كافه سه نقطه !..
اگر پول داشتم آنقدر كه همه مسافرتهايم را رفته باشم و همه كتابهايم را منتشر كرده باشم ( البته بعد از نوشته شدن !.. ) و ويلا و ماشين شاسي بلندم را خريده باشم آنوقت يك كافه ميزدم .. كافه من اين شكلي ميشد :
دو صندلي روبروي هم چسبيده به يك ميز كوچك از جنس همان صندلي ها كه شايد ادامه دسته صندلي ها باشد . صندلي ها چند نوع هستند . يك نوع مال عشاق و رفقاي فابريك . طوري كه كاملاً روبروي هم نباشند و كاملاً هم از هم جدا نباشند . وقتي آدمها روي صندلي هايشان مي نشينند يك جورايي براي اينكه پاي هم را له نكنند بايد با هم عاشقانه يا دوستانه كنار بيآيند .. ; ) .. يك نوع ديگر ميز و صندلي مخصوص آنهايي مي ساختم كه با هم قهر هستند و مي خواهند حرف آخرشان را بزنند .. دو صندلي پشت به هم و عمود بر هم اما از قسمت دسته ها چسبيده به هم .. چه باحال ميشد !.. هه هه .. و يك سري هم ميز و صندلي مخصوص آنهايي كه گپ و گفت اولشان است و روي مخ هم تازه دارند مانور مي دهند و هيچي به هيچي است .. صندلي هاي اينها بايد روبروي هم باشد اما كج و كوله و اريب !.. آدمها وقتي كه نشيمنگاهشان آرام نگرفته باشد كمتر دروغ مي گويند .. يوهاهاه .. ; ) .. و يك سري ميز و صندلي هم واسه آدمهايي كه درست مثل آدم فقط مي آيند كه گفتمان فرهنگي ، ادبي ، هنري داشته باشند و اصلن اصلن هم همديگر را نمي شناسند ( ارواح عمه شان ! ) .. واسه ميز و صندلي هاي اينها ديگر بدجنسي زيادي به خرج نمي دادم ولي فرد طراحيشان مي كردم .. مثلن سه تايي .. پنج تايي .. هفت تايي .. همين طوري دلبخواهي !..
اجازه مي دادم هر چه دلشان مي خواهد روي صندلي ها و ميزها بنويسند به شرط اينكه رنگي بنويسند و با معنا بنويسند و زير نوشته هايشان را امضاء كنند .. ديواري وجود نخواهد داشت .. چون ديوار از پنجره هاي بزرگ مربع و مستطيلي تشكيل شده كه بي خستگي به هم چسبيده اند !.. اينجا همه پيدا هستند .. جايي براي مخفي شدن وجود ندارد .. هر كس دوست ندارد ديده شود مي تواند نقاب بزند .. كنار هر ميز به تعداد صندلي ها نقاب آويزان مي كردم !.. نقابهاي رنگي ..
جاي سيگاري ها و غير سيگاري ها را جدا مي كردم تا از دست هم شاكي نشوند .. از سقف فانوسهاي فلزي آويزان مي كردم .. زير تمام پنجره ها را تا زمين قفسه بندي مي كردم و كتابهاي دلخواهم را مي گذاشتم .. آدمها مي توانستند بردارند و بخوانند يا قرض بگيرند و ببرند و برگردانند .. گاهي نمايشگاهش مي كردم .. تعدادي از آثار را بيرون پشت پنجره ها نمايش مي دادم و باقي را داخل كافه .. بيرون كافه را با نردبانهاي چوبي تزئين مي كردم ..
و ..... و ....... و ............و
اسمش را مي گذاشتم : كافه سه نقطه !..