امشب همه چيز رو براه است . حالم خوب است . هنوز همان دختر هيجان زده كودك صفت فلفلي سرمايي هستم .
امشب گاهي به " مامان " فكر مي كنم . گريه نمي كنم و مهمتر اينكه به گريه نكردن هم وانمود نمي كنم . براي اولين بار است كه وقتي به او فكر مي كنم مي توانم لبخند بزنم بدون اينكه لبخندم به بغضي سنگين بدل شود . روزهاي گاه سخت و گاه آسان گذشته .. كودكي .. رنوي قرمز مامان .. جنگ .. دبستان .. روزهاي خوش گذشته چون همه با هم بوديم ..
امشب اينجا باز به هم ريخته !.. يك كپه بزرگ لباس !.. كمد لباسهايم جا ندارد و همه لباسها را روي هم آن تو چپانده ام !.. وقتي مي خواهم يك لباس را پيدا كنم همه لباسها را مجبورم بريزم بيرون و دوباره .. روز از نو .. روزي از نو !.. فعلن كه حوصله جمع كردنشان را ندارم .. اينجاست كه دلم براي آخرين " سوپرمني " كه چند وقت پيش از پنجره پركشيد و رفت تنگ مي شود .. دلم مي خواهد پنجره را باز كنم و فرياد بكشم : آيا فرياد رسي هست تا ياريم دهد ؟ .. فكر نمي كنم !.. ديگر هيچ سوپرمني گول مرا نمي خورد ..
دوباره مي روم زير پتوي نازنينم و يك چاي ديگر براي خودم مي ريزم و بدون فكر كردن به لباسها و كتابها و dvd ها و لوازم دوچرخه و كوه و دفتر و دستكي كه همه جا خودنمايي مي كنند ، " بيوگلز " هاي ترد و فلفلي را مزه مزه مي كنم .