آخرین ملاحظات.. (28)

 

سفر من 10 روز پس از سال نوی مسیحی به پایان رسید.. به مرکز رفتم و برای آخرین بار با فرانک و فیلیپ و جسیکا و باقی دخترها و چندتایی از هم دوره ای هایم خداحافظی کردم.. این مدت با فراز و نشیب زیادی روبرو شدم.. ناراحتی ها و خوشحالی ها.. شور و هیجانها و موانع و مشکلات.. برخوردهای بد و آزاردهنده و برخوردهای خوب و منصفانه.. ولی در کل خوبی ها و خوشی هایش حسابی بر بدی هایش چربید و به این فکر کردم که اگر همه اش خوب و خوش بود حالا آنقدر خوشحال نبودم.. برای آدم اهل چالش ( نه بازی های مسخره! ) و جنگجویی مثل من هیچ وقت همه چیز یک نواخت و قابل پیش بینی نیست و اوج و فرودهایی دارد که هر دو اش لذت بخش و خاطره ساز است.. من از ساده ترین و معمولی ترین و کوتاه ترین برخوردها یک دنیای جدید می سازم برای رشد کردن خودم.. برای فکر کردن و تأثیر گذاشتن و تأثیر گرفتن چون زندگی را اینطور تعریف می کنم..

با همه دست دادم و ناخودآگاه اشکهایم سرازیر شد.. فرانک هم که با زور اشکهایش را نگهداشته بود گفت این دختر را نگاه کن!.. این همانیست که قد درازم و تی شرتی را که روی قایق می پوشیدم مسخره می کرد و پشت سرم شکلک در می آورد و به حرفم توجهی نمی کرد و توی چشمهایم نگاه می کرد و می گفت : تو که استاد من نیستی!.. برو زودتر تا اشک مرا هم در نیآورده ای!.. من هم مثل خودت یک احساساتی بدقلق هستم..

چمدانم را که آماده کرده بودم از هاستل برداشتم و سوار تاکسی شدم.. راننده تاکسی از من پرسید که پوکت چطور بود؟ دوستش داشتی؟.. گفتم عالی بود.. انگار شهر خودم را دارم ترک می کنم.. و واقعن همینطور بود که گفتم.. من همه کشورها را دوست دارم و اگر بیش از یک ماه بمانم خیلی خوب و خیلی زود خودم را با فرهنگ و مردمانش وفق می دهم و دوست پیدا می کنم.. برایم ارتباط برقرار کردن با مردمانی که راحت و یک رو باشند کار ساده ایست.. و البته با مردمانی که عقده ها و کمبودهای زیادی دارند و متعصب و سطحی و احمق هستند به همین راحتی ها نمی توانم ارتباط برقرار کنم چون به اندازه کافی در کشور خودم به ناچار با آنها برخورد پیدا می کنم که خوشبختانه فعلن در سفرهایم به چنین مردمانی برخورد نکرده ام یا با رندی از کنارشان عبور کرده ام و درگیرشان نشده ام..

البته انتظار زیادی از خیلی از آدمهای اینچنینی در کشورم ندارم اما واقع بینی و پذیرش این موجودات به همان شکل و طرز فکری که هستند مطمئنن به معنای همرنگ شدن با آنها و تأیید و همنشینی و دوستی و همزیستی نیست.. هرگز از منافع و مسیری که در زندگی بر اساس قوانین خودم انتخاب کرده ام به خاطر موجودات بی مایه و بوقلمون صفت و فاقد شعور و قدرت تشخیص نخواهم گذشت و میدان را خالی نخواهم کرد.. دوران گذار را مگر که ها بوجود می آورند؟.. به جز من و شما؟.. من سهم خودم را در تغییر و تمیز کردن این منجلاب به اندازه خودم می پردازم با کنشها و واکنشهایم.. نوشته هایم و فعالیتهایم و شاید در آینده با آثارم.. این یعنی نه گفتن به موج فرصت طلبی که ریاکارانه به خاطر منافعش به همه آری می گوید و به هر که می خواهد کمی بالاتر بپرد و تغییری هر چند اندک و متفاوت بوجود بیآورد نه می گوید.. آیه یأس می خواند.. مسخره می کند.. حسادت می کند.. سنگ می اندازد و حاشیه می سازد.. این یعنی نه گفتن به در جا زدن و غلطیدن در منجلاب اکثریت بی تفاوت و منگ و مجازی و اقلیت زورگوی انحصارطلب ..

در فرودگاه بین المللی پوکت راحت نشستم و منتظر ماندم.. دو سه کیلویی اضافه بار داشتم که متصدی مربوطه با لبخندی سرش را به نشانه اهمیت نداشتن موضوع تکان داد و با خیال راحت سوار هواپیما شدم.. یک مرد میانسال انگلیسی جفتم نشسته بود که بیچاره تکان نمی خورد و خیلی تمیز بود .. تمام مدت فیلم نگاه کردم و خوردم و خوابیدم تا رسیدم..

توی فرودگاه امام چهل روز قبلش وقتی که می خواستم به سمت پوکت پرواز کنم و توی سالن انتظار نشسته بودم یکی دو تا فضول پیدایشان شد.. با موارد مشابهش قبلن در پروازهایی که به هندوستان.. اندونزی.. ارمنستان.. ترکیه و گرجستان داشتم هم برخورد کرده بودم .. یکیشان یک خانم مسن بود که می خواست به فیلیپین برود و مثل من در کوالالامپور مالزی هواپیمایش را عوض می کرد.. کلی خواهش و التماس کرد تا بسته ای را که ظاهرن جا نداشت به من بسپرد و در مالزی تحویل بگیرد که خیلی رک و صریح جواب رد دادم و قبول نکردم.. متوجه شدم هر جا که می نشیم سر و کله اش پیدا می شود.. من هم از رو نرفتم و بارها جایم را عوض کردم و نشستم مابین دو نفر خارجی مسافر تا خیالش را راحت کرده باشم!.. چند دقیقه که گذشت مرد جوانی نزدیک شد و خیلی بی مقدمه درباره اینکه کجا می خواهم بروم پرسید که باز هم رک جواب دادم که به شما چه ربطی دارد که می پرسید؟.. مگر هم را می شناسیم؟.. با پر رویی گفت که خب آشنا می شویم.. شاید همسفر بودیم!.. پاسخ دادم علاقه ای به آشنایی و همصحبتی با شما ندارم و دوباره جایم را عوض کردم..

اینها را گفتم برای آنها که تنها سفر می کنند آنهم به کشورهای آسیای جنوب شرقی.. هرگز از هیچ مسافری حتی اگر دوست و آشنای شما باشد بسته ای در فرودگاه قبول نکنید چون معلوم نیست با همین لطف ساده به چه مشکلات غیر قابل حلی در آنسوی مرزها گرفتار شوید.. فریب ظاهر موجه یا ساده افراد را هم نخورید و در کل سعی کنید توی فرودگاه های بین المللی مخصوصن فرودگاه های ایران با کسی که نمی شناسید درباره سفرتان ، مسیرتان یا آدرس مقصدتان صحبت نکنید و اجازه ندهید کسی به بارها و وسایل شما نزدیک شود و به آدمهای مشکوکی که ناگهانی از راه می رسند و صحبتی را پیش می کشند و از شما یا دیگران با صدای بلند نظرخواهی می کنند توجهی نکنید.. این یکی از روشهای ساده و تابلوی درگیر کردن دیگران در مواردی است که ممکن است به ضرر شما و به نفع آنها تمام شود.. در ضمن توی فرودگاه آن حس همنوع دوستانه کمک به دیگران را هم کنترل کنید.. همان لحظه ای که دارید خم می شوید تا بار کسی را کمکش بلند کنید یا جا به جا کنید شاید بسته ای به بارهای شما اضافه یا از بارهای شما کم شود..

 

+ شنبه 8 شهریور1393ساعت 16:55 روشنک هوشمند |

زندگی یعنی رفتن..

 

دوست فرهیخته ای که لطف می کند و نوشته های مرا می خواند برایم کامنتی گذاشته و درد و دلی کرده من باب حسرت و حسودی به من یا کسانی که سفر می روند اما ایشان موانع زیادی در این راه دارند که نمی گذارند مثل من آزادانه سفر کنند.. البته این دوست نادیده آنقدر فرهیخته هستند که می توانند خودشان سوژه خوبی برای حسادت دیگران باشند و مشخص است که شکسته نفسی می کنند.. به هر حال کامنت ایشان و دوستان مشابهی مرا به فکر انداخت که آیا آدم بی حسرت و بی آرزو هم وجود دارد که هیچ مانعی در راه رسیدن به آرزوهایش حالا هر چه که هستند نداشته باشد؟.. من که فکر نمی کنم.. کم و زیاد و چیست و چگونه شاید متفاوت باشد اما نبود و نیستی وجود ندارد.. زندگی یعنی حسرت رسیدن آدمی به نقطه ای که حتی خودش هم نمی داند دقیقن کجاست و کی فرا می رسد و مرگ که تلخ ترین حقیقت زندگیست که آنهم معلوم نیست دقیقن کی و کجا راهمان را می زند و می برد و ما را حسرت به دل به عدم می فرستد.. پس مهم نداشته ها و نکرده هایمان نیست.. مهم تلاش است در حد خودمان.. جیبمان.. توانمان .. استعدادمان و شرایطمان که زندگی را به مردن و سکون برگزار نکنیم و رونده و جاری باشیم نه ایستا و مرداب.. و بگذاریم دم مرگ اگر فرصتی برای اندیشیدن داشتیم به کرده ها و داشته هایمان فکر کنیم و لبخند بزنیم و حسرت کمتری در دل داشته باشیم تا آنجاییش که دست خودمان بوده.. زندگی می تواند دو معنا داشته باشد.. یکی حسرت نرفتن و دیگری رفتن.. بگذارید به جای حسرت نرفتن معنای دوم را برای زندگیمان انتخاب کنیم و برویم.. حتی اگر نرسیدیم لااقل رفته ایم و امتحان کرده ایم و حسرت به دل نمانده ایم..

این هم پاسخ من به این دوست خوب نادیده و سایر دوستان :

سلام.. موانع در راه من هم که زیاد هست.. از مشکلات مالی برای جور کردن هزینه سفرهایم ( 5 میلیونش هنوز کم است.. دیگر چیزی برای فروختن ندارم توی خانه.. حالا ببینم شاید پدرم به من قرض داد.. و لطف می کند که می دهد.. امیدوارم وقتی پول خودم نصیبم شد همه قرضهایم را که تمامن فقط متعلق به پدرم است به او پس بدهم.. اگر که بگیرد!.. ) تا گرفتن ویزا که فقط به کشورهای خاصی محدود می شود چون شغل ثابت و دولتی ندارم که ثابت کنم بر میگردم ایران و خیلی از کشورها به من ویزا نمی دهند.. حسودی را بگذارید برای آدمهایی که کل دنیا را با گرین کارتشان می گردند.. من به آنها حسودیم می شود.. خواب نوشته هایم را نگاه کنید همه اش پر است از وحشت و نرسیدن و فرار.. مثل همیم یک جورایی همه ماهایی که کمی بیشتر می فهمیم و فکر می کنیم.. این سفرهای من هم شده دلخوشی من .. مطمئنم شما هم دلخوشی های زیادی دارید که اگر درباره شان بنویسید من هم حسودیم شود.. من همین الآنش هم به آنهایی که یک مادر زنده منتظر در خانه دارند حسودیم می شود.. به آنهایی که از من شجاع ترند و کارهایشان را ارائه میدهند حسودیم می شود چون خودم هنوز چنین جرأتی پیدا نکرده ام و بی نظمم.. به همه آنهایی که دوست خوبی دارند که می توانند به او اعتماد کنند حسودیم می شود چون هرگز چنین دوستی نداشته ام .. به هر حال دلیل برای حسودی زیاد هست.. ولی حسودی من در اصل حسرت است برای خودم تا نخواستن برای دیگران و مطمئنم مال شما هم همین طور است.. به هر حال از خواندن نوشته های شما لذت می برم و کامنتهایتان برایم اهمیت دارند.. البته نه به این خاطر که حسودی کردن شما حس خودخواهیم را ارضاء کند و از شدت حسودی حسرت خورانه خودم به شما یا دیگری کم کند.. برای اینکه بیشتر اوقات از طریق نوشته هایتان با شما و افکارتان همذات پنداری می کنم.. خوش و موفق باشید..

 

+ پنجشنبه 6 شهریور1393ساعت 19:31 روشنک هوشمند |

هموطنان در پوکت.. (27)

 

چندتایی ایرانی می دیدم که با تور آمده بودند و بیشتر توی بازارها می چرخیدند.. اواسط سفرم هم یک ایرانی دیگر پیدایش شد.. توی یک رستوران ساحلی نشسته بودم و داشتم سیب زمینی سرخ کرده و استیک می خوردم.. نهار مفصلی روی قایق خورده بودم و گرسنه نبودم زیاد که مردی با قد متوسط و قیافه ای معمولی پیدایش شد.. از دور داد میزد که ایرانیست.. به انگلیسی درخواست کرد که بنشیند و من هم که با همان نگاه اول حدس زده بودم چطور آدمی می تواند باشد اجازه دادم که بنشیند.. هفته بی حوصله ای را گذرانده بودم و بدم نمی آمد کمی سر به سر کسی بگذارم که لایقش باشد و تفریح کنم.. توی همان 5 دقیقه اول فهمیدم که یک مرد دروغگو و در عین حال فضول و بیربط است که در برقراری روابط اجتماعی ناشی و چلمن است بعلاوه یک عالمه ادعای بیخود و چرند که با چند تا سوال فوری گندش در می آمد.. داشت انگلیسی بلغور میکرد که خندیدم و گفتم راحت باش و فارسی صحبت کن و می دانستم که می داند ایرانی هستم و گر نه پیدایش نمیشد سر میز!.. غیر ایرانی ها به کسی اجازه نمیدهند بی مقدمه به میزشان نزدیک شود.. گفت اه شما ایرانی هستی پس؟.. گفتم بله با اجازه شما ! .. گفت اینجا چه می کنی که گفتم برای دوره دایومستری ام اینجا هستم.. طبق معمول سوالات احمقانه یکی پس از دیگری شروع شد.. تنهایی؟.. حوصله ات سر نمی رود؟.. خب به چه دردت می خورد این حالا؟.. جزیره جیمز باند را نرفته ای؟.. بانکوک چطور؟.. اه دارد باران می آید پس سفرت دارد خراب می شود یعنی؟.. خلاصه از این چرندیات کلیشه ای مخلوط با حسادت مردانه ایرانی و خاله بازی های معمول.. تحمل کردم تا وقتش برسد.. حالا نوبت او شد که رو کند چه کاره است.. ادعا میکرد که دکتریست چهل و دو ساله و در دیترویت آمریکا زندگی می کند و اینجا آمده برای همراهی دوستش در جشن ازدواج برادرش که در بانکوک برگزار میشود اما حوصله اش سر رفته و قبل از عروسی آمده دو روزی هم اینجا باشد اما آنقدر ناشیانه حرف میزد و رفتار میکرد که واقعن شک کردم.. با خودم گفتم یا از آن بچه ننه های چلمن درجه یک است یا از طایفه مردهای خودکمبین است که تا به یک زن میرسند برای مخ زنی از روش چسباندن عنوانهایی به خود استفاده می کنند که برایشان موقعیت بهتری بیآفریند بدون اینکه فکر کنند برای دو ساعت ول گشتن توی خیابانهای یک کشور غریبه با یکی ، عنوان و مدرک اهمیتی ندارد بلکه شخصیت و طرز برخورد است که تعیین می کند دو ساعتت را خوش گذرانده ای با یک آدمی که سر به تنش بیارزد یا نه!.. بعید بود کسی که 12 سال است در آمریکا زندگی می کند هنوز این آداب و روش احمقانه آشنای حال به هم زن را ترک نکرده باشد مگر اینکه واقعن مشنگ باشد.. کمی که گذشت با سوالات بیشتری دستم آمد که انگلیسی چندان خوبی هم ندارد و همه مهارتش در گفت و گوی های معمولیست.. برای اینکه مستقیمن حالش گرفته نشود به روی خودم نیآوردم و به بازی ادامه دادم.. تازه داشت به جاهای بامزه اش می رسید.. پرسید چرا در یک چنین رستورانی سیب زمینی و استیک سفارش داده ای؟.. جواب دندانشکن و تند و تیزی را که تا روی نوک زبانم پیشروی کرده بود ، دوباره غورت دادم و چیزی نگفتم تا سوژه نپرد.. آخر به جز یک مرد مشنگ بیشعور که می توانست میان این همه سوالی که به ذهن می رسد و روشهای جالب برای شروع یک گفت و گوی ارزشمند و مفرح  ، احمقانه ترینهایش را انتخاب کند؟.. گفتم راستش را بخواهی من هم مثل خیلی های دیگر وقتی به رستورانی می روم آنچه را که دوست دارم و میلم می کشد سفارش می دهم نه آنچه که دیگران را تحت تأثیر قرار بدهد!.. پرسید برای فرداشب بیکاری؟.. گفتم بله اما روزش توی قایقم.. با هم قرار گذاشتیم فردا شب کمی بگردیم و آن برق امید توی چشمانش را خواندم و لبخندی زدم تا امیدوار باقی بماند تا بعد!..

فردا شبش آمد پایین مهمانخانه و منتظر شد.. یک ساعتی مخصوصن معطل کردم تا بیشتر بماند.. لباسهایم را پوشیده بودم اما داشتم الکی با مک بوکم ور میرفتم تا زمان بگذرد و عصبی شود.. آخرش همینطور هم شد و آمد پشت در اتاق و در زد.. روشنک جان!.. میشود زودتر بیایی؟.. الآن یکساعت است که منتظرم.. گفتم آمدم.. تو برو پایین من هم آمدم..

آن شب رفتیم توی چند تا بار نشستیم و خواستم امتحانش کنم ببینم توی چه مهارت دارد .. توی مخ زنی که مهارت نداشت .. توی انتخاب مشروب و الکل ولی حسابی خبره بود و خب در این یک مورد خجالت زده ام نکرد و نفس راحتی کشیدم.. اما حرکاتش هنوز حال به هم زن بود.. چنان مثل ندید بدید های ذوق زده رفتار میکرد که گاهی مجبور میشدم با دست جلوی دهان در حال خنده ام را بگیرم.. تفریح داشت کم کم شروع میشد.. بعدش از من سراغ دیسکو گرفت.. گفتم والا من دیسکویی اینجا نمی شناسم چون آنقدر گرفتار درس و مشق و قایقم که وقتی برای این چیزها ندارم.. گفت خب بیا برویم توی یکی از این بارهای دنج بنشینیم که کسی می خواند.. رفتیم توی یک رستوران بار مخصوص هارد راکها و متال بازها نشستیم.. چند تا تایلندی با صدای گوشخراشی ادای گنگها را در می آورند و آنطرفتر هم چند تا جوان دختر و پسر مست از کشورهای مختلف می رقصیدند.. من دیگر مشروب نخوردم و ترجیح دادم حواسم سر جایش باشد چون با این چلمنی که جفتم بود بعید نبود در صورت بروز مشکلی مجبور بشوم از دو نفر دفاع کنم که نه حالش را داشتم و نه می توانستم.. آقای دکتر چلمن شروع کرد به خوردن و فوری هم مست کرد چون بی ظرفیت بود.. می خواست بلند شود برود آن وسط برقصد که دستش را کشیدم و نشاندمش سر صندلی اش چون بعید نبود با آن حالش آن وسط بگیرند بزنندش یا لختش کنند و کیف پولش را بدزدند.. فقط برای اینکه در آرزوی رقصیدن توی بار نمیرد کمی با او رقصیدم و بعد از گذشتن چند دقیقه که دیدم قابل کنترل نیست دستش را کشیدم و از توی بار رفتیم بیرون.. اعتراض کرد و گفت چرا آنقدر خشن و بی احساسی؟.. بگذار خوش باشیم و بعدش هم می رویم به اتاق تو توی مهمانخانه!.. دلم می خواست همانجا مشتی حواله چانه اش کنم اما با خل بازی هایش کلی خندانده بودم و دلم راضی نمیشد بیش از این اذیتش کنم.. با هم رفتیم تا در اتاق مهمانخانه و بعد صمیمانه از او تشکر و خداحافظی کردم به بهانه اینکه فردا باید صبح زود سر قایق باشم و زود بخوابم.. با چشمانی نا امید و ناکام دستی داد و آرزوی موفقیت کرد و گفت فقط این حقش نبود.. و داشت ادامه میداد که در را روی نوک دماغش بستم و روی تختم از خسته گی غش کردم.. دو سه بار دیگر در زد و وقتی جوابی نشنید رفت.. از گوشه پنجره نگاهش کردم وقتی داشت توی خیابان راه میرفت.. با موبایلش داشت با دوستش حرف میزد.. کمی داد و بیداد کرد با او و رفت.. دلم برایش سوخت اما خب از مردهای ناشی و احمق که با دیدن یک زن فقط به فکر خوابیدن با او می افتند حالم به هم می خورد.. آنها ارتباط برقرار کردن را بلد نیستند چون سیاه و سفید می بینند و همیشه باید از بالا به آنها نگاه کرد و محل سگ هم به آنها نگذاشت.. متکبرانه و مغرور!.. غیر از این باشید لیاقتش را ندارند و فکر می کنند موجود بی ارزشی هستید که تحویلشان گرفته اید و داخل آدم حسابشان کرده اید چون در آن ته ته های وجود خود به شدت احساس حقارت می کنند و مطمئن باشید که تصمیم گیرنده اصلی همان مامان جان سنتیشان است که توی مغزشان نشسته و معیارشان برای تشخیص خوبی یا بدی یک زن همانیست که پیرزن 80 ساله عهد قجر در سر داشت.. شک نکنید!..

یک خانواده ایرانی محترم هم دیدم توی بازار که یک زن و شوهر میانسال بودند.. روزهای طوفانی پوکت بود.. بهشان توصیه کردم فعلن از گردش دریایی صرف نظر کنند تا اوضاع دریا آرام شود..

چند روز آخر سفرم هم داشتم لیست غذاهای یک رستوران را می خواندم که یک مرد کوتاه قد ایرانی سبزه با لهجه غلیظ اصفهانی سلام کرد و فوری هم دستش را به نشانه دست دادن دراز کرد که با او دست ندادم و دستش توی هوا ماند!.. فهمیدم بیچاره چقدر نشسته پای کامپیوتر و این مطالب مزخرف ارتباط گیری مؤثر در سفر را چک کرده اما خب راستش را بخواهید نچسب بودن بعضی ها همیشه بهترین روشهای ارتباط گیری را هم خراب می کند.. فوری خورد توی ذوقش و پرسید ایرانی نیستید مگر؟.. یعنی منظورش این بود که چرا تحویل نگرفته ای و دست نداده ای.. گفتم چرا هستم .. چطور؟.. پرسید من برای تور آمده ام چند روزی اینجا هستم با دوستانم.. خواستم با هم باشیم اگر ممکن است.. آمپرم داشت می پرید بالا که یک نفس عمیق کشیدم و با لبخندی گفتم ببخشید فکر می کنم اشتباه گرفته اید.. من اینجا وقت اضافی برای وقت گذرانی با غریبه ها ندارم و خیلی گرفتارم.. بعد از کمی التماس و چرت و پرت ، با غرش من عاقبت منصرف شد و رفت.. رفتم نشستم سر میز و سفارش دادم و منتظر غذا شدم که یکی دیگر سر و کله اش پیدا شد.. این یکی قد بلند بود با زیر ابروهای برداشته اما لهجه اصفهانی اش لوش داد... به اصطلاح ژیگولشان را فرستاده بودند.. خنده ام گرفته بود اما جلوی خودم را گرفتم و خیلی جدی گفتم جوابم همانیست که به آن دوست دیگرتان هم گفتم.. من اینجا دنبال دوست نمی گردم.. برای کار دیگری آمده ام.. با پر رویی رو کرد و گفت با هم باشیم خوش می گذرد.. راستش را بخواهید دیگر عصبانی شده بودم.. گارسون را صدا زدم و مردک را به او نشان دادم و گفتم لطفن این را بیندازید بیرون چون دارد مزاحم من می شود.. گارسون تایلندی خیلی دست پاچه و ناراحت رفت به سمت مردک که او خود فلنگش را بست و در رفت و باعث خنده سایر مشتری های رستوران شد.. یک مرد روسی پشت میز دیگری نشسته بود با زن و دو دختر نوجوانش.. رو کرد به من با انگلیسی خیلی بدی گفت انگار هموطنانتان اینجا هم دست از سر شما بر نمی دارند.. اینطور نیست؟.. با خنده گفتم بله!.. با این تفاوت که اینجا مزاحمتشان به خاطر ترسی که از پلیس خارجی دارند با گستاخی و توهین همراه نیست اما در ایران از آنجایی که زنان در هر موردی مقصرند، مردهای مزاحم بی ادب تر و گستاختر می شوند و از پلیس نمی ترسند چون طرف آنان است نه ما که آنهم به خاطر قوانین ضد زن و فرهنگ جاری عوام است .. مرد روسی سری تکان داد و گفت پس با خیال راحت اینجا خوش بگذرانید و هر طور دوست دارید بگردید و احساس آرامش کنید تا می توانید..

دیگر ایرانی ندیدم.. مزاحم و چلمن و مشنگی هم ندیدم تا انتهای سفرم..

 

+ سه شنبه 4 شهریور1393ساعت 22:10 روشنک هوشمند |

الوند زیبا.. (4)

 

AxGiG,عکس گیگ پایگاه آپلود عکس ویژه وبلاگنویسان

 نمای بیرونی گهواره مریم

 AxGiG,عکس گیگ پایگاه آپلود عکس ویژه وبلاگنویسان

نمای داخلی گهواره مریم

 

AxGiG,عکس گیگ پایگاه آپلود عکس ویژه وبلاگنویسان

غار عابد

 

+ دوشنبه 3 شهریور1393ساعت 18:22 روشنک هوشمند |

الوند زیبا.. (3)

 

AxGiG,عکس گیگ پایگاه آپلود عکس ویژه وبلاگنویسان

شیر سنگی الوند

 

 AxGiG,عکس گیگ پایگاه آپلود عکس ویژه وبلاگنویسان

بعد از تخت نادر و قله در پس زمینه

 

+ دوشنبه 3 شهریور1393ساعت 17:54 روشنک هوشمند |

الوند زیبا.. (2)

 

AxGiG,عکس گیگ پایگاه آپلود عکس ویژه وبلاگنویسان

من رو به رو با رخ غربی شیر الوند..

 

نیم ساعت بعد از اینکه از سر آقا شیره پایین آمدم با جناب راهنما تصمیم گرفتیم رخ غربی قله را هم ببینیم و یک لحظه به نظرم رسید این ایده خوبی می تواند باشد که چند دقیقه ای هم از روبرو با قله همصحبت شوم.. صحبتی در سکوت با لبهای بسته.. دوربین را هم دادم دست دیگری تا این لحظه را برای خودم ثبت کرده باشم و هرگز فراموش نکنم آنچه میان من و الوند گذشت..

 

ساعت 6 صبح روز جمعه سی و یکم مرداد ماه در پناهگاه میشان از خواب بیدار شدم و بار و بندیلم را بستم و رفتم پایین تا صبحانه بخورم.. یک کاسه حلیم و یک لیوان چای خریدم و خوردم و بعد از آن بلافاصله با آقای بیات به قصد صعود قله الوند راهی شدیم.. از مسیر قلعه دیو به تخت نادر رسیدیم و بطری ها را از آب چشمه پر کردیم و سپس از سمت چپ به طرف گهواره مریم رفتیم..  بر اساس برنامه ریزی من قرار این بود که برنامه صعود باز و بدون هر گونه شتاب بی مورد برای صعود باشد چون هدف ارزیابی میزان بهبودی زانو و تخمین تمرینات لازم برای آماده گی بیشتر به قصد قله های سخت تر بود..

گهواره مریم دالان کوچکیست در دل سنگی که به مرور زمان و در اثر فرسایش شکل گرفته است.. به خاطر شکل خاصش باد در آن می پیچد و می چرخد و مثل یک کولر طبیعی عمل می کند.. خنک و دلچسب!.. آنجا تقریبن نیم تا یک ساعت نشستیم و آقای بیات هم بساط املتش را راه انداخت و من هم تنقلات و برگه هایم را رو کردم و پس از تغذیه و تجدید انرژی راه افتادیم.. می توانستیم مستقیم به سمت قله برویم اما برای دیدن بهشت آب که چشمه ای طبیعی در دل صخره های جنوبی الوند بود به سمت جنوب رفتیم.. در مسیر کمی که از گهواره مریم دور شدیم غار عابد خودنمایی می کرد که حفره ای درست به اندازه یک انسان نشسته در چند متری زمین در دل سنگ بود.. مردم محلی ( بیشتر اهل روستای چشین همدان ) علاقه خاصی به غار عابد و گهواره مریم دارند و بعضیهایشان بر اساس اعتقادات خاصی که دارند این مکانها را مقدس می دانند.. پس از غار عابد به بهشت آب رسیدیم و مدتی توی صف پر کردن آب بطری معطل شدیم.. بعد دوباره به سمت مسیر اصلی صعود قله برگشتیم.. اینجا بود که هیبت سنگی شیر مشهور الوند خودنمایی می کرد.. دیدن بچه های کوچولوی لپ گلی که روی شانه های پدر و مادرشان در حال پایین آمدن از سنگهای اصلی قله جا خوش کرده بودند ، جالب بود.. بعد از چند دقیقه معطلی تا مسیر سنگی خلوت شود و برخوردی که منجر به آسیب دیدن کسی نشود ، ناخواسته بوجود نیآید ، با احتیاط از سنگهای آقا شیره بالا رفتیم.. روی نوک قله برای دقایقی نشستم و دوربین را دادم به آقای بیات تا زحمت گرفتن چند عکس یادگاری از من و الوند را با هم برعهده بگیرد.. روی سنگ اصلی قله که سر آقا شیره بود با کمال تأسف نوشته های بعضی آدمهایی که می خواستند وجود ارزشمندشان را به قیمت زشت کردن و نابودی ظاهر طبیعت در ارتفاع 3574  متری به رخ دیگران بکشند با رنگهای مختلف اسپری دهن کجی می کرد..

آن بالا حس خیلی عجیبی داشتم.. بعد از 8 ماه دوری از کوهستان ، شیر پیر الوند با مهربانی مرا بر فرق سرش نشانده بود و تمام انرژی های از دست رفته را در یک لحظه برایم جبران کرد.. کم کم وقت رفتن فرا رسید و با همان احتیاط قبلی از سنگها پایین آمدم و به همراه راهنما از مسیر حوض نبی شمال تخت نادر و مسیر کلاغ لان به سمت پناهگاه میشان روان شدیم.. به پناهگاه که رسیدیم یک چای دیگر خریدم و خوردم و پس از کمی استراحت و تشکر از خدمه پناهگاه از مسیر قلعه دیو به سمت گنج نامه پایین آمدیم و برنامه صعود الوند من بی هیچ مشکلی همانطور که خواسته بودم اجرا شد و به پایان رسید..

جهت اطلاع دوستانی که تا به حال به الوند نرفته اند.. کرایه اتاق برای یک شب 5000 تومان است.. غذاهای موجود در بوفه پناهگاه به دو صورت سرد و گرم است و شامل حلیم ، لوبیای محلی و نیمروست.. بیسکویت و تنقلات و شیرینیجات و وسایل بهداشتی هم برای خرید پیدا می شود.. یک لیوان چای 500 تومان است.. نرخ تاکسی از گنج نامه تا میدان امام نفری 2000 تومان و اگر دربست بگیرید 8 تا 10 تومان است..

پناهگاه به صورت شبانه روزی برقرار است اما بهتر است قبل از آمدن مخصوصن اگر شب هنگام می رسید با عباس آقا مسئول پناهگاه میشان تلفنی هماهنگ کنید.. تلفن ثابت پناهگاه مدتهاست که واگذار شده اما هنوز 118 همدان همان را به شما ارائه می دهد.. برای هماهنگی با تلفن موبایل عباس آقا مسئول پناهگاه تماس بگیرید : 7010081 0918

در آخر اینکه اگر هنرمندید به کوهستان الوند حتمن سری بزنید چون اشکال متنوع سنگها به شما ایده های خیلی خوبی برای هر کار خلاقانه ای می دهد.. امیدوارم مردمان آن منطقه قدر بهشتی را که دارند بدانند و به این راحتی ها اجازه ندهند زمین خواران و آقازاده ها نابودش کنند..

 

+ یکشنبه 2 شهریور1393ساعت 13:11 روشنک هوشمند |

 الوند زیبا .. (1)

 

AxGiG,عکس گیگ پایگاه آپلود عکس ویژه وبلاگنویسان

من نشسته بر فرق سر شیر پیر و مهربان الوند..

 

از آنجایی که برنامه های کوه و سنگم به خاطر آسیب دیده گی شدید زانو متوقف شده بود و از طرف دیگر چیزی به برنامه غواصی های آموزشی سالانه ام نمانده بود تصمیم گرفتم به عنوان پیش درآمد آغاز فصلی جدید در فعالیتهای ماجراجویانه ام سری به کوهستان الوند استان همدان بزنم.. زانویم در پیاده روی و شنا و دویدن نرم مشکل سابق را نداشت.. اما هنوز توی کوهستان امتحانش نکرده بودم و خلاصه دل توی دلم نبود که آیا به من کارت سبز ادامه فعالیتهای کوه/سنگی ام را نشان می دهد یا خیر!.. سعی کردم از کوه های کوچولوتر و مهربان تر و ساده تر و خوشگلتر شروع کنم و خب به نظر من قله الوند تنها قله ایست که به تنهایی صاحب همه این صفات است..

ابتدا تصمیم داشتم قله را از روی کروکی ها و گزارشهای موجود در اینترنت به تنهایی صعود کنم اما در آخرین لحظات نظرم عوض شد و صعود بدون راهنما به قله ای نا آشنا و غریبه را به تنهایی مصلحت ندیدم و تصمیم گرفتم که از یک راهنمای محلی که به کوهنوردی تخصصی هم وارد باشد استفاده کنم.. از میان راهنمایان کوهستان که توی گوگل سرچ کردم چند نفری همردیف هم پیدا شدند که از آن میان با آقای علی بیات تماس گرفتم و پس از توافق بر سر هزینه ای 50000 تومانی بابت راهنمایی مسیر ، کوله یک روزه سبکی را جمع کردم و روز پنج شنبه ساعت 30 : 3 بعد از ظهر با اتوبوس از تهران به مقصد همدان راه افتادم.. ساعت 8 شب همدان بودم.. آن سوی ترمینال روبروی پل عابر پیاده سوار اتوبوس شهری شدم و به میدان امام رسیدم..

آنسوی میدان آقای بیات را پیدا کردم و با تاکسی به سمت گنج نامه روان شدیم.. از مسیر دست راست گنج نامه هم با هدلامپهای روشن راه تقریبن شیبدار و سنگی را به سمت پناهگاه میشان طی کردیم.. به پناهگاه که رسیدیم پس از گفت و گو با عباس آقا مدیر پناهگاه میشان قرار شد که شب را توی اتاق خانمها بخوابم و آقای بیات هم توی بالکن بخوابند.. قبل از خواب ساندویچ های مرغ و سیب زمینی ام را درآوردم که بخورم و در حال خوردن بودم که بوی آبگوشت عباس آقا و دوستان در میز مجاور مستم کرد.. خوشبختانه خیلی تعارف کردند و من هم قبول کردم و خلاصه حسابی چسبید و ساندویچ مرغ خودم را از چشمم انداخت!.. البته جا دارد که از دمنوشهای گیاهی محلی آقای بیات هم تشکر ویژه داشته باشم.. تجربه جدید و جالبی بود.. من معمولن برعکس خیلی ها هر چه از زمین ارتفاع می گیرم اشتهایم بهتر و بازتر می شود و حسابی با میل خیلی زیادی غذا می خورم و در این راستا پیشنهادات دوست و غریبه را به هیچ عنوان رد نمی کنم.. خلاصه اینکه اگر مرا جایی در کوه دیدید و وقت غذا خوردن بود و شما هم غذای کمی همراهتان بود لطفن به قصد تعارف ایرونی الکی و به امید شنیدن جواب نه به من تعارف نکنید چون پشیمان می شوید و بعدش دیگر چیزی برای خوردن ندارید.. 

در اتاق خانمها فقط دو خانم اراکی خوابیده بودند و باقی اتاق در اختیار من بود.. اتاق تمیز فرش کرده ای بود که حتی نیازی به کیسه خواب هم نداشت چون پتو یا زیرانداز را می توانستید از مسئول پناهگاه کرایه کنید.. اما من کیسه خوابم برای احتیاط همراهم بود و تا صبح حسابی خوابیدم..

باز اسم غذا خوردن آمد!.. در حال حاضر خیلی گرسنه هستم و بعد از یک استراحت طولانی نیاز به تجدید قوا دارم.. بعدن بر می گردم و ادامه گزارش را به همراه عکسها برایتان می گذارم.. امیدوارم دوست داشته باشید و شمایی که مثل من به دنیای کوهنوردی تازه وارد هستید به الوند هم سری بزنید .. مطمئن باشید پشیمان نمی شوید و این می تواند در آماده کردن شما برای کوه های سخت تر و ارزیابی خودتان برای در نظر گرفتن نوع و مدت زمان تمرینها مفید باشد..

 

 AxGiG,عکس گیگ پایگاه آپلود عکس ویژه وبلاگنویسان

 

+ شنبه 1 شهریور1393ساعت 14:19 روشنک هوشمند |

دردسرهای ای میلی..

 

از دیروز عصر من قادر به پاسخگویی به ای میلهایم نیستم و وقتی که می خواهم ریپلای کنم قفل می کند!.. با یاهو تماس گرفتم که معلوم شد هک نشده ام اما برای برطرف کردن مشکل از من وریفای کردن ای میلم را درخواست کردند که برایم امکان پذیر نیست چون یادم رفته که به سوالات امنیتی چه جوابی داده بودم 10  سال پیش.. باز جای شکرش باقیست که ای میلها را می توانم دریافت کنم..  خیلی این آدرس ای میلم را دوست داشتم چون تنها آدرسی بود که داشتم : divar_neveshte@yahoo.com

امیدوارم مشکل بوجود آمده برطرف شود اما به هر حال یک آدرس جی میل ساختم تا پاسخ ای میلهایم را بتوانم بدهم.. حالا کارم درآمده!.. از آنجایی که در مسايل کامپیوتری به شدت تنبل هستم این یعنی فیل هوا کردن برای من.. دارم با سایتهای خدماتی و شرکتهایی که کارم بهشان می افتد با این جی میل جدید ارتباط می گیرم و توضیح می دهم که از این به بعد مرا با این آدرس جدید بشناسند : roshanak5555@gmail.com

.....................................

پینوشت 1 : خوشبختانه همین الآن این مشکل برطرف شد و من قادر به پاسخگویی با ای میل یاهویم هم هستم .. به هر حال وادارم کردند جی میلی شوم.. اما هیچ آدرسی مثل دیوار نوشته یاهویم برایم نمی شود.. : )) ..

پینوشت 2 : جوجه قمری ها یک هفته ای هست که از تخمها بیرون آمده اند.. مادرشان دارد غذا می گذارد توی نوکشان.. این تولد فرخنده را به فال نیک می گیرم برای تولد چند باره خودم در ماجراجویی هایی که در پیش دارم.. امیدوارم همه چیز خوب پیش رود..

 

 

+ دوشنبه 27 مرداد1393ساعت 15:3 روشنک هوشمند |

حقیقت زیر پالتو ..

 

AxGiG,عکس گیگ پایگاه آپلود عکس ویژه وبلاگنویسان

 

داشتم توی بانگلارود قدم می زدم و دوربینم همراهم بود.. عروسکهای پالتوپوش دستفروشی تایلندی توجهم را جلب کرد.. عروسکها مردهای چاق و کچل و گنده ای بودند که پالتوهای بلند و سیاهی به تن داشتند و با باطری کار می کردند.. اول که نگاهشان می کردی به تو لبخند می زدند و خودشان را لوس می کردند اما نزدیکتر که می شدی و چند ثانیه که می گذشت با یک حرکت ناگهانی پالتوها را با هم خیلی هماهنگ عقب می زدند و حقیقت پنهانیشان را به رخت می کشیدند و قاه قاه میخندیدند.. پسرها حواسشان کم کم داشت جلب می شد به من و  دوربینم.. توریستهای پیر بار کوچک بالاسرشان کنار دخترهای  کم سن و سال تایلندی جلب توجه می کردند.. پیرمردها با یک نگاه فهمیدند سوژه من چیست و لبخند زنان از دوربینم استقبال کردند اما قبل از اینکه سر وقت حقیقت پنهانیشان بروند فلنگم را بستم و راهم را گرفتم و رفتم..

 

AxGiG,عکس گیگ پایگاه آپلود عکس ویژه وبلاگنویسان

 

 

+ جمعه 24 مرداد1393ساعت 0:3 روشنک هوشمند |

کل کل تمدنها !.. (۲۶)

 

یک روز روی قایق چند تا آمریکایی میانسال حدودن ۵۰ تا ۶۰ ساله پیدایشان شد که با گروه من افتادند.. اتفاقن آن روز برایان استاد آمریکایی هم توی قایق بود.. بعد از غوص اول آنها تصمیم گرفتند که تنها دو غوص داشته باشند.. اولی و سومی.. من و استاد مربوطه که با آنها بودیم با آنها در قایق ماندیم و باقی برای غوص دومشان قایق را ترک کردند.. فرصتی پیش آمد برای گفت و گوی بیشتر.. یکی از مردها رو کرد به من و گفت تو ایرانی هستی نه؟.. گفتم بله!.. از کجا فهمیدید؟.. گفت برای اینکه دوست دختر پسرم یک دختر چشم و ابرو مشکی ایرانیست هم قد و قواره خودت.. اسمش غزاله است و ۲۴ ساعت توی فیس بوکش می چرخد.. و بعدش نخودی خندید.. بعد پرسید اینجا چه می کنی که برایش توضیح دادم.. گفت چه جالب!.. بعد دوستش رو کرد به من و گفت زنان ایرانی را دوست دارم.. همه زیبا هستند مثل تو.. چشمکی زد به دوستش و پرسید نظر شما چیست؟.. او هم پاسخ داد : موافقم.. من هم خندیدم و گفتم بستگی دارد که زیبایی را چگونه تعریف کنید و اینکه آیا شما اصلن حق دارید که در این مورد اظهار نظر کنید یا خیر.. همه شروع کردند به خندیدن.. به نظر می رسید انتظار این پاسخ را نداشتند.. مرد میانسال کمی سرخ شد اما خودش را نباخت و او هم خندید و گفت در کشور ما وقتی از زیبایی یک زن تعریف می کنند او تشکر می کند اما شما ایرانی ها انگاری ناراحت می شوید.. می شود بپرسم چرا؟.. گفتم که من ناراحت نشدم.. راستش را بخواهید از نوع حکم صادر کردن کلی شما نسبت به مجموعه بزرگی به نام زنان ایرانی در ابتدا و بعد زنان آمریکایی و در کل زنان و حالا هم ایرانی ها خوشم نمی آید.. زنها هم مثل مردها متفاوتند.. چه ایرانی چه آمریکایی.. همانطور که حرفهای شما که ممکن است زن دیگری را از ایران خیلی ذوق زده کند برای من کمی کلیشه ای به نظر می رسد ، به همان نسبت هم وقتی از زنان آمریکایی با این جمله کلی صحبت می کنید خوشم نمی آيد.. می دانید!.. زنان ایرانی یا زنان آمریکایی یا زنان هر کشوری مواد غذایی ، شراب یا حیوانات خانه گی نیستند که شما بتوانید براحتی درباره همه آنها به طور یکسان ابراز لطف کنید.. این به نظر من با یک توهین از روی کلیشه و کهنه گی تفاوتی ندارد.. می توانم بپرسم نظرتان درباره مردان ایرانی چیست؟.. آیا همه آنها موجوداتی زشت و خشن هستند؟.. مردها که خیلی جدی به حرفهایم گوش میدادند دستهایشان را به نشانه تسلیم بالا بردند و فریاد کشیدند : صلح! صلح!.. مرد میانسال رو کرد به من و گفت : اعتراف می کنم که اشتباه کردیم و توجیه شدیم.. واقعیت این است که من یکی تا به حال از این زاویه به این موضوع نگاه نکرده بودم.. اینکه چرا هیچ وقت درباره مردان یک کشور اینطور که شجاعانه درباره زنان یک کشور اظهارنظر می کنیم، حرفی نزده ایم!.. خب حالا اگر بگویم شما به نظر من یک زن زیبای ایرانی هستید که خیلی مغرور و سرسخت است چه؟.. آیا این تعریف مرا می پذیرید؟.. بعد هم دست مرا گرفت و پشت دستم را به نشانه احترام و دوستی بوسید.. گفتم البته که قبول می کنم.. چرا که نه؟.. من دیوانه نیستم که وقتی کسی از من خوشش آمد و تعریف کرد ناراحت شوم.. از اینها گذشته من هم یک زن هستم!.. بعد هم دستم را کشیدم و لبخند دوستانه ای زدم.. یکیشان پرسید چرا دستت را کشیدی؟.. چون دیدم حجاب اسلامی ها را نداری فکر کردم به لمس کردن حساس نیستی.. گفتم که به این دلیل نبود.. شما از من چندین سال بزرگتر هستید و احترامتان بر من لازم است.. از این کار شما خجالت کشیدم.. دوباره سرخ شد و خندید و گفت عجب پیچیده هستید!.. فکر کنم با یک غواص فیلسوف فمینیست مدرن کاملن ایرانی سر و کار دارم.. اگر می دانستم  قبل از سفر از غزاله بیشتر درباره فرهنگ ایرانی می پرسیدم البته اگر فیس بوک و رفقایش را ول می کرد و تحویلم می گرفت.. بعد هم یک سلام نظامی داد و رفت که غذا بگیرد از بوفه قایق..

غوص آخر را با هم رفتیم زیر آب.. وقتی که برگشتیم باز هم کلی تعریف و تمجید کرد به نشانه دوستی میان ملتهای ایران و آمریکا و من هم متوجه بودم که سنی از او گذشته و به عنوان یک مرد میانسال آمریکایی اصیل که عمری زیر پرچم تبلیغاتی عمو سام زندگی کرده باید هوایش را داشته باشم و اذیتش نکنم.. این بار بحث سیاسی را پیش کشید و ایران را با سودان مقایسه کرد و گفت نمی دانم چرا ایران و سودان و سوریه دوست دارند با دنیا بجنگند.. گفتم که قرار شد دیگر حکم کلی درباره هیچ چیز صادر نکنید!.. به همین زودی یادتان رفت؟.. این بار نخندید و فقط کمی سرخ شد و گفت : پس می خواهی بگویی که فرستاده حکومت ایرانی؟.. نمی دانستم آنها آنقدر پیشرفته شده اند که جاسوسه های بی حجاب  و مدرن و فمینیست هم دارند... بعد هم زد زیر یک خنده عصبی مصنوعی.. جواب دادم که نخیر! هنوز آنقدر مدرن نشده اند که اسلام طالبانیشان را در حوزه زنان فدای سیاست کنند و فمینیسم در ایران یعنی غرب زده بودن!.. من یک آدم بی طرفم .. فقط با نظر دادن کلی شما درباره همه چیز مخالفم چون سوء تفاهم بوجود می آورد و همه چیزهای پیچیده را در فرمولهای ساده سیاسی که می تواند سرنوشت یک ملت را عوض کند می پیچد که اصلن نتایج جالبی ندارد برای هیچ کس.. نه شما و نه ما! .. ایران یک آدم واحد نیست.. حتی حکومت ایران هم مجموعه ایست از آدمهای مختلف با عقاید مختلف و حتی متضاد.. وضعیت ایران هیچ شباهتی به سودان با سوریه ندارد.. در دنیای معاصر ما هیچ وقت علیه هیچ کشوری جنگی را شروع نکرده ایم.. ما فقط از خودمان دفاع کرده ایم و شاید در ادامه دادن دفاعی که دیگر لزومی نداشت دچار اشتباه شدیم و به ضرر خودمان عمل کردیم.. به هر حال ایرانی ها جدای از هر عقیده و روشی که داشته باشند بسیار ناسیونالیست هستند و تنها چیزی که آنها را متحد می کند تهدیدشان به جنگ است.. بعد از این حرف من او ساکت شد و دیگر چیزی نگفت اما دوستانه خداحافظی کرد..

وقتی که به مرکز برگشتیم فیلیپ رو کرد به من و گفت من با همه حرفهای تو روی قایق امروز موافق بودم اما ما اینجا با مشتری ها بحث سیاسی نمی کنیم.. بهتر است اینطور مواقع سکوت کنی و حرفهای تحریک کننده نزنی و بهانه ندهی دست مشتری ها که بعدش غرغر کنند.. گفتم مگر کسی راضی نبود از غوصش؟.. گفت : از تو هیچ کس شکایت نکرد اما یکیشان به من گفت که روی قایق جنگجوی ایرانی استخدام کرده اید به جای دایومستر که من هم از تو دفاع کردم و گفتم به او که اینجا مرسوم نیست که مشتری های مرد حرفهای نامربوط به دایومسترهای زن ما بزنند و به ملیت یا مذهب یا جنسیتشان توهین کنند و او هم معذرت خواهی کرد.. به فیلیپ گفتم که آن مرد آمریکایی منظور بدی نداشت و فقط یک وطن پرست دوآتشه سنتی جمهوری خواه بود.. ما هم در ایران از اینها زیاد داریم که یک دهم ادب و شعور این مرد را هم ندارند.. اینها اقلن احترام به زنان سرشان می شود..  فیلیپ خندید و گفت : می دانم .. می دانم.. فقط خواستم ادبش کرده باشم.. راستش را بخواهی خوشم نمی آيد از این جمهوری خواه های خودخواه آمریکایی.. خندیدم و تشکر کردم و قول دادم که بحث سیاسی از این بعد روی قایق ممنوع!.. فقط پرسیدم که تو چطور از همه چیز روی قایق آنقدر دقیق باخبری؟.. گفت : من هم برای خودم جاسوسهایی دارم.. چه فکر کرده ای؟.. سرم را تکان دادم و گفتم پس برادر بزرگتر اینجا هم دست بردار نیست.. هان؟.. خندید و گفت : البته که دست بردار نیست.. فقط خیرخواه تر است و زنان ایرانی را دوست میدارد و هوایشان را دارد..

 

+ پنجشنبه 23 مرداد1393ساعت 0:58 روشنک هوشمند |

مطالب قدیمی‌تر