازه استعدادها و تواناييت حمايتت كنند .. اين كار را هنوز امتحان نكرده ام اما اگر روزي جنگيدن براي ايده ها و عقايدم از آستانه توانايي هاي روح و روانم فراتر رود جامعه و كشوري را كه عاشقانه دوستش دارم رها خواهم كرد و خواهم رفت ..
رها كردن و رفتن و گذشتن نه عذاب وجدان دارد و نه نشانه بي مسئوليتيست .. هر كاري و هر چيزي بهايي دارد مگر جان و روح و روان كه برايش بهايي قابل تصور نيست و جز در پس زمينه روشن آزادي چگونه مي توان به ادامه زندگي و باورهايي كه به آن وابسته هستند اميد داشت ؟..
هميشه راهي را انتخاب كرده ام كه آزادترم كرده باشد .. خواه اين آزادي در انتخاب آدمي و شهري و شغلي و كشوري باشد و خواه در رها كردن آدمي و شهري و شغلي و كشوري باشد ..
پس زنده باد آزادي !.. : ) ..
درياچه خضر نبي !..
ديشب با يك گروه دوچرخه سوار حرفه اي تا نيمه حرفي آشنا شدم . همان ديشب رأس ساعت 2 با آنها قرار گذاشتم و همسفرشان شدم . دوچرخه ها را بار ميني بوس كرديم و از جاده چالوس تا مرزن آباد و تا روستاي نيمور در دامنه هاي البرز سواره رفتيم . از آنجا دوچرخه ها را سوار شديم و در جاده هاي خاكي پر نشيب و فراز جنگلي ركاب زديم .
براي من كه بعد از 20 سال بدون هيچ آموزشي آن هم براي سومين بار در عمرم سوار دوچرخه مي شدم كار سخت و هيجان انگيزي بود . در نظر بگيريد كه هنوز كار با دنده هاي دوچرخه كوهستانتان را بلد نيستيد و مسير را نمي شناسيد آن وقت برويد در يك جاده با شيب تند برانيد !.. در ابتداي راه از روي يك چاله روي سرازيري كنار دره نتوانستم تعادل دوچرخه را حفظ كنم و به سختي زمين خوردم و همانجا به اهميت وجود كلاه ايمني و دستكش پي بردم . اگر كلاه نبود شايد به سرم آسيب جدي وارد ميشد اما خوشبختانه فقط گونه چپم كمي ساييده شد و چون دستكش نداشتم استخوان زير شصت دست چپم ضرب ديد و ورم كرد و زير زانوي چپم هم دو عدد بادمجان رسيده فرد اعلاء سبز و بنفش شد !.. كمي ترسيدم و اعتماد به نفس دوچرخه سواريم پايين آمد اما هم تيمي هاي بسيار خوبي داشتم كه راهنمايي ها و قوت قلبشان باعث شد بتوانم نيروي از دست رفته را دوباره بازيابي كنم و به راهم ادامه دهم . مسير زيادي را به سلامت و بدون مشكل طي كردم .
هدف ما رسيدن به " درياچه خزر نبي " در دل جنگلهاي بكر و انبوه مازندارن بود اما بدليل عقب افتادن از برنامه به خاطر اصرار بيش از حد چند نفر از بچه ها براي طي كردن سربالايي هاي دشوار مسير با دوچرخه در حاليكه توان و تمرين لازم براي اين كار را نداشتند و آشنا نبودن تور ليدر با مسير و گيج شدن بلد راه و مساعد نبودن شرايط جوي ( رطوبت بالا ، مه شديد ، سردي و تاريك شدن هوا ) توي يكي از پيچ ها حدود ساعت 30: 2 بعد از ظهر نهار خورديم و دوچرخه ها را بالاي ماشين گذاشتيم و برگشتيم . خيلي دوست داشتم درياچه را ببينم اما خب انگار اين بار قسمت نبود و مشكلات پيش بيني نشده و نداشتن وسايل لازمي مثل gps ، نقشه ، قطب نما ، بلد راه مطمئن ، آذوقه ، سوخت براي ماشين اسكورتي تيم ، چادر و كيسه خواب و عدم برنامه ريزي براي يك سفر بيش از يك روزه امكان ماندن در آن محل و ادامه راهي ناشناخته را عملاً غير ممكن كرده بود .
با وجود نداشتن هيچ تجربه قبلي از دوچرخه سواري در طبيعت و نرمش ها و آمادگي جسمي لازم به خودم كلي اميدوار شدم !.. فهميدم كه در صورت ادامه اين ورزش طبق يك اسلوب استاندارد و تمرين لازم مي توانم از پس چنين جاده هاي وحشي و دل انگيزي برآيم .
شماره يك بلد راه مطمئن را گرفتم و تصميم دارم يكي از همين روزها دوباره به منطقه بروم . اين بار دوربين عكاسي و وسايل ضروري را همراه خودم مي برم و پيش بيني هاي لازم جهت اتفاقات غير منتظره را حتماً در نظر مي گيرم . وقتي كه مسير را نمي شناسيد و تازه كار هستيد به هيچ بلد راه و همراهي به جز خودتان و gps و وسايل حياتي و ضروريتان نبايد اعتماد كنيد و توصيه آخر اينكه هميشه يك جعبه كمك هاي اوليه همراه خود داشته باشيد .
چون اين بار اولين تجربه دوچرخه سواريم در طبيعت بود براي اطمينان دوربين عكاسي حرفه اي با خودم نبردم . اما بار ديگر حتماً اين كار را خواهم كرد چون اين بار مي دانم چگونه و با چه وسايلي بايد به اين منطقه وحشي و زيبا بروم .
تركيب درختان بلند و در هم پيچيده و مه مناظر فوق العاده اي پديد آورده بودند كه انسان را وادار مي كردند به ناچيزي و ضعف وجود خويش در برابر اين همه نظم و اقتدار و بزرگي و پيچيدگي اعتراف كند و در برابر روح طبيعت سر تعظيم فرود آورد .
سفر يك روزه آن هم بدون برنامه ريزي مناسب و لوازم ضروري و ايمني براي كشف زيبايي هاي جنگلهاي بكر كوهستاني و هماهنگي با آن كافي نيست . براي مسيرهاي ناشناخته يا كمتر شناخته شده بايد تدارك يك سفر چند روزه داشت . بلد راه مطمئن ، gps ، تلفن ماهواره اي ، كيسه خواب ، چادر ، لباس گرم و جعبه كمكهاي اوليه فراموش نشود .
آبي ها ..
فواره ها انار كم داشتند .. پيشنهاد مي دهم يگان حفاظت از آثار تاريخي كاشان به جاي پر كردن فيلم از بازديدكنندگان با دوربينهاي مدار بسته و جلوگيري از عكاسي عكاسان با لحني زشت و زننده ، روي هر فواره يك انار بگذارند .. علامتها و شماره ثبتهايي را كه با رنگ سفيد روي درهاي چوبي قديمي عمارت خودنمايي مي كنند پاك كنند و دستي روي سر و صورت و اندام خاك گرفته و تارعنكبوتي پنجره ها ، طاقچه ها و ديوارها بكشند .. نامه هاي فدايت شوم و امضاهاي خودكاري روي آجرنماهاي قديمي را سياه كرده بودند .. توي باغ فين همه جا صدايي مغموم و تنها توي گوشم زمزمه مي كرد .. آن همه زيبايي و گيرايي كه همه جا جاري بود از روح مردي بزرگ بود كه آنجا تمامش كرده بودند ..
معجزه ..
خب !.. عاقبت فردا شد .. معجزه دلخواه من رخ داد .. معجزه اي كه هر روز از پس هر شب اتفاق مي افتد و تكرار و تكرار و تكرار مي شود .. معجزه اي كه از فرط تكرار فراموش مي شود ..
به پاس رخ دادن اين معجزه مي روم كاشان عكاسي كنم !.. كاش ميشد سهراب سپهري را به عنوان سوغاتي برايتان بيآورم ..
به همان اندازه كه تحمل تبديل شدن تلخي ها به شيريني ها و شيريني ها به تلخي ها با سرعتي نزديك به پرواز نور سخت است به همان اندازه هم آسان است .. فقط بايد صبر كرد .. كاري كه مجبوريم .. اگر مي خواهيم زنده بمانيم .. ; ) ..
من كه خوبم .. شما هم خوب باشيد ..
مصيبت نوشته ..
امشب هم دلم گرفته .. من دروغگو نيستم .. يك هفته است كه دلم گرفته .. دلم تنگ شده .. دلم براي مامان تنگ شده .. آنقدر دلتنگش شده ام كه از شادترين منظره ها غمگين ترين عكسها را مي گيرم .. آنقدر كه همه سوژه هاي توي عكس فرياد مي زنند .. كش مي آيند و ازم مي خواهند كه گريه كنم .. به خودم در روزها و شبهاي اوليه از دست دادنش كه فكر مي كنم و آرامش و سكوت آهنينم را كه به ياد مي آورم تازه مي فهمم چه بر سرم آمده بوده .. حالا كه مي نويسمش مي توانم گريه كنم .. حالم را بهتر مي كند .. بگذار همه دنيا بفهمند كه من غمگينم .. دلتنگم .. بگذار بدانند كه اين مغرور از خودراضي زبان دراز هم مي تواند در هم بشكند .. آشفته شود .. در خودش فرو بريزد و ويرانه اش ويرانتر شود .. مي دانم كه فردا بهتر خواهم شد .. مثل هميشه .. مي دانم كه طي مي كنم و مي گذرم .. اما بگذار امشب اعتراف كنم كه بدم .. دلتنگم .. كه به شانه هايش نياز دارم .. كه دستان مهربانش را مي خواهم .. نه حوصله اديبانه نگاري دارم و نه مهم است برايم كه چگونه زيبا بنويسمش .. نبودن او سرتاپا زشتي و سياهيست .. اين خود ورطه است .. پس زيبا نوشتنش به چه كارم مي آيد ؟.. كه چه بشود ؟.. خيلي سخت است تحمل خاطرات نابودي بزرگترين آرزوي زندگيت .. آنهم براي كسي كه تنها همين يك آرزو را داشته .. مامان خوبم دلم برايت تنگ شده .. دختر مغرور و بازيگوش تو امشب تبديل شده به يك بيشه پريشان و از هم گسيخته .. هر چه از رفتنت مي گذرد بيشتر باورش مي كند و بيشتر در خود فرو مي ريزد و مي شكند .. مامان كاش من به جاي تو رفته بودم .. تو به مراتب بهتر از من بودي .. تو زيباتر .. مهربانتر .. آرامتر و صبورتر از من بودي .. مامان تو يه دختر كوچولوي ديگر هم داشتي .. آبجي كوچيكه را مي گويم .. او سالهايي كه من تو را داشتم نداشته .. او هشت سال تو را كمتر از من داشته .. حقش نبود تنهايش بگذاري .. مامان با آبجي كوچيكه تلفني ساعتها گريه كرديم و به يادت بوديم .. اين همه اتفاق خوب و معجزه .. چرا نبايد اينها براي يك بار هم كه شده نصيب ما ميشد ؟.. مامان چطور دلت آمد بابا را تنها بگذاري ؟.. مي داني كه عاشقت بود .. مي داني كه تو را از همه ماها بيشتر دوست داشت .. مي داني كه الآن روز و شب ندارد .. مامان چرا تنهايمان گذاشتي و رفتي .. تو كه دوستمان داشتي .. هميشه فكر مي كرديم اگر همه دنيا هم بخواهد نابودمان كند باكي نيست آخر تو كه پيشمان هستي .. تو از دنيا بزرگتر بودي .. با وجود تو دنيا به چشممان نمي آمد .. چه كسي دنيا را مي خواست ؟.. مامان تو كه رفته اي آنقدر حساس شده ام كه حتي تحمل سختي گلبرگهاي رز و مريم را هم ندارم .. تمام پرها و نوازشها و روياها زبر و خشن شده اند .. مامان خوبم .. مي دانم كه فردا بهتر مي شوم اما امشب دوست دارم زار بزنم .. گريه كنم .. فرياد بزنم .. خيلي وقت است كه غم دوريت را مي خورم و سكوت تحويل مي دهم .. خيلي وقت است كه نبودنت را باور نكرده ام .. مي خواهم همين امشب باور كنم .. مامان نمي داني چه سخت است وقتي كه 6 ماه بعد از رفتنت گوشي را برميدارم تا به تو تلفن كنم و بگويم امشب دير مي آيم به خانه اگر تلفن زدي و نبودم نگرانم نباشي .. مامان نمي داني چه سخت است غم خودت را تحمل كني اما نتواني غم آبجي كوچيكه و بابا را سبك كني .. مامان من و تو زياد حرف نمي زديم .. با هم زياد دعوا مي كريم .. زياد قهر مي كرديم .. اما همديگر را خيلي دوست داشتيم .. مي دانم .. تو هم مي داني .. مامان دلم براي تندي قهر و آشتي كردنهاي ساعتيمان تنگ شده .. مامان كجايي ؟... كاش مي دانستم كجايي .. حتماً پيشت مي آمدم .. مامان زندگي بدون تو امشب سخت است .. فردا را نمي دانم ... اما امشب سخت است .. مامان بدون تو حوصله هيچ كس را ندارم .. حتي حوصله خودم را هم ندارم .. دل مهربانها را مي شكنم .. دوستان را مي رنجانم .. خوبها را بد مي كنم اما آنها كه نمي دانند كه چه غمي را دارم تحمل مي كنم .. مامان .. دلم برايت تنگ شده .. حالا نمي بينمت يا نمي خواهي كه ببينمت هيچ .. لا اقل صدايم كن !.. براي يك بار هم كه شده بگو روشنك .. يواشكي هم كه بگويي من مي شنوم .. صدايم كن !.. مامان ..
كاش فرقي باشد ميان الاغي كه بارش كتاب است و آدمي كه كتابخانه اش پر از كتاب است ..
توصيه هايي براي عكاسان آماتور ايراني :
1- قبل از عكسبرداري از سوژه هاي خياباني گذراندن يك دوره كلاس آموزشي دوي با مانع ، دوي سرعت ، دوي امدادي ، دوي استقامت ، كونگ فو ، كاراته و بوكس بر حسب مختصات جغرافيايي و سوق الجيشي سوژه جهت مقابله با حوادث غير مترقبه مربوط و نامربوط به سوژه بعلاوه يك دوره فشرده تخصصي پرتاب وزنه براي دور كردن هر چه سريع تر آلت جرم يا همان دوربين عكاسي توصيه مي شود .
2- اگر مؤنث هستيد از پذيرفتن سوژه هاي مذكر بدون همسر فعلي يا سابق و نامزد و مادر و خواهر و دوست دختر و دختر همسايه و همكار و همه خواننده هاي مؤنث وبلاگ احتماليشان جداً خودداري نموده و در صورت لزوم از سوژه مورد نظر اجازه كتبي همه عوامل نام برده را با يك قيافه جدي و بي گذشت تقاضا فرماييد و اگر مرد هستيد بالعكس بعلاوه يك عدد پزشك قانوني معتمد و شريف !
3- هنگام عكسبرداري از اماكن حساس و مهمي مثل توالتهاي عمومي ، ايستگاه هاي اتوبوس ، مترو و تاكسي مجوز رسمي از اماكن و وزارت اطلاعات ، راه و ترابري ، اداره تاكسي راني ، منابع طبيعي ، سازمان محيط زيست ، وزارت كشور ، دادگستري ، آموزش و پرورش ، جهاد كشاورزي ، اداره اسكان ايلات و عشاير ، دام و طيور و پرورش ماهيان سردآبي حتماً همراه خود داشته باشيد .
4- حتي المقدور سوژه هاي غريبه خود را از آدمهاي هميشه ولو در اطراف دانشكده هنرهاي زيبا ، خانه هنرمندان ، زير پل سيد خندان ، ميدان ونك ، ميدان تجريش ، پارك دانشجو ، تأتر شهر و كافه شوكا و ساير نقاط روشنفكر نشين و روشنفكر پرور و روشنفكر خيز انتخاب كنيد .
تبصره 1 از بند 4 : اينجا ايران است دوست عزيز ! نظريه نسبيت انيشتين را آويزه گوشتان كنيد و بند دوم توصيه نامه را هميشه و در همه حال و تحت همه شرايط رعايت فرماييد .
5- هنگام عكسبرداري از خطه زرخيز و نخبه پرور جنوب شهر لطفاً دوربين و ساير وسايل را با زنجير چرخ به كتف و كمر و گردن خود الصاق نموده و اگر شد يك عدد قمه ، اسپري فلفل ، تيزبُر يا چاقوي ضامن دار توي جيب شلوارتان همراه خود داشته باشيد .
تبصره براي بند 5 : در اين نوع عكسبرداري يا هيچ سوژه جانداري نخواهيد داشت يا تعداد كثيري سوژه هاي جان بركف داوطلب در جلوي دوربين و تعداد قابل توجهي از سوژه هاي غيرتمند ريز و درشت به عنوان مشايعت كننده و بادي گارد در پشت خود و اطراف و اكناف مسير تا كيلومترها خواهيد داشت .
6- هنگام عكاسي خياباني و طبيعت حتي المقدور از پوشيدن لباسهاي تيتيش و كفشهاي پاشنه 7 سانتي و چادر ملي و ناخن مصنوعي و كمربند خودداري فرماييد .
7- هنگام عكسبرداري لطفاً سيگار نكشيد . خيابان تخت خواب عمه تان نيست !
8- اگر عُرضه عكسبرداري در مكانهاي شلوغ را نداريد خب عكس نگيريد !.. به درك ! ..خيابان و پارك و مدرسه را كه نمي شود واسه خاطر شما قرق كرد . بهتر است خانه بمانيد و ناخنهايتان را لاك بزنيد .
9- وقتي به تورهاي عكاسي مي رويد لطفاً عمدي توي كادر هم نپريد . به خدا كادرها و سوژه ها تمام نمي شوند و به همه مي رسد . صفي نيست . نمي خواهد زرنگي كنيد و جر بزنيد يا از دو سال قبل براي دو سال بعد براي خودتان و جعفر و قلي و جواد و حسن و حسين جا بگيريد .
10- اگر عكسهايي كه از شما مي گيرند هميشه بهتر از عكسهاييست كه شما از آنها مي گيريد بهتر است عكاسي را فراموش كرده و با اجازه بزرگترها مدل شويد . ; ) ..
خودنوشته ..
دلتنگم .. دلتنگ او در سالگرد جشن سلامتيش كه امسال بدل شد به سوگي در سكوت كه در ياد و قلبمان برگزار شد .. خوابم نمي برد و مي دانم كه همه تلخي ها و حساسيت هاي اين روزها و شبهايم از همين است كه هست .. اما به هر حال غم و غرور و شوق و تنهايي از من ملغمه اي ساخته كه مي خواهد بهتر از هر كسي زندگي كند .. دوستي از من پرسيد اين " تفاوت " تو در چيست ؟.. ساده و خلاصه اش كردم و گفتم : شما براي زندگي كردن تلاش مي كنيد اما من بايد بجنگم !.. همين !..
مدتيست كه به كادرهاي كج و سوژه هاي در حال سقوط و صعود و تغيير و تحول و غافلگيري علاقمند شده ام .. مرا ياد خودم مي اندازند و گاه ياد آدمهايي كه ديده ام و شايد ياد خاكي كه در آن زندگي مي كنم .. اينجا هيچ ثباتي موجود نيست .. پس چرا من و كادرهايم بايد ثابت بمانيم ؟!.. ثبات تعريف كننده اين خاك و جغرافيا نيست .. ثبات تعريف كننده من و شما نيست .. در اين زمانه تنها به ثبات ميخ ها مي شود اعتماد كرد كه خود مفعول ضربه چكشند ..
كلاغها قار قار مي كنند و من مي روم كه كمي بخوابم .. آرامشي كه در هيچ گفت و گويي و صدايي اين روزها نمي شنوم با نوشتن به سراغم مي آيد و يادم مي اندازد كه من هنوز آدمم ..
در سرزمين آدم كوتوله ها " من " شدن به اندازه " ما " شدن سخت است !..